علوم سیاسی
(١)
جهاني شدن و اسلام -
١ ص
(٢)
چکيده پايان نامه هاي رشته علوم سياسي دانشگاه باقرالعلوم -
٢ ص
(٣)
ملخص المقالات -
٣ ص
(٤)
Abstract -
٤ ص
(٥)
ديپلماسي فرهنگي امريکا و فرانسه - شرف الدين سيد حسين
٥ ص
(٦)
روابط خارجي جمهوري اسلامي ايران و - حسيني سيده صديقه
٦ ص
(٧)
جهاني شدن و سر انجام نزاع گفتمانها - بهروز لک غلامرضا
٧ ص
(٨)
اهداف تجاوز 2006 اسرائيل به خاک لبنان - ستوده محمد
٨ ص
(٩)
سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران درپرتو تحولات منطقه اي - ستوده محمد
٩ ص
(١٠)
علل نگراني غرب از انقلاب اسلامي با تأکيد بر عنصر ژئوپليتيک شيعه - فاضلي نيا نفيسه
١٠ ص
(١١)
تحول نظريات استراتژيك در جمهوري اسلامي ايران - متقي ابراهيم
١١ ص
(١٢)
تاسوکي 3 - لک زايى رضا
١٢ ص
(١٣)
آشفتگي معنايي تروريسم - سليماني رضا
١٣ ص
(١٤)
دولت بزرگ اسلامي؛ امکان يا امتناع؟ با تأکيد بر ديدگاه امام خمينيره - عيسى نيا رضا
١٤ ص
(١٥)
فقه روابط بين الملل - شريعتمدار جزائرى سيد نور الدين
١٥ ص
(١٦)
گزيده اي از مباحث سياسي در کليله و دمنه - عزيزي طاهره
١٦ ص
(١٧)
جمهوري اسلامي ايران و سازمان هاي بين المللي - کريمى غلامرضا
١٧ ص
(١٨)
جهاني شدن و اصلاحطلبي - قاسمي فرج الله
١٨ ص
(١٩)
سياست و ديانت در ديوان اقبال - فاضلى قادر
١٩ ص
(٢٠)
اسلام، غرب و رسانه ها - خان محمدى کريم
٢٠ ص
(٢١)
نظام انتخاباتي در نظام مردم سالار ديني و ليبرال دموکراسي - ياري محمدجواد
٢١ ص
(٢٢)
انديشه سياسي ابن رشد - سلمان محمد
٢٢ ص
(٢٣)
شورا؛ بين نص و تجربه تاريخي - السيد رضوان
٢٣ ص
(٢٤)
گزارش سفر به هلند - حقيقت سيد صادق
٢٤ ص
علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - جهاني شدن و سر انجام نزاع گفتمانها - بهروز لک غلامرضا
جهاني شدن و سر انجام نزاع گفتمانها
بهروز لک غلامرضا
(نقد و بررسي تحليل گفتماني جهاني شدن)
تاريخ دريافت: ٢٢/١٠/٨٥
تاريخ تأييد: ٢٨/١١/٨٥
اين مقاله در صدد است با رويکردي تحليلي- روشي به بررسي پديده جهاني شدن پرداخته و يکي از رويکردهاي جديد روش شناسي مطالعات سياسي را، که خود مبتني بر چرخش پسامدرن در علوم انساني غرب است، براي تحليل جهاني شدن مورد نقد و بررسي قرار دهد. تحليل گفتماني جهاني شدن، به مثابه عرصه نزاع گفتمانها، هر چند قابليت اجمالي براي توضيح شرايط جديد را دارد، اما به دليل باور به نزاع بيپايان گفتماني در عرصه اجتماعي، نميتواند بين گفتمانهاي حق و باطل تفكيك نموده و سرانجامي براي آن تصور نمايد. در پايان اين مقاله تلاش شده است با نقد رويكرد گفتماني، سرانجامِ نزاع گفتماني از منظر فلسفه تاريخ اسلامي مورد بررسي قرار گيرد.
واژههاي كليدي: جهاني شدن، روش شناسي، گفتمان، نزاع گفتماني، حق و باطل.
مقدمهجهاني شدن پديدهاي است که در چند دهه اخير اذهان مردم جهان را به خود مشغول داشته است. ظهور تکنولوژيهاي جديد ارتباطي و انقلاب در عرصه ارتباطات سبب شده است تا عرصه جهاني به مثابه دهکدهاي کوچک جلوه نموده و مکان و زمان اهميت پيشين خود را از دست دهند. جهاني شدن بدين سان عرصه جديدي براي حيات بشري بوده و طبعا شرايطي متفاوت از گذشته را پيشاروي انسانها و جوامع بشري قرار داده است. چنين وضعيتي در عرصههاي مختلف اقتصادي، فرهنگي سياسي و فکري قابل بررسي است.
غالبا جهاني شدن به دليل ويژگي ادغام کنندگي آن فرايند گذر از تنوعات به وحدتها تلقي شده است. از چنين منظري جهاني شدن به دليل خصلت همگون سازي خود موجب همگرايي و همسويي ملتها شده و تمايزات اهميت خود را از دست ميدهند. چنين تلقي را به دو شيوه ميتوان توضيح داد. نخست آنست که انسانها همگي به سوي فرهنگي واحد در حال گذر بوده و افزايش ارتباط بين انسانها سبب شده است تا همفکري و همسويي بيشتري بين آنها حاصل شود. نتيجه طبيعي چنين همفکري، جامعهاي همگون و واحد در عرصه جهاني است که در آن انسانها داراي ويژگيهاي مشترکي هستند. چنين تصوري غالبا بدوي بوده و با تأمل بيشتر نابسندگي آن کاملا آشکار ميشود. حتي در فرض پيدايش يک جامعه جهاني واحد تفاوتها و تمايزها هرگز از بين نرفته و تجربه تاريخي جوامع انساني نشان داده است که حتي در درون اجتماعات کوچکتر نيز تنوعات و تمايزها باقي مانده و گاه بسيار برجسته ميشوند. اما شيوه ديگري نيز براي بيان همسويي و همگرايي بين انسانها در جامعه جهاني وجود دارد و آن نه تلقي صرفا ماهوي پيدايش يک جامعه همگن در عرصه جهاني، بلکه پيدايش ويژگيهاي برجسته مشترک در عرصه جهاني در فرآيند سيطره يک فرهنگ بر فرهنگهاي ديگر و تأثير گذاري فرهنگ مسلط است. چنين تسلطي امري تصادفي و محتمل بوده و محصول رقابت و نزاع بين فرهنگها است. البته ميزان کاميابي فرهنگ مسلط در همگون سازي در عرصه جهاني بستگي به توان و ميزان سيطره آن داشته و چنين سيطرهاي در طول زمان قابل تغيير، تبديل و زوال است و بستگي تامي به ميزان قدرت و توان فرهنگها و تمدنهاي رقيب دارد. به نظر ميرسد چنين تصويري از وضعيت آينده بشري ميتواند برخلاف تصور نخست، توضيح دهندگي بيشتري نسبت به وضعيت جديد بشري در عرصه جهاني شدن ارائه نمايد.
يکي از الگوهاي بررسي و مطالعه تحولات جديد در عرصه جهاني تحليل گفتماني آنهاست. گاه در متون علمي از تعابيري چون «گفتمان جهاني شدن» يا در مواردي از «جهاني شدن گفتمان» استفاده شده است که بيانگر تلاش براي تلقي و توضيح جهاني شدن بر اساس شيوههاي تحليل گفتمان است. تحليلهاي گفتماني اکنون بيش از دو دهه است که بتدريج جاي روش شناسي هاي ديگري همچون پوزيتويسم، ابطال گرايي و ديگر مکاتب روششناختي را در عرصه علوم اجتماعي گرفته و آنها را تحت تأثير قرار داده و خود به تعبير نورمن فرکلاف در حال تبديل شدن به پديدهاي جهاني است. البته رهيافتهاي مختلفي در باب تحليل گفتمان شکل گرفته است که به نظر ميرسد در تحليل کلان شرايط اجتماعي- فکري، چنانکه توضيح خواهيم داد، الگوي تحليل گفتماني لاکلا و موفه از تناسب بيشتري با بحث حاضر برخوردار هستند.
هر چند تحليلهاي گفتماني هنوز فرا گيرندگي کافي بويژه در تحليل پديدههايي چون جهاني شدن نيافتهاند، اما در ادبيات موجود در باب جهاني شدن مباحث پراکندهاي در باب تلقي و توضيح گفتماني در اين باره شکل گرفته و در حال گسترش است. در چنين فضاي در حال شکلگيري ما دو گونه تحليل گفتماني را از جهاني شدن ميتوانيم شناسايي کنيم: گونه نخست تلقي جهاني شدن به مثابه گفتماني واحد است که در حال گسترش و تحميل سيطره خود ميباشد؛ و ديگري تلقي جهاني شدن به مثابه شرايط نزاع گفتماني است. اين نوشتار در صدد است با ارائه گزارشي اجمالي از تحليل گفتمان لاکلا و موفه به بررسي دو تلقي فوق از جهاني شدن پرداخته و مزاياي تلقي جهاني شد را به مثابه عرصه نزاع گفتمانها توضيح دهد. ١. تحليل گفتماني: چيستي و الگوي تحليل
يورگنسن و فيليپس سه قرائت و ديدگاه مختلف از نظريههاي گفتماني متأخر را در کتاب خود مورد بررسي قرار دادهاند. اين سه نظريه عبارتند از: تحليل گفتمان لاکلا و موفه، تحليل انتقادي گفتمان (CDA)، و روانشناسي گفتماني. ويژگي مشترک سه نظريه فوق ابتناء آنها بر سازندگرايي اجتماعي[Social constructivism] است. براساس چنين نگرشي که مبتني بر نظريه پساساختارگرايانه است فرايندهاي اجتماعي سازنده معنا در جامعه هستند.[١] ديويد هوارث در مقالهاي در باب گفتمان سه مبناي کلي براي تحليل گفتماني مطرح کرده است: آموزه نفي فراروايت[meta-narratives] از ليوتار؛ ضد مبناگرايي[anti-foundationalism] ريچارد رورتي؛ و جوهر ستيزي[Anti-essentialism] در نظريه شالوده شکني ژاک دريدا.[٢]
در بين نظريههاي تحليل گفتمان، الگوي تحليلي لاکلا و موفه چارچوب تحليلي مناسبي براي بررسي تحولات کلان يک جامعه در اختيار قرار ميدهد. اين نظريه به جاي ارائه تبيينهاي علّي تحولات اجتماعي- نظري در صدد فهم و توصيف معاني شکل گرفته در فرايند اجتماعي است. همچنين نظريه گفتمان دعاوي صدق و کذب را به حال تعليق در ميآورد. زيرا اين نظريه خصلتي ضدذاتگرايانه داشته و تمامي امور اجتماعي را محتمل ميداند.[٣]
نخستين قدم در به کارگيري تحليل گفتماني لاکلا و موفه، شناسايي فضاي تخاصم و غيريت سازي بين گفتمانهاي مختلف موجود در جامعه است. در هر جامعهاي معمولا تعدادي از گفتمانها وجود دارند که در وضعيت غيريت سازي و تخاصم قرار دارند. در چنين شرايطي يکي از گفتمانها خصلتي هژمونيک يافته و گفتمانهاي ديگر را سرکوب نموده يا حداقل آنها را در حاشيه قرار ميدهد. فرض گفتمانهاي مختلف مستلزم هويت يابي آنها از طريق فرايند غيريت سازي است. گفتمانها امري مقطعي بوده و همواره در تغيير و تحول قرار ميگيرند.
از نظر هوارث[٤] تضاد و تخاصم اجتماعى[social antagonisms] از سه جهت براى نظريه گفتمان اهميت دارد. اول آنکه خلق رابطهاى غيريتسازانه كه همواره شامل توليد «دشمن» يا يك «ديگر» است، براى تأسيس مرزهاى سياسى اهميتى به سزا دارد. دوم آنکه تشكيل روابط غيريتسازانه و تثبيت مرزهاى سياسى، در تثبيت مقطعي هويت تشكلهاى گفتمانى و عاملان اجتماعى اهميت دارد. سوم آنکه، آموزه تخاصم و غيريت سازى مثال خوبى براى نشان دادن محتمل و مشروط بودن[contingency] هويت است. بنابراين، غيريتسازىها جايى يافت مىشوند كه گفتمانها با هم برخورد مىكنند. اما تخاصمات اجتماعي همواره تداوم ندارند و از طريق مداخله و غلبه هژمونيك[hegemonic intervention] موقتا محو مىشوند. مداخلهى هژمونيك فراهم کننده مفصلبندىاى است كه وضعيتي معين را به كمك زور بازسازى مىكند.[٥]
بحران و بىقرارى[Dislocation] وضعيتي است كه حاصل رشد خصومت و ظهور غيريت و تكثر در هنگام افول يک گفتمان عينيت يافته است. در فضاي بيقراري و بحران ناشي از افول يک گفتمان مسلط و عينيت يافته، غلبه و عينيتيابي گفتمانهاي جديد مستلزم شرايطي است. براى اينكه يك اسطوره گفتماني به افق تصورى جامعه و يا گفتمان مسلط تبديل شود، شرايطى لازم است. پيروزى و غلبه يک گفتمان محصول قابليت دسترسى[Availability] آن است. يعنى در دسترس بودن در زمينه و موقعيتى كه هيچ گفتمان ديگرى خود را بهعنوان جايگزين واقعى هژمونيك نشان نميدهد.[٦] بنابر اين در دسترس بودن مىتواند زمين? پيروزى يك گفتمان خاص را فراهم كند و آن را به افق تصورى جامعه تبديل نمايد. پذيرش و تفوق يك گفتمان شرط ديگرى نيز دارد و آن قابليت اعتبار[credibility] است.
پس از استقرار يک گفتمان و در فرايند عينيت يابي و رسوب شدن يک گفتمان ميتوان ساختار دروني آن را مورد کاوش قرار داد. در تحليل گفتماني اين امر با تمرکز بر دال مرکزي يک گفتمان، مفصل بندي و چگونگي همنشيني دالها و نشانهها در آن توضيح داده ميشود. هر گفتماني شامل مجموعهاي از دالها يا نشانهها[signifiers] است. در نظريههاي گفتمان نشانهها خصلتي شناور دارند. هر چند در زبانشناسي سوسور رابطه دال و مدلول در يک ساختار زباني و از يک منظر همزماني،[synchronic] شکل ثابتي به خود ميگرفت، اما در پساساختارگرايي هيچ رابطه خاصي بين دال و مدلول از پيش پذيرفته نميشود. دالهاي درون هر گفتماني هيچگاه صد در صد تثبيت نمىشوند و امكان هرگونه تغيير و دگرگونى معنايى در آنها وجود دارد. به عنوان مثال، لاكلا[٧] نشانهاى مانند بدن را دال شناور[floating signifier] مىنامد. «دالهاى شناور، نشانههايى هستند كه گفتمانهاى مختلف تلاش مىكنند تا به آنها به شيوه خاص خودشان معنا ببخشند».[٨]
دالها و نشانههاي جذب شده در يک گفتمان يک مفصل بندي[articulation] را تشکيل ميدهند. مفهوم مفصل بندي نقش مهمى در نظريهى گفتمان لاکلا و موفه دارد. عناصر متفاوتى كه جدا از هم شايد بىمفهوم باشند وقتى در كنار هم در قالب يك گفتمان گرد مىآيند، هويت نوينى را كسب مىكنند. لاكلا و موفه براى ربط دادن و جوش دادن اين عناصر به هم ديگر از مفهوم مفصل بندى استفاده ميکنند. به عبارت ديگر، «مفصل بندى به گردآورى عناصر مختلف و تركيب آنها در هويتى نو» مربوط ميشود.»[٩] آنها هر عملى را كه منجر به برقرارى رابطهاى بين عناصر شود، به نحوى كه هويت اين عناصر در نتيجهى عمل مفصلبندى تعديل و تعريف شود، مفصلبندى مىنامند.
نکته اساسي و محوري در مفصلبندي يک گفتمان دال مرکزي است. هر گفتماني ايدهها و مفاهيم خود را از طريق استخدام دالها و نشانههايي انجام ميدهد. اين نشانهها حول يك نقطه مركزى[nodal point] به طور مقطعي تثبيت مىشود. نقطه مركزى، نشانهى برجسته و ممتازى است كه نشانههاى ديگر در سايهى آن نظم پيدا مىكنند و به هم مفصلبندى مىشوند.[١٠] آنها اين مفهوم را از لاکان اقتباس ميکنند. لاكان از دال برتر[master signifier / point de caption] صحبت مىكند كه در نظريهى گفتمان مىتوان آن را معادل نقطهى مركزى دانست. ريچارد رورتي نيز از واژگان نهايي[final vocabulary] براي اين معنا استفاده ميکند. از نظر رورتي واژگان نهايي واژگاني است که هنگامي که از کساني خواسته ميشود از اميد، عقايد و آرزوهايشان تبيينهايي ارائه دهند، مجموعه اي از کلمات و عبارات را دارند که بدانها متوسل ميشوند. اينها، همان واژگان نهايي هستند. ما داستان خودمان را بوسيله اين واژگان نقل ميکنيم. آنها بدين دليل نهايي هستند که فراتر از آنها تکرار مکررات، جزميت يا سکوت وجود دارد.[١١] ٢. بررسي تقريرهاي گفتماني از جهاني شدن
حال چگونه ميتوان جهاني شدن را بر اساس تحليل گفتماني مورد مطالعه قرار داد؟ ادبيات موجود در اين باب حاکي از اختلاف نظر جدي است. ابهام از آنجا ناشي ميشود که برخي بدون بسط ديدگاه خود بر اساس تحليل گفتماني، از گفتمان جهاني شدن سخن گفتهاند. در مواردي نيز که چنين الگويي بسط يافته است، اختلاف نظر جدي در ماهيت گفتمان جهاني شدن وجود دارد. نورمن فرکلاف، از نظريه پردازان تحليل انتقادي گفتمان، ضمن اشاره به گفتمان جهاني شدن اظهار ميدارد:
آنچه در عمل مطرح است يک گفتمان خاصي از جهاني شدن در ميان گفتمانهاي موجود است. اين تنها [گونه] جهاني شدن نيست که به عنوان يک واقعيت لايتغير زندگي مطرح شده است، [بلکه] فرايندي از جهاني شدن به شيوه نئوليبرالي بر مباني سياستهاي نهادها و سازمانهايي چون گات، بانک جهاني و صندوق بين المللي پول اعمال شده است:[١٢]
رولند رابرتسون و حبيب خندکر نيز از گفتمانهاي مختلف و متکثر جهاني شدن سخن گفتهاند. آنها گفتمانهاي جهاني شدن را از چهار منظر کلي مورد بررسي قرار دادهاند: ١. زمينههاي منطقهاي يا تمدني؛ ٢. رشتههاي دانشگاهي؛ ٣. منازعات ايدئولوژيک؛ ٤. حوزه گفتمانهاي جنسيت مدار مربوط به جهاني شدن.[١٣] در برابر چنين تلقي متکثر از گفتمانهاي جهاني شدن در برخي از تعابير از گفتمان واحد جهاني شدن سخن رفته است. محمدرضا تاجيک اظهار ميدارد:
از منظر ديگر، ميتوان گفت که جهاني شدن فراگفتمان و يا فرا ـ روايت عصر ماست. همچون هر گفتمان ديگري، فراگفتمان جهاني شدن نيز ترکيبي است از قدرت، مقاومت، معرفت، متن، حاشيه، خودي، دگر، درون، برون، گزارههاي جدي، بازيهاي زباني، زبانهاي بازي، واقعيت، وانموده، اسطوره و ...[١٤]
تعبير فراگفتمان در تحليلهاي گفتماني کاربرد ندارد. چرخش از نگرشهاي مدرن به پسامدرن نافي هر گونه روايت کلان است. از اين رو تعبير گفتمان و فراروايت در تناقض با هم قرار گرفته و حاکي از دو ادبيات متناقض هستند.
در ادبيات موجود هنگامي که از گفتمان واحد جهاني شدن سخن رفته است، در باب محتواي آن نيز اختلافاتي وجود دارد. برخي همانند گيدنز[١٥] گفتمان جهاني شدن را با مدرنيسم پيوند ميدهند. از اين منظر گفتمان جهاني شدن با ليبراليسم پيوند داده ميشود.[١٦] اما برخي نيز گفتمان جهاني شدن را گفتماني پسامدرن دانستهاند. تاجيک از پيوند جهاني شدن و پسامدرنيسم سخن گفته و خصلتهاي شالوده شکنانه آن را بر شمرده است. از نظر وي:
جهاني شدن از يک سو بر فرآيندهاي ديالکتيکي پيچيده و متنوعي دلالت دارد که توسط يک رشته از سببهاي متمايل و در عين حال متقاطع به پيش ميروند، و از جانب ديگر در برگيرنده طيف وسيعي از دگرگوني هاي همه جانبهاي است که از مرزهاي سياست، اقتصاد و تکنولوژي فراتر رفته، قلمرو فرهنگ و علوم و حتي سبک زندگي و خلقيات انسانها را نيز تحت تأثير قرار داده است.[١٧]
او در عبارتي ديگر امکان تولد پديده جهاني شدن به مثابه يک جامعه و جغرافياي انساني مشترک را، به گونهاي که در نگرش مدرن به جهاني شدن مطرح است، نفي کرده است:
به تعبير فوکو نميتوان رابطه هيچ دو گفتماني را خارج از روابط قدرت تعريف کرد. قدرت نيز خنثي و اخلاقي عمل نميکند. لذا ترسيم يک جغرافياي انساني مشترک ميان گفتمانها و تولد پديده «جهاني شدن» در بستر اين جغرافياي انساني مشترک، وهمي بيش نيست.[١٨]
كيت نش در کتاب «جامعهشناسى سياسى معاصر» خود، بحث جهانى شدن را از منظر جامعه شناسانه و مبتني بر چرخش پسامدرن به بحث مىگذارد. تحليل كيت نش از ماهيت جهانى شدن و آثار آن بر نظريه پردازى در حوزه جامعه شناسى تمايل به تحليل گفتمانى دارد. او مىگويد:
هر چند تعداد اندكى از نظريه پردازان جهانى شدن آشكارا انديشههاى شان را پساساختارگرا يا پسامدرن مىنامند، ليكن همانگونه كه ديديم جهانى شدن با پسامدرنيته پيوند خورده و در رشته جامعهشناسى در چارچوب چرخش پسامدرن تئوريزه گرديده است. به همين ترتيب فرهنگ جهانى اغلب فرهنگى پسامدرن تلقى شده است كه سريعا در حال تغيير، پاره پاره و گسسته، متكثر، مختلط و تلفيقى است.[١٩]
نش در تبين ماهيت جهانى شدن و توضيح فرهنگ غربى تمايل بيشترى به رويکرد پسامدرن در بررسي جهانى شدن دارد. وى معتقد است جهانى شدن نسبيت فرهنگ غرب را موجب گرديد كه ديگر بر اساس آن نميتوان به سادگى از جهانشمولى همه جايى و در همه زمانى ارزشهاى غربى صحبت كرد، بلكه خود فرهنگ غربى با تكثر و تنوع روبرو است و ويژهگى هر زمان/ همه جايى آن به هم اكنون/ اينجا تغيير يافته است. در حقيقت به گونه موجه مىتوان استدلال كرد كه هرگز يك غرب همگون وجود نداشته و يك چنين ايدهاى تنها مىتوانسته از طريق مواجه با اغيار كه بطور بنيادى متفاوت تلقى شدهاند، ساخته شود.[٢٠]
سيد عبدالعلي قوام نيز گفتمان جهاني شدن را گذر به پسامدرنيسم دانسته است. از نظر وي:
مهم ترين خصلت جهاني شدن شکلبندي قواعد گفتماني آن است. اين قواعد متکثر و ناپيدا هستند و در سطوح پنهان مدرنيته قابليت نمود يافتهاند. از اين منظر همانند مدرنيته که به تعبير فوکو در بطن گفتمان کلاسيک پرورده و سپس از درون آن بيروه خزيده است، جهاني شدن نيز بر اثر بحران در مولفههاي موجود در مدرنيته و در پايان فرآيند تک خطي آن پديدار گشته است.... از اين رو جهاني شدن را ميتوان با گفتمان مدرنيته مقايسه کرد با اين تفاوت که مدرنيته در اروپا اتفاق افتاد و با خلق اسطوره ما و ديگري خود را تعريف کرد، اما بر عکس، جهاني شدن تحولي نوين در گسترهاي جهاني است که با تداخل و همپوشي ذهنيت و عينيت، متافيزيک غيريت ساز مدرنيته را در هم ميشکند و با خلق گزارههاي جديد کذب گزارههاي دوران مدرن را برملا ميسازد.[٢١] ٣. گفتمان جهاني شدن يا جهاني شدن نزاع گفتمانها
از منظر تحليل گفتماني جهاني شدن را ميتوان به دو شيوه متفاوت مورد بررسي قرار داد: نخست تلقي آن به مثابه «گفتمان واحد جهاني شدن» است که نمونه چنين تلقيهايي را مرور کرديم. طبق اين ديدگاهها گفتمان جهاني شدن يا خصلتي مدرن دارد يا خصلتي پسامدرن. اما وجه مشترک چنين تحليلهايي آن است که براي جهاني شدن کليتي واحد و منسجم در نظر گرفته ميشود که داراي مفصل بندي و دقايق خاص گفتماني است. اما در مقابل چنين تلقي، جهاني شدن را از منظر تحليل گفتمان لاکلا و موفه به شيوه ديگري نيز ميتوان در نظر گرفت که از لحاظ تحليلي انعطاف بيشتر و در نتيجه از قدرت توضيح دهندگي بيشتري برخوردار است. چنين شيوهاي را ميتوان تلقي «جهاني شدن به مثابه عرصه نزاع گفتمانها» ناميد. الف) تلقي جهاني شدن به مثابه يک گفتمان واحد
فارغ از ماهيت جهاني شدن، تلقي آن به مثابه گفتماني واحد داراي مزايا و نارساييهايي است. در ذيل به اجمال آنها را بررسي ميکنيم. ١- الف) مزاياي تلقي جهاني شدن به مثابه گفتمان و احد:
١. امکان ترسيم دقيق مفصل بندي و دقايق گفتماني جهاني شدن. از اين منظر در صورتي که جهاني شدن را يک گفتمان واحد در نظر بگيريم، در قدم بعدي ميتوانيم مفصلبندي، دقايق گفتماني و دال برتر جهاني شدن را طبق الگوي لاکلا و موفه شناسايي نماييم. اين امر موجب تعريف دقيق چيستي و ماهيت جهاني شدن خواهد شد. در اينجا برخلاف نگرشهاي گوناگون و متمايز به جهاني شدن ما با پديدهاي روشن و شفاف مواجه خواهيم شد که بيانگر فضاي اسطورهاي و نيز وضعيت کلي زندگي انساني در آن خواهد بود.
به نظر ميرسد چنين استدلالي را نميتوان مويدي براي اتخاذ جهاني شدن به مثابه يک گفتمان واحد پذيرفت. در شرايط امروز، جهاني شدن در عمل نشانه شناوري است که گفتمانهاي موجود در صدد معنا بخشي به آن بوده و عملا آن را طبق مفصل بندي گفتماني خود بازسازي ميکنند. نمونه چنين اقدامي در ديدگاههاي مختلف به جهاني شدن کاملا بارز است. هر کدام از گفتمانهاي از پيش موجود در مواجهه با پديده جهاني شدن آن را به شيوه خود معنا ميکنند. از اين رو جهاني شدن به جاي آنکه بتواند خود گفتمان مستقلي باشد، در مفصل بندي گفتمانهاي موجود به عنوان يک وقته يا دقيقه مفصلبندي مجدد شده و معنا مييابد.
٢. امکان ترسيم فضاي غيريت سازي و تخاصم بين گفتمان جهاني شدن و تعيين «غير» براي آن. چنين ويژگي سبب ميشود تا با فرض ويژگي خاصي براي جهاني شدن، «غير» آن را نيز بتوانيم تعيين نماييم. با توجه به اصل تخاصم و غيريت سازي که به تبع مباحث دريدا در گفتمان لاکلا و موفه مطرح شده است، بدون غير و بيرون سازنده امکان هويت يابي يک گفتمان وجود نخواهد داشت. در تعيين غير براي گفتمان جهاني شدن نيز به تناسب نگرشهايي که به خود گفتمان جهاني شدن وجود دارد، اغيار مختلفي مطرح ميشود.
مزيت امکان تعيين غير نيز براي جهاني شدن روشن به نظر نميرسد. در عمل اين گفتمانهاي موجود هستند که از طريق غيريت سازي و روابط تخاصم اجتماعي با مستمسک قرار دادن جهاني شدن به غيريت سازي ميپردازند. به عنوان مصداق بارز چنين نکتهاي ميتوان به تلقيهاي ليبرالها از جهاني شدن اشاره کرد. ليبرالها عملا با نفي توأمان نگرشهاي مارکسيستي و نيز بنيادگرايي ديني و تلقي ليبرال دموکراسي به عنوان ماهيت وضعيت جهاني شدن، «غير» و «دگر» جهاني شدن را تعيين ميکنند. چنين روابطي به عنوان مثال، عملا محصول شرايط غيريت سازي پيشين بين نگرشهاي سرمايهداري و سوسياليسم بيش نيست و عملا جهاني شدن به عنوان تعبيري جديد براي روابط تخاصم پيشين تبديل شده است يا به تعبير لاکلا سرپوشي بر روابط قدرت ميگردد.
٣. نفي هر گونه امر فراگفتماني در نظريه لاکلا و موفه. برخلاف ديدگاههاي فوکو و نيز تحليلگران انتقادي گفتمان مثل فرکلاف که فضاي غير گفتماني را ميپذيرند، در نظريه لاکلا و موفه هيچ امري خارج از گفتمان وجود ندارد و همه چيز در درون يک گفتمان قابل توضيح است.[٢٢] با تلقي جهاني شدن به مثابه يک گفتمان ما عملا طبق الگوي تحليلي لاکلا و موفه پديده جهاني شدن را امري خارج از گفتمان ندانسته و آن را توضيح ميدهيم. به بيان ديگر جهاني شدن خود امري گفتماني محسوب ميشود. چنين نکتهاي در صورتي بيشتر معنا مييابد که آن را با فرض تلقي جهاني شدن به مثابه عرصه نزاع گفتماني مقايسه نماييم. در بادي امر چنين تصور ميشود که در اين صورت جهاني شدن امري خارج از گفتمان تلقي شده است.
اما بايد گفت چنين امري نافي نظريه لاکلا و موفه نيست. در نظريه لاکلا و موفه اولويت با امر سياسي است. شرايط اجتماعي قدرت و نيروهاي اجتماعي وضعيت سياسي را شکل ميدهد. مفهوم امر سياسي يا (political) حاکي از اهميت رابطه قدرت در بين نيروهاي اجتماعي است که با يکديگر در حال نزاع هستند.[٢٣] با توجه به مفهوم عدم قطعيت يا احتمال در نظريههاي پساساختارگرايي، رابطه سياسي تعيين کننده معيارهاي تصميم گيري است.
از همين منظر است که دريدا سياست را «تصميم در شرايط فقدان تصميم» تعريف ميکند و لاکلا معتقد است که نتيجه مفهوم سياست به عنوان تصميمي که در حوزه عدم يقين اتخاذ ميشود اين است که مسائل سياسي بر مسائل اجتماعي ارجحيت دارد. نه تنها روابط اجتماعي را در نهايت تصميمهاي سياسي شکل ميدهند، بلکه اين تصميمها بعضي از پيش دادههاي عقلانيت اجتماعي را به کار نميگيرند و لذا سياست شکل يک ساخت راديکال را به خود ميگيرد.[٢٤]
با توجه به اولويت رابطه سياسي در نظريه گفتمان، چگونگي شرايط و روابط نيروهاي اجتماعي در امر سياسي خود بخشي از امر سياسي است. گاه تخاصم سياسي در عرصه اجتماعي کوچک صورت ميگيرد و گاه چنين عرصه نزاعي گستردهتر بوده و بعدي جهاني مييابد. از اين جهت است که ميتوان وضعيت جهاني شدن را با حفظ اصول نظريه گفتمان لاکلا و موفه بخشي از شرايط نزاع دانست. لاکلا خود در نقد ديدگاههايي که با تمسک به جهاني شدن رابطه قدرت را ناديده گرفته و در نتيجه منکر سياست اقتصادي چپ و راست گرديده و همه را به سوي يک جامعه جديد نئوليبرال فرا ميخوانند، با ردّ چنين خصلتي براي جهاني شدن، آن را صرفا سرپوشي براي روابط قدرت دانسته است.[٢٥] ٢- الف) نابسندگي تلقي جهاني شدن به مثابه گفتمان واحد.
در صورت تلقي جهاني شدن به مثابه گفتمان واحد عملا تلقيها و ديدگاههاي مختلف به جهاني شدن به حاشيه رانده شده و تنها ديدگاه برگزيده به جهاني شدن اولويت و محوريت مييابد. چنين تلقي به همراه خود به حذف نيروهاي متکثري که در عرصه اجتماعي جهاني حضور دارند و جهاني شدن را بر اساس ديدگاههاي خود تفسير ميکنند، ميانجامد. عملا چنين نقشي را ميتوان در طول چند سده گذشته براي مدرنيته غربي شناسايي کرد. مدرنيته غربي با قرائت کلان خود با حذف ديگر نگرشهاي موجود، خود را تنها گزينه قابل قبول معرفي نمود. کيت نش با اشاره به جنبه دوگانه ادعاي عام و جهان شمول مدرنيته غربي و در عين حال خاص بودن آن به عنوان يک شيوه فرهنگي خاص يک ملت و يک شيوه زندگي ارگانيک واحد و يکپارچه انسانهاي غربي، بعد جهان شمول و عام آن را چنين توضيح ميدهد:
. . . از يک طرف عام و جهانشمول تلقي ميشد و تجسم ارزشهايي بود که هر کسي بايد آنها را ميپذيرفت؛ بهترين ماهيت بشري را نمايش ميداد و عاليترين ايدآلهاي ممکن را در بر ميگرفت. اين نگرش انسان گراي ليبرال از فرهنگ را ماتيو آرنولد در قرن نوزدهم در جمله مشهورش بيان نمود: «آن بهترين فرهنگي است که تصور گرديده و شناخته شده است». به اين ترتيب فرهنگ غرب راه روشنگري و خود تحقق بخشي شناخته شد.[٢٦]
مهمترين وجه نابسندگي تلقي جهاني شدن به مثابه گفتمان واحد آن است که اگر ما جهاني شدن را تنها يک گفتمان واحد در نظر بگيريم، عملا قراتئهاي مختلف را به جهاني شدن از دست خواهيم داد. بدون ترديد منظرها و ديدگاههاي بسيار متفاوت و گاه متعارضي در باب جهاني شدن وجود دارد. هرکدام از اين ديدگاهها ويژگيها و خصوصيات متفاوتي را براي جهاني شدن مطرح ميکنند. در اين صورت اگر ما جهاني شدن را فارغ از گفتمانهاي متکثر موجود، تنها با يک نگرش خاص مد نظر قرار دهيم، جهاني شدن تنها صبغه واحدي يافته و محصور در يک نگرش خواهد بود. درحالي که در فرض عرصه نزاع گفتماني براي آن، گفتمانهاي مختلف سعي در توضيح و تبيين ويژگيهاي آن دارند.
همچنين در اين نگرش از اين نکته غفلت ميشود که اين گفتمانهاي موجود هستند که هر کدام سعي دارند به شيوه خاص خويش جهاني شدن را تفسير و تبيين نمايند. نمونه بارز اين امر را در تلاش گفتمان ليبرال دموکراسي در مورد تلقي جهاني شدن به مثابه پايان نزاع چپ و راست و يا در ايده پايان تاريخ فوکوياما بوضوح ميبينيم. در واقع چنانکه از عبارت لاکلا نقل خواهيم کرد چنين نگرشي سرپوشي بر روابط قدرت در عرصه جهاني است و در صدد است يک گفتمان را ابدي و هميشگي تلقي نمايد. بديهي است که طبق نگرش گفتماني، گفتمانها همواره در معرض تغيير و دگرگوني هستند. در صورتي که گفتمان جهاني شدن را تنها به شيوه خاصي تلقي نماييم، با توجه به احتمال دگرگوني در ايدئولوژي و نگرش مسلط عملا بايد از پايان و افول پديده جهاني شدن مواجه خواهيم شد. در حالي که اين امکان وجود دارد که زندگي انسانها در فضاي جهاني شدن به شيوهها و بر اساس گفتمانهاي مختلفي تنظيم شود. ب) جهاني شدن به مثابه عرصه نزاع گفتمانها
با توجه به اختلاف نظرهاي جدي و گاه متناقض در باره جهاني شدن، به نظر ميرسد تصوير جهاني شدن به مثابه وضعيت جديد منازعه گفتماني داراي توان توضيح دهندگي بيشتري ميباشد. به دليل قرائتها و ديدگاههاي مختلف در باره جهاني شدن و ادعاهاي مختلف و متعارض در باب ويژگيهاي آن عملا، چنانکه فرکلاف خود بدان تصريح نموده است، شاهد ظهور گفتمانهاي مختلفي از جهاني شدن هستيم. در وضعيت جديد گفتمانهاي مختلف در صدد معنا بخشيدن و شارژ دال جهاني شدن بوده و جهاني شدن را به شيوه خود معنا ميکنند. از سوي ديگر کساني که جهاني شدن را گفتمان واحدي فرض کردهاند، در صدد نسبت دادن ويژگيها و شاخصههايي براي جهاني هستند که عملا به سمت غلبه بخشيدن به يکي از گفتمانهاي پيشين، يا به تعبير دقيقتر به تداوم سيطره آن، در وضعيت جديد سوق يافتهاند. جهاني شدن از اين حيث با گسترش تکنولوژيهاي ارتباطي و فشردگي زمان و مکان، عملا تماس گفتمانهاي مختلف را با يکديگر افزايش داده و در نتيجه زمينه نزاع از عرصه ملي يا محلي به عرصهاي جهاني تغيير يافته است.
جهاني شدن نزاع گفتمانها سبب شده است که گفتمان يا گفتمانهاي مسلط در صدد معنا بخشي به جهاني شدن و تقرير آن بر حسب مفصل بندي خود باشند. ديويد هلد و آنتوني مکگرو ديدگاههاي مختلف را در باب جهاني شدن در دو گروه موافقين و مخالفين گردآوري نمودهاند. شولت نيز شش ديدگاه عمده را در باب ماهيت جهاني شدن بررسي نموده است[٢٧] رابرتسون و خندکر نيز گفتمانهاي مختلف را در چهار گروه طبقهبندي کردهاند.
از اين حيث در عصر جهاني شدن جامعه جهاني را به مثابه عرصه ملي ميتوان فرض کرد که در درون آن ديدگاهها و گفتمانهاي مختلفي در حال نزاع با يکديگر ميباشند. تفوق و برتري يک گفتمان در درون چنين جامعهاي موجب تغيير مرزها و عرصه نزاع گفتمانها نميگردد. البته محدوديت مرزهاي ملي سبب ميشود به دليل ويژگيهاي خاص فرهنگي و اجتماعي در چنين جامعهاي عملا گفتمانهاي محدودتري حضور داشته و در شرايط غيريت سازي و رقابت با يکديگر قرار گيرند.
ديدگاه لاکلا و موفه به جهاني شدن، در مقدمهاي که بر چاپ دوم کتاب "هژموني و استراتژي سوسياليستي" مطرح کردهاند، با تلقي جهاني شدن به عنوان وضعيت جديد نزاع گفتمانها سازگار است. آنها ضمن رد نگرش برخي از نيروهاي چپ و نااميدي آنها از فرايند مبارزه با سرمايهداري ليبراليستي و نيز ديدگاه نئوليبرالها که جهاني شدن را پايان نزاع ميان چپ و راست تلقي نموده آن را وضعيتي مطلوب تصور ميکنند، جهاني شدن و ادعاهاي نئوليبراليستي را سفسطهآميز دانسته و بر خصلت هژمونيک پديده جهاني شدن تأکيد ميکنند.
توجيه رايج براي ادعاي فقدان بديل [براي نئوليبراليسم]، جهاني شدن است و استدلالي که غالبا عليه سياستهاي سوسيال دموکراتيک بازتوزيعي[redistributive] مطرح ميشود، آنست که محدوديتهاي مالي شديد در برابر حکومتها تنها گزين? واقع بينانه در جهاني است که بازارهاي جهاني هيچ گونه انحراف از اصل نئوليبرال را اجازه نميدهند. چنين استدلالي زمين? ايدئولوژيکي را که در نتيجه سالها سيطره نئوليبرال ايجاد شده است، مسلّم ميگيرد، و آنچه را وضعيتي اتفاقي ميباشد، به مثابه يک ضرورت تاريخي اخذ ميکند. با ارائه جهاني شدن به مثابه محصول انقلاب اطلاعاتي، بارهاي معنايي جهاني شدن[forces of globalization] از ابعاد سياسي آن منتزع شده و به عنوان سرنوشتي که ما همگي ميبايست تسليم آن شويم، نمايان ميشود. در نتيجه به ما گفته ميشود که ديگر هيچگونه سياستهاي اقتصادي چپ يا راست وجود ندارد، بلکه آنچه هست سياستهاي خوب يا بد ميباشد!
اما اگر بخواهيم بر اساس روابط هژمونيک بيانديشيم، ميبايست از چنين مغالطههايي فاصله بگيريم. در واقع کالبد شکافي دنياي به اصطلاح جهاني شده از طريق مقوله هژموني که در اين کتاب بسط يافته است، ميتواند ما را به فهم اين نکته قادر سازد که وضعيت فعلي، فراتر از تنها نظم اجتماعي ممکن و طبيعي بودن، تجلي پيکربندي خاص روابط قدرت ميباشد. اين وضعيت محصول تحرکات نيروهاي خاص سياسي است که قادر به ايجاد تغييرات ژرف در روابط ميان شرکتهاي سرمايهداري و دولت ملتها هستند. چنين سيطرهاي چالشپذير است. جريان چپ ميبايست، به جاي تلاش صرف براي برخورد مهرآميزتر با آن، سعي نمايد بديل معتبري براي نظام نئوليبرال ارائه کند. البته اين امر مستلزم طرح مرزهاي جديد و اذعان بدين امر است که سياست راديکال نميتواند بدون تعريف تخاصم وجود داشته باشد. بدين معنا که اين امر مستلزم پذيرش حذف ناپذيري روابط تخاصم و غيريت سازي است.[٢٨]
چنانکه از عبارت طولاني اما روشنگر لاکلا و موفه برميآيد، جهاني شدن يک وضعيت محتمل، زوال پذير و در واقع جديد براي روابط تخاصم و غيريت سازي بين نيروهاي عمده و اصلي سياسي در عرصه جهاني است. در نتيجه ادعاهايي چون فراگيري عرصه جهاني سازي و حذف تخاصمها و غيريت سازيها و در نهايت تلقي جهاني شدن به مثابه يک گفتمان واحد تثبيت شده، طبق منطق تحليل گفتمان لاکلا و موفه صرفا سفسطههايي است که از سوي طرفداران نئوليبراليسم براي سرپوش گذاشتن بر احتمالي و مقطعي بودن غلب? ليبرال دموکراسي در عرصه جهاني است.
تلقي جهاني شدن به مثابه عرصه نزاع گفتمانها ميتواند با استدلالهاي ديگري نيز تقويت شود. مارک راپرت[Mark Rupert] ضمن بررسي ايدئولوژيهاي مختلفي که هر کدام سعي ميکنند، جهاني شدن را تفسير نمايند، اظهار ميدارد:
براى من جهانى شدن فرآيند صورتبندى مجدد روابط ميان مجموعههاى محلى و اقتصاد جهانى است. من جهانى شدن را دياليكتيك جهانى- محلى مىدانم كه كاملاً تثبيت نگرديده و در درون آن مقاومتهاى اجتماعى همچنان وجود دارد همچنان وجود دارد.[٢٩]
او در جاى ديگر با وضوح بيشتر تلقى خود از جهانى شدن را بيان مىكند و اظهار مىدارد:
. . . هدف من اين است كه گريز ناپذير بودن جهانى شدن ليبرال را به مناظره بكشم و از جانب ديگر عدم قطعيت و ضرورت تاريخى آنرا نشان دهم؛ امرى كه در درون جامعه آمريكا از سوى جهان وطن گرايان و چپ متمايل به دمكراسى دنبال مىشود. . . . من به جهانى شدن بعنوان محصول تاريخى موقعيت كارگزاران اجتماعى نظر دارم كه مقاومت بر سر الترناتيوهاى ممكن جهان در آن جريان دارد.[٣٠]
يان كلارك نيز براساس يك تعريف از جهانى شدن، آنرا فرايندى مىداند كه بموجب آن، قدرت در تأسيسات جامعه جهانى قرار گرفته و بيشتر از طريق شبكههاى جهانى عرضه مىشود تا از طريق دولتهاى مبتنى بر سرزمينى (کلارک، ١٩٩٧: ٣٥). كلارك با استناد به نظريهپردازان علوم اجتماعى، تحول نظرى و رفتارى ناشى از جهانى شدن را مطرح مىكند. از نظر رفتارى جهانى شدن چرخش مهم در شكل فضايى فعاليت و سازماندهى اجتماعى انسانى است (كلارك، ١٩٩٧: ٨) و از اين رو گفته مىشود كه يك نظام اجتماعى جهانى در حال ظهور است كه در آن ديگر هيچ مرزى بين داخلى و خارجى وجود ندارد (ليدى، ٩٧ :١٩٩٨).
در تلقى بارى اكسفورد و با الهام از والرشتين بازنمايى نظام جهانى كنونى صرفاً از طريق نشان دادن جهانگرايى ليبراليسم به انجام نمىرسد بلكه اين صرفاً يك چهره قدرت جهانى است. در مقابل صورتهاى فرهنگى مقاومت در مواجه با سلطه نظام جهانى، به اميد رهايى، از سوى كسانى صورت مىگيرد كه مىخواهند با فرهنگ همگرا ساز و جهانگير ليبراليسم مقابله كنند.[٣١]
بابي سعيد نيز در توضيح چگونگي شکل گيري اروپامداري به تأثيرات جهاني شدن اشاره کرده است. او توضيح ميدهد که به دليل ازاله شدن ويژگيهاي خاص فرهنگي غربي- اروپايي از چهره غرب و ادعاي عام بودن تمدن غرب، غرب خود را به جاي امري عام جا زده بود که در فرايند ظهور گفتمانهاي رقيب ديگري چون اسلام گرايي چهره خاص بودن غرب عريان ميشود. در واقع به تعبير وي:
گفتمان اروپامداري تلاشي در جهت مرکز قراردادن غرب در عالم (يعني الگوي عام و جهاني) است. اروپامداري، طرحي براي احياي مرکزيت غرب است. اين طرح تنها زماني ميتواند وجود داشته باشد که غرب و مرکز، ديگر هم معنا و مترادف تلقي نشوند.[٣٢]
در بحث بابي سعيد اهميت جهاني شدن در اين است که به فرايند مرکزيت زدايي از غرب کمک نموده و آن را سرعت بخشيده است.
. . . جهاني شدن وجود گفتمان اروپامداري را الزام ميکند، زيرا به تضعيف تصورات مرکزيت اقتصادي غرب کمک ميکند و مرکززدا شدنش را تسريع ميبخشد.[٣٣]
در توضيح سعيد دو نکته حايز اهميت است. نکته اول آن است که تلقي اروپامداري به مثابه يک گفتمان، مستلزم کشف و آشکار سازي خصلت خاص بودن غرب است. در واقع چنانکه جياني واتيمو بخوبي توضيح داده است،[٣٤] غرب با ترسيم الگوي کلان و عام پيشرفت در صدد تدوين سير تحول تاريخ برآمده بود که با چنين تلقي همه امور به غرب ختم ميشد و غرب معيار همه چيز ميگرديد. اما جهاني شدن سبب شده است که چنين ملازمهاي برهم خورده و در نتيجه غرب به مرکزي بين مراکز تبديل شود. در حالي که در وضعيت سيطره غرب امکان تلقي غرب به مثابه مرکزي بين مرکزها نبوده و غرب خود معيار امور تلقي ميشد.
نکته دوم که در بحث بابي سعيد برجستگي دارد، تلقي جهاني شدن به مثابه وضعيتي است که با افول سيطره گفتمان غرب، امکان ظهور گفتمانهاي رقيب ديگري نيز فراهم شده است. چنين وضعيتي عملا با تبديل فضاي جهاني شدن به عرصه حضور و رقابت گفتمانها ميانجامد.
جياني واتيمو نيز افول سيطره غرب را با پيدايش جامعه ارتباطي پيوند داده است. از نظر وي:
همراه با پايان استعمار گري و امپرياليسم، پيدايش جامعه ارتباطي عامل تعيين کنندهاي در فروپاشي انديشه تاريخ و پايان مدرنيت بوده است. دراينجا به نکته دوم بحث يعني جامعه شفاف ميرسم. به ياد داشته باشيم که جامعه شفاف با علامت سوال همراه شده است. پيش نهادههاي من اينها هستند: الف) رسانههاي گروهي نقشي تعيين کننده در پيدايش جامعهي پسامدرن بازي ميکنند. ب) آنان جامعه پسامدرن را «شفافتر» نکردهاند، بلکه آن را پيچيده تر حتي آشفتهتر کردهاند و در نهايت ج) درست همين آشوب نسبي نقطهي اميد ما براي رهايي است.[٣٥]
نظريه چشم اندازهاي آر جان آپودريا نيز، چنانکه کيت نش آن را گزارش داده است، حاکي از نگرش چند وجهي به جهاني شدن است. آپادوريا ماهيت ناهمگون فرهنگ جهانى را در مقاله مشهورش با عنوان «گسست و تفاوت در اقتصاد فرهنگى جهانى» تبييين نموده است. به عقيده وى اقتصاد فرهنگى جهانى يك نظم پچيده ،مختلط، هم پوشاننده وگسست آفرين است. او براي ترسيم وضعيت جهاني نظريه چشم اندازها را مطرح ميکند که طبق آن پنج بعد جريان فرهنگى جهانى وجود دارد: چشم اندازهاى تكنولوژيك، چشم اندازهاى رسانهاى، چشم اندازهاى مالى، چشم اندازهاى قومى و چشم اندازهاى ايدئولوژيك.[٣٦] در نظريه آپادوراى پيشوند «چشم انداز» حاکي از بازنمايى امور از منظرهاى متفاوت است. زيرا:
اينها روابط عينى مفروض نيستند كه از هر زاويه ديد يك گونه به نظر آيد بلكه ساختاهايى هستند كه عميقا به زاويه ديد بستگى دارند و بر حسب نوع وضعيت تاريخى، زبانى و سياسى بازيگران گوناگون نظير دولت- ملتها، شركتهاى چند مليتى، جماعتهاى پراكنده و تشکلها و جنبشهاي فروملي به شدت به جهات گوناگون منحرف مىشوند.... بنا بر اين چشم اندازها اجزاى تشكيل دهنده چيزى است كه مايلم با گسترش عقايد بنديکت آن را «جهانهاى خيالي» بنامم؛ يعنى جهانهاى چندگانهاى كه بوسيله تصورات تاريخمند اشخاص و گروههاى سراسر جهان ايجاد شدهاند.[٣٧]
در تحليلي نهايي از نظريه چشم اندازهاي آپادوريا به دليل نسبيت چشم اندازها، از نظر كيت نش ميان چشم اندازهاى پنجگانه آپادوراى و نظريه گفتمان نوعي تناظر وجود دارد. او مينويسد:
چشم اندازهاي آپادوريا بسيار شبيه گفتمانها هستند. آنها كردارهايي اجتماعىاند كه تنها تا وقتى كه براى بازيگران اجتماعى خاص و موقعيتمند معنادار هستند، توليد و بازتوليد مىگردند، به چالش كشيده مىشوند و تحول مىيابند. ايده چشم اندازها جاى ايدههاى جامعه شناختى قديمىتر نظير ساختارها يا نهادها را گرفته است، به شيوهاى كه امكان تحليل كردارهاى اجتماعى زوال يافته و غير كليت بخشى را فراهم مىكند كه نه صرفا عينى ونه صرفا ذهنى هستند. از اين جنبه ايده چشم اندازها بيش از آنكه به هر تفسيرى از ماركسيسم نزديگ باشد به برداشت پساساختارگرايى از گفتمان نزديک است. آپادوراى مانند نظريه پردازان گفتمان عقيده دارد كه زندگى اجتماعى سراسر فرهنگى است.[٣٨]
شايد بتوانيم نزديکترين تعبير از عرصه نزاع گفتماني را از جهاني شدن در نگرشهاي نئومارکسيستهايي چون نيکوس پولانزاس بيابيم. او ابتدا در کتاب «قدرت سياسي و طبقات اجتماعي» به بررسي رابطه طبقات در جامعه و جايگاه دولت پرداخته است. بحث پولانزاس در يک بستر مارکسيستي در باب پرسش از جايگاه دولت مطرح شده است. در آثار مارکس دو تعبير مختلف از رابطه ميان دولت و طبقات اجتماعي مطرح شده است: تعبير ابزارانگارانه و ديگر تعبير استقلال نسبي.[٣٩] بعدها نظريه پردازان مارکسيست سه گونه پيوند ميان دولت و طبقات را مطرح کردهاند:
يکي پيوند شخصي، يعني اين که ماهيت طبقاتي دولت از روي پايگاه اجتماعي اعضاي آن شناخته ميشود؛ پيوند ساختاري، به اين معني که ماهيت طبقاتي دولت بر حسب محدوديتهاي ساختاري نظام اجتماعي معلوم ميشود؛ و سوم پيوند سياسي، به اين معني که طبقه حاکمه دربين نيروهاي اجتماعي پرقدرتترين گروه است.[٤٠]
هر چند پولانزاس در نخستين اثر خود از منظري ساختارگرايانه رابطه دولت و طبقات را بررسي کرده است، اما در آخرين اثر خود، دولت، قدرت و سوسياليسم، نظرات ساختارگرايانه خود را تعديل کرد و بر نقش عمل نيروهاي اجتماعي تأکيد بيشتري گذاشت.
از چنين ديدگاهي دولت اساسا ساخت نيست، بلکه مجموعهاي از روابط است که زير تأثير مبارزه طبقاتي شکل ميگيرد. بنابر اين مبارزه طبقاتي در درون دولت نيز تداوم مييابد. بنابر اين دولت ديگر به عنوان مظهر سلطه طبقاتي تلقي نميشود، بلکه جايگاه وقوع منازعات طبقاتي براي دستيابي به قدرت سياسي است.[٤١]
بدين سان، در ديدگاه پولانزاس که در سير تفکرات مارکسيستي هنوز از ادبيات اصلي مارکسيستي استفاده نموده و ثقل اصلي تحليل خود را بر مبارزه طبقاتي گذاشته است، دولت عرصه منازعه طبقاتي است. با گذر از مارکسيسم و رسيدن به ادبيات پسامارکسيستي، که خود لاکلا و موفه آن را تلويحا پذيرفتهاند،[٤٢] طبقات جاي خود را به گفتمانها داده و رقابت طبقاتي در قالب تخاصم گفتماني مطرح ميشود. با چنين نگرشي که به عرصه نزاع در کار پولانزاس وجود دارد ميتوان در تحليل جهاني شدن نيز آن را به کار برد. بدين سان در وضعيت جهاني شدن عرصه تخاصم و رقابت گفتمانها از عرصه محلي يا دولت ملي به عرصه جهاني انتقال مييابد. ج) غلبه ليبرال دموکراسي و نقطه همسويي و اشتراک بين دو تلقي
به رغم دوگانگي در دو تلقي مذکور از تحليل گفتماني جهاني شدن به نظر ميرسد در برخي نتايج تحقيق ميتوان مشترکاتي را بين دو تلقي يافت. البته چنانکه گذشت تلقي دوم مزايا و توان توضيح دهندگي بيشتري دارد. مهمترين همسويي دو تحليل را در اين نکته ميتوان يافت که در هر دو تلقي عملا بر گفتمان مسلط تأکيد ميشود. اگر ما بخواهيم جهاني شدن را بر اساس اين دو تلقي مد نظر قرار دهيم در نهايت يک گفتمان مسلط شناسايي خواهد شد. چه آنکه ليبرال دموکراسي را در شرايط کنوني محتواي جهاني شدن بدانيم و چه ليبرال دموکراسي را يکي از گفتمانهاي موجود اما مسلط در وضعيت نزاع گفتماني در عرصه جهاني شدن بدانيم، در هر دو تلقي بر محوريت و نقش مسلط صبغه ليبرال دموکراتيک جهاني شدن خواهيم رسيد.
از اين رو در بررسي ارتباط و تعامل گفتمانهايي چون اسلام گرايي با جهاني شدن نيز ما ميبايست به چگونگي تعامل با گفتمان مسلط در عرصه جهاني بپردازيم. اسلام گرايي عملا در دو سده اخير با مدرنيته غربي به چالش پرداخته است و اينک «غير» آن گفتمان ليبرال دموکراسي ميباشد. طبق تلقي نخست و در صورتي که صبغه گفتمان واحد جهاني شدن را همان ليبرال دموکراسي بدانيم، نزاع و تخاصم گفتمان اسلام گرايي با ليبرال دموکراسي در قالب گفتمان جهاني شدن تداوم مييابد. يعني عملا گفتمان اسلام گرايي در برابر چهره جديدي از ليبرال دموکراسي قرار خواهد گرفت که جهاني شدن ميباشد.
در صورتي که تلقي دوم را مد نظر قرار دهيم با مرکزيت زدايي از غرب محوري که در ليبرال دموکراسي تبلور مييابد، ما عملا شاهد حضور گفتمانهاي مختلف در عرصه نزاع جهاني هستيم. اما بديهي است که در شرايط نزاع گفتماني عصر جهاني شدن نيز توان گفتمانها يکسان نيست و برخي از گفتمانها از سيطره و نفوذ بيشتري برخوردار هستند. در چنين عرصهاي ليبرال دموکراسي به عنوان رقيب برتر و اصلي اسلام گرايي ظهور ميکند که سعي ميکند ديگر گفتمانها را به حاشيه رانده و سرکوب نمايد و گفتمانهاي ديگر در قالب گفتمان مقاومت يا به تعبير تاجيک پادگفتمان ظهور خواهند يافت. اسلامگرايي عملا يکي از پادگفتمانهاي مهم و فعال در اين عرصه ميباشد. ٤. پايان نزاع گفتماني و پيروزي حق بر باطل: رويكردي قرآني
تحليل گفتماني جهاني شدن با تلقي آن به مثابه عرصه نزاع گفتماني، هر چند كارايي بيشتري براي تحليل شرايط كنوني جهاني شدن دارد، اما فراتر از تحليل وضعيت موجود جهاني شدن، ميتوان آن را از منظر آينده شناسانه مورد نقد و بررسي قرار داد. تحليل گفپينوشتها * استاديار گروه علوم سياسي دانشگاه باقرالعلوم١. ١. Jorgensen, Marianne & Philips, Louise, ٢٠٠٢, Discourse Analysis As theory & method, London, Sage Publications, ٢٠٠٢. ٢ . ديويد هوارث، گفتمان، در: ديويد مارش و جري استرکو، روش و نظريه در علوم سياسي، امير محمد حاجي يوسفي (تهران، دانشکده مطالعات راهبردي، ١٣٧٨) ص ١٩٨. ٣ . Howarth, David, Discourse, Buckingham, Open University Press, ٢٠٠٠. ٤ . ديويد هوارث، پيشين، ص ٢٠٥. ٥ . Laclau, Ernesto, Discourse, in R. E. Goodin and P. Pettit (eds), A Companion to Contemporary Political Philosophy. Oxford: Blackwell, ١٩٩٣. ٦ . Laclau, Ernesto, New Reflections on the Revolutions of Our Time, London, Verso, ١٩٩٠. ٧ . Lacula: op. cit, ٢٨. ٨. . Jorgensen, ٢٠٠٢: ٢٨. ٩ . ديويد هوارث، پيشين، ص ١٦٣. ١٠ . Laclau, Ernesto & Mouffe, Chantal, Hegemony & Socialist Strategy, London: Verso, ٢nd Ed, ٢٠٠١. ١١. Rorty, Richard. Contingency, Solidarity, & Irony, Cambridge, Cambridge University press, ١٩٨٩. ١٢. Fairclough, Norman, Language & Power, London, Longman, ٢nd ed, ٢٠٠١. ١٣ . رولند رابرتسون و خندکر، حبيب حق، «گفتمانهاي جهاني شدن: ملاحظاتي مقدماتي» . مسعود مظاهري، در: ارغنون، ش ٢٤، تابستان ١٣٨٣، ص ٦٣. ١٤ . محمدرضا تاجيک، «جهاني شدن و هويت»، در: رهيافتهاي سياسي و بين المللي، ش٣، تابستان ١٣٨١. ١٥ . گيدنز، ١٣٨٠: ٢١١. ١٦ . عبدالقيوم سجادي، «تحليل گفتماني جهاني شدن»، در: فصلنامه علوم سياسي، ش ٢٨، زمستان، ١٣٨٣. ١٧ . محمدرضا تاجيک، ١٣٨١، ص ١٧. ١٨ . همان، ص ٢٢. ١٩ . کيت نش، محمدتقي دلفروز، جامعه شناسي سياسي معاصر، (تهران: انتشارات کوير، ١٣٨٠) ص ٩٦. ٢٠ . همان، ص ٩٦. ٢١ . سيد عبدالعلي قوام، جهاني شدن و جهان سوم، (تهران: دفتر مطالعات سياسي و بين المللي، ١٣٨٣) چ ٢، ص ٢٥٥ – ٢٥٦. ٢٢ . Jorgenson & Philips, ٢٠٠٢:٤ ٢٣ . Mouffe, Chantal, “Democratic Politics and the Question of Identity”, in: John Rajchman (ed.), The Identity in Question, New York, Routledge, ١٩٩٥. ٢٤ . محمد رضا تاجيک، گفتمان، پادگفتمان و سياست (تهران: موسسه تحقيقات و توسعه علوم انساني، ١٣٨٣)، ص ٩٤. ٢٥. Laklau & Mouffe, ٢٠٠١:xvi-xvii. ٢٦ . کيت نش، پيشين، ص ٩٧. ٢٧ . يان شولت، نگاهي موشکافانه به پديده جهان شدن، مسعود کرباسيان، (تهران: شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، ١٣٨٢) ص ٧ – ٨. ٢٨ . Laklau & Mouffe, ٢٠٠١: xvi-xvii ٢٩ . Rupert, Mark, Ideologies of Globalization, New York: Routledge, ٢٠٠١. ٣٠ .Ibid, ٢٠٠١, p, ٥١. ٣١. باري اکسفورد، نظام جهاني، اقتصاد، سياست و فرهنگ، ترجمه حميرا مشيرزاده، (تهران: دفتر مطالعات سياسي و بين المللي، ١٣٧٨) ص ٧٨. ٣٢ . بابي سعيد، هراس بنيادين: اروپامداري و ظهور اسلامي گرايي، ترجمه غلامرضا جمشيديها و موسي عنبري، (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧٩) ص ١٤٨ – ١٤٩. ٣٣ . همان، ص ١٤٨ – ١٤٩. ٣٤ . جياني واتيمو، «پست مدرن چيست؟»، در: ماني حقيقي (ويراستار)، سرگشتگي نشانهها (تهران: نشر مرکز، ١٣٧٤) ص ٥٣. ٣٥ . همان، ص ٥٥. ٣٦ . کيت نش، ص ١١٥. ٣٧ . همان. ٣٨ . همان. ٣٩ . حسين بشريه، جامعه شناسي سياسي (تهران: نشر ني، ١٣٨١) چ ٨، ص ٣٩. ٤٠ . همان. ٤١ . همان. ٤٢ . Laclau & Mouffe, ٢٠٠١:IX.