علوم سیاسی
(١)
جهاني شدن و اسلام -
١ ص
(٢)
چکيده پايان نامه هاي رشته علوم سياسي دانشگاه باقرالعلوم -
٢ ص
(٣)
ملخص المقالات -
٣ ص
(٤)
Abstract -
٤ ص
(٥)
ديپلماسي فرهنگي امريکا و فرانسه - شرف الدين سيد حسين
٥ ص
(٦)
روابط خارجي جمهوري اسلامي ايران و - حسيني سيده صديقه
٦ ص
(٧)
جهاني شدن و سر انجام نزاع گفتمانها - بهروز لک غلامرضا
٧ ص
(٨)
اهداف تجاوز 2006 اسرائيل به خاک لبنان - ستوده محمد
٨ ص
(٩)
سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران درپرتو تحولات منطقه اي - ستوده محمد
٩ ص
(١٠)
علل نگراني غرب از انقلاب اسلامي با تأکيد بر عنصر ژئوپليتيک شيعه - فاضلي نيا نفيسه
١٠ ص
(١١)
تحول نظريات استراتژيك در جمهوري اسلامي ايران - متقي ابراهيم
١١ ص
(١٢)
تاسوکي 3 - لک زايى رضا
١٢ ص
(١٣)
آشفتگي معنايي تروريسم - سليماني رضا
١٣ ص
(١٤)
دولت بزرگ اسلامي؛ امکان يا امتناع؟ با تأکيد بر ديدگاه امام خمينيره - عيسى نيا رضا
١٤ ص
(١٥)
فقه روابط بين الملل - شريعتمدار جزائرى سيد نور الدين
١٥ ص
(١٦)
گزيده اي از مباحث سياسي در کليله و دمنه - عزيزي طاهره
١٦ ص
(١٧)
جمهوري اسلامي ايران و سازمان هاي بين المللي - کريمى غلامرضا
١٧ ص
(١٨)
جهاني شدن و اصلاحطلبي - قاسمي فرج الله
١٨ ص
(١٩)
سياست و ديانت در ديوان اقبال - فاضلى قادر
١٩ ص
(٢٠)
اسلام، غرب و رسانه ها - خان محمدى کريم
٢٠ ص
(٢١)
نظام انتخاباتي در نظام مردم سالار ديني و ليبرال دموکراسي - ياري محمدجواد
٢١ ص
(٢٢)
انديشه سياسي ابن رشد - سلمان محمد
٢٢ ص
(٢٣)
شورا؛ بين نص و تجربه تاريخي - السيد رضوان
٢٣ ص
(٢٤)
گزارش سفر به هلند - حقيقت سيد صادق
٢٤ ص
علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٨ - جهاني شدن و اصلاحطلبي - قاسمي فرج الله
جهاني شدن و اصلاحطلبي
قاسمي فرج الله
تاريخ دريافت: ٩/١٠/٨٥
تاريخ تأييد: ٢٥/١١/٨٥
جهاني شدن يکي از مفاهيم و پديدههاي مؤثر زندگي اجتماعي ـ سياسي در هر دو جنبه داخلي و خارجي و در حوزههاي مختلف اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي است. تأثيرگذاري اين پديده در جوامع مختلف مشهود، و جامعه ايران نيز از اين قاعده مستثني نبوده است. نوشتار حاضر با نگاهي به مفهومشناسي جهاني شدن و اصلاحطلبي، به بررسي تأثيرات جهاني شدن بر گفتمان اصلاحطلبي، با تحليلي گفتماني در جامعه ايران در حوزههاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي ميپردازد. در اين مقاله ادعا شده است که گفتمان اصلاح طلبي با تأثيرپذيري از جهاني شدن، در صدد تبيين هويت خود با توجه به مؤلفههاي جهاني شدن و بومي کردن آنها ضمن در نظر داشتن جنبههاي اسلامي بوده است.
واژههاي كليدي: جهاني شدن، گفتمان، اصلاحطلبي، حوزه داخلي، حوزه خارجي.
طرح مسئلهسالهاي آغازين هزاره سوم ميلادي با بحثهاي مناقشه برانگيز درباره جهاني شدن همراه بوده است. مقامات حکومتي، مشکلات اقتصادي را به فشارهاي ناشي از جهاني شدن نسبت ميدهند. مالکان بنگاههاي اقتصادي، کوچکتر کردن شرکتهاي خود را براي ادامه حيات در چهارچوب اقتصاد جهاني ضروري ميدانند، طرفداران محيط زيست، تأثير مخرب جهاني شدن را فرياد ميزنند و پشتيبانان اجتماعات بومي مختلف، نسبت به نابودي خرده فرهنگها در برابر موجِ فراگير فرهنگ جهاني هشدار ميدهند، جوامع و دولتها نسبت به چالشهاي جهاني شدن، گلايه دارند. ولي با وجود کاربرد و اهميت فراوان جهاني شدن، معنا و مفهوم آن هنوز کاملاً روشن نيست.[١]
ابهام در مفهوم جهاني شدن ريشه در عوامل گوناگوني دارد که مواردي از آنها را ميتوان برشمرد: يکي از اين عوامل چند وجهي بودن پديده يا فرآيند جهاني شدن است. امروزه همه جوانب زندگي در دنياي معاصر، کم و بيش از فرآيند جهاني شدن تأثير ميپذيرند. بيگمان تأکيد بر هر کدام از جنبههاي اين فرايند به تعريفها و مفهومبنديهاي خاصِ معطوف به مصداقهاي معين ميانجامد.[٢]
براي نمونه، تحولات متعددي صورت گرفته که ميتوان به ظهور و گسترش شرکتهاي فراملي و نقش فزاينده آنها در اقتصاد جهاني، رشد صنايع و... در حوزه اقتصادي اشاره کرد. در بعد سياسي جهاني شدن هم شاهد نفوذپذيري مرزهاي سياسي و سيال شدن آنها هستيم که به دنبال آن موضوعيت داشتن مرز ميان کشورها را زير سؤال ميبرد.
در بعد فرهنگي عدهاي بر اين باورند که به سمت نوعي فرهنگ عام و جهانشمول که همان فرهنگ غربي است، در حال حرکت هستيم و گروهي ديگر معتقدند که طي فرايند جهاني شدن با نسبي شدن فرهنگ و از دست رفتن حالت عام و جهانشمول آن، زمينهاي فراهم ميشود که ضمن پذيرش جايگاه فرهنگهاي مختلف، زمينه براي ظهور هويت خاصگرايانه، مثل بنيادگرايي، قوميت و... فراهم ميشود.[٣]
جهاني شدن، فضاي جديدي در سطح جهاني به وجود آورده که همه اجزاي نظام بينالملل متأثر از آن هستند. تغيير شرايط جهاني در ابتداي سده بيست و يکم، همه کشورها را به بازنگري در بينش جهاني وادار نموده است. جهاني شدن اقتصاد، سياست، فرهنگ و ارتباطات، سبب گرايش بيشتر حکومتهاي اقتدارگرا به دموکراسي، کاهش تعارضات ايدئولوژيک، نزديکي و همآهنگي بيشتر بين بازيگران بينالمللي و گسترش همکاريهاي بينالمللي شده و شرايط داخلي و خارجي کل واحدهاي سياسي بينالمللي را تحت الشعاع قرار داده است.[٤]
در يک تصوير کلي، پديدههاي تأثيرگذار به دو نوع داخلي و خارجي تقسيم ميشوند و از آنجا که تأثيرگذاري جهاني شدن در دنياي امروز پديدهاي غيرقابل انکار است، جهاني شدن را بايد به منزله پديدهاي تأثيرگذار پذيرفت. اين پديده در جوامع مختلف بر گفتمانها و موضوعات تأثير بسزايي داشته که جامعه ايران نيز از اين قاعده مستثنا نبوده و همانند بقيه جوامع در معرض اين پديده قرار داشته است. در اين نوشتار سعي شده تا تأثيرات جهاني شدن بر گفتمان اصلاحطلبي در جمهوري اسلامي ايران، با تأکيد بر سه حوزه سياسي، فرهنگي و اجتماعي بررسي گردد. مفهومشناسي جهاني شدن
جهاني شدن، فرآيندي اقتصادي، سياسي، فرهنگي است. بنابراين در شرايط فعلي نميتوان از يک مفهوم واحد براي جهاني شدن صحبت کرد، بلکه جهاني شدن، مجموعهاي از تحولات را در بر ميگيرد. در ادبيات و آثار موجود، جهاني شدن رهيافتهاي مختلفي مورد بررسي قرار گرفته است. اما از منظر روشي يکي از رهيافتهاي تبيين و مطالعه جهاني شدن تحليل گفتمان جهاني شدن است. در اينجا اين سؤال مطرح ميشود که چگونه ميتوان جهاني شدن را بر اساس تحليل گفتماني مورد تحليل قرار داد؟ ادبيات موجود در اين باب حاکي از اختلاف نظر جدّي است.[٥]
جهاني شدن، همچنان که کاستلز ميگويد: بيانگر جامعه نو و اطلاعات محور است و با ظهور آن شاهد دگرگوني ساختاري در روابط قدرت، روابط توليد و روابط تجربه (عمل) هستيم. اين دگرگونيها با تغيير بنيادين در شکلهاي اجتماعي مکان/ زمان به ظهور فرهنگ جديد منجر ميشود.[٦]
فرکلاف از گفتمان جهاني شدن ياد ميکند که کاربست جديد قدرت، ما را با جهاني شدن گفتمان روبهرو ميکند. اين امر بدان معنا نيست که گفتمان به سادگي در مقياس جهاني به همگونسازي ميرسد، بلکه بدين معناست که آنچه در يک مکان اتفاق ميافتد، در افق جهاني انعکاس مييابد. فرکلاف معتقد است اگر جهاني شدن گفتمان وجود دارد، گفتمان جهاني شدن نيز مطرح خواهد شد.[٧]
فرکلاف، گفتمان جهاني شدن را از وضعيت جهاني شدن تفکيک ميکند. فرکلاف هر چند تلقي جهاني شدن را به منزله يک گفتمان، ممکن و قابل استدلال ميداند، اما واقف است که گفتمان جهاني شدن عمدتاً ناظر بر گفتمان برتر و مسلط جهاني است و از اينرو در عين محتمل بودن جهاني شدن ديگر گفتمانها؛ آنچه به مثابه گفتمان برخوردار از قابليت استناد در دسترس است، تصوير خاصي از جهاني شدن است که گفتمان نئوليبرال مطرح ميکند.[٨]
لاکلا و موف همدلي بيشتري با تحليل گفتماني جهاني شدن دارند، زيرا در تلقي آنها جهاني شدن ليبرال به مثابه محصول تکنولوژي اطلاعات که اين پديده را به منزله ضرورت تاريخي و اجتنابناپذير و غيرقابل زوال مطرح ميکند، مورد انکار قرار ميگيرد. با الهام از ايدههاي لاکلا و موف ميتوان گفت که تحليل گفتماني جهاني شدن به ما کمک ميکند تا اين مقوله را در مناسبات و روابط قدرت جستوجو کنيم. از سوي ديگر تحليل گفتماني ما را از دعواي نسبتاً رايج پروسه بودن يا پروژه بودن جهاني شدن دور کرده و آن را به منزله يک گفتمان مطرح ميکند؛ گفتماني که دال مرکزي آن جهاني بودگي نئوليبرال است و ديگر نشانهها بر محوريت اين مفهوم، مفصلبندي ميشوند. در تلقي گفتمان جهاني شدن هژموني نئوليبرال جهاني بودگي اين الگو را با عنوان جهاني شدن عادي و طبيعي جلوه داده و ديگر گفتمانها را در معرض خود قرار ميدهد.[٩]
مارک راپرت نيز در مقدمه کتاب ايدئولوژي جهاني شدن، جهاني شدن را از حد وضعيت شرايط خاص اجتماعي فراتر برده و در حدّ گفتمان ارتقا ميبخشد. هر چند رويکرد راپرت عمدتاً رويکرد اقتصادي است، اما تمرکز اصلي وي بر ايدئولوژي به مثابه ابزار هژموني اقتصاد ليبرال است.[١٠]
در برخي تفاسير از گفتمان واحد جهاني شدن سخن رفته است. محمدرضا تاجيک ميگويد: از منظر ديگر ميتوان گفت که جهاني شدن فراگفتمان و يا فرا روايت عصر ماست. همچون هر گفتمان ديگري، فراگفتمان جهاني شدن نيز ترکيبي از قدرت، مقاومت، معرفت، متن، حاشيه، خودي، دگر، درون، برون، گزارههاي جدي، بازيهاي زباني، زبانهاي بازي، واقعيت، وانموده، اسطوره و... است.[١١]
همچنين گفتمان جهاني شدن به منزله گفتمان پست مدرن از سوي دکتر عبدالعلي قوام در کتاب جهاني شدن و جهان سوم مورد توجه قرار گرفته است:
مهمترين خصلت جهاني شدن، شکلبندي قواعد گفتماني آن است. اين قواعد، متکثر و ناپيدا هستند و در سطوح پنهان مدرنيته قابليت نمود يافتهاند. از اين منظر همانند مدرنيته که به تعبير فوکو در بطن گفتمان کلاسيک پرورده و سپس از درون آن بيرون خزيده است، جهاني شدن نيز بر اثر بحران در مؤلفههاي موجود در مدرنيته و در پايان فرايند تک خطي آن پديدار گشته است... از اين رو جهاني شدن را ميتوان با گفتمان مدرنيته مقايسه کرد با اين تفاوت که مدرنيته در اروپا اتفاق افتاد و با خلق اسطوره ما و ديگري خود را تعريف کرد، اما بر عکس جهاني شدن تحولي نوين در گسترهاي جهاني است که با تداخل و همپوشي ذهنيت و عينيت، متافيزيک غيريتساز مدرنيته را درهم ميشکند و با خلق گزارههاي جديد، کذب گزارههاي دوران مدرن را برملا ميسازد.[١٢]
آنتوني گيدنز، جهاني شدن را از منظر يک نظريه جديد سياسي و اجتماعي ميبيند. در اين تلقي ميتوان جهاني شدن را به منزله يک گفتمان مورد مطالعه قرار داد. گيدنز، جهاني شدن را فرايندي بر آمده از مدرنيته ميداند و پسامدرنيسم را به منزله «جهاني شدن کامل» ميداند. وي معتقد است که مدرنيته به روشهاي زندگي يا سازماني اجتماعي گفته ميشود که از سده هفدهم به بعد در اروپا نمود يافت و کمکم در حد جهاني نفود پيدا کرد. در واقع، گيدنز جهاني شدن را پديدهاي ميداند که خود به خود گسترش روابط اجتماعي را به دنبال خواهد داشت و افرادي را که کيلومترها از هم فاصله دارند به هم نزديک ميکند.[١٣]
با توجه به تعاريف جهاني شدن و با توجه به اعتقاد گيدنز که جهاني شدن را در واقع همان عالمگير شدن تجدد و مدرنيته ميداند و همچنين به اعتقاد فرکلاف و لاکلا و موف که گفتماني را مطرح ميکنند که دال مرکزي آن جهاني بودگي نئوليبرال است، تأکيد اين مقاله بر اين تعاريف است و مفصلبندي جهاني شدن و گفتمان اصلاحطلبي بر اين اساس انجام ميگيرد. اصلاحطلبي (تعريف و پيشينه)
در مورد مفهوم اصلاحطلبي در کشور ما از ميان معاني مختلف توجه به دو معنا بيش از ساير معاني حائز اهميت است، زيرا دو نيروي عمده کشور از لحاظ سياسي، محافظهکاران و اصلاحطلبان به يکي از اين دو نزديکتر هستند. هدف ما از طرح اين دو معنا اين است که نشان ميدهيم که کدام يک از آنها به معناي مسلط مفهوم اصلاحطلبي نزديکتر است.
در معناي اول که در ادبيات ديني ما نيز ريشه تاريخي دارد، اصلاحطلبي، يعني کوشش براي انجام امر خير و رفع موجبات فساد. اين معنا از اصلاحطلبي با معناي جنبشهاي اصلاحطلب که دغدغه حل بحرانهاي جامعه را دارند، تفاوت دارد. معناي دوم اصلاحطلبي، حرکت دسته جمعي در عرصه سياسي اطلاق ميشود که قصد دارد در عرصه سياسي با اتخاذ روشهاي مسالمتآميز در ساختارهاي بيمار اجتماعي و سياسي تغيير و اصلاح کند، لذا اصلاحطلبي در اين معنا، برخلاف معناي عام اول، ناظر به «حرکت جمعي ويژهاي در جوامع جديد» است. اين معناي دوم، همان معناي موردنظر مقاله است که نياز به توضيح بيشتري دارد. مفهوم اصلاحطلبي در جامعهشناسي به منزله يکي از شيوههاي رويارويي نيروهاي سياسي جامعه با پيآمدهاي ناخواسته و منفي جامعه مبتني بر روابط صنعتي و اقتصاد بازار مقولهبندي شده است. اين نوع جامعه در اواخر سده ١٩ بر خلاف خوشبيني متفکران کلاسيک ليبرال، پيآمدهاي ناخوشايندي را براي طبقات پايين دستِ جامعه ايجاد کرد. لذا براي تغيير اين پيآمدهاي ناخواسته (يا چگونگي تبديلِ جامعه سرمايهداري به سوسياليستي) در جنبش سوسياليستي مغرب زمين، دو رويکرد کلي شکل گرفت: اولي، رويکرد انقلابي بود که تنها راه نجات طبقات آسيب ديده را برقراري ديکتاتوري کارگري، نابودي دولت سرمايهداري و قانون بوژروازي ميدانست، اين هدف با اتخاذ استراتژي تودههاي محروم عليه نظام سياسي دنبال ميشد.
رويکرد دوم، رويکرد اصلاحي است که در آن بر انسجام طبقات آسيب ديده تـأکيد ميشود، با اين هدف که اين طبقات با مشارکت سياسي خود از طريق نظامهاي انتخاباتي در ليبرال دموکراسيها، ساختارهاي تبعيضآميز جامعه سرمايهداري را اصلاح و درمان کنند. رويکرد دوم، مبناي جنبشهاي سوسيال دموکراسي اروپايي بود که در نهايت منجر به تشکيل دولتهاي رفاه براي تعديل پيآمدهاي ناهنجار جامعه سرمايهداري شد. از اين رو اصلاحطلبي در معناي جامعهشناسي آن، يعني: حرکتي دسته جمعي به قصد تغيير و بهبود ساختارهاي اجتماعي ـ سياسي جامعه با تأکيد بر روشهاي آرام و پارلماني.[١٤]
اما در جامعه ايران همواره هم فساد و هم مبارزه با فساد بوده است. در پيش و پس از انقلاب افراد، گروهها و دولتهايي در پي مبارزه با فساد و اصلاح امور بودهاند، ولي تا پيش از دوم خرداد ١٣٧٦ هيچ يک از اين مبارزهها به «جنبش اصلاحطلبي» مشهور نشده بود. تنها پس از دوم خرداد ١٣٧٦ بود که به تدريج با تعبير جنبش اصلاحطلبي آشنا شديم؛ جنبشي که قصدِ اصلاح ساختارهاي اجتماعي ـ سياسي جامعه را داشت: اين جنبش اصلاحي، واکنشي در برابر سياستها و نهادهاي محافظهکاران در عرصه سياسي ـ اجتماعي است. البته طيف مقابل (محافظه کاري) چنين تفسيرهايي را قبول ندارد و خود را اصولگرا معرفي ميکند. و اينکه لفظ اصلاحطلبي فارغ از معناي ذاتي آن به عنوان برچسب خاصي براي يک جريان فکري – سياسي به کار رفته است.[١٥] مفصلبندي گفتمان جهاني شدن و اصلاحطلبي
در رهيافت گفتماني و در يک کل معنايي به چندين نقطه مرکزي بر ميخوريم که همگي در راستاي ساختن زنجيرههايي از معنا فعاليت ميکنند. اما در ميان آنها يک دال برتر[Nodal Point] پيدا ميکنيم اين دال برتر دالي پيچيده و معماگونه است، زيرا يک الگوي خاص است که دلالت بر يک حوزه گفتماني کلي دارد. به همين سان آن ويژگي حالت عام پيدا ميکند و محل تلاقي ديگر دالها ميشود. دال برتر، دالي است که ديگر دالها به آن رجوع ميکنند و در سايه آن وحدت مييابند، در واقع هويت آنها را تعيين ميکند، دال برتر تنها نقطه اقتدار نماديني است که انسجام مجموعه کلي را تضمين و ثبات ميبخشد.[١٦]
با توضيح فوق، دال برتر و دال مرکزي گفتمان جهاني شدن «نئوليبراليسم» است که دالهاي شناور ديگر بر اين محور مفصلبندي ميشوند و در گفتمان اصلاحطلبي، دال مرکزي دموکراسي و مردمسالاري است.
طرفداران ليبراليسم در صدد مسلط ساختن الگوي جهانشمولي ليبراليسم هستند و هر چند در منازعه با گفتمانهاي ديگر قرار ميگيرد، ولي در اين منازعه نبايد از اين غفلت کنيم که هنوز فرهنگ و گفتمان غربي، عرضه کننده مشروعيت فرهنگي قوي است و ابزارهاي ارتباطي جدّي جهت جهانگستري در اختيار دارد. ارزشهاي فرهنگي در سياست جهاني و نظم واحد جهاني توسط گفتمان مسلط بازنمايي ميشود. گفتمان جهاني شدن تلاش ميکند تا ارزشهاي بومي و محلي (غربي) را جامه عام و جهانشمول بپوشاند. در فرايند عامسازي بدون آنکه نفي ارزشهاي محلي دنبال شود، فضاي خاصي ايجاد ميشود که ارزشهاي محلّي، ناگزير از تطابق و سازواري با آن ميشود. اين فضاي خاص توسط گفتمان مسلط و بر محوريت دال مرکزي خاص تأسيس ميگردد. نيروهاي ضد هژمونيک تلاش ميکنند تا با صورتبندي ارزشهاي خاص و محلي با توجه به فضاي جديد و پرسشهاي عصري از استحاله و ذوب شدن در درون گفتمان مسلط ممانعت کنند. بدين ترتيب ديالکتيک محلي ـ جهاني نيروي پيش برنده تاريخ است.
در مورد گفتمان اصلاحطلبي بايد گفت که دال مرکزي و هدف اصلي جنبش اصلاحي دوم خرداد تقويت سازوکارهاي مردمسالاري است که ميتوان گفت اين هدف با مقتضيات پديده جهاني شدن همآهنگي دارد و آرمان مردمسالاري اين جنبش روز آمد و جهاننگر است، حال اينکه چرا آرمان دموکراسي ميتواند پاسخگوي نيازهاي داخلي باشد، مهمترين نياز جامعه ايران را ثبات سياسي کشور در اوضاع متحول جهاني امروز ميدانند و در چهارچوب سازوکارهاي مردمسالاري اين امکان فراهم ميشود که تنوع افکار و سلايق موجود در جامعه ناديده گرفته نشود و اين انديشه حتي براي کساني که از حکومت غير دموکراتيک ديني هم دفاع ميکنند تنها راه دفاع از اين انديشه را تن دادن به دموکراسي ميداند، زيرا پياده کردن انديشه تنها راه دفاع از آرمان مردمخواهي و رضايت و همراهي مردم است. اما اين که چرا دفاع از آرمان دموکراسي پاسخگوي الزامات جهاني شده است؟ اينگونه جواب ميدهند که سرنوشت همه جوامع به يکديگر مرتبط شده، جامعه به طور روز افزون در معرض تأثيرات پديدههاي فراملي، مانند ريسک، اقتصاد و جنبشهاي جهاني (مانند جنبش حقوق بشر) است که گريزي از آنها نيست. لذا راهي جز تن دادن به ساز و کارهاي دموکراتيک در عرصه جهاني، منطقهاي و محلي وجود ندارد.[١٧]
اين گفتمان که دغدغه آن دموکراسي و مردمسالاري بود بر رعايت حقوق شهروندي، رعايت حرمتِ انسانيت انسان، نظام رقابتي حزبي، اصلاح امور جامعه از طريق ساز و کار انتخاباتي، تقويت نهادهاي مدني و گفت و گو و احترام به دگر انديشان تأکيد ميکرد. در اين گفتمان براي حل انتظارات مردم، راه تدريجي مردمسالاري يا اصلاح امور جامعه از پايين توصيه ميشد. اين گفتمان از لحاظ تئوريک از آراي متفکران آزاديخواه و مدرنيته تغذيه ميکند و از لحاظ تاريخي در انقلاب مشروطه، نهضت ملي و انقلاب اسلامي ريشه دارد. چگونگي تأثيرپذيري گفتمان اصلاحطلبي از گفتمان جهاني شدن
اين تأثيرپذيري را در دو حوزه مختلف داخلي و خارجي بررسي ميکنيم. حوزه خارجي
هرچند گامهايي براي ورود به فرآيندهاي جهاني شدن در دولت سازندگي برداشته شد، اما گام مهمي که در راستاي فرايند جهاني شدن برداشته شد بعد از دوم خرداد ١٣٧٦ و با شروع دولت اصلاحطلبان بود، شرايط جديد جهاني، نياز به تغييرات جديد هم در سطح داخلي و هم در سطح خارجي براي بهرهمندي از امکانات و موقعيتها و چگونگي برخورد با مسائل دگرگون شونده جهاني را اجتنابناپذير گردانيد. به عبارت ديگر پذيرش پلوراليسم جهاني و تساوي فرهنگها و دوري جستن از هر گونه حرکتهاي اختلاف برانگيز و راديکالي در سطح خارجي مدنظر دولت اصلاحات قرار گرفت.[١٨] از نظر آقاي خاتمي در سياست خارجي، حرکت بايد براساس شناخت شرايط منطقهاي و بينالمللي انجام پذيرد. وي در ديدار با يک گروه سياسي هيئت مؤتلفه اسلامي و تشکلهاي اسلامي همسو اظهار داشت: «تصميمگيري در يک جمع بسته، بدون توجه به واقعيتهاي موجود و آنچه در جهان ميگذرد باعث غرق شدن کساني ميشود که به واقعيتهاي موجود جهان توجه نکردهاند».[١٩]
سياست خارجي دولت اصلاحات هم از لحاظ بيان و هم محتوا تحول اساسي يافت. خاتمي رئيس دولت اصلاحات در سخنراني خود در جمع نمايندگيهاي خارج از کشور در سال ١٣٨٢ ميگويد:
انقلاب در فنآوري اطلاعات و ارتباطات و طرح مسائل جهاني شدن، براي نظريهپردازان پرسش بنياديني به وجود آورد که روزنه جهان جديد به کدام منظر باز خواهد شد.[٢٠]
اين نگرش نشانگر اين موضوع بود که شرايط بينالمللي و جهاني شدن و همچنين جايگاه ايران در آن زمان ميبايستي در اتخاذ سياستها مورد دقت قرار گيرد. شکلگيري پديده دوم خرداد ١٣٧٦ و ظهور جنبش اصلاحطلبي و در رأس آن آقاي خاتمي در عرصه سياسي ايران، همچنان که نوعي پاسخگويي به ضرورت انجام تحولات و تقاضاهاي ايرانيان براي خروج از وضعيت نابسامان سياسي، اقتصادي و اجتماعي داخلي بود، تلاش براي عبور از انزواي بينالمللي ايران با به کارگيري اصل تنشزدايي و اعتمادسازي در روابط با ساير کشورهاست. نگرش جهانشمولي اصلاحات در برقراري صلح، گفتوگو و تفاهم در سطح جهاني بر پايه دو هدف «تنشزدايي» در روابط کشورها و گفتوگوي تمدنها استوار بود.
تنشزدايي: تنشزدايي در روابط کشور به معناي روي آوردن به سياست خارجي است که مبتني بر سازگاري، همزيستي و همکاري در روابط با کشورهاي ديگر است. چنين سياستي سعي دارد با اصلاح نارسائيها، نابسامانيها و مشکلات جامعه در پرتو رعايت و به کارگيري اصول دموکراسي، رفاه عمومي، اعتلاي فرهنگ جامعه را تأمين کند و در عرصه بينالملل با پيروي از اصول همزيستي، همکاري و همگرايي براساس اعتماد و حسن نيت روابط کشورها را توسعه دهد و برخوردهاي دوستانه و تعامل را جايگزين روابط خصمانه و تقابل کند و بدين ترتيب گامي به سوي صلح بينالملل بردارد.[٢١]
گفتوگوي تمدنها: پيشنهاد گفتوگوي تمدنها که آقاي خاتمي در اجلاس مجمع عمومي سازمان ملل در سال (١٣٧٧/ ١٩٩٨) مطرح نمود در واقع واکنش به نظريه پايان تاريخ فرانسيس فوکوياما و برخورد تمدنهاي ساموئل هانتينگتون ميبود. ايشان گفتوگوي تمدنها را طرحي نو براي جهان و حاکم کردن گفتوگو به جاي زور و خشونت چه در حد صحنههاي جهاني و ملي بر پايه برابري انسانها و تفاهم و بر پايه منطق در نظر ميگرفت.
لذا پديده جهاني شدن در آستانه هزاره سوم پيآمدهاي بسياري براي تمامي کشورهاي جهان داشته است و چون بازيگران صحنه جهاني به فراست دريافتهاند وقتي در نظام بينالملل تحولي رخ دهد، رفتار بازيگران نيز تغيير ميکند، به ايجاد تغييراتي در خود دست زدهاند. جمهوري اسلامي و دولت اصلاحات نيز دريافت که اگر جهاني شدن به درستي مديريت نشود تبعات سوء و تحميلها و استيلاهاي آن بسيار ناگوار خواهد بود. به اعتقاد بسياري از کارشناسان طرح گفتوگوي تمدنها در اين راستا براي جلوگيري از تصميمات سوء جهاني شدن براي کشور بسيار مؤثر بود.
نقش پديده جهاني شدن در طرح ايده گفتوگوي تمدنها را ميتوان از دو زاويه بررسي کرد: اولاً، روند جهاني مانند جهان شمول شدن حقوق بشر، دموکراسي و جامعه مدني جهاني کشورها را در برقراري روابط با ساير بازيگران نظام بينالملل ناگزير به پذيرش قواعد فوق که براساس گفتوگو و ديالوگ بنا نهاده شده است، کرده است.
ثانياً، اينکه در دوران کنوني سيستمهاي ارتباطي و اطلاعاتي جهاني و مخصوصاً اينترنت، اين امکان را براي همگان فراهم کردهاند که بتوانند آرا و عقايد خود را به اطلاع جهانيان برسانند. به دنبال چنين تحولاتي است که دولت اصلاحات توانسته است ايده گفتوگوي تمدنها را به گوش جهانيان برساند و از ابزارهاي گسترده اطلاع رساني بهرهمند گردد.[٢٢]
جهاني شدن و وضعيت نظام بينالملل به گونهاي است که اگر کشوري بخواهد به منزله يک قدرت و يا بازيگر منطقهاي به رسميت شناخته شود ناگزير است در امور داخلي و روابط خارجي، فرمهاي جهاني شدن را با اکراه بپذيرد. حوزه داخلي
در حوزه داخلي اصلاحطلبان، اصلاحطلبي سياسي را سر لوحه کار خود قرار دادند. گفتمان اصلاحطلبي بر اموري تأکيد ميکند که ميتوانيم آنها را تأثير پذيرفتن از نظام جهاني و پديده جهاني شدن بناميم. از جمله تأکيدات اين گفتمان بر رعايت حقوق شهروندان و حقوق بشر، رعايت حرمت انسانيت انسان، نظام رقابتي حزبي، اصلاح امور جامعه از طريق سازوکار انتخاباتي، تقويت نهادهاي مدني و احترام به دگرانديشان، آزاديهاي سياسي و مطبوعات و... است. در گزارههاي اين گفتمان بر همزيستي عناصر جامعه براساس قواعد مردمسالاري و قانون تأکيد ميشد.
براي بررسي تأثيرپذيري اين گفتمان از گفتمان مدرنيته ميتوانيم به گفته يکي از نظريهپردازان آنها اشاره کنيم: حميدرضا جلائيپور در کتاب جامعهشناسي اجتماعي ميگويد:
اين سخن که گفته ميشود جنبش دوم خرداد تئوري ندارد از حرفهاي به ظاهر عالمانه و زيبا و در واقع بيپايه و نسنجيده است، زيرا متفکران توليد کننده مدرنيته، از کانت تا هابرماس و بعد از آن، تنها متفکران غربي نيستند، بلکه متفکران و روشنفکران همه جهانيان و از جمله جنبش دوم خرداد هستند.[٢٣]
علياصغر حقدار در کتاب گفتمان فرهنگي سياسي خاتمي مينويسد: بنابر تشخيص خاتمي شناخت مدرنيته و دفع فاصله ميان آن با فرهنگ بومي از مهمترين وظايف انديشوران است. خاتمي مينويسد:
تلاش براي شناخت فرهنگ و تمدن غرب يک وظيفه فکري و ضرورت تاريخي است و از جمله در حوزه سياست هيچ تلاش علمي و فکري به سامان نخواهد رسيد مگر اينکه رأي و راه غربي را به عنوان قومي که بيشترين تأمل را به خصوص در چند سده اخير با ديدگاهي متفاوت با نظر پيشينيان به انسان و امور انساني داشته است، بشناسيم.[٢٤]
با مطالعه و تأمل در تأليفات خاتمي روشن ميشود که وي غرب را در معنايي که در شاخصهاي فکري ـ اجتماعي و... ظاهر شده، واقعيتي ميداند که سرنوشت بشريت به نحوي در نسبت با آن رقم ميخورد و به واسطه ظهور آن که تمدني غالب است، آنچه در گوشه و کنار عالم ميگذرد ذيل آن تمدن قرار داد. خاتمي با اشاره به وضعيت دنياي معاصر ميگويد:
به هر حال به آينده نخواهيم رسيد مگر اينکه از تجدد[Modernity] بگذريم. راه ما از اين جاست. يعني ما بايد از تجدد بگذريم تا وارد آينده شويم. البته اين بدين معنا نيست که ما لزوماً در همه جهات تجدد را بپذيريم. و سنت و سابقهمان را منحل کنيم در تجدد. اما از تجدد بايد بگذريم و براي اينکه به سلامت از جايي بگذريم بايد چشم باز داشته باشيم و ببينيم که از کجا ميگذريم.
حقوق بشر: يکي از دالهاي مهم در گفتمان جهاني شدن و اصلاحطلبي، دال حقوق بشر است، حقوق بشر به طور کلي، به معناي امتيازاتي کلي است که هر فرد انساني براساس طبع، ذات، شأن و مقام خويش، هم به نفس انسان بودن (نگرش فردي و دروني) و هم به لحاظ نقش کلي در جهان هستي و در عرصه روابط جمعي و در اندرون سازمان اجتماعي (رويکرد جمعي، خارجي و بيروني) از آن برخوردار است.[٢٥]
دال حقوق بشر با قطعنظر از مباني نظري و فلسفي آن امروزه در حدّ يکي از مهمترين مسائل سياست جهاني قرار گرفته است. گفتمان نئوليبراليسم عنوان پيشگامي حقوق بشر را از آن خود کرده و براي هژمونتيک ساختن خود، پاسداري و حفظ حقوق بشر در جوامع شرقي و استبدادي را مطرح ساخت. خودباوري به مفهوم اصالت شناخت و نگرش انسانمدارانه که در انديشه اومانيسم غربي بروز يافت، از مباني حقوق بشر محسوب ميشود که فرد انسان ديگر جزئي ازکل قلمداد نميشد، بلکه خود به عنوان کل درمقابل کلهاي ديگر که مانند خود او بودند قرار داشت که چنين تعبيري به قول نيچه از فرديت نتيجه انکار خدا و زيستن در جهان بيخداست. ولي در گفتمان اصلاحطلبي با اينکه از اصطلاح حقوق بشر استفاده ميشود، سعي دارد تا آن را با گفتمان اسلام که خدا مفهوم اساسي و مبنايي ميباشد ترکيبي کند که حقوق انساني و بشر را بر مدار حقوق الهي تفسير ميکند.
دموکراسي: از ديگر دالهاي مهم در گفتمان جهاني شدن و اصلاحطلبي دال دموکراسي است، اصلاحطلبان هر چند در مدلول دال دموکراسي از دموکراسي غربي و جهاني وام گرفتهاند، اما تفاوتهايي نيز در مدلولات اين دو گفتمان از دموکراسي ميتوان ديد. در گفتمان غربي، مفروض دموکراسي، حاکميت مطلق مردم است و بر اصل حاکميت خداوند هيچگونه تأکيدي ندارند، اما در گفتمان اصلاحطلبي که بخشي از اسلام سياسي است حاکميت مردم به معناي پذيرش رأي مردم و ديدگاه اکثريت پذيرفته ميشود، ولي اين در دايره شريعت و باورهاي اسلامي محدود ميگردد و نظر اکثريت در چهارچوب موازين شريعت در امور سياسي را معتبر ميدانند.
سکولاريسم: اين دال نيز ازدالهايي است که در کانون منازعه در گفتمان جهاني شدن و اصلاحطلبي قرار دارد. گفتمان جهاني تلاش ميکند که سياست سکولار را امر موجه و مقبول در تصور جمعي بشر به تصوير کشد و آنچه را به عنوان سياست ديني در بخشي از گفتمان اصلاحطلبي بيان ميشود به حاشيه براند همچنين سعي ميکند تا با تضعيف نقش اجتماعي دين، سکولاريسم را تقويت کند. ولي در گفتمان اصلاحطلبي هرچند اختلاف نظرهايي هست، ولي گفتمان غالب در اصلاحطلبي به نقش دين در سياست اهميت ميدهد و اين دو را از يک ديگر جدا نميداند.
در نهايت بايد گفت که جريان اصلاحطلبي به خصوص آنهايي که دغدغه ديني بيشتري دارند، تلاش ميکنند که مؤلفههاي گفتمان جهاني شدن (نئوليبراليسم) را گرفته و آنها را بومي کنند. اين جريان از سويي در مواجهه با غرب و فرهنگ غرب با مفاهيم مدرن سروکار دارد و سعي ميکند آنها را به کار گيرد، از سوي ديگر ناگزير از بومي ساختن آن مفاهيم است تا فاصله خود و سکولاريسم را حفظ کند. از اين رو نه ميتواند مفاهيم مدرن را کنار نهد؛ چون با اين مفاهيم و مؤلفهها خود را تعريف ميکند و نه ميتواند بدون هم آهنگي با اسلام آنها را به کار گيرد. اصلاحطلبان به معناي کلي آن، گرايش به مراجعه به متون و سنت و استخراج مفاهيم و آموزههاي خاص و ارائه تفسيري از آنها که با مفاهيم مدرن سازگار باشد دارند، (ولي اين قسم از اصلاحطلبي با اصلاحطلبي که بعد از خرداد ١٣٧٦ شکل گرفت تفاوتهايي دارد) و بر مفاهيمي همچون بيعت، اجماع، اهل حل و عقد، حرّيت، مساوات و شورا جهت بازسازي مفاهيمي مدرن همچون رأي همگاني، تصميمگيري نمايندگان جامعه، آزادي، برابري و دموکراسي تأکيد ميکنند.
ولي جريان اصلاحطلبي که مدنظر اين نوشتار است پروايي از به کارگيري مفاهيم مدرن ندارد و خود را با آن مفاهيم تعريف ميکند، ولي همانگونه که در اين جا ذکر شد اينگونه نيست که تماماً متأثر از فرهنگ مسلط غربي و جهاني باشند، بلکه ضمن تأثيرپذيري از گفتمان جهاني، اسلام را نيز مدنظر دارند.پينوشتها *. حجه الاسلام قاسمي دانشجوي کارشناسي ارشد علوم سياسي دانشگاه باقرالعلوم١. ١ . احمد گلمحمدي، جهاني شدن فرهنگ هويت (تهران: نشر ني ١٣٨١) صفحه ١٧. ٢ . همان، ص ١٨. ٣ . بهارة سازمند، فرهنگ و حقوق بشر در پرتو جهاني شدن، مجله راهبرد، شمارة ٣٦، ص ٥٣. ٤ . مهدي فاخري، جهاني شدن و سياست خارجي با تأکيد بر جمهوري اسلامي ايران، فصلنامه سياست خارجي (سال ٤/٧٩) ص ٥٧٦. ٥ . غلامرضا بهروزلک، مقاله اسلام سياسي و جهاني شدن، ص ٨. ٦ . کاستلز مانوئل، عصر اطلاعات، ترجمه علي قليان (تهران: طرح نو، ١٣٨٠) ص ٤٢٢. ٧ . سيد عبدالقيوم سجادي، تحليل گفتماني جهاني شدن، مجله علوم سياسي، شماره ٢٨، ص٢١٤. ٨ . همان، ص ٢١٥. ٩ . همان، ص ٢١٦. ١٠ . همان، ص ٢١٧. ١١ . محمدرضا تاجيک، جهاني شدن و هويت، فصلنامه رهيافت/ نقل از مقاله اسلام سياسي و جهاني شدن، غلامرضا بهروزلک، ص ٩. ١٢ . قوام، جهاني شدن جهان سوم، صفحه ٢٥٥ و ٢٥٦،/ نقل از مقاله اسلام سياسي و جهاني شدن، غلامرضا بهروزلک، ص ١٠. ١٣ . بهاره سازمند، پيشين، ص ٥٤. ١٤ . حميدرضا جلائيپور، جامعهشناسي جنبشهاي اجتماعي با تأکيد بر جنبش دوم خرداد (تهران: طرح نو، ١٣٨١) ص ٢٨٠ـ٢٨١. ١٥ . همان، ص ٢٨٢. ١٦ . بابي سعيد، هراس بنيادين؛ اروپامداري و ظهور اسلامگرايي (تهران: دانشگاه تهران، ٧٩) ص ٥٣. ١٧ . ر.ک: حميدرضا جلائيپور، پيشين، صفحه ١٦٥ـ١٦٦. ١٨ . کيهان برزگر، مهدي ذاکريان، ايران و عربستان، ارزيابي سياست خارجي خاتمي از نظر صاحبنظران، ج دوم، ص ٨٠ـ٨١. ١٩ . بيژن اسدي، ايران و خليج فارس: سياست تنشزدايي، گفتگوي تمدنها، مناسبات جديد و صلح و امنيت منطقه، فصلنامه سياست خارجي، شماره ٤، ص ١٠١٢. ٢٠ . روزنامه اطلاعات، ٢٦/٥/٨٢. ٢١ . کيهان برزگر، مهدي ذاکريان، خاتميسم الگوي جديد در مناسبات بينالمللي، سياست خارجي خاتمي از نظر صاحبنظران، ج ١، ص١٦١. ٢٢ . جواد سوري، بازتاب جهاني شدن در سياست خارجي خاتمي، مجله راهبرد، شماره ٣٦، ص١٩٥. ٢٣ . ر.ک: حميدرضا جلائيپور، پيشين، ص ٨٢. ٢٤ . خاتمي (١٣٧٧)، از دنياي شهر تا شهر دنيا، سيري در انديشههاي سياسي غرب (تهران: نشر ني) ص ١٥. ٢٥ . هدايت الله فلسفي، تدوين اعتلاي حقوق بشر در جامعه بينالملل، مجله تحقيقات حقوقي، شماره ١٦٠١٧، ص ٩٥.