علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - تاسوکي ٣ - لک زايى رضا
تاسوکي ٣
لک زايى رضا
اشاره
در شامگاه پنجشنبه بيست و پنج اسفند ماه ١٣٨٤ در ميانهي جادهي زابل – زاهدان، در محلي به نام تاسوکي، فاجعه تروريستي دلخراشي رخ داد که در آن بيست و دو تن از مسافران عبوري، در حالي که دستها و چشمان آنها بسته شده بود، توسط گروه موسوم به جندالله، در حالي که اين گروه لباس نيروي انتظامي را به تن داشتند و ايست بازرسي ساختگي برقرار کرده بودند، به فيض شهادت نايل آمدند. هفت تن مجروح گشته و هفت تن نيز به گروگان گرفته شدند که ستوان يکم پاسدار محمد شاهبازي در ايامي که در اسارت گروه مذکور بود به شهادت رسيد و شش تن ديگر نيز به تدريج در طي دويست روز آزاد شدند. آنها در برابر آزادي گروگانها خواستار آزادي پنج نفر زنداني بودند. در اينجا قسمت سوم خاطرات رضا لکزايي، يکي از گروگانهاي اين واقعه را ميخوانيد.
سراب آزادي
ساعت ٥/١ کيسه خوابها و وسايلمان را برمي داريم و از کوه شروع مي کنيم بالا رفتن، دستها بسته شده و کسيه خواب در بغل. کوهپيمايي طولانياي در پيش داريم. بار سرهنگ کاوه از ما سنگينتر است. او علاوه بر پتو، - فقط احمد و کاوه پتو دارند، بقيه کيسه خواب.- کيسهاي دارد که در آن سفره و شکر و ظرف آب و نان و پودر رخت شويي و شامپو و صابون و... گذاشته است. فقط يک بار يکي از دوستان در مسير با اصرار خواست که کيسه را از جناب سرهنگ بگيرد، اما حاج حميد به جاي آن که کيسه را به او بدهد در جواب در آمد که به احمد کمک کن، سرش گيج رفته، يک بار نزديک بود از کوه به پايين پرت شود. از احمد که حاج خداداد به او لقب احمد گُل داده جريان را مي پرسيم. مي گويد چشمهايم سياهي رفت ميخواستم بيفتم، که کاوه يا يکي از نگهبانها (يادم نيست) او را گرفته بودند.
به قله مي رسيم. سياه چادرهايي را مي بينيم. فکر کنم آن سياه چادرها محل زندگي همين پيرمردها باشد. همان پيرمردي که با شنيدن حکايت ما اشک ريخته بود، با شادماني به ما ميگويد نگران نباشيد، امشب زاهدان خواهيد بود. تخفيف مي دهم و با خودم ميگويم اکنون که نسيم آزادي وزيدن گرفته است اگر امشب نشد، فردا شب که حتماً ما را به آغوش خواهد کشيد. تشنه و خسته و دست بسته با جان کندن و خيس عرق، کوه را پشت سر مي گذاريم. برخي رفقا که فرصت نکردهاند در چادر نماز بخوانند، نماز را سلام مي دهند.
چشمهايمان را ميبندند. علي ميگويد بايد منتظر بمانيم تا ماشين بيايد. از علي ميپرسيم کجا ميرويم. ميگويد: به طرف مرز حرکت مي کنيم. ساعت حدود ٥/٣ است. در زير سايهي صخرهاي، در حالي که چشمهايم بسته است، پناه ميگيرم. به اين صورت که دراز ميکشم روي زمين خشن و ناهموار و سرم، فقط سرم را زير سايهي مختصر صخره از ديد نور شديد خورشيد پنهان ميکنم. بقيه هم لابد مثل من. دستها دو به دو به هم قفل مي شود. صدايمان در مي آيد که حالا که آزاد مي شويم چرا ما را به زنجير ميکشيد؟ اما اعتراض چه فايدهاي دارد، جواب مي دهند که اين دستور است و چند باره مرا به ياد آن حديث حضرت رسول(ص) مي اندازند که فرمود: «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق»؛ هيچ مخلوقي را اطاعت نشايد، آن گاه که به معصيت خالق لب گشايد.
صداي ماشين است. پيرمردهايي که همراه ما در چادر بودند مي مانند. و ما دست و چشم بسته سوار خودرو مي شويم. تنگِ هم. مثل شب اول. بعد از ظهر گرمي است، پتو هم مي کشند روي سرمان، با اين توجيه که «اين جا مردم است». دوباره نفسم به شماره ميافتد و احساس خفگي مي کنم. به زحمت يک روزنه باز مي کنم که لااقل بتوانم نفس بکشم. نفس کشيدن در هواي آزاد هم عجب نعمتي است. مدتي که ماشين راهش را طي مي کند اجازه ميدهند که چشمهايمان را باز کنيم و از زير پتو بيرون بياييم. با اين شرط که هر وقت آنها گفتند دوباره برويم زير پتو.
وارد درهاي ميشويم. راهِ بس پر سنگلاخي است. آنها مي گفتند که اين راه را فقط ما ياد داريم. آدم باورش نمي شد که بتوان از چنين جايي با لنکروز- از شما چه پنهان من بالاخره نفهميدم اين لنکروز ٤٥٠٠ بود يا ٢٥٠٠- عبور کرد. از يکي شان اسم کوهها را مي پرسم. جواب ميدهد پنج شير شنيدهاي؟ -آره! از تلويزيون شير درهي پنج شير شنيدهام، آنها رابطهشان با احمد شاه مسعود اصلاً خوب نبود. قبولش نداشتند. اين را از خودشان شنيده بودم. او ميگويد اين جا همان جاست. يک بار ماشين به يک طرف کج شد فکر کرديم الان است که ماشين واژگون شود. يکي دو نفر از همراهان خودشان را پرت کردند از ماشين بيرون. در مسير، صخرههايي را که يکي، دو جا مزاحم جاده بود، منفجر کرده بودند. بين راه پرندههاي قشنگي را ديدم. رنگ غالبشان سبز بود.
نيم ساعتي راه طي کردهايم که چند نفر با اسلحههايي که انگشت اشاره شان بر روي ماشهي آن قرار دارد هراسان مي پرند جلوي ماشين. يكيشان همان كسي است كه وقتي در خانه بوديم با ما صحبت کرده بود. همان جوان مو بلندي که دم در آبي رنگ خانه نشسته بود. فکر نمي کردم دوباره او را ببينم. يک لحظه احساس کردم الان است که شليک کنند. پس از مکثي، نه چندان طولاني، فهميدند خودي هستند و اسلحههايشان را غلاف و شروع به احوال پرسي کردند. وقتي دوستانشان علت اسلحه کشي شان را پرسيدند جواب دادند که منطقه حسابي ناامن شده است.
يک لنکروز کمي جلوتر پارک بود. همان جوان که از ما باز جويي کرد هم مشغول راه رفتن و صحبت کردن با تلفن ماهوارهاي بود. اين تلفن از موبايل کمي بزرگتر بود. با نور خورشيد شارژ مي شد، البته منهاي روزهاي ابري يا باراني. علي هم يکي از آنها داشت. در چادر که بوديم حاج خداداد از علي پرسيد اينجا که هستيم از کجا مي فهميم افغانستان است؟ با خودم ميگويم اين چه سئوالي است؟ افغانستان است ديگر؛ که علي هم صفحهي گوشي را به ما نشان ميدهد و ميگويد اين جا را مي بيني؟ همين جايي را که به انگليسي نوشته شده افغانستان. بعد هم ادامه ميدهد به هر کشوري که وارد بشوي روي صفحهي ستلت اسم آن کشور به طور خودکار نوشته مي شود. -ستلت؟ به همين دستگاه ستلت هم مي گويند. ساخت آمريکا است. مارک ثريا، هم به عربي و هم به انگليسي روي صفحهي آبي رنگ شارژر نوشته شده.
صحبتهاي جوان که تمام مي شود به سراغ ما مي آيد. سلام و عليکي مي کند، منتظرم که وسايلي که از ما گرفتهاند، برگرداند و اگر هم حرفي، پيغامي و يا تقاضايي از دولت ايران دارد که لازم است به ما بگويد، بگويد، اما چيزي نمي گويد و مي رود. ما هم وسايلمان را بر مي داريم و از ماشين پياده مي شويم. مسيري را پياده مي رويم. همه خستهايم. محمد شاهبازي پلاستيکي که لباسهاي من و چند نفر ديگر از همراهان را در آن گذاشتهام از دستم مي گيرد. انتظار اين فداکاري را نداشتم. دو لنکروز منتظر ما هستند. پنج نفر؛ دو برادر، مجيد، محمد، حاج علي و چند نفر از آنها در يک لنکروز و چهار نفر؛ من، هراتي، کاوه و احمد، به علاوهي چند نگهبان در لنکروز دومي سوار مي شويم. منتظريم همان جوان بيايد. او دوباره مشغول صحبت با ستلت بود.
اينجا قيافههاي جديدي را مي بينيم. برخي صورت بسته و برخي چهره گشاده. صحبتهاي او كه با تلفن تمام مي شود متوجه مي شوند يکي از رفقايشان نيامده. همان جوان به کسي مي گويد با کلاش تيري شليک کند تا او راه را بيابد و يا لااقل براي رساندن خودش به دوستانش عجله کند. چند لحظه بعد نفر آخر هم از راه ميرسد.
قبل از حرکت، جوان به مرد ميان سالي که ريشي تراشيده و سبيلهايي پر پشت دارد ميگويد يک تير شليک کند، او هم با اسلحهي کمرياش يک تير شليک ميکند. کوه بازتاب صداي تير را چند برابر به گوشمان تحويل مي دهد. بعد جوان رو مي کند به شخص ديگري که عصباني به نظر مي رسد و مي گويد حالا تو، او هم کلتش را به طرف آسمان مي گيرد و با عصبانيت سه تا تير پشت سر هم شليک ميکند. جوان به او ميگويد: سمعنا، که مرد عصباني حرفش را قطع ميکند. جوان او را به سکوت فرا ميخواند و ميگويد: سمعنا و أطعنا؛ عليکم بالسمع و الطاعه؛ ما حرف خدا و رسول خدا را شنيديم و اطاعت کرديم، بر شما نيز شنيدن و اطاعت کردن لازم است. بعد جوان پشت رل مينشيند، و به لنکروزي که ما در آن نشستهايم اشاره ميکند که حرکت کند و خودش هم پشت سر ما به راه ميافتد. احتمالاً طرف مرز ميرفتيم. تعدادشان هم به اين دليل افزايش يافته بود تا امنيتشان را راحتتر حفظ کنند. بالاخره مقصدشان مرز ايران بود و احتمال خطر فراوان.
حدود ساعت پنج لنکروز متوقف مي شود، چشمهاي ما را باز مي کنند. همان طور که دو به دو دستهايمان را بستهاند، کنار هم مي نشينيم. البته به جز حاج علي که دستهايش را تنهايي قفل کرده بودند. به اطراف که نگاه مي کنيم پر از کوه است، من شنيده بودم که مرز پر از درخت گز است نه کوه. آنها ما را با چند نگهبان که صورتشان را پوشيدهاند، تنها مي گذارند و ميروند.
با هم پچ پچ ميکنيم که مگر نميخواهند ما را آزاد کنند؟ کسي از دوستان ميگويد من شنيدم که آنها ميگفتند از آزادي خبري نيست. حاج خداداد ميگويد برو بابا! من خودم شنيدم که فردا ساعت ٨ قرار است حرکت کنيم به طرف مرز ايران. آن رفيق ما هم مي گويد حتماً! به همين خيال باش. با اين حرف او که با کمال ناراحتي و در عين حال کاملاً جدي مطرح شده بود، همه ناراحت مي شويم. همچنان منتظريم. ٢٠ دقيقه بعد ميآيند. با ما سلام و عليک ميکنند. در ميان آنها پيرمردي به چشم ميخورد که ما مثل چندين نفر ديگر، براي اولين بار است که او را ميبينيم. اما کاوه نه. کاوه او را قبلاً ديده بود و ميشناخت. از همين روي با کاوه گرمتر از ما احوال پرسي کرد.
ادامه بازجويي
اين بار کسي ميپرسد مولوي کجاست؟ مولوي نيامده؟ اسم مولوي را که ميشنوم اميدوار مي شوم که شايد بتوانم با او صحبت کنم و به او جريان را بگويم، قبلاً هم من چند باري با مولويها صحبت کردهام. شايد اصلاً خبر نداشته باشد، مثل همان پيرمرد که خبر نداشت و از زبان خدابخش شنيده بود. ناگهان کسي مي گويد مولوي هم آمد. نگاه ميکنم جواني است با صورت خندان. همان جواني است که وقتي خواستيم حرکت کنيم ديرتر از سايرين آمد. او همين که مينشيند به رفيقش مي گويد کفر شيعه خَتَم. بعد هم هم ادامه مي دهد، کتابي که دربارهي کفر شيعه نوشتهام تمام شده. بَه! ما چي فکر مي کرديم، چي شد؟ از حرف زدن با او دردم پشيمان ميشوم.
ما به صورت نيم دايرهاي مينشينيم. اول نيم دايره جناب سرهنگ است و آخر نيم دايره من. همان پيرمردي که کاوه او را مي شناخت ميپرسد: آخوندي که گرفتهايد کدام است؟ به من اشاره مي کنند، دوباره شروع شد. خدا را شکر مي کنم که کارت دانشجوييام همراهم بود و الا تا الان حتماً آيتالله شده بودم. دوباره توضيح مي دهم که دانشجو هستم و بعد از تعطيلي دانشگاه به خاطر نزديک شدن سال نو، همراه دامادم، خواهرم و دو بچهي کوچکشان از زاهدان به زابل مي رفتم. از مسلم اسمي نبردم. رشتهام هم فلسفه است. مولوي مي پرسد تو که گفته بودي الهيات؟ به او توضيح مي دهم که رشتهي الهيات چند گرايش دارد يک گرايشاش فلسفه است. بعد هم به خودم مي گويم يعني از بين اينها يک نفر ليسانس ندارد که بفهمد من چه مي گويم؟ بعد مولوي مي پرسد تو برادرت فرماندهي سپاه زابل است؟ مي گويم نه! انگار اين حرف مرا هم مثل قبلي باور نکرده، ادامه ميدهم که بررسي کنيد تا معلوم شود که فرماندهي سپاه زابل الان چه کسي است؟ من که اين جا دست شما اسير هستم. بقييهي دوستان هم خودشان را معرفي مي کنند.
به پورشمسيان که ميرسد، مولوي از او ميپرسد: اسم شما در موبايل فرماندار بوده؟ پورشمسيان توضيح مي دهد که شايد آن وقت که پاکستان زلزله شده براي هماهنگيهاي لازم با فرماندار تماس گرفته. در خانه که بوديم به ما خبر دادند که فرماندار هم زخمي شده و حالش وخيم است. و يکي از دوستان که پرسيده بود چرا فرماندار را با خودتان نياورديد؟ پاسخ شنيده بود که فرماندار خودش را معرفي نکرده بود. بعد هم خبر شهادت فرماندار را آوردند، بعدتر هم تکذيب خبر شهادت او را. و پور شمسيان ادامه مي دهد من هميشه به فکر کمک به ديگران بودهام. براي کسي که در سازمان عامالمنفعهي هلال احمر است نژاد، قوميت و مليت اصلاً مطرح نيست. همان پيرمرد سري تکان مي دهد و ميگويد درست است، با تو کاري نداريم. نگران نباش.
به احمد هم دوباره ميگويند تو سرهنگ سپاه هستي! نوبت به کاوه که مي رسد کسي از او مي پرسد اگر ما بخواهيم يک نفر از شما را بکشيم شما چه کسي را معرفي مي کني؟ حاج حميد گفت: هيچ کس را. طرف دوباره سئوالش را تکرار کرد و گفت بايد اسم يک نفر را بگويي. اين هم از آزادي. ما را به اميد آزادي آورده بودند و حالا از ما ميپرسيدند کدامتان را بکشيم؟ با خودم فکر ميکنم که آيا در تاريخ داريم که حضرت رسول(ص) چنين سئوالي را از اسيري پر ريخته و بال شکسته پرسيده باشد؟ اصلاً کي پيامبر(ص) در لباس دوست راه را بر کسي بسته؟
همه ناراحت سرمان را مي اندازيم پايين، انگار سرمان بر بدنمان سنگيني مي کند. من فکر مي کردم کاوه الان است که اسم مرا بگويد، با اين دليل موجه که بقيه زن و فرزند داشتند و من نداشتم. مثلاً خدا به همين حاج خداداد دو فرزند دو قلو عطا کرده بود. حاج خداداد مي خواست اسم يکي را حسين و اسم ديگري را ابوالفضل بگذارد.
کاوه پس از سکوتي نه چندان طولاني دو زانو صاف نشست و کمرش را راست کرد و با دستش که سنگيني قفل و زنجير آزردهاش کرده بود زد تخت سينهاش و محکم و در عين حال آرام گفت اسم خودم را. همه جا خورديم، و احتمالاً همه نفس راحتي کشيديم که خدا را صد هزار مرتبه شکر که اسم مرا نگفت. طرف هم که جا خورده بود پرسيد اسم خودت را؟ کاوه انحنايي به گردنش داد و دوباره گفت: آره! اسم خودم را. به دوستاني هم که به آنها امان دادهاند -که من نفهميدم بر اساس چه قانون و ملاکي، البته من از اين که مي دانستم آنها برمي گردند کنار خانوادهشان خوشحال بودم، اما ضابطهي امان دادن و ندادنشان را متوجه نشدم. به هر حال من هم به قول حاج خداداد شخصي بودم.- ميگويند شما خيالتان راحت باشد کسي به شما کاري ندارد.
هوا کم کم تاريک مي شود. از آزادي ما و از اين که آنها به ما گفتهاند آزاديد. اصلاً حرفي نمي زنند. انگار نه انگار که چنين صحبتي هم بوده. انگار نه انگار که علي به ما گفته بود رئيس قوه قضائيه حکم آزادي زندانيهاي آنها را صادر کرده است. دو به دو، دستها به زنجير، کيسه خوابهايمان را برميداريم و به سمتي که آنها ميگويند، خسته و رنجيده خاطر، حرکت ميکنيم. در راه فقط با خودم زمزمه ميکنم که «لقد نصرکم الله ببدر و انتم اذله، لقد...».
ده دقيقهاي که راه ميرويم به ما گردنهاي باريک را نشان ميدهند و ميگويند بايد از اين گردنه عبور کنيد. ميگوييم دستهايمان را اگر باز نميکنيد، حداقل تک تک و جدا از رفيق کناري قفل کنيد تا بتوانيم از گردنه عبور کنيم. قبول نميکنند. ميايستيم. اين کار را خودکشي ميدانستم. ميگوييم نميشود از اين جا عبور کرد، اما يکي از آنها ميگويد اگر من رد شدم چه ميگوييد؟ اولين نفراتي که به طرف گردنه به راه ميافتند احمد و کاوه هستند. از دست آنها عصباني ميشوم. کاوه کيسه را به پشت دارد و احمد هم پتويش را. نزديک گردنه که ميرسند، آنها پشيمان ميشوند و رضايت ميدهند که از راه ديگري برويم. و ما خدا را شکر ميکنيم.
از لابهلاي کوهها عبور ميکنيم. به جايي ميرسيم. يکي از آنها ميگويد همين جا بايستيد. سوراخي را، که غار ميناميدش، به ما نشان ميدهد و ميگويد امشب بايد آنجا را تمييز کنيد و همان جا بخوابيد. نگاهي به غار، که در تاريکي شب وحشتناک به نظر ميرسيد، مياندازم، به احتمال زياد در غار، مار و عقرب هم منتظر ما بودند. اين هواي گرم، مارها و عقربها را از خانهشان بيرون ميکشاند، در چادر که بوديم چندين مار کشته بوديم، يک مار را در فاصلهي يک متري چادر.
چادر! يادت بخير! انگار تو هم از آن نعمتهايي بودي، که قَدرت مجهول ماند. ما، نه از لحاظ روحي و نه از لحاظ جسمي، آن هم در تاريکي، توانايي تميز کردن آن سوراخ وحشتناک را که در ارتفاعي چند متري قرار داشت، نداشتيم. با خواهش راضي مي شود همان جايي که هستيم زمين را براي خواب آماده کنيم. زمين را صاف مي کنيم و همان جا نماز مي خوانيم. نماز خواندن در چنين شرايطي چه لذت بخش است. وقت خواب هم پاها و دستها به هم زنجير ميشود. به ترتيب از راست به چپ؛ حاج حميد، احمدگل، من، امير، محمد، مجيد و دو برادر. مجيد و محمد رو انداز ندارند. مي شنويم که کسي مي گويد اگر از جايي که کيسه خوابتان را انداختهايد ذرهاي فاصله بگيريد تير باران خواهيد شد. از نگهبانهاي قبلي اين جا هيچ کدام نيستند. هم آدمها غريباند و هم محيط.
گذشت زمان
کمي با کاوه صحبت ميکنم. مي گويد ما الان همه شوکه شدهايم. مي پرسم چه بايد کرد؟ کاوه با فراست ميگويد هيچ کار. بايد منتظر گذشت زمان باشيم. همه چيز درست ميشود. از اين که کاوه در سختترين شرايط هم خوشبين و اميدوار بود و به سايرين روحيه ميداد خوشم ميآمد. در چادر هم که بوديم يک بار کاوه به من گفت تجربهاي که نصيب تو شده نصيب کمتر کسي ميشود و آرام ادامه مي دهد البته اگر از اين جا زنده رفتي و يواشکي زير چشمي نگاهم ميکند. برخلاف يکي از رفقا که به من مي گفت اول زندگيات عجب تجربهي تلخي را چشيدي.
صبح بعد از نماز، چاي درست مي کنند و ما با مقدار کمي نان که داريم صبحانه مي خوريم. مي گويند بايد به جاي ديگري برويم. دست بسته و تک به تک بايد از گردنهاي عبور کنيم و به نظرم سپس به راه ادامه دهيم. فکر مي کنم بايد راهي طولاني در پيش داشته باشيم.
نفر آخر من هستم. از گردنه رد ميشوم و ميخواهم از کوه بالا بروم که چند چهرهي جديد را ميبينم که در سايه نشستهاند و به من ميخندند. خوب که دقيق ميشوم ميبينم که همدردان خودم هستند. حاج خداداد با لبخند به من ميگويد کجا ميروي؟ از دامنهي کوه پايين ميآيم و پس از عبور از رودخانهي خشک شده کنار ساير دوستان در غار قرار ميگيرم. كف غار را هم صاف ميكنيم.
هنوز از صاف کردن کف غار فارغ نشدهايم که يکي از آنها که تازه از راه رسيده ميگويد اگر من سر يکي از شما را امروز نبريدم ... حاج خداداد با ناراحتي به او ميگويد شوخي نکن. طرف قيافهاي جدي به خودش ميگيرد و ميگويد شوخي ميکنم ها؟ باشه!
حدود ساعت ٥/٩ به احمد ميگويند تو را خواستهاند. احمد ناراحت از جا برمي خيزد و نگران ميگويد مي خواهيد مرا بکشيد؟ - نه! حالا تو بيا برو. چرا ميترسي؟ وسايلت را بردار! احمد يک حولهي سبز دارد و ديگر هيچ، برش ميدارد. احمد که ميرود، بنا به توصيهي حاجخداداد که گفته بود ريشت را کوتاه کن تا به تو اين قدر آخوند نگويند، اجازه ميگيرم و از جناب سرهنگ که قبلاً آمادگي خودش را براي اصلاح صورتم اعلام کرده خواهش ميکنم ريشم را کوتاه کند. حاج حميد با حوصله مشغول اصلاح صورتم ميشود. احمد که بر ميگردد کاوه هنوز مشغول اصلاح صورت من است. خدا را شکر ميکنيم. انگار کشتن در کار نيست. بعد از احمد، محمد شاهبازي را صدا ميزنند. او ميرود. حاج حميد که اصلاح صورتم را تمام ميکند، دستش را به آرامي ميگيرم، تا متوجه ميشود و ميخواهد دستش را از دستم رها کند لبان من به دست او رسيده بودند و بوسهاي بر دستش نشانده بودند، که شکر نعمت نعمتت افزون کند.
ميرويم در غار، کنار رفقا. از نگهبانها هم چند نفري هستند. يکي از آنها ميگويد: اگر شما به جاي ما بوديد چگونه با ما رفتار ميکرديد؟ هراتي محکم و متين در آمد که مگر ما چه خطايي مرتکب شدهايم؟ کسي را شکنجه کردهايم؟ کسي را بازداشت کردهايم؟ خبر چيني کردهايم؟ حکم دست گيري کسي را صادر کردهايم؟ حکم اعدام کسي را صادر کردهايم؟ ما کاري نکردهايم، ما آزارمان حتي به مورچه هم نرسيده، بعد هم به ما اشاره ميکند، اين بنده خدا راننده است، اين يکي هلال احمري، اين دانشجو، اين مکانيک، دو برادر هم کاسب. طرف سکوت ميکند و چيزي نميگويد.
دعوت به اسلام
بعد از ظهر مولوي به سراغ ما ميآيد و مفصل تا غروب با ما صحبت ميکند. برادرِ همان جوان بود، با اين که قيافهاش سنش را بزرگتر نشان ميداد، مي گفت متولد ٦٠ است. يک سال بزرگتر از برادرش. البته اگر اشتباه نکنم. مولوي ما را دعوت به اسلام کرد. و آيهي «ومن يبتغ غير الإسلام ديناً فلن يقبل منه»؛ و هر کس غير از اسلام ديني قبول کند، هرگز از او پذيرفته نگردد، را براي ما خواند. از من پرسيد اصول دين چند تاست آقاي رضا؟ گفتم سه تا، اصول دين سه تاست. عالمانه پرسيد: سه تا يا پنج تا؟ گفتم من که در کتابها ديدهام «عدل و امامت» اصول مذهب است. که گفت: نه! اين طوري خواستهاند درستش کنند. الان جواب بده! اگر کسي يکي از اصول دين را قبول نداشت کافر هست يا نه؟ با مکث ميگويم کافر است. آنها همه به وجد ميآيند، اما مولوي همه را به سکوت فرا ميخواند و ميگويد، من، امامت را قبول ندارم آيا کافرم؟ پاسخ ميدهم: نه! با حالتي شاد و خندان که احتمالاً از اين بحث سريع و موفق کسب کرده بود ما را به تحقيق در دينمان فرا ميخواند. در اثناي صحبتهاي او من به عدل الهي شهيد مطهري فکر ميکردم.
من و دوستم، رضا اطمينان، بر اين باور بوديم و هستيم که آيتالله مطهري اين کتابش را بيش از همهي کتابهايش دوست داشته. فصلِ مفصل اين کتاب، در بارهي عمل خير از غير مسلمان است که قرار بود رضا اطمينان آن را خلاصه کند. حالا مثل انساني افتاده در دريا که در حال غرق شدن است و هر از چند گاهي دستش را از آب بيرون مي آورد و دوباره زير آب مي رود اين حرف يکي از بزرگترين تئوريسينهاي انقلاب در ذهنم غوطه مي خورد: «ايمان به نبوت و امامت از چه نظر لازم است؟ و چرا بايد شرط قبول اعمال باشد؟» اين يکي از سئوالهاي شهيد مطهري در اين فصل پاياني کتاب است. و اين هم پاسخ استاد: «به نظر ميرسد دخالت ايمان به انبياء و اولياء خدا در پذيرش اعمال از دو جهت است :يكي اين كه معرفت آنان برميگردد به معرفت خدا. در حقيقت شناختن خدا و شؤون او بدون معرفت اولياء خدا كامل نميگردد، به عبارت ديگر اين كه: شناختن خدا به طور كامل شناختن مظاهر هدايت و راهنمايي است. ديگر اين كه شناختن مقام نبوت و امامت از اين نظر لازم است كه بدون معرفت آنان، به دست آوردن برنامه كامل و صحيح ممكن نيست.»
اين جا بحث در بارهي موحدان نيکوکار غير مسلمان است. آيا شهيد مطهري آنها را به دليل معتقد نبودن به، نه تنها امامت که نبوت کافر دانسته است؟ اما درست اين حرف از ذهنم به زبانم نمي رسد و در درياي ذهنم غرق مي شود. مولوي بحارالأنوار را معني مي کند. ظاهراً گزارش بحث مرا به او دادهاند. سپس توضيح ميدهد که شيعه معتقد به تحريف قرآن است.
از من ميپرسد چه کتابهايي خواندهام. من هم چند کتاب، من جمله اصول فلسفه و روش رئاليسم، را هم نام ميبرم. که ميگويد بله! اين کتاب ٦ جلدي است! من آن را ديدهام!
بعد از بحثهاي اعتقادي، مولوي وارد مشکلات استان مي شود و به برخي مشکلات ريز و درشت اقتصادي و سياسي و معيشتي اشاره مي کند. وقتي مولوي از مشکلات استان صحبت ميکرد من اين سئوالات در ذهنم گردش ميکرد که آيا با ايجاد نا امني و کشتن عدهاي انسان بيگناه و بي دفاع مشکلات حل مي شود؟ آيا وقتي منطقه ناامن باشد، تجار براي سرمايه گذاري در استان علاقهاي خواهند داشت؟ آيا بايد در محيطي ناامن منتظر تأسيس کارخانه و رفع مشکل بيکاري باشيم؟ و... .
بعد هم در دفاع از کاري که کردهاند مي گويد ما به اطلاعاتيها چندين بار گفتهايم که از ما بي گناه نکشيد، شرع به ما اجازه داده که مقابله به مثل کنيم. اما گوش نکردند. از خودم مي پرسم چطوري شرع اجازه داده؟ او همچنان ادامه ميدهد. گفتند: شما مثل پشهاي هستيد که کنار گوش ما وز وز مي کنيد، همهتان را تارو مار مي کنيم. ما با آنها محترمانه صحبت مي کرديم ولي آنها اين طوري. نوارهايش هم الان هست. ثانياً قرار بود يک هفته بعد از اين که ما سربازها را آزاد کنيم آنها زندانيهاي ما را آزاد کنند. به آنها اعتماد کرديم، اما از اعتماد ما سوء استفاده کردند. او در خلال صحبتهايش آيهاي از قرآن مي خواند که «فمن اعتدي عليکم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليکم»؛ تعدي کنيد همان گونه که به شما تعدي کردهاند. من جواب سئوالم را ميگيرم. البته مولوي فقط به خواندن آيه اکتفا مي کند بدون اين که توضيحي ارائه کند. صحبتهاي مولوي كه تمام مي شود شب رسيده است.
او ميرود، رفقا از مولوي خواهش ميکنند هر روز بيايد و با ما صحبت کند، اما مولوي ميگويد مسافر است و نمي تواند. مي گويد همان جوان قرار است که بيايد. وقت نماز مي رسد اما از او خبري نمي شود. مي روم وضو بگيرم. يکي از رفقا مي گويد صبر كن او بيايد بعد نماز بخوان. ميگويم ميخواهم وضو بگيرم. وضو که ميگيرم ميايستم به نماز. دوباره همان رفيقمان ميگويد صبر کن بعد که او رفت نماز بخوان. به رفيقم ميگويم او بزرگتر است يا خدا؟ رفيقم از مقايسهي ممکن الوجود با واجبالوجود ناراحت ميشود و اين ناراحتي را با استغفراللهي که ميگويد نشان ميدهد. نماز مغرب و عشايم را ميخوانم و از او خبري نميشود، که نميشود. بقيهي دوستان هم که منتظر او ماندهاند ترجيح ميدهند نماز بخوانند.
او ميآيد و از ما ميخواهد دوباره با خانوادههامان تماس بگيريم. رفقا تماس ميگيرند تا نوبت به من ميرسد. من که زنگ ميزنم خانه مان، کسي گوشي را بر نميدارد. جوان ميگويد تو فردا دوباره تماس بگير. تماسهاي کاوه و احمد را هم به فردا موکول ميکند. پس فردا جوان ميآيد. مولوي هم همراه اوست. جوان ميگويد مريض بوده، مسموم شده، احتمالاً به خاطر نوشيدن آب آلوده، لذا با يک روز تأخير به قولش جامهي عمل پوشانده. او دستور مي دهد آبهايي که به ما هم مي دهند ابتدا جوشانده شود. به من مي گويد ريشات را چرا کوتاه کردهاي؟ با سادگي تمام مي گويم آن قدر به من آخوند گفتيد، من هم کوتاه کردم! او سري تکان مي دهد و ميگويد مگر بد است؟ اين بار سکوت ميکنم و چيزي نميگويم.
احمد براي اولين بار با خانوادهاش تماس مي گيرد. با خانماش صحبت کرده، احمد مي گويد خانماش او را نشناخته، خوب وقتي صداي مردي با هق هق گريه در آميخته شود، نبايد انتظار داشت کسي آن صدا را بشناسد. کاوه هم تماس مي گيرد و از خانماش ميپرسد براي من چه کار کردهايد؟ منظورش اين بود که آيا توانستهايد مابقي پول را براي پرداختن به اين گروه تهيه کنيد تا من آزاد شوم يا خير؟ خانماش هم گفته بود من همه جا رفتهام اما به من گفتهاند خانم! شوهر تو عنصر نامطلوب بوده. از کاوه مي پرسم عين همين حرف را گفتهاند؟ کاوه مي گويد بله! عين همين حرف را.
گريه!
من بنا به ملاحظاتي به موبايل برادرم زنگ ميزنم. دفعهي اول شماره را اشتباه گرفتهايم. در اين فاصله که او مشغول شماره گرفتن بود از او پرسيدم ميتوانم که حال خواهرم را بپرسم، اجازه داد. و گوشي را داد به من و گفت گريه کن! به او گفتم «و ادعوا ربّکم تضرّعاً و خفيه.» بلافاصله گفت پس چرا شما براي حضرت حسين اشک ميريزيد؟ که صداي داداشم اجازه نميدهد بحث ما سر بگيرد. با داداشم صحبت ميکنم. بعد هم گوشي را ميدهم به جوان. او که گوشي را ميگيرد، به راه ميافتد. ميشنوم که ميگويد بيگناه و با گناه براي من فرقي ندارند، احتمالاً برادرم از او پرسيده گناه اين آدم چيست؟
بعد هم ميگويد: من در تاسوکي اقوام خودم را هم کشتهام. و ميشنوم که گفت: شيعه بودهاند. و اين پاسخ هم احتمالاً به اين سئوال برادرم بود که تو که اقوام خودت را ميکشي پس چگونه داعيه احقاق حقوق آنها را داري؟ که دور ميشود و به من ميگويند برو توي غار و من ديگر چيزي نميشنوم. تا او بيايد من فرصت دارم فکر کنم که اگر جواب خواست چه بگويم و چگونه از زير بحث شانه خالي کنم. به قول حافظ: «من جرّب المجرّب حلّت بهالنّدامه».
حدود ١٥ دقيقه بعد ميآيد. اين مدت با برادرم صحبت ميکرده. مي نشيند روي پتوي احمد، و ميگويد برادرت چقدر حرف ميزند. بعد هم ميگويد نگفتي چرا براي حضرت حسين اشک ميريزيد؟ به او ميگويم شهيد مطهري در کتاب سه جلدي حماسهي حسيني به اين سئوال جواب دادهاند. مي پرسد آنجا چه گفته؟ - خيلي وقت پيش من اين کتاب را خواندهام، الان يادم نيست. ميگويد: دليل هر کسي بايد پيش خودش باشد. – درست است. نفس راحتي ميکشم فکر ميکنم بحث تمام شد که مي پرسد: مقام پيامبران بالاتر است يا امامان؟ - پيامبران. اما [امام] خميني معتقد است که مقام امامان برتر از انبياء است. او معتقد است که امامان بر ذره ذرهي عالم، ولايت تکويني دارند. - اين را خود او بايد جواب بدهد. من نه سوادم اندازهي اوست نه سنم. جوان ادامه مي دهد که معجزه از انبياء صادر مي شود و به کارهاي خارقالعادهاي که از انسانهاي شايسته و والا، آن هم در برخي موارد جزيي صادر ميشود کرامت ميگويند. چه ميگويند؟ کرامت! و فقط خداوند است که بر کل عالم ولايت تکويني دارد، نه امامان و نه هيچ کس ديگري. بعد مي پرسد پس تو گفتي که مقام نبي از مقام امام بالاتر است. -بله، فعلاً مي گويم مقام نبي از مقام امام بالاتر است. اما حالا که شما مي گوييد امام خميني عکس اين مطلب را گفتهاند من بايد تحقيق کنم. ميپرسد يعني اين قدر حرف [امام] خميني در تو تأثير دارد؟ - نه! من، هم راجع به حرفهاي شما تحقيق مي کنم، هم راجع به حرفهاي حضرت امام. او ادامهي سئوالاتش را مي پرسد.
چند پيامبر داريم؟- ١٢٤٠٠٠ پيامبر. پيامبران تعداد بيشترشان به شهادت رسيدهاند يا به مرگ طبيعي از دنيا رفتهاند؟ - شهيد شدهاند، من از قرآن اين طور مي فهمم. يک سال چند روز دارد؟- ٣٦٥ روز. يعني اگر ما پيامبران شهيد را تقسم کنيم به هر روز چند نفر ميرسد؟ افرادش که اطراف نشسته يا ايستادهاند با صداي بلند مي خندند. گفتي روزي چند هزارنفر؟ او ادامه مي دهد حالا ما بايد هر روز گريه کنيم و خودمان را بزنيم؟ اين چه کارهايي است که شما انجام مي دهيد؟ [امام ]خميني از قيام حضرت حسين بهره برداري سياسي کرده است. واقعاً اين چه کاري بوده که او انجام داده، اين حرفي نيست که ما گفته باشيم، خودش گفته محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته. ما يزيد را هم مؤمن مي دانيم، که البته مرتکب فسقي شده و آن فسق به شهادت رساندن نوهي پيامبر(ص) بوده.
وقتي از او اين حرف را شنيدم، ياد اين مصرع شعر يزيد، و در واقع تنها مصرعي که از يزيد علاوه بر يا ايها الساقي ادر کأساً و ناولهايي که در غزل حافظ خوانده بودم افتادم که گفته بود «ما خبر جاء و لا وحي نزل»؛ نه خبري آمده است و نه وحياي نازل شده است.
مولوي هم در صحبتهايش بيوگرافي حضرت سيدالشهدا را براي ما تعريف کرد؛ حضرت حسين در سوم شعبان سال چهارم هجري در مدينه متولد شدند و... و اذعان داشت که ما هم حضرت حسين را دوست داريم. اما با عزاداري مخالف هستيم. از يکي از آنها در تحليل قيام حضرت اباعبدالله الحسين شنيده بودم که مي گفت حضرت حسين براي به دست گرفتن حکومت قيام کرد، اما شکست خورد و نتوانست حکومت را به چنگ آورد. در حالي که ...
بعدها يکي از رفقا در حالي که هم ناراحت بود و هم عصباني، به من گفت ميفهمي! کسي که يزيد را مؤمن ميداند همان بهتر که ما را کافر بخواند.
سه گروگان ديگر
يكي دو روز بعد سه گروگان ديگر هم مي آورند. به ما مي گويند برگرديد به طرف ديوارهي غار. بعد آن سه نفر را رد مي کنند. ميخواهند ما آنها را نشناسيم. من فکر مي کردم بعد از واقعهي تاسوکي مرزها بيشتر کنترل ميشود. اما ... . يکي از دوستان که زير چشمي لباسهاي آنها را ديده، کاوه از او مي پرسد محمد با آنها نبود؟ و آن رفيق ما مي گويد: نه! لحظهاي نميگذرد که چشمان حاج حميد لبريز از اشک ميشود. رفيق ما فکر ميکند کاوه از سر ترس و يا دلتنگي است که گريه ميکند، ميخواهد به کاوه دلداري بدهد. احمد گل با تشر به او ميگويد: «اينو ببين!» رفيق ما متعجب مي پرسد، چطور؟ احمد به او ميگويد اصلاً تو مي فهمي کاوه چرا گريه ميکند؟ - مگر... احمد کلامش را قطع ميکند و مي گويد کاوه براي محمد شاهبازي گريه ميکند.
آن روز ما براي اولين و آخرين بار بعد از بيست و چند روز اشک حاج حميد را ديديم. بعد از ظهر که مولوي به سراغ ما ميآيد، يکي از رفقا مي پرسد اين شهرياري که گرفتهايد با شهرياري نمايندهي مجلس چه نسبتي دارد؟ مولوي با تعجب ميگويد قرار بوده شما خبردار نشويد، شما از کجا فهميدهايد؟ رفيق ما هم مي گويد افراد خود شما به ما گفتهاند، حالا هم ما خبر نداريم. شهرياري را همراه پسرش گرفتهاند. نفر سوم را به ما معرفي نکردند. مکان استقرار آنها همان غاري بود که اول قرار بود ما آنجا باشيم. علي هم بعد به ما ملحق ميشود. از او مي پرسيم اين جديديها که گرفتهايد چه کارهاند؟ علي اظهار بي اطلاعي مي کند و ميگويد ما داريم تحقيق ميکنيم ببينيم اينها چه کارهاند. بعد هم از ما مي پرسد برادر شهرياري نمايندهي مجلس را شما نميشناسيد؟ به جز کاوه همه اظهار بي اطلاعي مي کنيم. يکي از نگهبانها به ما ميگويد اينها خيلي آدمهاي مغروري هستند. ميپرسيم چطور؟ -هيچي! به ما ميگويد من با شما حرفي ندارم، برويد به بزرگترتان بگوييد بيايد. يک بار هم يکي از نگهبانها سراسيمه به سراغ سر نگهبان که در غار ما بود آمد و گفت کليدها را بده، زنجير دست پسرک را خيلي سفت بستهايم، دستش کبود شده، به سرعت با هم به سراغ او رفتند.
غاري که ما در آن به سر ميبريم در واقع غار نيست. بلکه چون در مسير رودخانه بوده، سر پيچ بر اثر برخورد جريان تند آب و فرسايش شنها به صورت غار در آمده بود. دهانهي غار، که تقريباً ١٥متري ميشود حالت کماني دارد. داخل غار هم حالتي قوس مانند دارد و حدود ٤متري ميشود. البته ارتفاع غار چندان زياد نيست. سر همه مان به سقف غار خورده. اولين نفري که سرش به سقف غار اصابت کرد، خدابخش بود. طفلک سرش در اثر برخورد با سنگهاي تيز سقف خوني شد. کف غار هم با ماسهي نرم، که نفهميدم از کجا آمده بود، فرش شده بود. حصيري هم ما روي آنها مياندازيم. بعد هم چند تا کيسه خواب. آنها ميگويند يک يا دو سال ما اين جا زندگي کردهايم، اين جا که ما هستيم در دره هم قرار دارد. آنها، البته نه همهشان، در پشت بام غار البته باز نه دقيقاً پشت بام، با فاصلهي ٣٠٠ – ٤٠٠ متري چادر داشتهاند. حاج خداد ميگويد بگو پس چرا من آنجا - و با دستش به بيرون غار اشاره ميکند - لباس بچه ديدم. يکي ميگويد در اين غار کلاس حفظ قرآن برگزار ميکرديم و کسي را هم نشان ميدهد و ميگويد او معلم آنها بود. او ميگويد اسم اين غار، غارالعلوم است. يکي از رفقا ميگويد از اين به بعد هم غارالأُسراء، که همه ميخندند. برخي از دوستان هم با تضرع دستي به آسمان بلند ميکنند و با التماس ميگويند اي قرآن خدا!
حاج علي پورشمسيان کنار ديوارهي غار، خدابخش باغباني هم بعد از او، کنار خدابخش، برادرش حاج خداداد، و بعد هم مجيد نجار و امير هراتي و من و احمد زاهد شيخي و جناب سرهنگ حميد کاوه. ياد محمد شاهبازي بخير، در غار يک شب هم پيش ما نبود. چفت هم ميخوابيم. پاها که شب هميشه به رفيق کناري قفل ميشود. مثلاً اول پاهايم با فاصلهاي ٥٠ سانتي قفل ميشد. بعد پاي چپ من به پاي راست احمد، و پاي راستم به پاي چپ امير. با فاصلهاي ناچيز. و به همين ترتيب بقيه، به جز جناب سرهنگ و حاج علي. يکي دو روز بعد که همان جوان همراه چند نفر ديگر و من جمله همان پيرمردي که کاوه او را مي شناخت آمدند و رفتند به سراغ آنها ولي زود برگشتند. بعد يکي از نگهبانها به ما گفت که پيرمرد، شهرياري را کتک زده و از آن به بعد شهرياري آرام شده. ما صداي آنها را که با ستلت صحبت ميکردند، ميشنيديم. زنگ ميزدند و تقاضاي پول ميکردند. ما نفهميديم که بالاخره اين شهرياري برادر شهرياري نمايندهي مجلس بود يا نه. بيست و دوم فروردين هم کاوه را از ما جدا کردند، فکر کنم شهرياري را هم به او نشان دادند تا شناسايي کند، بعد هم به ما گفتند کاوه را آزاد کردهايم. و ما ديگر حاج حميد را نديديم که نديديم.
به دستور جوان آبهايي را که به ما ميدهند، ميجوشانند. اما وقتي آبهاي جوش را در ٢٠ ليتري ميريزيم طعم پلاستيک ميگيرد، دير هم سرد ميشود. بيخيالش ميشويم. يک بار به من و مجيد نجار گفتند چشمه را که پر از جلبک بود، تميز کنيم. چشمه بعد از پيچ غار بود. ٤٠٠ متري فاصله داشت. من و مجيد مشغول تميز کردن چشمه شديم. بعد آنها به امير هراتي و احمد هم گفتند به کمک ما بيايند. در اين ميان که ما مشغول تميز کردن چشمه بوديم، آنها با فاصلهي کمي از ما مشغول تيراندازي شدند. هر چه در چادر، احتياط بود، اين جا بر عکس. تيراندازي، آتش روشن کردن و استفاده از چراغ قوه هيچ محدوديتي نداشت.
چشمه که تميز شد به ما گفتند برگرديد پيش رفقايتان تا از حال نرفتهاند. از حال نرفتهاند! آن سه نفر رفيق ما امان داشتند و ما نه. وقتي آنها ما را سالم ديدند اشک شوق و شادي در قنديلهاي چشمشان درخشيدن گرفت. صدا زدن ما چهار نفر که با شليک تير تيربار همراه شده بود، باعث شده بود که آنها فکر کنند، چهار رفيقشان را از دست دادهاند و حالا حق داشتند که از ديدن ما خوشحال شوند.
جوان روز بعد هم مي آيد. يکي از رفقا از او ميپرسد بچههاي من که يتيم نميشوند؟ و تلويحاً منظورش اين بود که مرا که نميکشيد؟ جوان در پاسخ گفت «أليسُ الله بکافٍ عبده»؟ همدرد ما که متوجه نشد او چه مي گويد، دوباره سئوالش را تکرار کرد. اين بار جوان گفت، گفتم که «أليس الله بکافٍ عبده»؛ يعني آيا خداوند به تنهايي براي بندگانش کافي نيست؟ اين آيهي قرآن است. من نفهميدم رفيق ما حرف او را فهميد يا نه؟ ولي من از حرف او اين گونه برداشت کردم که چون خداوند به تنهايي براي بندگانش کافي است، هر کسي مي تواند سرپرست خانوادهاي را بکشد و در جواب سئوالاتي چون سئوال رفيق ما اين آيه از قرآن را تلاوت کند.
جوان رو به احمد، که کنار من نشسته، ميکند و ميگويد: «مرغابي از آب نمي ترسه، مگه نه ؟» احمد هم مظلومانه سري تکان مي دهد و صد البته اين هشداري به من بود که من خبر دارم تو چه گفتهاي.
کسي که کنار همان جوان نشسته است، دستش را به طرف احمد دراز مي کند و با عصبانيت به او ميگويد: خانمات اطلاعاتي است، برادرت هم قاضي است. چرا تا به حال به ما چيزي نگفته بودي؟ ها! احمد، حيران مي گويد خانم من؟ خانم من اطلاعاتي است؟ نه به قرآن، خانمام معلم است. پنج سال در منطقهي دور افتادهاي به نام «بنت» معلم بوده، هيچ کدام از برادرهاي من پست دولتي ندارند، کسي را هم که شما مي گوييد پسر عموي من است و نه برادرم. راجع به خود احمد هم هنوز قبول نکردهاند که مکانيک است. احمد در جواب مي گويد، برويد تحقيق کنيد، من که اينجا دست بسته اسير شما هستم، اصلاً اگر باور نداريد، هر مدل ماشيني که ميخواهيد بياوريد من موتورش را باز ميکنم و ميبندم. اگر هم خراب بود تعميرش ميکنم. سري تکان ميدهند.
جوان به احمد ميگويد: پدرت که زخمي شده حالش خوب است. احمد گل دستهايش را روي زانوانش، در حالي که کف دستهايش رو به آسمان است، ميگذارد و با چشمهايي که در يک لحظه به بلور اشک قاب گرفته شدند نگاهي مستأصل گونه به ما مياندازد، نگاهي به آنها و بغض آلود ميگويد پدرم! براي پدرم اتفاقي که نيفتاده؟ جوان خونسرد، در حالي که لبخندي کمرنگ بر لبانش نقش بسته، ميپرسد چي شد؟
علاوه بر پدر احمد، خانماش هم زخمي شده بود و تيرهايي که احمد فکر کرده بود هوايي شليک شدهاند، پيکان سفيد رنگ او را، که علاوه بر خانم و پدرش، دختر دوسالهاش کوثر خانم، عمو و زن عمويش حضور داشتند، نشانه رفته بودند. مجيد اينها را به ما گفته بود. ما همه ميدانستيم و از احمد پنهان کرده بوديم.
حاج خداداد يک بار احمد را ديده بود کنار چشمه نشسته و عکس دختر بچهاي را که از روي جلد بيسکوييت برداشته بود، به دست گرفته و گريه مي کند. من عکس را دست احمد ديده بودم ولي خبر نداشتم که بين اين عکس و احمد چه مي گذرد و چه گذشته. احمد اين عکس را در جيبش گذاشته بود و هميشه همراهش بود، مي گفت اين عکس خيلي شبيه دخترش است.
به من هم مي گويد برادر تو به [آقاي] احمدي نژاد نامه نوشته. سکوت مي کند. من هم چيزي نمي گويم. ادامه مي دهد من با برادرت تماس گرفتم، -يک لحظه از ذهنم گذشت که تو شمارهي برادر مرا از کجا آوردهاي؟- ولي گفت من ننوشتهام. به او گفتم اين نامه را همهي سايتها زدهاند تو مي گويي من ننوشتم؟ و سکوت مي کند. مجبورمي شوم بپرسم بالاخره قبول کرد يا نه؟ -بله! قبول کرد ولي مي گفت نامهي مرا تحريف کردهاند. به او گفتم اين کلکها قديمي شده. در نهايت به او گفتم شما چند لحظه به جاي اين که فکر کني جواب حرفهاي مرا بدهي اجازه بده من صحبت کنم. بعد که حرفهاي مرا شنيد حق را به من داد.–حالا چه نوشته بود؟ من مي خواستم پرينتش را برايت بياورم، يادم رفت، دوباره که آمدم مي آورم. تقاضاي برخورد شديد با عاملان اين قضيه، و اينکه نيروي انتظامي هم، با ما همکاري داشته و خواستار شناسايي و برخورد با آنها شده بود. او دربارهي ما گروگانها هيچ حرفي از نامهي برادرم نقل نمي کند.
وبلاگ!
فردا كه جوان ميآيد از من مي پرسد تو وبلاگ داري؟ اينها از کجا فهميدهاند که من وبلاگ دارم. با اين حال پاسخ من مثبت است، مي پرسد در وبلاگت عليه عقايد ما که چيزي ننوشتي؟ در ذهنم مطالبي را که نوشتهام مرور ميکنم، مي گويم نه! چطور؟ سري تکان ميدهد و مي گويد انگار چيزهايي بوده، مي خواهم بپرسم مثلاً چه چيزهايي؟ که چيزي نميگويم و او هم ديگر چيزي نمي پرسد. فکر مي کنم ماجرا خاتمه يافته که مولوي در اثناي بحثهايش از من آدرس وبلاگام را مي پرسد. خودکار و دفترچهاي را از جيب سمت چپش در ميآورد و من به او آدرس را مي گويم. rezal را مي نويسد. اما براي نوشتن بلاگفا مشکل دارد. خودم خودکار و قلم را از او مي گيرم و blogfa.com را برايش مي نويسم. مي پرسد ايميل هم داري؟ آدرس ايميل را هم برايش مي نويسم. اما اگر پسورد مي خواست خبري نبود. با تعجب نگاهي به من مي کند و نگاهي به کاغذي که آدرس را روي آن نوشتهام. باور نمي کند به اين راحتي آدرس وبلاگ و ايميلام را برايش بنويسم. من هم از او مي پرسم شما چي؟ - ايميل دارم. براي کم کردن حيرت او مجبور مي شوم به او يادآوري کنم که من اينجا اسير شما هستم. شما آدرس را چک کن. اگر اشتباه بود، که نيست، با هم صحبت ميکنيم.
آنها که ميروند، يکي از رفقا ميپرسد: رضا! گفتي چي داري؟ -وبلاگ. – بله! حالا چي هست؟ به او ميگويم. که حاج خداداد مي پرد وسط و دلسوزانه مي گويد چرا آدرساش را دادي؟ به او مي گويم چيز بدي که در آن ننوشتهام! بعضي از مطالب و بلاگام در بارهي توحيد است. او بعد از خواندن آنها بايد توضيح بدهد به چه مجوزي به ما مشرک مي گويد؟ حاج خداداد ابرويي بالا مياندازد و مي پرسد چطور؟ -يکي از مطالب وبلاگام دربارهي اين است که خداوند همه جا هست، من اين اعتقاد را با مثالي از شهيد مطهري توضيح دادهام. مطلب ديگر راجع به اين که چرا خداوند علت ندارد؟ که حاج خداداد نفس راحتي مي کشد و مي گويد خوب! خيالم راحت شد.
چند روز بعد، وقتي ما مشغول جابهجايي اسلحهها و مهمات آنها، که شامل نارنجک، آرپي جي، دوشيکا با سه پايهاش، فشنگ کلاش و دوشيکا، يک اسلحه يازده تير که مي گفتند نشانهگيرياش بسيار دقيق است و مقداري لباس نيروي انتظامي و باطري ماشين و يکي دو جفت دستکش و ... هستيم که همهي آنها را از ... . آورده بودند، و هنوز بر چسبِ ... بر روي آنها خودنمايي مي کرد، يکي از آنها در راه از من مي پرسد مطهره چه کارهات مي شود؟ جوابي ندادهام که بلند مي گويد چي کار ميکني؟ مواظب باش الان مي افتد و مي رود به طرف رفيقم که من چون سه پايهي دوشيکا را به کمک احمد به پشت داشتم متوجه نشدم چه کسي بود. همين قدر کافي است تا من بفهمم آنها به وبلاگ من سر زدهاند. شب نزديک است و ما از جابهجايي مهمات خسته شدهايم. خود راه به تنهايي يک کوهپيمايي محسوب ميشود، چه برسد با بارهايي سنگين و طاقت فرسا.
سه مرتبه رفتيم و برگشتيم . از غار تا همان چشمهاي که از آن به عنوان حمام استفاده ميکرديم. اگر چه گاهي تا چند هفته در حسرت ديدارش مي مانديم.
فردايش جوان مي آيد ولي حرفي از وبلاگ نمي زند. از او مي پرسم در وبلاگام مطلب اشتباهي که نبود. سري تکان مي دهد و مي گويد نه! – و به مطلب يکي از پستهاي وبم اشاره ميکند؛ که من احساس مي کنم از آن خوشش آپي نوشت :
* دانشجوي کارشناسي ارشد فلسفه.