علوم سیاسی
(١)
جهاني شدن و اسلام -
١ ص
(٢)
چکيده پايان نامه هاي رشته علوم سياسي دانشگاه باقرالعلوم -
٢ ص
(٣)
ملخص المقالات -
٣ ص
(٤)
Abstract -
٤ ص
(٥)
ديپلماسي فرهنگي امريکا و فرانسه - شرف الدين سيد حسين
٥ ص
(٦)
روابط خارجي جمهوري اسلامي ايران و - حسيني سيده صديقه
٦ ص
(٧)
جهاني شدن و سر انجام نزاع گفتمانها - بهروز لک غلامرضا
٧ ص
(٨)
اهداف تجاوز 2006 اسرائيل به خاک لبنان - ستوده محمد
٨ ص
(٩)
سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران درپرتو تحولات منطقه اي - ستوده محمد
٩ ص
(١٠)
علل نگراني غرب از انقلاب اسلامي با تأکيد بر عنصر ژئوپليتيک شيعه - فاضلي نيا نفيسه
١٠ ص
(١١)
تحول نظريات استراتژيك در جمهوري اسلامي ايران - متقي ابراهيم
١١ ص
(١٢)
تاسوکي 3 - لک زايى رضا
١٢ ص
(١٣)
آشفتگي معنايي تروريسم - سليماني رضا
١٣ ص
(١٤)
دولت بزرگ اسلامي؛ امکان يا امتناع؟ با تأکيد بر ديدگاه امام خمينيره - عيسى نيا رضا
١٤ ص
(١٥)
فقه روابط بين الملل - شريعتمدار جزائرى سيد نور الدين
١٥ ص
(١٦)
گزيده اي از مباحث سياسي در کليله و دمنه - عزيزي طاهره
١٦ ص
(١٧)
جمهوري اسلامي ايران و سازمان هاي بين المللي - کريمى غلامرضا
١٧ ص
(١٨)
جهاني شدن و اصلاحطلبي - قاسمي فرج الله
١٨ ص
(١٩)
سياست و ديانت در ديوان اقبال - فاضلى قادر
١٩ ص
(٢٠)
اسلام، غرب و رسانه ها - خان محمدى کريم
٢٠ ص
(٢١)
نظام انتخاباتي در نظام مردم سالار ديني و ليبرال دموکراسي - ياري محمدجواد
٢١ ص
(٢٢)
انديشه سياسي ابن رشد - سلمان محمد
٢٢ ص
(٢٣)
شورا؛ بين نص و تجربه تاريخي - السيد رضوان
٢٣ ص
(٢٤)
گزارش سفر به هلند - حقيقت سيد صادق
٢٤ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - جهاني شدن و اسلام

جهاني شدن و اسلام



١. فرهنگ و تاريخ: فرهنگ، هويتي انساني دارد و قوام آن به آگاهي، اراده، معرفت، عزم و جزم انسان‌هاست، و چون معرفت و عزم آدميان در معرض تغيير و تبديل است فرهنگ، چهره‌اي تاريخي دارد. هر دوره تاريخي با حضور سطح و نوع جديدي از معرفت رقم مي‌خورد و به اقتضاي آن شكل مي‌گيرد و گسترش مي‌يابد و با لوازم و پي‌آمدهاي خود مواجه مي‌شود و آدميان پس از مواجه با پي‌آمدهاي فرهنگ، به افق‌هاي جديدي از معرفت راه يافته و تصميمات جديدي را اتخاذ مي‌كنند و بدين ترتيب سطح جديدي از فرهنگ و تمدن را بنيان ‌مي‌نهند و گاه به آن‌چه ساخته و پرداخته‌اند دل سپرده و حيات و ممات خود را با آن پيوند مي‌زنند. حقيقت و هويتِ هر جامعه به فرهنگ آن است و تاريخ هر قومي از اقتدار و استمرار فرهنگ آن قوم پديد مي‌آيد و فرهنگ، ريشه در آگاهي و اراده انسان‌ها دارد و به همين دليل تغيير تاريخ با تغيير فرهنگ و تبديل ابعاد دروني آدميان قرين و همراه است و خداوند سرنوشت هيچ قومي را تا زماني كه در درون آنها تغيير رخ ندهد دگرگون نمي‌كند. ان الله لا يغيّر ما بقوم حتي يغيّروا ما بانفسهم.
٢. سطوح و ابعاد: فرهنگ داراي لايه‌ها، سطوح و ابعاد مختلف است. آرمان‌ها و اهداف در عميق‌ترين لايه و سطح آن قرار دارند و شناخت انسان از خود و جهان و معرفت او از هستي و تصويري كه انسان از آغاز و انجام خود دارد در مركز اين لايه واقع شده است و اين شناخت مي‌تواند هويتي ديني يا اساطيري، معنوي يا سكولار و دنيوي، توحيدي و يا الحادي داشته باشد و هم‌چنين شناخت مزبور به لحاظ روش شناختي مي‌تواند وحياني، شهودي، عقلاني و حسي باشد. هنجارها، قوانين و مقررات اجتماعي در سطح و لايه بعدي قرار گرفته و متأثر و متناسب با لايه پيشين مي‌باشد؛ نهادها و سازمان‌هاي اجتماعي بر اساس آرمان‌ها، هنجارها و مقررات يادشده، و به دنبال آن زبان و نهادها و هم‌چنين مهارت‌ها و فن‌آوري‌هاي مختلف در سطوح بعدي قرار مي‌گيرند. تمدن، تجسد و صورت ظاهري و آشكار فرهنگ است. هر کدام از ايدئولوژي، سياست و اقتصاد ضمن آن كه در يكي از سطوح فرهنگي بروز و ظهور بيشتر مي‌يابند، از ابعاد مختلف فرهنگ نيز حكايت مي‌كنند.
٣. جغرافيا و فرهنگ: جغرافيا در شكل طبيعي آن با پستي‌ها، بلندي‌ها و شرايط مختلف اقليمي تعيّن مي‌يابد و حضور انسان در زمين به جغرافيا بُعد انساني مي‌بخشد؛ يعني به تبع حضور انسان، جغرافياي انساني شكل مي‌گيرد. اين جغرافيا در ابتدايي‌ترين شكل آن از ابعاد جسماني انسان و از نحوه توزيع و پراكندگي آدميان تأثير مي‌پذيرد، اما حضور فرهنگ، صورت‌هاي جديدي از جغرافيا نظير جغرافياي سياسي را به دنبال مي‌آورد. در حاشيه فرهنگ، زمين، نواحي و مرزهايي مختلف پيدا مي‌كند. برخي مناطق آن مقدس و بعضي ديگر پليد شمرده مي‌شوند. و يا آن كه هر منطقه، تحت تملك، استيلا و اقتدار قوم و گروهي خاص قرار مي‌گيرد و در قالب يك كشور از مرزهاي مشخصي برخوردار مي‌شود.

جغرافياي فرهنگي، ناظر به مناطق حضور فرهنگ بشري است و مرزهاي اين جغرافيا از موانعي حكايت مي‌كند كه مي‌تواند براي گسترش فرهنگ وجود داشته باشد. برخي از اين موانع طبيعي و بعضي ديگر آن فرهنگي هستند و برخي از موانع دروني و بعضي ديگر بيروني مي‌باشند.

٤. ويژگي‌هاي فرهنگي توسعه: امور طبيعي نظير فواصل قاره‌اي، كوه‌ها، مناطق صعب‌العبور و يا مسافت‌هاي طولاني مي‌توانند از موانع بسط و گسترش جغرافياي فرهنگي باشند. اين گونه از موانع با گسترش فن‌آوري و ارتباطات، حقير و كوچك شده‌اند. مك لوهان جهان را با گسترش ارتباطات به دهكده‌اي واحد تشبيه كرد. مرزهاي فرهنگي را تنها عوامل جغرافيايي طبيعي تعيين نمي‌كنند. مرزهاي اساسي، هويتي فرهنگي دارند. هر فرهنگي ظرفيتِ خاصي از توسعه و بسط در درون خود دارد و فرهنگ‌هايي كه توان عبور از مرزهاي جغرافيايي را دارند به نحو يكسان از اين مرزها عبور نمي‌كنند. برخي از آنها تنها از طريق توسعه و گسترش اقتدار سياسي يا اقتصادي و يا نظامي بسط پيدا مي‌كنند و بعضي ديگر ظرفيت گسترش را بدون اتكا به عوامل مزبور دارند.

مثلا فرهنگي كه هويت خود را به نژاد و يا سرزميني خاص گره مي‌زند، نمي‌تواند به سهولت ظرفيت عبور از مرزهاي نژادي يا طبيعي را داشته باشد. اين فرهنگ اگر هم از مرزهاي مزبور عبور كند جهان را به بخش‌هاي مركزي و پيراموني تقسيم مي‌كند. گسترش چنين فرهنگي با اتكا به قدرت اقتصادي، سياسي، نظامي و يا با قبول دوگانگي مزبور از ناحيه ديگر انسان‌ها ممكن است. فرهنگي كه به عوامل طبيعي، نژادي، تاريخي به عنوان عوامل ثانوي مي‌نگرد و پيام مشترك و آرمان‌هاي واحد انساني را دنبال مي‌كند، توان بهتري براي گسترش جهاني خود دارد.

٥. جهان فرهنگي و فرهنگ جهاني: جهان فرهنگي جهاني است كه از زاويه نگاه و توان انسان‌ها پديد مي‌آيد. اين جهان در قالب معرفت‌هاي مختلف، تفسير و تبيين شده و مرزبندي مي‌گردد. برخي از اين جهان‌ها از مرزهاي جغرافيايي و يا انساني - به شرحي كه گذشت - نمي‌توانند عبور كنند. اما فرهنگ جهاني فرهنگي است كه استعداد درهم شكستن مرزهاي جغرافيايي و حتي تاريخي را داراست؛ هم از ديواره‌هاي زماني عبور مي‌كند و هم موانع طبيعي را درهم مي‌شكند. توسعه و بسط، به تناسب عناصر فرهنگي مي‌تواند صور مختلفي داشته باشد. برخي از صور با تقسيم مناطق جهاني به حسب مناطق جغرافيايي و يا نژادي همراه است. آخرين مانع فرهنگي، فرهنگ‌هاي رقيب است؛ فرهنگي كه ظرفيت‌ جهاني‌شدن را داشته باشد. علاوه بر فائق آمدن بر موانع دروني براي فعليت يافتن، موانع بيروني را نيز برطرف مي‌كند و موانع بيروني تنها موانع جغرافيايي نيست بلكه موانع فرهنگي است. موانع فرهنگي، فرهنگ‌هاي رقيب هستند، فرهنگ‌هاي رقيب يا فرهنگ‌هايي هستند كه ظرفيت جهاني‌شدن را ندارند و يا فرهنگ‌هايي هستند كه جهان را به گونه‌اي ديگر مي‌بينند. موانع جغرافيايي را با فن‌آوري و تكنولوژي مي‌توان برداشت، اما موانع فرهنگي تنها با تحولات فرهنگي و يا با اقتدار و تسلط اقتصادي، سياسي، نظامي قابل تسخيرند. اگر موانع فرهنگي با عوامل سياسي اقتصادي و نظامي تسخير شوند، مانع فرهنگي بسان انرژي ذخيره شده به دنبال فرصت براي بازگشت مجدد مي‌باشد.

٦. پروسه و پروژه جهاني شدن: جهاني شدن يك فرهنگ پروسه يا پروژه است؟ پروسه فرايندي طبيعي است كه بدون قصد و تدبير ويژه انجام مي‌شود و پروژه فرايندي است كه از مسير، طرح، برنامه و با هدف مشخص و از قبل تعيين شده شكل مي‌گيرد. فرهنگي كه ظرفيت جهاني شدن دارد، در پرتو آرمان‌ها و معرفتي كه از جهان و انسان دارد، در قالب هنجارها و ارزش‌هاي خويش به طور طبيعي رشد خود را آغاز مي‌كند. اين رشد الزاماً خود آگاه و در قالب يك برنامه‌ريزي ويژه شكل نمي‌گيرد، هر چند كه خود آگاهي نيز پديده‌اي است كه در مسير رشد و توسعه فرهنگ به وجود آمده و براي غلبه بر موانع مورد استفاده قرار مي‌گيرد. هر فرهنگ براي غلبه بر موانع طبيعي و هم‌چنين انساني به تناسب ظرفيت خود عمل مي‌كند. نكته مهم اين است كه جهاني شدن يك پروژه واحد براي همه فرهنگ‌ها نيست بلكه هر فرهنگ پروسه‌اي مناسب با خود دارد و اين امر فرهنگ‌هاي مختلف را به طور طبيعي در مراحل رشد و توسعه آنها در معرض اصطكاك قرار مي‌دهد و آنها را به صورت موانع فرهنگي در قبال يك‌ديگر قرار مي‌دهد و در هنگام مواجه با مانع پروژه‌هايي نيز شكل مي‌گيرد. اين پروژه‌ها مي‌تواند در قالب گفت‌وگو و تعامل فرهنگي باشد. پروژه مي‌تواند به اصلاح و تغيير فرهنگي و يا بازسازي فرهنگي ختم شود و مي‌تواند استيلا و غلبة اقتصادي و سياسي را جست‌وجو نمايد.

٧. موانع فرهنگي جهاني شدن: ‌موانع فرهنگي‌، نهايي‌ترين و در عين حال جدي‌ترين موانع براي جريان جهاني‌شدن هستند. اگر بسط و توسعه فرهنگي از طريق تعامل و تغيير فرهنگي انجام نشود ناگزير با غلبه و استيلاي اقتصادي و سياسي خاتمه پيدا مي‌كند و اين گونه از توسعه حالت قهري دارد و به سبب فروپاشي قدرت داخلي و يا از جهت قدرت گرفتنِ فرهنگ تحت سلطه فرو خواهد ريخت ولكن اگر توسعه يك فرهنگ با تغيير فرهنگ رقيب قرين باشد، بسط مزبور نياز به استيلاي اقتصادي و سياسي ندارد. يك فرهنگ گاه براي جهاني‌شدن در قالب يك پروژه مرزهاي اقتصادي سياسي رقيب را در هم مي‌شكند، لكن پس از استيلا قدرت تغيير فرهنگ رقيب را پيدا مي‌كند، در صورتي كه فرهنگ مهاجم اين موفقيت را كسب كند تداوم و استمرار آن منوط به اقتدار و استيلاي آن نيست.

٨. جهاني‌شدن مدرنيته: جهاني شدن به منزله يك مسئله اجتماعي بخش‌هاي مختلف جهان امروز را به خود مشغول داشته است. اين مسئله از دهه پاياني سده بيستم به صورت موضوع آكادميك در معرض نظر و بحث محافل دانشگاهي نيز قرار گرفته است. اين توجه روزافزون كه بخش‌هاي مختلف دنياي امروز را به انگيزه‌هاي مختلف متوجه خود نموده است، پي‌آمد بسط و توسعه يك فرهنگ خاص است كه بخش‌هاي مختلف جهان را درگير خود نموده است. اين فرهنگ كه با نام‌هاي مختلفي نظير، مدرنيته يا فرهنگ غرب از آن ياد مي‌شود مراحل بسط خود را به صورت يك پروسه و در موارد مواجه با مشكلات در قالب پروژه‌هاي متنوعي دنبال نموده است. مدرنيته در مراحل توسعه و بسط خود با به خدمت گرفتن تكنولوژي و خصوصاً با گسترش فن‌آوري ارتباطات موانع جغرافيايي ابتدايي خود را نداشته و ناگزير از جست‌وجوي فضاهاي تنفسي در ابعاد جهاني آن است. مهم‌ترين مانع براي بسط جهاني اين فرهنگ، فرهنگ‌هاي رقيبي است كه در طي بسط مدرنيته ناگزير از هضم و يا حذف شدن مي‌باشند.

٩. بنيان‌هاي معرفتي غرب: فرهنگ غرب در عميق‌ترين لايه خود از ابعاد مختلف معرفت شناختي، هستي‌شناختي و انسان‌شناختي برخوردار است. ابعاد مزبور در دهه‌ها و سده‌هاي گوناگون، تحولات و تغييراتي را الزاماً دنبال كرده و پي‌آمدهاي مناسبي را نيز در حوزه انديشه‌هاي اجتماعي، سياسي، مناسبات و روابط انساني به ارمغان آورده است. خصوصيت معرفت‌شناختي فرهنگ غرب، روشن‌گري[١] است، جنبه سلبي آن انكار مرجعيت وحي و شهودهاي عقلاني و فوق عقلاني است و جنبه اثباتي آن در مقطع نخستين، راسيوناليسم و اصالت بخشيدن به عقل جزئي و مفهومي است و در مقطع دوم، آمپرسيسم و حس‌گرايي و در نهايت شكاكيت و نسبيت معرفت و حقيقت است. خصوصيت هستي‌شناختي فرهنگ غرب، سكولاريسم و يا دنيوي ديدن هستي است كه صورت متصلب آن ماترياليسم و مواجه عريان با متافيزيك، معنويت و ديانت است و صورت پنهان آن، به انزوا بردن ديانت و راندن معنويت به حوزه زندگي خصوصي و خارج كردن آن از قلمرو معرفت علمي است. خصوصيت انسان شناختي دنياي مدرن، امانيسم به معناي اصالت بخشيدن به انسان اين جهاني و دنيوي است. صورت سلبي امانيسم، نفي خلافت انسان نسبت به خداوند سبحان و روي بازگرداندن از ابعاد متعالي و كرامت آسماني آدمي است. پيامدهاي بنيان‌هاي معرفتي فوق در قلمرو انديشه اجتماعي و سياسي، فلسفه‌هاي سياسي متنوعي است كه با عناويني نظير، ناسيوناليسم، ليبراليسم، سوسياليسم، نازيسم، دموكراسي و مانند آن، در مقاطع مختلف پديد آمده‌اند.

١٠. مراحل تكوين و گسترش: غرب امروز براساس بنيان‌هاي معرفتي خود، از رنسانس به بعد، مراحل بسط و توسعه را ابتدا در چهارچوب جغرافيايي خويش و سپس در بيرون از خانه وجود خود، و در محدوده حضور فرهنگ‌هاي غيرغربي طي كرده است. انديشوران علوم اجتماعي و سياسي هر يك با نظر به برخي از ابعاد، اقتصادي، سياسي و نظامي غرب، مراحل بسط و توسعه را به گونه‌هاي مختلف صورت‌بندي نموده‌اند. دوره رنسانس - دو سده پانزدهم و شانزدهم - دوران جنيني اين فرهنگ است. مدرنيته جنيني بود كه با نطفه فرهنگ يوناني در دامن تاريخ قرون وسطي شكل گرفت. دو سده هفدهم و هجدهم، دوران رشد و شكل‌گيري لايه‌هاي مختلف اجتماعي، سياسي، اقتصادي و نظامي مدرنيته در موطن تولد آن است. با آن كه استيلا و تسلط بر غير از لوازم ذاتي غرب جديد بوده و هيچ‌گاه از هجوم به خارج از مرزهاي جغرافيايي خود فارغ نبوده است، با اين همه سده‌هاي نوزدهم و بيستم مراحل جديد گسترش سلطه نظامي، سياسي و اقتصادي آن در ديگر مناطق جهان است. سده نوزدهم با استعمار آغاز مي‌شود و سده بيستم با مسئله جهاني‌شدن به پايان مي‌رسد. دو جنگ جهاني اول و دوم و تقسيم جهان به دو بلوك شرق و غرب بخشي از رقابت‌هاي داخلي قدرت‌هاي مدرن براي حضور اقتصاد و سياست غرب در عرصه جهاني است و تقسيم جهان به كشورهاي توسعه‌يافته و توسعه نيافته و يا در حال توسعه و يا تقسيم آن به شمال و جنوب و يا مركز و پيرامون، محصول اين حضور است.]با فروپاشي بلوك شرق و تك قطبي‌شدن دنياي غرب، نظم نوين آمريكايي به عنوان نظم نوين جهاني، مطرح شد. فوكوياما با نظر به اين واقعيت از ليبرال دموكراسي آمريكايي به عنوان پايان تاريخ ياد كرد.[

١١. پايان روشن‌گري: مدرنيته در مراحل نخستين تكوين و توسعه خود سرشار از اميد و نويد بود. روشن‌گري شعاري بود كه اتهام جهل و تاريكي را به گذشته ديني بشر متوجه ساخت و نور و روشنايي را براي آينده دنيوي انسان نويد داد. روشن‌گري، بهشت گمشده آدم را در درون دنيا جست‌وجو مي‌كرد. عقل مفهومي و جزئي و حس آدمي چراغي بود كه مرزهاي هستي را با شعاع خود مشخص مي‌ساخت. غرب با اين نگاه خود را در قلّه تاريخ مي‌ديد و فرهنگ‌هاي ديگر را كه تا اين حد زميني و دنيوي نشده بودند نشانه‌هاي گذشته تاريخي خود مي‌ديد. ديدگاههاي مدرن به رغم اختلافاتي كه داشتند و در نگاه تك خطي به تاريخ و در مرجعيّت نگاه غربي براي همه بشر اشتراك داشتند. غرب با همين سرمايه در سده نوزدهم حضور خود را در سطح جهان به عنوان فرهنگي كه قصد آباداني جهان را دارد و با نام استعمار توجيه مي‌كرد. روشن‌گري بعد از تحولاتي كه در آن پديد آمد، از نيمه دوم سده بيستم در معرض تزلزل و ترديد قرار گرفت. عقل و حس به ترتيب در طي دو سده ارزش معرفتي خود را از دست دادند و به عنوان ابزار قدرت و سلطه در كنار ديگر ادوات نظامي و سياسي قرار گرفتند. انديشه‌هاي پسامدرن آن‌چه را كه در باطن مدرنيته پنهان مانده بود آشكار ساختند، و بدين‌سان غرب در حالي كه در ابعاد اقتصادي، سياسي و نظامي بيش از همه گذشته خود جسيم و توان‌مند شده، در بعد فرهنگي به گونه‌اي شگفت و بي‌سابقه از تفسير و توجيه خود باز مانده است.

١٢. حقيقت و معنا: حقيقت ومعنا كه نمايش و ظهور آن، روح و جان هر فرهنگ و تمدني را شكل مي‌دهد، امروزه براي دنياي مدرن گمشده‌اي است كه امكان بدل سازي و صورت كاذب و دروغين آن نيز وجودندارد. بحران معنا، بحران هستي و حيات انسان غربي است. غرب در شرايطي كه به دليل حضور فراگير جهاني خود، ديگر فرهنگ‌ها را اعم از اين كه نگاه و ظرفيتي جهاني داشته و يا آن كه به حسب ذات و توان خود مقيد به خاك و ياخوني خاص باشد در موضع دفاع از هويت خود ناگزير از حضور در يك معركه جهاني كرده است، و در حالي كه نيازهاي دنيوي خود را بدون يك حضور فراگير و جهاني كه نمي‌تواند تامين نمايد، از توجيه خود باز مانده و زمين‌گير شده است و اين امر فرصت جديدي را براي فرهنگ‌هاي رقيب پديد آورده است تا هم به بازخواني و قرائت مجدد خود مشغول شوند و هم زمينه بسط و توسعه خود را از طريق پاسخ‌گويي به پرسش‌هاي وجودي انسان معاصر فراهم آورند. بديهي است كه در اين معركه تنها فرهنگي مي‌تواند جان به سلامت برد كه توان مصاف در يك عرصه جهاني را داشته باشد. چنين فرهنگي به دليل هويت ساختار شكنانه خود در قياس با فرهنگ مسلط غرب هم بايد بتواند فشارهايي را كه از ناحيه جسم حجيم فرهنگ غرب به او وارد مي‌آيد با صبر و بردباري تحمل نمايد و هم پيام دلنشين خود را تا اقصي نقاط جهاني كه مرزهاي مكاني و زماني آن فرو ريخته است به گوش جان آدميان برساند.
١٣. نشانه‌هاي بحران: نشانه‌هاي بحران را در درون فرهنگ غرب به صورت‌هاي مختلف و در سطوح گوناگون فرهنگي مي‌توان ديد.
اول: فروپاشي انديشه‌ها و فلسفه‌هاي مدرن و پيدايي فلسفه‌هاي پسامدرن؛ اين جريان كه در سطوح مختلف هنري – ادبي و فلسفي رخ نموده است، پديده‌اي است كه در استمرار سنت فلسفي و ادبي مدرن اتفاق افتاده است.
دوم: رويكرد به متافيزيك و انديشه‌هاي فلسفي و معنوي؛ اين رويكرد كه در سطح نخبگان و متفكرين است، بخشي از توجه خود را در سنت فلسفي مسيحي و بخش گسترده‌تر آن را در توجه به حوزه فلسفي و عرفاني دنياي اسلام جست‌وجو مي‌كند. شكل‌گيري انجمن فيلسوفان مسيحي، و هم‌چنين بسط انديشه‌هاي سنت‌گرايان، نمونه‌هايي از اين رويكرد است.
سوم: بازگشت مجدد به سوي ديانت در سطح فرهنگ عمومي؛ اين پديده در پايان سده بيستم شكست جريان فرهنگي سكولاريسم را به گونه‌اي شگفت نشان داد. اين مسئله كه به عنوان واقعيتي اجتماعي مورد اذعان انديشوران علوم اجتماعي قرار گرفته، در استمرار فرهنگ غرب كوشش مي‌شود با تفسيري مدرن در چهارچوب واقعيت اجتماعي موجود، تئوريزه شود. ديانت و هم‌چنين جريان‌هاي مدعي معنويت نيز هر يك به تناسب توان و امكانات خويش سهم خود را از اين حركت عمومي به دست مي‌آورند.

١٤. تجديد حيات فرهنگ اسلام: مدرنيته هنگامي كه ابعاد اقتصادي و سياسي خود را در امتداد جهان انساني گسترش داده است، علاوه بر آن كه به لحاظ فرهنگي از درون گرفتار آسيب و بحران شده است با حيات مجدد معنويت در خارج از مرزهاي فرهنگي غرب؛ يعني در دنياي اسلام مواجه شده است. غرب در طي دوران استعمار، مقاومت‌هاي سياسي نظامي حركت‌هاي آزادي‌بخش را در كشورهاي آسيايي و آفريقايي تجربه كرده بود. اين حركت‌ها كه در نيمه اول سده بيستم به حذف استعمار كهنه منجر شد، هيچ يك در قالب يك مقاومت فرهنگي رخ نمي‌نمود، بلكه همگي بعد سياسي داشته و آرمان‌هاي خود را در يك حركت اقتصادي مطلوب جست‌وجو مي‌كرد. حركت‌هاي رهايي بخش بُعد ايدئولوژيك خود را با پوشش گرفتن از ايسم‌ها تأمين مي‌كردند كه در انديشه سياسي غرب پديد آمده بودند، نظير ماركسيسم و يا ناسيوناليسم. اما در پايان سده بيستم، انقلاب اسلامي ايران نقطه عطفي را ايجاد كرد. حركت سياسي انقلاب اسلامي ايران حركتي بود كه فارغ از ايدئولوژي‌هاي غربي ريشه در حيات معنوي دنياي اسلام داشت.

١٥. هويت فرهنگي دنياي اسلام: انقلاب اسلامي ايران، حضور اسلام را به منزله يك مانع فرهنگي در قبال جهاني‌شدن فرهنگ غربي، در بعد سياسي نشان داد. اين مانع گر چه ابتدا به لحاظ جغرافيايي در بخشي ازدنياي اسلام بروز و ظهور يافت، اما امتداد معنوي آن در جهان كوچك شده امروز به سرعت مرزهاي جغرافايي را در نورديد و همه دنياي اسلام و بلكه جهان بشري را متوجه حضور خود ساخت. حركت معنوي دنياي اسلام نشان داد كه جهاني شدن در فرايند موجود خود كه با طرح‌هاي اقتصادي، سياسي و نظامي در حال پي‌گيري است به رغم استيلاي اقتصادي و سياسي، نتوانسته است هويت فرهنگي دنياي اسلام را نابود كند. غرب در هنگامي با اين مانع فرهنگي مواجه شد كه قطب‌بندي‌هاي داخلي خود را كه در طي سده بيستم پس از دو جنگ جهاني به صورت بلوك شرق و غرب درآمده بود در قالب نظم نوين جهاني تمام شده مي‌پنداشت. تئوري پردازان غربي در نخستين رويارويي با اين پديده نوظهور از برخورد فرهنگ‌ها و تمدن‌ها سخن گفتند.

١٦. تئوري برخورد تمدن‌ها: طرح فرهنگ‌ها و تمدن‌هايي كه ديرزماني است كه روح و سنت‌هاي خود را از دست داده و به صورت ماده خام در خدمت و يا تسخير فرهنگ‌هاي بعدي قرار گرفته‌اند و عنوان برخورد را براي نحوه مواجه با آنها برگزيده است، مي‌توانست به منظور دو هدف باشد.
اول: گريز از به رسميت شناختن رقيب فرهنگي زنده كارآمد؛ يعني دنياي اسلام كه با تخليه انرژي فشرده و تحت فشار خود، نمايندگي معنويت را در جهان امروز در قبال فرهنگ سكولاريستي غرب بر عهده گرفته است.
دوم: زمينه سازي براي ايجاد صف‌بندي‌هاي سياسي، نظامي و ممانعت از فتح و گشايش جبهه‌هاي معرفتي و فرهنگي، زيرا اولاً: در شرايطي كه غرب به لحاظ معرفتي از درون گرفتار آسيب و بحران است، تقابل‌هاي فرهنگي كه در بستر گفت و شنود‌هاي عالمانه در محيط‌هاي علمي رخ مي‌دهد منافع كساني را كه زندگي خود را با وضعيت موجود پيوند زده‌اند، در معرض خطر قرار مي‌دهد و ثانياً: در دنيايي كه غرب اهرم‌هاي اقتصادي، سياسي و نظامي آن را در اختيار گرفت، تمايل به تقابل‌هايي از اين نوع براي آنان طبيعي مي‌نمايد.
١٧. طرح‌ جهاني و جهاني‌شدن اسلام: در شرايطي كه فرهنگ غربي الزامات خود را در ابعاد جهاني گسترش داده و حتي شرايط زيست محيطي را براي ساكنان دورترين نقاط زمين با نحوه رفتار خود پيوند زده است، فرهنگ اسلامي براي بقا و استمرار خود چاره‌اي جز حضور در يك مواجه جهاني ندارد و در اين مواجه يا بايد بتواند طرح جهاني جديدي را ارائه داده و در جهت تحقق آن اقدام نمايد و يا آن كه در چهارچوب جهان موجود به بازخواني تغيير و تحول خود تن دردهد. و راه دوم راهي است كه به قرائت مدرن از ديانت منتهي خواهد شد. در اين قرائت، اسلام ناگزير بايد با پذيرش سكولاريسم، مرجعيت عرف موجود جهان و هم چنين مرجعيت علمي را كه در حاشيه اين عرف به مثابه ابزاري كارآمد به تدبير و تنظيم زندگي مي‌پردازد بپذيرد و اين راه دوم همان راهي است كه هابرماس در دانشگاه تهران به دعوت كنندگان خود، يعني به متصديان گفت و گوي تمدن‌ها در ايران پيشنهاد مي‌كرد. راه دوم در حقيقت راه برون رفت از مشكل نيست؟ راه تسليم شدن و پايان بخشيدن به فرهنگ و تمدن اسلامي است.

١٨. ذخاير معرفتي دنياي اسلام: فرهنگ اسلامي با توجه به ذخاير معرفتي امكانات انساني و خصوصاً با نظر به بحران معرفتي رقيب هم به لحاظ نظري و هم به لحاظ عملي نه تنها توان برون رفت از مشكل را براي خود داراست بلكه توان پاسخ‌گويي به نياز بشر امروز را نيز دارا مي‌باشد. فرهنگ اسلامي، مشكل درون معرفتي براي بسط جهاني خود ندارد. اين فرهنگ خود را مقيد به خاك و خون و نسل يا عصري خاص نمي‌داند و پيام خود را به تاريخ، جغرافيا و يا نژادي خاص محدود نمي‌گرداند و بلكه همه انسان‌ها را شايسته خطاب خود مي‌داند. همه عالميان را آفريده خداوند مي‌داند و همه انسان‌ها را در نسبتي واحد با خداوند كه از آن با عنوان فطرت ياد مي‌كند، يكسان مي‌شمارد. فطرت، سرمايه مشتركي است كه منطق گفت و گو و آرمان مشترك و در نتيجه تفاهم و تعامل سازنده بين همگان را ممكن و ميسر مي‌سازد. غرب در طول تاريخ مدرنيته و روشن‌گري عنصر مشترك انسان را دستمايه رسالت جهاني خود قرار داده بود. اين عنصر كه حقوق واحد بشر را در شكل و شمايل غربي آن به دنبال آورده، اينک به شدت در معرض ترديد قرار گرفته است.
١٩. رويكرد معنوي اسلام: رويكرد معنوي اسلامي به انسان و جهان به گونه‌اي نيست كه به نفي ابعاد دنيوي زندگي آدمي بپردازد؛ اسلام دين رهبانيت و اعراض از دنيا نيست، بلكه آباداني دنيا را با حضور معنا جست‌وجو مي‌كند. خداوند اسلام و ملكوت آسماني عظيم‌تر از آن است كه در تقابل با دنيا قرار گرفته و نفي آن را به دنبال آورد. حقايق ملكوتي و معنوي و در فراسوي آنها خداوند احد قهار، محيط به ملك و طبيعت هستند. حضور خداوند و حضور معاني آسماني و الهي در گرو تخريب و حذف دنيا و كثرت‌هاي طبيعي نيست. توحيد كه در كانون معرفتي فرهنگ اسلامي قرار گرفته، از وحدتي حكايت مي‌كند كه در مقابل كثرت نيست. وحدت توحيدي وحدت صمدي است و اين وحدت، كثرت و وحدت متقابل را به نحوي يكسان، تحت پوشش خود قرار مي‌دهد. توحيد با حضور خود به تسخير كثرتي مي‌پردازد كه اينك غرب گرفتار آن شده، به تسخير آن پرداخته و آن را به استخدام حيات جديدي در مي‌آورد كه به بشر عرضه مي‌كند.
٢٠. بنيان‌هاي معرفتي دنياي اسلام: فرهنگ اسلامي همان‌گونه كه در بُعد هستي شناختي با نفي هستي‌شناختي دنيوي و سكولار، هستي‌شناسي وسيع و گسترده‌اي را به ارمغان مي‌آورد كه جايي را براي كثرت و يا نشئه طبيعت تنگ نمي‌كند؛ در بعد معرفت شناختي، بردامنه معرفت آدمي مي‌افزايد بدون آن كه به انكار و نفي معرفت مفهومي عقلي و يا حسي بپردازد. روشن‌گري مدرن با نفي مرجعيت وحي و انكار ارزش معرفتي و علمي شناخت شهودي، هم دامنه دانش علمي بشر را محدود ساخت و هم بنيادهاي وجودي معرفت حصولي را تخريب كرد و به همين دليل نيز پس از مدتي كوتاه سر از شكاكيت و نسبيت معرفت و حقيقت درآورد و هويت روشن‌گرانه خود را كاملاً از دست داد. در بُعد انسان شناختي نيز فرهنگ اسلامي گرچه با نفي امانيسم و اصالت انسان دنيوي، هستي فرعوني انسان معاصر را از او مي‌گيرد و لكن به نفي بعد دنيوي انسان نمي‌پردازد و كرامت او را با خلعت كريمانه خلافت الهي انسان حفظ مي‌کند. انسان در اين مقام به عنوان خليفه خداوند به جاي آن كه حجاب حقيقت باشد، مجراي حقيقت و زبان آن خواهد بود.
٢١. رويكرد ميليتاريستي غرب: رويكرد دنيوي فرهنگ سكولار غرب، استيلاي غلبه و خشونت نسبت به ديگر فرهنگ‌ها را از لوازم آن قرارداده است. تفكر مدرن، خود پديده‌اي است كه جنگ‌هاي صليبي، تب طلا و جست‌وجوي مناطق جديد و اقدام به حذف يك نژاد در آمريكا و به اسارت گرفتن يك نژاد ديگر در قاره آسيا از مقدمات تكوين آن است. فلسفه غرب نيز پس از فراز و فرودهايي امروز با بيان‌ها و زبان‌هاي مختلف، معرفت و حقيقت را در حاشيه قدرت و اقتدار قرار داده و اراده و عزم را به معرفت و آگاهي مقدم مي‌دارد.
نظام اجتماعي پديده آمده از دل اين فرهنگ نيز با احساس كاستي‌ها و يا بحران معرفتي خود به خوبي بر اين حقيقت واقف است كه نقطه قوت آن در برخورد با فرهنگ و تمدن اسلامي در فن‌آوري و قدرت سياسي، نظامي و اقتصادي برتر آن است و به همين دليل در مواجه با دنياي اسلام به صورت‌هاي مختلف، جهت ميليتاريستي و نظامي كردن روابط گام برمي‌دارد تا هر چه بيشتر مانع از تعامل سالم معرفتي و فرهنگي شود.

٢٢. حكمت، خطاب و جدال احسن: فرهنگ اسلامي به رغم رويكرد جهاني خود به لحاظ علمي نمي‌تواند قوت و برتري خود را دست كم در شرايط فعلي در ابعاد نظامي – سياسي و اقتصادي ببيند و به لحاظ نظري نيز اصولاً ترجيهي براي اين گزينه قائل نيست. اسلام به دليل اين كه خود را دين فطرت مي‌داند خطاب عالمانه و دعوت حكيمانه را مناسب‌ترين نوع دعوت مي‌داند و در مرتبه بعد، ارتباطات عاطفي و خطابي را گزينش نموده و در سومين مرتبه، مواجه منطقي در قالب جدال احسن را پيشنهاد مي‌كند: ادع الي سبيل ربك بالحكمه والموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن؛ (نحل / ١٢٥) اي پيامبر به راه پروردگار خود با حكمت و موعظه حسنه دعوت كن و با آنان به جدال احسن بپرداز. قرآن كريم اين مسير را براي همگان حتي براي كساني كه در كانون اقتدار فرهنگ رقيب قرار گرفته‌اند مناسب دانسته و از موسي مي‌خواهد تا با فرعون نيز از مسير دعوت عمل نمايد. ابتدا آيات بيّنه الهي را به آنها نشان مي‌دهد و با لحن ملايم و آرام سخن مي‌گويد، زيرا اميد مي‌رود که او نيز به مقتضاي فطرت خود به حقيقت دعوت موسي متذكر شده و به خشيت نايل گردد. اذهبا الي فرعون انه طغي فقولا له قولا لينّا لعلّه يتذكر او يخشي (طه/٤٤–٤٣)

٢٣. فرصت‌هاي بيروني: دنياي اسلام در مواجه جهاني خود از فرصت‌هاي بيروني فراواني برخوردار است. جايگاه عنصر عقلانيت، رويكرد مثبت اسلام به علم و دانش از يك سو و مقابله اين فرهنگ با موانع نژادي، جغرافيايي و حتي تاريخي، از سوي ديگر ذخاير عقلي و معرفتي بشر را كه ريشه در فطرت مشترك انساني آن دارد به صورت فرصتي مغتنم جهت تفاهم و تعامل سازنده و بسط و گسترش فرهنگ اسلامي درمي‌آورد. خصلت توحيدي دين اسلام نيز ميراث توحيدي انبياي سلف و خصوصاً اديان ابراهيمي را به صورت زمينه‌هاي ويژه و خاص براي گفت و گو و تعاملات، فعال مي‌گرداند. در حلقه نخست؛ يعني در برخورد عمومي با ديگر فرهنگ‌ها اسلام عدالت و ظلم گريزي را مدار تعامل خود قرار مي‌دهد، قرآن كريم از پيامبر اسلام مي‌خواهد تا در خطاب با مشركين از عدالت به عنوان محور رفتار خود با آنان خبر داده بگويد: اني امرت لاعدل بينكم؛ من فرمان داده شده‌ام تا بين شما عادلانه رفتار نمايم. و در حلقه دوم، يعني در تماس با اهل كتاب، قرآن كريم، اهل كتاب را به بازگشت به سوي مباني مشترك آن دعوت نموده و مي‌فرمايد يا اهل‌الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم؛ (آل عمران/ ٦٤) بگو ‌اي اهل كتاب به سوي كلمه‌اي كه بين ما و شما يكسان است بياييد.
٢٤. فرصت‌هاي دروني: دنياي اسلام از امكاناتِ دروني گسترده‌اي براي حضور در عرصه جهاني برخوردار است.
دعوت به اخوت و برادري ايماني كه فراسوي تعاملاتي است كه تحت پوشش مشتركات انساني و يا توحيدي است انسجام دروني مسلمانان را به دنبال مي‌آورد. پيشينه شكوه‌مند و تجربه تاريخي موفق اسلام ذخيره معرفتي ارزش‌مندي است که مانع از تسليم شدن مسلمانان در مسير زوال و انحطاط مي‌گردد. ميراث فلسفي و عرفان كه در لايه‌هاي عميق معرفتي اين فرهنگ قرار گرفته است، امكان مقاومت آنان را در برابر تهاجماتي كه در سطوح و لايه‌هاي رويين فرهنگ رخ مي‌دهد، فراهم مي‌آورد و علاوه بر آن راه نفوذ دنياي اسلام را در فرهنگي كه در ابعاد عميق معرفتي خود به شدت آسيب ديده است، هموار مي‌گرداند. اسوه‌ها و الگوهاي تاريخي صبر و استقامت نظير حادثه عاشورا درس پايداري و مقاومت را در صحنه‌هاي رقابت به مسلمانان مي‌آموزد و عنصر مهدويت، با مفاهيم نويد بخش خود، اميد به آينده را در آنان زنده نگهداشته و افق‌هاي روشني را پيش روي بشر قرار مي‌دهد.
علم، عدالت، امنيت و رفاه از مهم‌ترين مفاهيمي هستند كه در روايات اسلامي درباره جامعه مهدوي وارد شده‌اند؛ اين مفاهيم نه تنها براي مسلمانان نويد بخش مي‌باشند، بلكه براي بشر پرجاذبه بوده و زمينه رويكرد مثبت آنان را نيز به سوي اسلام فراهم مي‌آورد.پي نوشت : ١. Enlightenment.