علوم سیاسی
(١)
چكيده پاياننامههاى رشته علوم سياسى دانشگاه باقر العلوم عليه السلام -
١ ص
(٢)
ملخص المقالات -
٢ ص
(٣)
The Abstracts of Articles -
٣ ص
(٤)
بحران علم سياست در ايران - رنجبر مقصود
٤ ص
(٥)
نقد و تكملهاى بر «فى مصادر التراث السياسى الاسلامى» - شکوهى ابوالفضل
٥ ص
(٦)
رفتار سياسى آية الله مدرس از منظر امام خمينى - برزگر ابراهیم
٦ ص
(٧)
انتقال قدرت از قاجاريه به پهلوى - واعظ نفيسه
٧ ص
(٨)
انديشههاى سياسى، فلسفى و دينى سيدجمال - کالن ابراهيم
٨ ص
(٩)
مبادى نظرى انديشه سياسى ابوريحان بيرونى - مقيمى غلامحسن
٩ ص
(١٠)
گزارشى از ارزيابى تحليلى انتقادى - تقوی سید محمدناصر
١٠ ص
(١١)
چشم انداز علم سياسى اسلامى و ايرانى نوين - صدرا على رضا
١١ ص
(١٢)
طرح نامه فقه سياسى - لک زايى نجف
١٢ ص
(١٣)
آزادى بيان در اسلام - لک زايى شريف
١٣ ص
(١٤)
بررسى تطبيقى رفتار سياسى مليون جبهه ملى و نهضت آزادى - شهيدى محمود
١٤ ص
(١٥)
گفتمان اسلامگرايان در برابر پست مدرنيته پست مدرنيسم نشان بحران مدرنيسم - منظور پرويز
١٥ ص
(١٦)
تحولات و خط سير انديشه اسلامى معاصر1 - ميلاد زکى
١٦ ص
(١٧)
آشفتگى مفاهيم سياسى در ايران معاصر - حقيقت سيد صادق
١٧ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٥ - گفتمان اسلامگرايان در برابر پست مدرنيته پست مدرنيسم نشان بحران مدرنيسم - منظور پرويز

گفتمان اسلام‌گرايان در برابر پست مدرنيته پست مدرنيسم: نشان بحران مدرنيسم‌
منظور پرويز


## مترجم: مهدى حجت ١## تاريخ دريافت: ٢٣/ ٧/ ٨٢
تاريخ تأييد: ٢٩/ ٨/ ٨٢ ظهور پست مدرنيسم نشانه بحران مدرنيسم است، كه بحران معنا نام دارد. هر چند كه امروزه مدرنيسم در مواجهه با اين بحران، خود را از يك دكترين حقيقت ياب مبتنى بر اين همانى عقل و دانش، به يك ضد دكترين مدعىِ نسخِ خودانگاره حقيقت در حوزه فلسفه و علم تبديل مى‌كند، امّا اين مدرنيسم متنبّه نيز نمى‌تواند طرف گفت‌وگوى اسلام قرار گيرد. از نظر نويسنده، بحران معنا همچنان در مدرنيسم وجود دارد و اين بحران، انسان را به بى‌معنايى مى‌كشاند. علاوه براين هر نوع گفت‌وگويى بين اسلام و پست مدرنيسم نيز تناقض گونه است، چرا كه گفت‌وگويى خواهد بود بين يك دكترين استعلايى و حقيقت و يك ضد دكترينى كه حقيقت جهان شمول و امر استعلايى را انكار مى‌كند. براين اساس انديشه اسلامى هم بايد سقوط عقل روشنگرى را مورد توجه قرار دهد و هم بدون افتادن در ورطه پست مدرنيسم، ديدگاهى آشتى جويانه از انسان ارائه كند تا از اين طريق تعهد خود را در قبال وحدت اخلاقى نوع بشر تجديد نمايد.

واژه‌هاى كليدى: مدرنيسم، پست مدرنيسم، اسلام گرايان، بحران معنا و گفت‌وگو.
مقدمه‌
مدرنيته امروزه با بحران مواجه است. اين بحران، نه بحران قدرت كه بحران معنا، نه بحران ثمربخشى ابزارهاى مدرن كه بحران مشروعيت اهداف مدرن، نه بحران توانايى قهرمانان مدرنيته در پيش بردن پروژه آن كه بحران در اصل نيكى و درست بودن خود اين پروژه است، زيرا جوامع مدرن در مواجهه با چالش‌هاى درونى حكومت، اقتصاد و عوامل سامان دهنده اوليه شرايط انسانى، مطابقت با نظام مدرنيستى اشيا، درمانده و ناتوان نيستند، همچنين سازمان‌هاى سياسى مدرن نيز در مقابل هيچ تهديدى از جانب دشمنان خارجى بى‌دفاع و آسيب‌پذير نيستند. به هيچ وجه هيچ برده‌اى در درون حصارهاى روم جديد وجود ندارد و هيچ قومى از بربرها پشت دروازهاى آن نيست، با وجود اين ساكنان شهرهاى مدرن شادمان نيستند، آنها فيروز و شاد و سرمست نيستند، بلكه احساس سردرگمى و سرزنش مى‌كنند. سردرگم به دليل اين كه مدينه جهانى آنها مدينه‌اى است فاقد خوى انسانى، و احساس سرزنش به دليل درك اين نكته كه هيچ مدينه‌اى در تاريخ تا كنون نتوانسته هارمونى عدالت يا حقيقت كامل را تحقق بخشد. بنابراين آنها با نگرانى و نااميدى دريافته‌اند كه وعده‌هاى مدرنيته براى ايجاد آرمانشهرى كه از آن دم مى‌زد و جهان‌شهر انسانى هيچ‌گاه تحقق نخواهد يافت، و اين كه تمام مردان و قهرمانان مدرنيته قادر نخواهند بود تا هامپتى - دامپتى (تكه پاره‌هاى) انسانى ما را دوباره گردهم آورند. تنها بدين معنا - يعنى ناتوانى عقل مدرن در به انجام رساندن وعده‌اش مبنى بر تحقق الگويى از نظم كامل تاريخى - است كه عبارت «بحران مدرنيته» مشروعيت مى‌يابد و تفكر موجود نيز بر آمده از همين بن بست فكرى است؛ از اين رو بصيرت فلسفه معاصر دارد ماهيت اين بحران را آشكار مى‌كند و آن اين كه مدرنيته ديگر قادر نيست تا به مثابه يك دكترين عمل كند، همچنين ديگر نمى‌تواند هيچ ادعايى در مورد هرگونه جهان‌بينى منسجم يا هستى‌شناسى معنادار داشته باشد؛ به عبارت ديگر، تمام ادعاهاى تجويزى مدرنيته، رهنمودهاى بى‌شمارش در باب اتوپياهاى اجتماعى و پروژه‌هاى توسعه، چيزى بيشتر از پيش داورى‌هاى فرهنگى و تاريخى تمدن حاكم نيستند. اينها همه مجادلات قدرت، توسط قدرت و براى قدرت است. گفتمان عقل كمتر از ساخت تاريخى‌اى كه وحى دارد، نيست و درست به همان اندازه اقتدارگراست. تاريخ حاكم بر تئورى‌
به نحوى متناقض نماعقل مدرن (روشنگرى) كه به خاطر كشف تاريخ به خود مى‌باليد و ادعاى متافيزيكى والا در مورد وجود تاريخى را در برابر ابديت فرازمانى، منزل حقيقى انسان مى‌دانست، اكنون با فاجعه آميزترين پيامدهاى ناشى از حقايق خودش خوار و زبون مى‌شود، چه اين كه منطق «چه كسى در عوض از محافظان محافظت مى‌كند؟» تصديق اين امر را كه خود عقل محصول تاريخ است و نه محك و معيارى فراتاريخى براى راستى و ناراستى، ناگزير مى‌كند. به عبارت ديگر، تنها نه يك عقل جهان شمول كه كثيرى از عقل‌هاى محلى، تاريخى و همسان وجود دارند. بنابراين سؤال هميشگى فلسفه درباره ماهيت بهترين نظام، پرسش غيرقابل اجتناب هر فرد انسانى درباره هدف و غايت هستى انسانى نمى‌تواند در محضر دادگاه عقل حل و فصل شود. اما اين خوارى و زبونى عقل در برابر اسرار هستى انسان مايه تأسف و شرمسارى نو راست كيشى نسبى گرايى نيست. برعكس، شكست عقل روشنگرى در فايق آمدن بر تمرد و نافرمانى تاريخ در برابر تئورى به عنوان دليلى بر ماهيت برهم كنشى و دلبخواهانه ادعاهاى حقيقت تلقى مى‌شود.
حقيقت، بنابر ايده نهيليسم، چيزى نيست جز نقاب عقل كه قدرت به تن مى‌كند، حقيقت بازى لفظى است، استراتژى گفتمانى براى حفظ برترى قدرت‌هاى موجود است. بنابراين تمام تمهيدات جهانى، همه تئورى‌هاى بزرگ، همه فرا روايت‌ها و ايدئولوژى‌ها، دكترين‌هاى سياسى و نيز روش‌هاى تحليل مهندسى اجتماعى - براى موجود ما بعد متافيزيكى آگاهى يافته ديگر هيچ مشروعيتى ندارند. پيشتر در زمان تعين مدرنيته، هيچ تحير و سردرگمى‌اى راجع به اسرار هستى انسان، هيچ فروتنى‌اى در مقابل برهم‌كنشى شرايط انسانى و هيچ ترس و وحشتى از مستورى هستى كه تمام گفتمان‌هاى مدرنيستى و پست مدرنيستى امروز را شكل مى‌دهد، وجود نداشت. بر عكس، ادعا مى‌شد از آن جا كه افشاگرى فلسفه از «فريبكارى عقل»، اين همانى امر عقلانى و امر واقعى، همخوانى و تطابق امر هنجارى و امر تجربى را نمايان مى‌ساخت، تاريخ پايان يافته و اتوپياى بى‌پايان و ابدى نوع بشر نزديك مى‌نمود. تمام چيزهايى كه يك جامعه بايد انجام مى‌داد عبارت بود از تقليد از سرمشقى كه روح اروپايى فراهم مى‌كرد، پيروى از منحنى پيشرفت و توسعه آن در «تاريخ جهانى»، و درك محسنات يك نظم اجتماعى كامل كه در پى‌داشت. بدين ترتيب كشف تاريخ به عنوان يك سيستم و يك هنجار قابل رمزگشايى و هدف پيش بينى‌پذير توسعه، تاريخ را به جامعه‌شناسى تغيير شكل داد، موجبات تكنولوژى‌هاى اتوپيايى مهندسى اجتماعى را فراهم كرد. تمام رنج‌ها و محنت‌هايى كه در نتيجه اين تجربيات روى داد و در واقع مشروعيت بخشى سياست‌هاى نسل كشى و پاكسازى قومى كه ارمغان مدرنيته نيز محسوب مى‌شود، همه مى‌توانند مستقيماً به ادعاهايى مبنى بر اين كه عقل انسان در فرآيند گسترش روح اروپايى و در هنگام پيشرفت دولت - ملت در تاريخ، توانسته بود غايت حقيقى انسان را كشف كند، نسبت داده شود.
امروزه مى‌دانيم كه نمى‌توان بر بن بست اخلاقى و فكرى‌اى كه هر فيلسوف «عام» تاريخ با آن مواجه است با وفادار ماندن به ادعاهاى آغازين مدرنيته مبنى بر توانايى عقل در تجويز و ارائه قاعده‌اى كامل براى هستى تاريخى، فايق آمد. در واقع، از نظر اخلاقى تضاد بين قاعده و تاريخ كه در درون پارادايم روشنگرى اجتناب‌ناپذير است، تنها در صورتى از بين مى‌رود كه ما با عقل جهان‌شمول وداع كنيم. به دليل اين كه عقلى كه مسير تاريخ جهان را معين مى‌كند، عقلى است كه بر اراده اخلاقى سيطره دارد، درست مانند تاريخى كه از دستورهاى اراده اخلاقى پيروى مى‌كند هر نظامى از عقل جهان‌شمول و حاكم را زايد و غيرضرورى مى‌نماياند. اگر اخلاق به كارگيرى اراده آزاد باشد، پس نمى‌تواند درون محدويت‌ها از هر نوع كه باشد از جمله محدوديت‌هاى ناشى از عقل، عمل كند، همين طور اگر عقل جوهر انسان باشد نمى‌تواند بدون اين كه قواعدى را تجويز كند كه براى «همه زمان‌ها و همه مكان‌ها» معتبر باشد، باز ايستد.
از اين رو اين بن‌بست از طريق يكى از اين دو استراتژى مى‌تواند رفع شود: يا بايد حاكميت وجود (تاريخ) بر قاعده (تئورى) را پذيرفت و اصول اخلاقى را از گفتمان عقل به طور كلى بيرون كرد، يا حامى اولويت قاعده بود و در اين صورت تاريخ را از اين ديدگاه تئوريكى بيرون كرد. تاريخمندى بى‌قاعده يا قاعده‌مندى غيرتاريخى، عقل (فراتاريخى) يا بى‌نظمى تاريخ (فراعقلى)، هر كدام از اين‌ها كه باشد، اصول اخلاقى يا توسط عقلانيت تئوريكى ثابت مى‌شوند و يا به واسطه اتفاقات سياسى از بين مى‌روند. در اين صورت، به طور متناقض نما ميراث روشنگرى - كه بيشترين نگرانى‌ها را براى روح مدرن موجب مى‌شود - از اين بينش نشات مى‌گيرد كه وضعيت انسانى، زمانى كه از وابستگى‌هاى استعلايى‌اش بيرون رانده شد، «فراسوى نيك و بد» ظاهر مى‌گردد، يا اهداف انسانى، كه رنج و محنت او را تحمل‌پذير و معنادار مى‌كند در بيرون از افق تاريخى قرار دارد و يا اين كه انسان بدون شك «حيوانى خالق معنا» است و منبع اصول اخلاقى خودش است. اما در روند كنونى، اين بحران تنها راه را براى حاكميت نيهليسم معاصر هموار مى‌كند، زيرا جهان مدرن فهم تمايز بين نيك و بد را كه بر اراده و قصد انسان استوار نيست، به طور روزافزونى مشكل مى‌يابد و با وجود اين، معتقد است داورى‌هاى هنجارى با ادعاهاى تجربى تأييد نمى‌شوند و اين امر در نهايت موجب نااميدى از امكان حفظ هر گونه تمايز بخشى بين راستى و ناراستى شده است. با انكار امكان استعلا و آغاز شدن حاكميت تاريخ بر تئورى، انسان مدرن زندگى در جهان بدون هنجارها را برگزيده است. جهان او جهانى شناختى است كه فاقد امكان داورى اخلاقى است. از دكترين تا ضد دكترين‌
امروزه مدرنيته خودش را از يك دكترين به يك ضد دكترين تبديل مى‌كند؛ مدرنيته به جاى ادعاى هرگونه «حقيقت» براى الگوى جهان‌هاى درونى و بيرونى‌اش، اكنون ادعا مى‌كند كه خود انگاره «حقيقت» حداقل در حوزه فلسفه و علم منسوخ شده است. فلسفه مدرنيستى (كانتى) از توانايى‌اش در مشخص كردن خطى روشن بين عقل و غيرعقل مغرور بود و هست. مدرنتيه اين - همانى عقل و دانش را مبناى استدلال خود قرار مى‌دهد، هر چيزى كه در محدوده عقل قرار مى‌گيرد، شناخته مى‌شود يا قابل شناسايى است، و هر چيزى كه بيرون از اين قلمرو باشد قابل شناسايى نبوده در نتيجه امرى وابسته به حدسيات و اوهام است. بنابراين معضل پيش روى انسان مدرن اين است كه او احتمالاً يا درون محدوده‌هاى اين عقل باقى مى‌ماند و ياد مى‌گيرد كه با عدم قطعيت تمام حقايق و جهت‌گيرى تمام دانش‌ها مدارا كند، و يا ممكن است بيرون از مرزهاى عقل گام بردارد و احتمالاً معانى‌اى را از طريق درك و تجسمى از كل خلق كند؛ اما او احتمالاً اين كار را تنها با اين دلگرمى و اطمينان انجام خواهد داد كه چنين «كلى‌اى» همواره اختيارى و اثبات‌ناپذير باشد.
بدنى ترتيب، آدم با ناهمخوانى مأيوس كننده دانش و معنا، يعنى ناسازگارى بين روش‌هاى علم، كه با توجه به ماهيت كاملاً تجربى‌اش ضرورتا تقليل گراست و جست‌وجوى انسان براى معنا، كه قادر نيست تا از پرسش‌هاى «غير علمى» كليت و غايت احتراز كند، مواجه است.
ظاهراً مدرنيسم ضدجزمى مدرنيته در پى«شالوده شكنى» سوژه مدرنيستى، آشكار كردن بنياد اصلى متافيزيكى گفتمان‌هايش و راززدايى از هر زبان و گفتمانى است. در واقع، طبق نظر ريچارد روتى، صريح‌ترين سخنگوى اين فلسفه:
حقيقت تنها يك خصيصه زبان است؛ جايى كه جملات وجود ندارد، هيچ حقيقتى وجود ندارد، و اين ايده كه جهان تصميم مى‌گيرد كه چه توصيفاتى حقيقى هستند ديگر معنا ندارد.
[بعلاوه‌] از آن جا كه تنها توصيفات از جهان مى‌توانند صادق يا كاذب باشند، تنها جملات مى‌توانند صادق باشند، حقيقت منوط مى‌شود به توان بشر در ساخت زبان‌ها كه در آن جملات را بيان كند.
با فرض قرار دادن اين - همانىِ حقيقت و زبان، پرده‌گشايى از مدرنيته و متافيزيك آن به نقطه‌اى رسيده كه ما انسان‌ها «ديگر هيچ چيز را پرستش نمى‌كنيم، هيچ چيز را امرى شبه ربوبى تلقى نمى‌كنيم و همه چيز، زبان، وجدان و جامعه‌مان را محصول زمان و تصادف تلقى مى‌كنيم». در نتيجه اتوپياى ضد مدرنيستى اكنون ممكن است به عنوان «فرهنگ ليبراليسم» كه كاملاً «روشن و سكولار» خواهد بود، درك شود. اين چيزى خواهد بود كه در آن هيچ نشانه‌اى از الوهيت، چه در قالب جهان الوهيت يافته يا شخص الوهيت يافته، باقى نمى‌ماند. در چنين فرهنگى هيچ جايى براى اين باور كه نيروهاى غيرانسانى وجود دارند كه انسان بايد در برابر آنها پاسخ‌گو باشد، وجود ندارد. اين فرهنگ نه تنها ايده مقدس بودن بلكه ايده‌هاى مربوط به «وفادارى و دلبستگى به حقيقت» و «برآورده كردن ژرف‌ترين نيازهاى روح» را رها كرده يا كاملاً مورد تعبير و تفسير مجدد قرار مى‌دهد. روند تقدس زدايى در عالم نظر در اوج خود به اين منجر مى‌شود كه ديگر ما قادر نيستيم تا شاهد كاربردى براى اين انگاره باشيم كه انسان متناهى، فناپذير و تصادفاً موجود بتواند معناى زندگى‌اش را از چيزى غير از انسان متناهى، فناپذير و تصادفاً موجود ديگر كسب كند.

دست آورد اصلى مدرنيته - اگراين منطق را دنبال كنيد - عبارت خواهد بود از ارائه مجموعه‌اى از ادعاها راجع به عقل، انسان، تاريخ كه انسان با بلوغ فكرى‌اش توانسته كذب بودن آنها را آشكار كند. اين كشف كه اصول متعارف و مسلم مدرنيته گمراه كننده بوده‌اند، به همين معناست و امروزه به عنوان بزرگ‌ترين كمك عقل در فهم ما از وضعيت انسان مورد تحسين قرار مى‌گيرد. اين شكست، نور مدرنيته راكم فروغ نمى‌كند يا بر پروژه مدرنيستى سايه نمى‌افكند، زيرا ادعا اين است كه اين تنها مدرنيته نيست كه نمى‌تواند خودش را با توسل به معيار عقلانيتى كه خود ارائه كرده اثبات كند، بلكه تمام فلسفه‌هاى كليت گرا، تمام تاريخ‌هاى جهانى، تمام دكترين‌هاى رهايى بخش، تمام نظرهاى فرجام‌گرا، همه اثبات‌ناپذير/ابطال‌پذير و لذا غير علمى و غيرعقلى هستند. ممكن است كسى بگويد مدرنيته بازى نابهنجارى است، اگر نتواند راه خود را برگزيند، در آن صورت به هيچ كس اجازه نخواهد داد كه اصلاً بازى كند! عقل در جست و جوى يك زمينه بنيادى‌
بحران مدرنيته در رويارويى با جنبش شالوده شكنى به نحو بارزى نمايان مى‌شود؛ اين جنبش عقل را از جايگاه و مقام استعلايى و از حيث تجربى غيرقابل انكارش و نيز از خسروى و مقام شاهى‌اش برجهان فرو مى‌كاهد و آن را به نظامى در درون تاريخ تنزل مقام مى‌دهد؛ از اين رو اين امر به استراتژيى كه عقل‌گرايان مدرن پيشتر عليه مدافعان وحى به كار مى‌بردند، بى‌شباهت نيست. كاربرد روش‌هاى مدرنيستى براى اثبات حقيقت مدرنيستى در صفوف خود آنها موجب هول و هراس‌هاى زيادى شده است. قهرمانان عقل مدرن در حالى كه از انهدام و ويرانى ميراث پرطمطراق و پرافتخار خود - كه اين حمله موجبات آن را فراهم كرده است - آشكارا وحشت زده و سرگشته شده‌اند، به اين درك رسيده‌اند كه عقل بدون يك زمينه بنيادى همواره در برابر نگاه ممتد نيهليستى ديدگاه مبتنى بر تاريخ مندى آسيب‌پذير و بى‌دفاع باقى مانده‌اند؛ ديدگاهى كه مفتاح ويرانگر شناخت‌شناسى‌هاى نسبى‌گراى آن همواره حقايق مدرنيستى را به مثابه يك مورد در ميان كثيرى از ناحقايق‌هاى همسان و منسوخ عرضه خواهد داشت. تعجبى ندارد كه يكى از برجسته‌ترين مدافعان مدرنيسم در آخرين تلاش خود براى حفظ شرافت و آبروى آن دفاعيه‌اى را در طرفدارى از آن عرضه كرده كه چيزى جز پاسخى هراس زده نيست، به دليل اتخاذ يك خطى مشى دگماتيك و بنيادگرايانه دفاعى! عقل بايد از خودش نه بر اساس منطق و استدلال، كه بر پايه برترى بديهىِ - غيرقابل بحث - زمينه بنيادى‌اش كه خود معترف آن است، دفاع كند! با مسلم انگاشتن اين درك كه مباحث و مجادلات فكرى امروز ما سه جانبه است و نه سنتاً دو جانبه، ارنست گلنر اين جهت‌گيرى‌هاى شناخت شناسانه اصلى را بدين گونه دسته بندى كرده است: ١ - بنيادگرايى مذهبى؛ ٢ - نسبى گرايى؛ ٣ - عقل گرايى روشنگرى يا بنيادگرايى عقل گرا.٢
چيزى كه در مورد اين دفاعيه برجسته و نمايان است اين است كه در مصاف با «بنيادگرايى مذهبى»، عقل گرايى گلنر تنها مى‌تواند در قالب يك دگما از خودش دفاع كند، يعنى اين كه مى‌تواند با چالش و ستيزه جويى خصم شهرت يافته خود از طريق اعتراف واقعى و راستين رو به رو شود؛ زيرا در حالى كه گلنر با سماجت بر اين عقيده خود كه «هيچ وحى‌اى وجود ندارد و نمى‌تواند وجود داشته باشد» پافشارى مى‌كند،٣ همچنين بدون هيچ گونه حجب يا وارون نمايى اعلام مى‌كند كه «شناخت‌شناسى روشنگرى» آن طور كه در متون كانتى آمده، مطلق و تام است، بدين معنا كه در ماورا و بيرون بودن از فرهنگى خاص يا هر فرهنگى و نيز ماورا و بيرون بودن از جهان، «دو برابر استعلايى» است،٤ نيازى نيست كه بگوييم اين ادعا الزاماً غيرقابل بحث و ابطال‌ناپذير، درباره اقتدار پيشينى «متن متعلق به خود» كاملاً همان چيزى است كه عقل گرايى به عنوان امور دگماتيك و بوالهوسانه رد مى‌كند.
بنابراين زمانى كه گلنر با حمله به موضع آشكارا مذهبى نما، اظهار تأسف مى‌كند كه «باور به وحى و ترجيح و تأييد منبع آن» خودش را از طريق «استدلالى آشكارا مبتنى بر دور» توجيه و مشروع مى‌كند، او بايد به طرزى توجيه‌پذير به ناهمخوانى نابخشودنى منطقى و دورويى و تزوير آشكار اخلاقى متهم شده باشد، به دليل اين كه ادعاى خود او درباره صلاحيت شناختى متون كانتى درست مانند هر كس ديگر دلبخواهانه و «كاملاً مبتنى بر دور» است. بدون اثبات برترى شناختى متون خود وى، گلنر تنها از ادعاى پست مدرنيست‌ها مبنى بر اين كه عقل روشنگرى صرفاً يكى از زمينه‌هاى ممكن تاريخ است كه به نام علم و گيتى‌گرايى در پى‌استقرار نظام گفتمانى سيادت مآبانه خودش است، حمايت مى‌كند.
على رغم ترويج «اخلاق شناختى» (استعلايى) كانت، كانت، پيشنهاد مأيوس كننده گلنر براى اعطاى زمينه بنيادى به عقل روشنگرى صرفاً به ما در مورد ماهيت اعترافى مدرنيسم هشدار مى‌دهد! بنابراين اقتدار عقل يك روش عام و جهانى نيست، بلكه برآمده از زمينه‌اى استعلايى است، زيرا خود اين روش تسليم خود را به زمينه خاص تصديق مى‌كند و مشروعيتش را از آن مى‌گيرد. بنابراين بيشتر از همه چيز تنوع «بنيادگراى» عقل گرايى نشانه جدى بودن اين بحران است كه امروزه دامن‌گير مدرنيته شده و گفتمانش را جزمى و دچار خود شكى و عدم اعتماد به نفس كرده است. اين امر شايسته توجه بيشتر ماست، به دليل اين كه نمونه يك تلاش افراطى براى حفظ و حراست از اقتدار مدرنيته به مثابه يك دكترين است؛ اما با بستن در به روى امكان وجود وحى، مدرنيته حقيقت وجود جهانى بسته و جبرى را اعلام كرده و بدين ترتيب خود را به عنوان آنتى‌تز ايمان مذهبى معرفى مى‌كند. روشن است كه قالب بنيادگرايانه و جزمى مدرنيسم نمى‌تواند با اصول ايمان و آگاهى اسلامى سازگار باشد و لذا بايد به مثابه امورى كاذب و دروغين كه حقيقت غايى متعال وجود، هستى و انسان را انكار و تحريف مى‌كنند، رها شود. گفت‌وگوى اسلام با مدرنيسم متنبه‌
خوشبختانه دوران حكمرانى اخلاقى و فكرى امپرياليسم مدرنيستى به سرآمده است. مدرنيته متنبه مدرنيته‌اى است كه تحت فشار قرار گرفته است تا در باب حقايق ادعايى خود متواضع‌تر و معتدل‌تر باشد. امروزه حتى برجسته‌ترين مدافعان مدرنيته تصديق مى‌كنند كه: ١ - حقايق ادعايى عقل روشنگرى بر منطق دور استوار است؛ ٢ - انگاره سوژه مستقل، استعلايى و غيرتاريخى كه عقل او محك و معيار همه دانش‌هاست، به شدت به يك «معضل» تبديل شده است؛ ٣ - مسأله پيشرفت امرى «متناقض» است: شيفتگى به آزادى كه تمام «تابوها» را نامشروع و غيرضرورى مى‌كند، مخالف حفظ و نيكدارى هر گونه نظم اخلاقى و به دنبال آن سياسى و اجتماعى است؛ ٤ - منشور جامعه سياسى مدرنيستى، و نه هر جامعه سياسى، همواره كوته بينانه و محروم ساز بوده است؛ ٥ - مسأله جهان شمولى عدالت و حقوق ادعايى متافيزيكى است كه عملاً نمى‌تواند درون يك بستر سياسى اجتماعى خاص دوباره به دست آورده شود؛ ٦ - داورى عقل و هم معنا بسيار فراتر از جهان شهرى مدرنيته بسط مى‌يابد.
صرف نظر از وعده‌ها يا دردسرهاى ديگر، نامشروع شدن مدرنيته در سطح دكترين، بدون شك فضاى فكرى جديدى را گشوده و برنامه كارى متفاوتى را براى گفت‌وگوى بين مدرنيست‌ها و ديگران در ميان تمدن اسلامى و نيز اسلام و غرب به وجود آورده است. حتى اگر تا كنون پتانسيل واقعى اين فضاى فكرى را متفكران برجسته هر دو طرف درك نكرده باشند، امكان آشتى و سازش بين مدرنيسم وايمان مذهبى (در غيبت يك سنتز معتبر و موثق!) نمى‌تواند غير محتمل پنداشته شود. دلايل مؤيد چنين برداشتى چندان پيچيده و دور از دسترس نيست: هر نوع گفت و شنود بين دو دكترينى كه هر كدام رستگارى تمام و كمالى را وعده مى‌دهند، گفت‌وگو محسوب نمى‌شود.
شدت برخورد مدرنيته با اسلام را مى‌توان با توجه به اين واقعيت توضيح داد كه آن نوع مدرنيستى كه نيرومندانه در سراسر جهان اسلام معرفى و پراكنده شد، چيزى بيشتر از صرف توجيه كننده‌اى براى حاكميت استعمارى بود، بلكه آن مدرنيته خودش را يك دكترين جهانى آزادسازى معرفى كرد! ادعاى طرح يك هستى‌شناسى و جهان بينى جديد و علمى را مطرح و به دنبال آن مدعى شد كه همه جهان بينى‌ها و مذاهب «سنتى» از جمله اسلام بر اساس زمينه‌هاى شناختى از مد افتاده و ناكارا هستند. از اين رو مدرنيسم خودش را به عنوان شناخت‌شناسى مبتنى بر عقل مشروع ساخت. مدرنيته پيشتر رفته و ادعاى جهان شمول براى حقايق مورد نظر خود كرد؛ از جمله اين حقايق ايمان آنها به قدرت عقل و علم بود كه مدرنيست‌ها پيشتر بى‌باكانه و با اعتماد به نفس كامل توانسته بودند اعلام كنند كه نه تنها تمام رمز و رازهاى جهان فيزيكى در چنگ آنهاست، بلكه «علم تمام و كمال مربوط به انسان» كه نياز به هر نوع داورى ذهنى و احساسى را در باب موضوعات اجتماعى از بين مى‌برد آخرين پيامد منطقى اين روشنگرى خواهد بود. البته ماركسيسم، افراطى‌ترين وانقلابى‌ترين نمونه از آن نوع پوزيتيويسم علمى بود كه در نگاه امروز به گذشته بسيار صاف و ساده و خيرخواهانه و در عين حال بسيار كم خردانه و غيرمنعطف به نظر مى‌رسيد.
اگر همان طور كه ممكن است در نظر بگيريم، مدرنيسم در دوران شكوفايى خود دكترينى بسيار بلند پرواز و متكبر بود كه در اختيار داشتن توضيح و توجيه كاملى از «همه چيز» و نيز رستگارى - آزادگى بشر - كه به دنبال تشخيص و بازشناسى اين امور جامع و كامل روى مى‌داد را ادعا مى‌كرد. تعجب چندانى ندارد كه مدرنيته با اسلام بر سر ايمان به خداوند در مى‌افتد. خداى متعالى كه منبع نهايى تمامى معانى و وجود است، اما خود او برخلاف هستى علم، كاملاً بواسطه قواى شناختى انسان به درك و فهم در نمى‌آيد. زيرا خداوند همواره و تا ابد «بزرگ‌تر» از هر تلاش بشرى براى به چنگ آوردن گوهر و چيستى اوست. او بزرگ‌تر از هر توصيفى از وجود او، هر استعاره و هر تصورى است؛ همچنين بزرگ‌تر از هستى و «تمام موجودات» محسوس و معقول عالم هستى است. براى مسلمانان هر گونه مصالحه و سازش با مدرنيته عقيدتى، اين مفهوم متعال و الزامات منطقى ناشى از آن را به مخاطره مى‌اندازد.
به همين دلايل مشابه است كه هر نوع «گفت‌وگويى» بين اسلام و «پست مدرنيسم»، بين يك دكترين استعلايى و حقيقت و يك ضد دكترينى كه در انكار حقيقت جهان شمول و امر استعلايى بنيادگراست، تناقض گويى است. نه تنها هر نوع «گفت و شنودى» بين هواداران هر يك از اين دو نوع نظام متافيزيكى آشتى‌ناپذير، از حيث اخلاقى و منطقى بى‌معنا و بيهوده است، بلكه از نظر اسلامى از حيث تاكتيكى نيز زيان بخش است، چون چنين حركتى تنها به منزله شناسايى پست مدرنيسم - كه صرفاً نشانه بحران مدرنيسم است - به عنوان تنها فلسفه واقعى دوران ما خواهد بود كه دورانديشى‌هاى آن بيانى آموزاننده و نيز رهاننده از وضعيت انسانى امروز ماست. نه تنها مدرنيسم متنبه كه از محدوديت‌هاى عقل در ايجاد يك هستى‌شناسى و جهان‌بينى و نيز از همدستى‌اش در تكوين و اجراى پروژه امپرياليستى آگاه است، نمى‌تواند در گفت‌وگوهاى آينده بااسلام جهان‌گرا و «غيربنيادگرا» طرف گفت‌وگو واقع شود، بلكه هيچ شكى نيست كه به دليل همه سوء ظن‌ها و انتقادات شديد از پروژه مدرنيستى، اسلامى نمى‌تواند به مقام جانشينى آدم ابوالبشر پشت كند؛ همچنين نمى‌تواند از امتياز اعطايى به بشر مبنى بر اين كه به عنوان نماينده اراده الهى عمل كند، صرف نظر كند.
بنابراين هر ديدگاهى راجع به نوع بشر و هر فلسفه‌اى درباره انسان كه در پى اصلاح و بهبودى وضعيت انسانى است و خواهان توسعه و بسط اهميت و نقش انسان در هستى است نبايد آرمانگرا بودن را يكسره و به كلى از سر بيرون كند. رسالت خرد اسلامى اين نيست كه انسان را به بى‌معنايى دچار كند، چيزى كه به طرزى متناقض نما هم علم و هم فلسفه مدرن انجام مى‌دهند، بلكه بايد از او در برابر اغواى پروميتوس گرايى حفاظت كند، همچنين به او در برابر توهم استقلال مصونيت بدهد. درون محدوديت‌هاى بشر در پذيرش بيشتر يك اقتدار اخلاقى در مقايسه با هوس‌هاى خود، بهبودگرايى به عنوان يك فلسفه و روش زندگى ضرورتاً غيرمشروع و ناموجه نيست ؛از اين رو كافى نيست كه متفكر مسلمان صرفاً وارون سازى موضع شناخت‌شناسى مدرنيته را تصديق كرده و سرگشتگى و حيران‌هاى جدى، اهداف بى‌روح و مرده گفتمانش را مورد تأكيد قرار دهد. انديشه اسلامى نه تنها بايد خود را با داستان سقوط عقل روشنگرى از وقار و گيرايى‌اى كه داشت آشنا كند، بلكه بايد بدون افتادن در ورطه نيهليستى «پست مدرنيسم» ديدگاهى آشتى جويانه از انسان ارائه كرده و از اين رو دوباره تعهد خود را در قبال وحدت اخلاقى نوع بشر تجديد كند. مخاطرات مربوط به جهان گرايى درون ايدئولوژى‌هاى فرهنگ و سياست هر چه كه باشد، نقش اجتناب ناپذيرش در حفظ و پشتيبانى از ديدگاهى استعلايى، الزامات اصلى ايمان اسلامى نبايد از ارزش بيفتند.
در محضر دادگاه خود فلسفه با پذيرش و اذعان به اين كه معناى نهايى تلاش و وجود انسان فراتر از داورى عقل است، كه نظامش تا منزل حقيقى انسان گسترده نيست، در اين صورت طبيعى است كه هر نوع گفت‌وگويى بين اسلام و مدرنيسم نبايد به واسطه مسائل و موضوعات «تصادفى» مربوط به حكومت، اقتصاد، جهانى شدن و غيره از بين برود و نابود شود. بنابراين آنقدر كه اجبارى، درونى يا بيرونى، براى تقليل اسلام به امرى مربوط به حكمرانى وجود دارد و گوهر و ذات آن را با «دولت» يكسان مى‌انگارد، بايد در برابر آن مقاومت كرده و آن را به چالش كشيد، چه اين كه اين مسأله جز به خراب آباد اخلاقى و فكرى بنيادگرايى، و مجادلات بيهوده و بى‌سرانجام بين مدرنيسم و اسلام‌گرايى كه به نحو متناقض نمايى هر دو در عالم متافيزيكى ساكن و بى‌حركتى مسكن دارند، به چيز ديگرى منجر نمى‌شود. اما اظهار اين مطلب به معناى انكار مشروعيت چنين بحث و گفت‌وگويى، يا دست كم گرفتن تلاش‌هاى ايدئولوژيكى مطلوب بر سر موضوعات مربوط به واقعيات سياسى نيست. با وجود اين، گفت‌وگو در باب اين مفروضات، بر پايه وفادارى‌هاى سياسى و تمدنى، نويد تحول به سوى تأمل مشترك در باب وضعيت اخلاقى امروز را نمى‌دهد. به دليل اين كه تنها آن اسلامى كه در ادعاى خود مبنى بر دينى متعال براى بشر بودن صادق باشد، و مدرنيسمى كه از رسالت خود به عنوان يك دكترين روشى آگاه باشد، مى‌تواند فروتنى و اعتماد به نفس كافى را براى به مرحله عمل رساندن چنين گفت‌وگويى در باب اخلاق جهانى تدارك ببيند. روشن است كه براى طرفداران پر و پاقرص خلوص و اصالت تمدنى، براى كسانى كه اسلام و مدرنيته را با سازه‌هاى سياسى مشخصى يكسان مى‌انگارند، چنين پروژه عالمگيرى جذابيت چندانى ندارد.
همانند آنها، براى كسانى كه جهان شمولى اسلام و وحدت اخلاقى انسان را دو روى يك سكه مى‌دانند، اضطرار الزام آورى براى آفريدن يك گفتمان اسلامى جديد كه در قبال ملاحظات اتفاقى سازمان‌هاى سياسى مسلمانان و ملاحظات ديگرشان بى‌اعتناتر است وجود دارد. التزام غيرقابل بحث اسلام به ماهيت نهايتاً برين و متعال و فرا وجودى انسان و رسالتش در زندگى بيشتر مستلزم اين است كه گفتمان آينده اسلامى در قبال عظمت هستى و مسائلى كه علم براى بشر آشكار كرده، كاملاً هوشيار باشد. وظيفه خرد اسلامى بررسى اين مسأله خواهد بود كه آيا جهان علم جهانى معنادار است يا اين كه بايد آن را به عنوان يك عالم، دنيا يا ذات فاقد داعيه ديگرى استعلايى پنداشت. واضح است كه هر متافيزيك مستدل و معنادارى كه دعوى اسلامى بودن داشته باشد، مجبور خواهد بود تا علم را از علم گرايى نجات دهد.
همين مطلب در مورد فلسفه‌هاو جهان‌بينى‌هاى ديگرى كه انسان را با ژن‌ها يكى مى‌انگارند و فنا و نابودى هستى‌اش را در محدوده جهان تاريخى و زمانى فرض مى‌كنند نيز صادق است؛ از اين رو گفت‌وگوى اسلام با مدرنيته بايد نمايى فكرى و فلسفى داشته باشد، و بايد شناخت كاملى از متافيزيك، اخلاق و غايت‌شناسى وحى قرآنى داشته باشد. از اين پس، تمام تفكر و انديشه اسلامى به انجام اين كار منوط است، يعنى ادغام و تلفيق ديسيپلين‌ها و چشم اندازهاى مختلف فلسفى، اخلاقى، اتوپيايى، حتى اجتماعى و سياسى درون يك گفتمان اسلامى هنجارگرا.٥پى‌نوشت‌ها ١. دانشجوى دكترى علوم سياسى دانشگاه تهران. ٢. پست مدرنيسم، عقل و مذهب (لندن: ١٩٩٢) ص ٢. ٣. همان، ص ٨٤. ٤. همان، ص ٨٢. ٥. اين مقاله از سايت WWW.ISLAM ١٢. com اخذ و به فارسى برگردان شده است.