علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - چشم انداز علم سياسى اسلامى و ايرانى نوين - صدرا على رضا
چشم انداز علم سياسى اسلامى و ايرانى نوين
صدرا على رضا
تاريخ دريافت: ٧/ ١٢/ ٨٢
تاريخ تأييد: ١٥/ ١٢/ ٨٢
هژمونى آموزههاى علمى سياسى مدرنيستى و فرامدرنيستى غربى پارادايم غالب علمى و آموزشى سياسى دانشگاهها و حتى تدريجاً مراكز علمى، آموزشى و پژوهشى حوزوى را در مىنوردد. بحرانى بودن و بحران زايى دانش سياسى جديد، از سويى، پيشينه و پشتوانه مدنى ايرانى و اسلامى، از سوى ديگر و نيز هوشمندى، نوگرايى و باورمندى نيروها و نهادهاى ايران اسلامى، تجديد يا تأسيس دانش سياسى را ايجاب مىكنند. اصلاح ساختار سياسى و علمى كشور همراه با ترسيم و اجراى طرح و برنامه راهبردى، زايش يا بازسازى اين چنين دانش سياسى متعادل، متعال و كارآمدى را فراهم مىسازد. مقاله حاضر گذرى به اين فرايند دارد؛ فرايند گذار دانش سياسى طبيعى ماكياوليستى - هابزى به دانش طبيعى سياسى و نمودشناسانه پوزيتيويستى، و اين دانش به دانش يا آموزههاى علمى سياسى فرامدرنيستى، و آن به علم سياسى اسلامى و ايرانى يا علم سياسى انسانى، متعادل و متعالى. دانش سياسى اسلامى و ايرانى متشكل است از فلسفه سياسى عقلانى و استدلالى، فلسفه سياسى وحيانى و تفهمى و دانش سياسى تجربى و عرفى اعم از انسانشناسى سياسى، جامعهشناسى سياسى، اقتصاد سياسى و مديريت سياسى.
واژههاى كليدى: علم سياسى اسلامى، علم سياسى طبيعى ، علمى سياسى پوزيتيويستى، علم سياسى فرا مدرنيستى، فلسفه سياسى، فلسفه علم سياست، روش شناسى علوم سياسى.
پيش درآمدعلى رغم گذشت ربع قرن از وقوع انقلاب اسلامى كه نويد دهنده سياست و علم سياست نوين و معنوى بوده، هنوز علم سياسى در ايران، همچنان بازتاب دانش سياسى غرب اعم از مدرنيستى يا فرامدرنيستى مىباشد. اشكالات ساختارى و فقدان برنامه ريزى راهبردى نيز به اين وضعيت دامن زده است. نيازمندىهاى كمتر قابل احساس داخلى كشور از سويى و بحرانهاى معرفتى، روششناسى و علمى سياسى غرب، بيش از پيش باز كاوى علمى سياسى و بازآورى نظام علمى سياسى مستقل را ايجاب مىكند. نظام علمى - سياسى بسان آميزهاى از پيشينه ايرانى، پشتوانه اسلامى و دست آوردهاى سياسى و علمى مدرن با روزآمدى و نقادى علمى، روشمند و سازمند آنهاست؛ كه با ارتقاى كارآمدى سياسى دولت و جامعه، توسعه اقتصادى و مادى، تعادل اجتماعى و سياسى و تعالى فرهنگى و اخلاقى را در پى خواهد داشت.
اين نكته يادآورى مىگردد كه اين مقاله اگر چه بسان پيش درآمد منشور علم سياست اسلامى ايران محسوب مىشود، لكن به هيچ وجه مراد ايدئولوژيك كردن علم سياست نيست، هر چند لايههايى از علم سياست، ماهيتاً علم ايدئولوژى و نه علم ايدئولوژيك - دقت شود - مىباشد.
يكم؛ درآمد
الف) انديشه، آموزش و علم سياسى جديد در ايران؛ اشكال ساختارى سياسى و علمى سياسىبيش از يكصد سال از تأسيس مدرسه علوم سياسى دارالفنون و دانشكده فعلى علوم سياسى دانشگاه تهران مىگذرد. ايران در اين دوره، على رغم پيشينه و پشتوانه اسلامى و ايرانى و علىرغم زايندگى و پيشتازى فكرى، فرهنگى و مدنى در ادوار گوناگون، به سبب واماندگى چندين قرنى از فرايند توسعه جهانى و به حاشيه راندهگىاش در عرصه توليد، تفكر و تمدن نوين جهانى، بيشتر نقشى انفعالى در زمينه انديشگى، علم و دانش سياسى داشته است، به نحوى كه مىتوان اذعان كرد كه در عرصه علمى، دانشگاهى و آموزشى، عمدتاً حتى مصرف كننده خوب و فعالى به شمار نرفته است، بلكه چه بسا به سبب جدايى ساختارى دولت، دانشگاه و ساير نهادها و عرصههاى عمومى و كارى كشور، آوردههاى عمومى و علمى سياسى و چه بسا غير علمى و درهم، بدون كمترين كاربرى يا سنجش درآمدى، در چرخه محدود آموزشى متوقف شده و از بومى سازى و به خصوص از نوسازى نيز باز ماندهاند، تا چه رسد به بهينه سازى و بازسازى؛ سازندگى نظريه سياسى و علمى سياسى و توليد انديشه و علم سياسى و آموزش، ترويج و كاربرد آنها كه جاى خود دارد. بنابراين بيشتر در اين دوره به واردات يافتههاى علمى سياسى غرب، به صورت ترجمه يا اشكال گوناگون بازگويى آن، بسنده كرده است، بدون اين كه حتى يك «تعريف سياسى» در طى اين مدت بدانها بيفزايد، تا چه رسد به نظريهپردازى و نظريه پرداز؛ نظريه سازى و ارايه حتى يك نظريه سياسى هر چند فرعى و يا جزئى جا افتاده كه جاى خود دارد. اگر چه اين ابترى علمى و انديشگى سياسى، خود بدون آن كه سياه نمايى شده به عنوان يك واقعيت، بايسته و شايسته است مورد مداقه علمى سياسى قرار گيرد.
يقيناً پيشرفتگى سياسى و فن آورى غرب و نيز پندار حجيت علمى و انديشگى مدرنيسم مغرب زمين از سويى و هژمونى و سلطه علمى و فرهنگى و نيز سياسى غرب و غربى از سوى ديگر، علاوه بر اين كه عرصه را بر بسيارى از دانشمندان توانمند ايرانى و اسلامى تنگ كرده و آنها را به انزوا رانده است، گاه شجاعت علمى و باور آن را نيز تحت شعاع قرار داده و دچار ترديد و تزلزل كرده است؛ وضعيتى كه به نوعى مىتوان از آن به از دست دادن باور، خودناباورى و حتى از خود بيگانگى سياسى و علمى و انديشگى سياسى تعبير كرد. نوگرايى تاريخى عنصر ايرانى، هوشمندى و نيز غرور مدنى ريشهدار آنها نيز كه در شرايط اقبال و پيشروى، برترين عوامل زايش و پويش علمى و عملى سياسى محسوب مىگردند، در شرايط ادبار و واگرايى، گاه سبب شده است كه يافتههاى همان دانش طبيعى سياسى مدرن نيز به صورت ديگرگونه، نارسا يا به شكلى تحريفى انتقال يابد؛ به طورى كه مىتوان ادعا نمود امروزه هنوز بيشتر محيطهاى علمى و آموزشى سياسى ما در چنبره ادبيات سياسى به جاى آداب و اصول تفكر بنيادين و مولد سياسى، مدزدگى سياسى به جاى مدل گرايى و روزمرگى علمى به جاى روزآمدى و نوگرايى علمى و انديشگى سياسى و مانند اينها گرفتارند. برخى و بلكه بسيارى نيز خواسته يا ناخواسته، آگاهانه يا ناآگاهانه و چه بسا با حسن نيت، به اين نابسامانىها و نابهنجارىها دامن مىزنند. نقل و انتقال يافتههاى علمى و اى بسا تراوشات ذهنى به عنوان انديشههاى سياسى به جاى نقادى و كاربرى علمى و عملى آنها به صورت داده، مشغول و مغشوش كردن ذهن دانشجويان و دانش پژوهان و پر كردن حافظه آنان به جاى راهنمايى فكرى دانشجويان و آموزش نظرى و پرورش عملى انديشه ورزى سياسى آنان، روش مطالعه در حد افزودن بر اطلاعات و آگاهىهاى سياسى و علمى و انديشگى سياسى و انبوه خوانى به جاى روش تفكر، پردازش و توليد علم و انديشه سياسى تحت عنوان روش تحقيق علوم سياسى، صرف نظر از بحران و هرج و مرج روششناسى معرفتشناسى و شناخت سياسى غالب و نهيليسم فكرى و معرفتى سياسى رايج، از ديگر آسيبهاى علمى و آموزشى سياسى در ايران كنونى است. رواج آموزههاى چه بسا ذهنى محض و فانتزى بار آوردن دانش آموختگان از سويى، عمل زدگى سياسى خواسته يا ناخواسته بسيارى از دست اندركاران امور سياسى در بسيارى مواضع به جاى عمل گرايى و واقع نگرى علمى، خود هم معلول و حداقل م
تأثر از اين وضعيت بوده و هم مزيد بر علت است. به هم ريختگى ساختارى و بىقوارگى نظام علمى سياسى و گسست نه تنها علمى و عملى سياسى بلكه حتى شكاف علمى نظرى و عملى سياسى نيز از اين جمله است؛ گسست و شكافى كه ناشى از عدم اصلاح و شكلگيرى نهايى ساختار سياسى علمى و عملى بوده و به سبب تأخير غير قابل توجيه در ترسيم و اصلاح ساختار علمى سياسى و همينطور ساختار علمى عمومى كشور است. اين در حالى است كه غالب اساتيد و دست اندركاران علمى، پژوهشى، آموزشى و نيز مديريتى انگيزه و توان فرا رفتن از آن را داشته و دانش پژوهان و دانشجويان نيز استعداد و علاقه لازم براى گذر از چالش و بحران علمى سياسى كنونى و پيشروى به سوى علم و دانش سياسى نوين وكارآمد با آميزهاى از آموزههاى علم سياسى مدرن، اسلامى و ايرانى را دارا مىباشند. همچنان كه امكانات زيرساختى، سختافزارى و تا حدودى نرمافزارى كشور، از قابليت و ظرفيت ممكن ولو حداقلِ چنين گذارى برخوردار است. در اين جا نياز به شكلگيرى طرحى راهبردى، عزمى عمومى، اصلاح ساختارى سياسى، علمى و به ويژه علمى سياسى و سرانجام برنامه زمانبندى شده، امكان سنجى شده و اولويت گذارى شده است. ضرورتى خطير و حتى حياتى و طرح و برنامهاى سرنوشت ساز و بلكه سرشت پرداز كه مىتواند با پشتيبانى علمى سياسى از نظام و كشور، از سويى ارتقاى كارآمدى ملى را به نحو چشمگيرى افزايش داده و از ديگر سوى در شكلگيرى و ارتقاى نظام علمى عمومى كشور و توسعه علمى آن مساعدت كرده، راهنما و راهگشا باشد. ب) دانش و انديشه علمى سياسى مدرن
«دانش سياسى جديد» با نيكولوماكياولى ايتاليايى (قرن ١٥م)، آغاز گرديد. به ويژه اين دانش جديد سياسى با قطع پيوند خويش با تبار به گل نشسته خود و با گسست از ديرينه به انحراف و انحطاط كشيده خويش، در عصر پيشا مدرن شروع شد؛ گسستى كه شامل گذار از آموزههاى دينى و اخلاقى و در حقيقت گذار از ديانت و اخلاق مسيحيت و كليسايى بوده و بااخلاق زدايى و دين زدايى مسيحى همزمان شد. دانش سياسى جديد در غرب، حتى نه تنها با ريشهها، پى ساختها و پشتوانه فلسفى سياسى در آن زمانِ به شدت بحران زده و به زوال كشيده شده به ظاهر قطع ارتباط نمود و در بسيارى از موارد به ستيز با فلسفه بافىهاى سياسى يا تفلسف و نيز سفسطههاى سياسى تحت عنوان فلسفه سياسى پرداخت، بلكه به طور كلى هرگونه فلسفه و فلسفه سياسى، اخلاق و اخلاق سياسى و دين و دين سياسى را مورد كم توجهى و گاه بىمهرى قرارداده، از بنياد و مركزيت علوم و انديشگى سياسى دور ساخت. گستره و فرايند دانش نوين به يك اعتبار و بيشتر به اعتبار سياسى و نظرى از «علم سياسى طبيعى ماكياوليستى» آغاز شد. وى با اولويت دادن به غريزه نفسانى و طبيعى شناخت و شيطنت، آن را عامل پديدارهاى سياسى دانسته و موضوع مطالعه دانش سياسى قلمداد كرد. اين فرايند به «دانش سياسى هابزى» (قرن ١٦م) گذار نمود و او با رياضىمند كردن دانش طبيعى سياسى، خود را بنيانگذار علم سياسى مدرن خواند - ادعايى كه تا حدودى درست مىنمايد. هابز تحت تأثير فيزيك و مكانيك سماوى نيوتنى، ادعاى مكانيك اجتماعى و در حقيقت جسد سياسى نموده و با رويكردى ماترياليستى و بسيار دقيق و هوشمندانه به ترسيم علمى پديده سياسى پرداخت. وى بدين ترتيب غريزه قدرت و امنيت ظاهرى را در كانون مطالعات سياسى قرار داد.
فرايند دانش سياسى طبيعى تا «علم طبيعى سياسى و پوزيتيويستى اگوست كنتى» (قرن ١٩م) و ديگر پيشروان و پيروان وى امتداد يافت. بدين ترتيب به تعبير خود كنت، دانش سياسى طبيعى به نقطه اوج خويش و به مرحله سوم يا نهايى و كمال غايى علمى و مدنى عمومى و سياسى يعنى دانش پوزيتيويستى سياسى رسيد. آن گاه بر اين اساس و در اين راستا تداوم يافت. دانش سياسى پوزيتيويستى تا ريموند كارل پوپر و نظريه ابطالپذيرى وى - على رغم انكار خود وى - از يك سو و رفتارگرايى و فرارفتارگرايى سياسى و نيز ساختارگرايى از سوى ديگر، فرا مىرود. همين نيز هنوز پاراديم اساسى و متن اصلى دانش سياسى نوين را تشكيل مىدهد و على رغم بسيارى تهاجمات پر حجم با آتش تهيه قوى مصلحان، منتقدان، معترضانو معارضان و سرانجام مخالفان، همچنان، هم رويكرد دانش سياسى طبيعى و هم رهيافت دانش طبيعى سياسى، هژمونى زيرساختى و حتى ساختارى خويش را از دست نداده است. اين فرايند علمى و انديشگى سياسى، على رغم استقبال اوليه هر چند مقدارى ديرهنگام، ولو در عوض از همان نخست يعنى از اواخر قرن نوزده و از اوان قرن بيستم ميلادى، با برخى رويگردانىها خواه به صورت اشكال، اعراض يا اعتراض مواجه شد.
جان استوارت ميل (اواخر قرن ١٩م) كه ابتدا شاگرد و يار و دستيار و حتى پشتيبان كنت و بينش، دانش و روش يا منطق اثباتى و تحصلى بود، راه خود را از اين سنت جدا ساخته و از آن فاصله گرفت. وى با وارد كردن لذت گرايى و سودگرايى در چرخه روابط و رفتار سياسى، آنها را به جاى نمودگرايى پوزيتيويستى و ذهن گرايى روشنفكرى مورد نظر كنت، موضوع مطالعه دانش سياسى دانست؛ بينش و دانشى كه پس از وى يكى از اركان اساسى نظريه و دانش ليبراليستى را ترسيم كرده و تشكيل داد. مكتب انتقادى فرانكفورت را بايستى از نخستين منتقدان دانش مدرن سياسى دانست. اين مكتب، از آدورنو و هوركهايمر و نويمان تا هربرت ماركوزه و نظريه و كتاب انسان تك ساحتى وى و همچنان تا هابرماس در زمان حاضر، هر يك به نحوى شىء وارگى، تك ساحتى و ابزار سياسى و انسانى بودن را در بينش و دانش سياسى مدرنيستى و در كنش و روش سياسى ناشى از آن و ساختارهاى مبتنى بر آن، به باد انتقاد گرفتهاند.٢ شخص ماركس، ماركسيسم و جريانات نئوماركسيستى در اين فرايند بسيار تأثير گذار بوده و همچنان هستند. هر چند بينش و انديشه سياسى ماركسيستى، خود يكى از اركان اصلى و از شاخههاى دوگانه دانش و روش سياسى مدرنيستى محسوب شده و در كنار شاخه و شعبه دانش سياسى ليبراليستى، و به موازات آن محل نقل و نقد است.
«مكتب لئو اشتراوس» (از بدو قرن ٢٠م)٣ نيز طبيعت گرايى، ماديت و فقدان بنياد فلسفى سياسى و در نتيجه سست بنيادى دانش سياسى مدرن را به زير سؤال برد. اين جريانات امروزه تا مخالف خوانىهاى نئوليبراليسمها مىتواند نشان داده شود. گستره و فرايند دانش جديد به اعتبار ديگر و بيشتر به اعتبار معرفتشناسى سياسى از پيشا مدرن آغاز شده و با گذار از «دانش سياسى مدرن» تا «علم فرامدرن سياسى» فرا آمده است. زبانشناسى سوسورى و ويتگنشتاينى، نقش دوگانهاى را در گذار دانش سياسى مدرنيستى به دانش سياسى فرامدرنيستى، بازى و ايفا مىكند. البته در صورتى كه بتوان بر اساس همان آموزههاى پست مدرنيستى ادعاى علم كرد، به ويژه با رويكرد هرمنوتيكى تاريخىگراى ريشهاى گادامرى٤ و نيز رهيافت فراهرمنوتيكى و فراساختارگرايانه فوكويى٥. زبان گرايى و نشانهشناسى زبانشناختى را از يك حيث مىتوان اوج نمودشناسى پوزيتيويستى دانست كه در تداوم رفتارشناسى و ساختشناسى اثباتى نمودار شد. بازتاب تحصل گرايى پوزيتيويستى در زبانشناسى، گرايش به لغتشناسى زبان و نيز ساختشناسى سخن شد. در اين جا زبانشناسى به بازىهاى زبانى متهم گرديد. ليكن به تدريج زبانشناسى از سويى به متن و آن گاه روايت روى آورد. فرايندى كه در ادامه به رويكرد گفتمان و تحليل گفتمانى از جمله در عرصه سياسى در حال حاضر منجر گرديد.
از ديگر سو، زبانشناسى به زبان كاوى كشيده شده است، به ويژه با عنايت به دال و مدلول محتوايى زبان. اين فرايند زمينهساز هرمنوتيك را فراهم ساخت. «بودشناسى» ادموند هوسرل و مارتين هايدگر از يك طرف و اصالت هستى و «اگزيستانسياليسم» امثال كه گارد تا سارتر، در هرمنوتيك و حتى به صورت مستقيم در فرامدرنيسم، هر كدام جايگاه ويژهاى دارند. كاربرى روانكاوانه زبانشناختى توسط لاكلاو اين فرايند را تسريع كرده و گستره آن را توسعه بخشيد. اين جريان در اعراض و حتى اعتراض و بلكه معارضه با طبيعت انگارى و نمودگرايى دانش سياسى پوزيتيويستى كه حتى كوشش امثال ماكس وبر (متوفاى ١٩٢٠م) در فراهمى و جمع بين تفهم و تبيين تحت عنوان تفهم تبيينى به عنوان روش دانش سياسى مدرن و حتى بينش علمى سياسى مربوط به جايى نرسيد. در اين ميان نظريه تباين تفهم و تبيين و ناسازگارى اين دو روش و دانش (سياسى) غالب شد يا درستى آن نمودار گرديد. بدين ترتيب دانش سياسى يا آموزههاى علمى و روش سياسى فرامدرنيستى از دامنه هرمنوتيك و تحليل گفتمانى و از خاكستر دانش پوزيتيويستى ومكاتب انتقادى تا معارض به ترتيب پيش گفته، و بسان برآمد فرامدرن آنها رخ نموده و سر زده است. هرمنوتيك، گفتمان و فرامدرنيسم برآمده از آموزههاى آنها، اولاً به سبب برخورد سلبى و جزئى، همچنان موفق به ارايه چشم انداز روشنى از دانش سياسى نشدهاند تا چه رسد به موفقيت در توليد علم سياسى فرامدرن؛ ثانيا، به سبب بسيارى آموزههاى زيرساختى همچون بنياد ستيزى، جوهر ستيزى و شالوده شكنى علمى، زمينهساز بحران نهيليستى، نيست انگارى و پوچ و هيچ انگارى علمى، روشى، معرفتشناسى و سياسى ديگرى را فراهم ساخته و به سبب عدم توجيه درست مواردى چون زمانمندى و تاريخى گرايى، موقعيتمندى و يا معنا ناگرايى و يا معنا زدايى مركزى و مانند اينها به گونهاى نسبيت مطلق و درهمى و همهچى به همهچى امثال «پل فايرابندى» سوق يافته است؛ اين در حالى است كه انتقادات بجايى به نارسايى و ناسازوارى دانش سياسى مدرنيستى و به ويژه پوزيتيويستى وارد آورده و نكات و حتى تكنيكهاى در خور تأمل و چه بسا مفيد و روشنگرى را در اين خصوص به ارمغان آوردهاند.
فقدان رويكرد راهبردى يعنى رهيافت بنيادين، فراگير و جامع و نيز سازمند و هدفمند، در نقادى و نير در نظريهپردازى در زمينه عمومى و به ويژه در زمينه دانش سياسى، اشكال اصلى دانش سياسى هم مدرن و پوزيتيويستى و هم دانش سياسى پيشا مدرن ماكياوليستى و فرامدرنيستى و از جمله نحلههاى سنتى و مدرن هرمنوتيك ذات گرا و عينى گراى شلايرماخرى تا هرمنوتيك تاريخى گراى ريشهاى نسبيت گراى گادامرى را سبب شده است؛ وضعيتى كه مسبب مشكل و بحران هم نارسايى و هم ناسازوارى علمى سياسى و عملى سياسى گشته و مىگردد. از اين بدتر، به جاى بازگشت به اشكال اصلى و سعى در كاهش يا رفع آن، هر يك از فرايندهاى علمى و دانش سياسى پوزيتيويستى و فرامدرنيستى در جوهر ستيزى و بنياد ستيزى و عدم اهتمام به رويكرد و رهيافت راهبردى - به ترتيب پيش گفته - كاملاً اشتراك نظر دارند. همچنان كه كنت نيز هرگونه فلسفه، تفحص و بحث از ماهيت و چيستى و نيز بنياد، بايست و نبايست، غايت و ضرورت يا چرايى را در سياست و دانش سياسى نه تنها انكار و نفى مىكرد كه منفى دانسته و خرافه ضد علمى مىخواند.
اين جريانات با همه اين شاخ و برگهاى در هم تنيده و غالباً با همين خصايص همراه با بحرانها و مغشوشيتهاى خاص خويش، مستقيماً، شتاب آلود و بدون هيچ گونه نقادى و بازكاوى علمى و روشمند سياسى، به عرصه فكرى سياسى به ويژه دانشگاهى ايران وارد شده و فضاى علمى و آموزشى و حتى جو پژوهشى نيم بند ما را به شدت نه تنها تحت تأثير كه تحت شعاع جدى و فراگير خود قرار مىدهند. اين وضعيت سبب التهاب حوزه علمى و دانش سياسى در گستره علمى و آموزشى ايران شده و نوسانات زيادى را در اين محيط سبب مىشوند. ديرينگى و پيشينه مدنى، عقلانيت و اعتدال ايرانى، تبار و پشتوانه دينى، معنويت و تعالى اسلامى، همراه با هوشمندى، نوگرايى و باور دينى مدنى اساتيد و پژوهندگان سياسى و روشنفكران سياسى حوزوى و دانشگاهى از سويى و استعداد و مطالبات روشن گرايانه دانش پژوهان، دانشجويان، طلاب جوان حوزههاى علمى دينى و ساير فرهيختگان از سوى ديگر، فرصت بس مغتنمى را براى بازآورى دانش سياسى نوين اسلامى و ايرانى در عصر حاضر فراهم ساختهاند. در صورت اصلاح ساختار علمى و سياسى كشور و ارتقاى كارآمدى علمى و عملى سياسى، مىتوان چشم انداز اين چنين علم و دانش سياسى راهبردى، روزآمد و اثر بخشى را به روشنى اميد داشت؛ دانشى برآمده از عقلانيت و اعتدال ايرانيت، معنويت و تعالى اسلاميت و ابزار بودن مدرنيت و بسان آميزهاى از آموزههاى اين سه حوزه به عنوان مراتب سهگانه علم سياست؛ علم سياست متعادل و متعالى كه مىتواند از تمامى دستآوردهاى تاريخى، جهانى و نوين سياسى و علمى سياسى بشرى، پس از نقادى و روزآمد سازى، در سازه و ساختارى به هم پيوسته و منسجم بهرهبردارى لازم را به عمل آورد، بدون آن كه به اشكالات و مشكلات ناشى از آن به ويژه در دانش مدرن و فرامدرن فرا روى - آن گونه كه تبيين گرديدند - گرفتار آيد. دوم؛ انديشه، آموزش و علم سياسى نوين ايرانى و اسلامى
براى گذر از چالش علمى سياسى كنونى جهانى و بازتابهاى مثبت و منفى پيش گفته آن در ايران، و به منظور ترسيم و دستيابى به چشم انداز علم سياست اسلامى و ايرانى نوين، همچنين با هدف تنظيم و تحقق علم سياست زاينده، پوينده و بالنده، علمى سياسى كه كارآمد و اثربخش باشد، پيش از هر چيز نياز به ترسيم و تحقق نظام علمى عمومى و سياسى است. الف) نظام علمى نوين
نظام علمى عموماً و خصوصاً نظام علمى سياسى، اگر چه داراى ويژگىهاى عام بوده و نوعاً يا غالباً بنيادهايى فرازمانى و فرامكانى يا تاريخى و جهانى دارد، اما از حيث مبانى، رنگ و صبغه مكتبى يافته و به گونه جهانبينى و بينش سياسى زيرساختى خويش رخ مىنمايد؛ همانطور كه شكل و چگونگى اين چنين نظامهاى علمى چه بسا، متأثر از ويژگىهاى مدنى و سياسى عصر و نسل و مقتضيات آنها قرار داشته و سامان مى پذيرد. نظام علمى كه در آن خاستگاه و جايگاه هر علمى از جمله علم سياست تبيين شده و نقش و روابط آنها مشخص گردد. اين نظام علمى كه منبعث از نيازهاى راهبردى و روزآمد كشور و نظام سياسى جمهورى اسلامى بوده، مبتنى بر پيشينه مدنى ايرانى، پشتوانه دينى اسلامى و دست آوردهاى علمى سياسى نوين مىباشد و معطوف به كارآمدى كشور و نظام اسلامى ايران و در جهت ساماندهى و راهبرد كشور محسوب مىگردد. در نظام علمى نوين كشور، علوم و فنون زبان و ارتباطات، منطق و روش، رياضى و مهندسى، طبيعى و پزشكى و فلسفه عمومى و الهى و نيز كلام و حتى انسان و اجتماعى، اوّلاً، هر يك با تمامى زيرمجموعههاى نوين خويش، داراى خاستگاه و جايگاه و نيز روابط و نقشى ويژه هم در نظام علمى نظرى و كاربردى و هم در نظام سياسى و ساماندهى و پيشبرد كشور هستند. اين علوم و يافتههاى آن، يا زيرساخت يا ابزار و يا مدل و الگو و سرانجام مواد علم سياست را فراهم مىسازند. در اين فرايند، علم سياست بسان علمى فرا رشتهاى و همانند معمار علوم، از سويى وابسته به يافتههاى علمى هر يك از اين حوزهها بوده و از سوى ديگر عهدهدار جهت دهى و كاربرى ساير علوم و فنون علمى و عملى محسوب مىگردد. فراگردى كه از فراهمى يافتههاى علمى تمامى علوم مزبور آغاز، با فرآورى و بازپردازى يا باز توليد و بازيابى آن يافتهها، انجام يافته و در نهايت با فرابرى اعم از اطلاع رسانى، آموزش، ترويج و به ويژه كاربرى در كشور به سرانجام مىرسد، چه آن يافتههايى كه موضوعاً و مستقيماً سياسى بوده، مانند علوم و امور انسانى و اجتماعى، يا آنهايى كه منظراً و به صورت غير مستقيم در سياست و علم سياسى اثرگذار هستند، مانند علوم و امور طبيعى يا زيست محيطى. جهت دهى و كاربرى اين يافتهها و جايابى عمومى و سياسى آنها در جهت اداره كشور و حل مشكلات آن، كارويژه اصلى سياست و علم سياست به عنوان فن و علم مديريت كلان، عمومى و فرابخ
شى يا راهبردى كشور، روابط بينالملل و سياست جهانى است. جهت دهى و كاربرى بازيافتههاى علمى در راستاى توسعه اقتصادى، تعادل اجتماعى و تعالى فرهنگى نظام سياسى، كشور و ملت و مردم بوده و به ويژه از طريق آموزش، مشاوره، طراحى و اجراى پروژه و حتى مديريت و اجراى آزمايشى به وسيله دولت يا ساير نيروها و نهادهاى سياسى اجتماعى و غير دولتى امكانپذير است. بدين ترتيب در اين نظريه و نظام علمى، ساير علوم بسان مبادى علم سياست در سامان دهى و راهبرد عمومى و فراگير كشور محسوب مىگردند؛ خواه مبادى آلى يا ابزارى همچون يافتههاى علم زبان، ارتباطات و روش يا منطق، و خواه مبادى مادى همچون يافتههاى علوم انسانى و اجتماعى از قبيل روانشناسى، انسانشناسى، جامعهشناسى، جمعيتشناسى، مردمشناسى، اقتصاد، جغرافيا، تاريخ، حقوق و حتى مديريت (خُرد و درون سازمانى). در اين ميان سياست و علم و دانش سياسى، فن و علم و دانش مديريت كلان و فراسازمانى محسوب مىگردد. ب) نظام علمى سياسى نوين
«نظام علمى سياسى نوين اسلامى و ايرانى»، نظامى متشكل از فلسفه سياسى و دانش سياسى مىباشد. «فلسفه سياسى» به چرايىها و چيستىشناسى سياست و پديدههاى سياسى مىپردازد. بنابراين شامل يكى «فلسفه سياسى عقلى» بوده كه به كمك منبع عقل استقلالى يعنى ضروريات نخستين و پيشينى عقلى وبه روش استدلالى يا كشفى و شهودى به طرح ضرورت، هستى و نيز غايات و توجيه بنيادها و چرايىهاى سياسى مىپردازد، همچون ضرورت و چرايى امنيت، نظم و نظام سياسى، عدالت و آزادى و همانند اينها به صورت اجمالى. ديگرى شامل «فلسفه سياسى وحيانى» و قرآنى و حتى به اعتبارى كلام سياسى بوده كه با استناد به منبع وحى الهى، قرآن و تفسير آن و با كمك سنت و روايت معصومينعليهم السلام، به تبيين و تعريف پديدهها و مفاهيم سياسى پرداخته و حدود نظرى، عملى و حقوقى آنها را تعيين مىكند، بسان تعريف، مفهوم و حدود امنيت، نظم، عدالت آزادى، و مانند اينها به صورت كلى. فلسفه سياسى اعم از فلسفه انسانى سياسى، اجتماعى سياسى، اقتصادى، تاريخى، حقوقى و حتى جغرافيايى و مانند اينها بوده كه گاه تحت عنوان مبادى سياسى اعم از انسانى، اجتماعى، اقتصادى، ... سياسى مورد بررسى قرار مىگيرند. فلسفه سياسى يا فلسفه سياسى عمومى، وراى همه اينها بوده و ساختار كلى و نهايى كليه اين مبادى سياسى را فرا مىگيرد. فلسفه علمى سياسى، معرفتشناسى سياسى، شناخت سياسى و شناخت علمى سياسى و نيز روششناسى سياسى را مىتوان از اجزا، مراتب و حتى مبادى فلسفه سياسى به معناى خاص يا علم سياسى به معناى عام دانست.
«دانش سياسى» عينى و تجربى، به شناسايى اعم از شناختن و شناساندن چگونگى پديدههاى سياسى مىپردازد و نمودها و عوارض كمى و كيفى ظاهرى آنها و قوانين حاكم بر واقعيت يا وقوع عينى اين پديدهها، روابط و تأثير و تأثر متقابل يا تعامل ميان آنها و نيز تغييرات و تحولات مربوطه را بررسى كرده و نشان مىدهد.
«علم سياست دينى» و به ويژه «علم سياست اسلامى» با توجه به منابع، جامعيت و مدنيت مكتب اسلام و حتى غائيت، تماميت و كمال و نهائيت نظريه مدنى و نظريه نظام مدنى آن، آميزهاى است از آموزههاى سهگانه فلسفى سياسى عقلى، فلسفى سياسى وحيى و علمى سياسى تجربى و عرفى عينى. بدين ترتيب علم سياست اسلامى، سازه و ساختارى متشكل از مراتب سهگانه عقلى، فلسفى استدلالى يا كشفى و شهودى سياسى، وحيى، استنادى و استنباطى يا تفسيرى سياسى و سرانجام حسى، استقرايى و تجربى يا عرفى عينى سياسى است، يعنى اين علم، مركب از شناخت هستى يا چرايى و حقيقت پديدههاى سياسى، شناخت چيستى يا حدود و ماهيت پديدههاى سياسى و سرانجام شناخت چگونگى يا واقعيت خارجى و بيرونى پديدههاى سياسى مىباشد.
علم سياست بدين معنا اعم از فلسفه سياسى عقلى، فلسفه سياسى وحيى و دانش سياسى تجربى و عرفى به معناى اخص، هر يك داراى دو جنبه نظرى و عملى يا كاربردى هستند. سوم؛ پيشينه مدنى و علمى سياسى ايرانى و اسلامى
به منظور عطف توجه فرهيختگان و تقويت باور انديشهورزان در نوزايى انديشه، علم و دانش سياسى نوين اسلامى و ايرانى، توجه به بارورى ضمير و زمينه ملت و كشور ايران به عنوان پيشينه مدنى علم سياسى انسانى و نيز برخى از شاخصههاى كارآمدى دين مدنى اسلام بسان پشتوانه نظرى و بينشى اين دانش و علم سياسى متعادل و متعالى، اشاراتى گذرا به بعضى از شاخصههاى مدنى و دينى ايرانى و اسلامى مىتواند اثرگذار باشد: الف) جايگاه رفيع شرق و ايران در گستره و سير تمدن، تفكر سياسى و علم سياسى
شرق و ايران جايگاه رفيعى در گستره و سير تمدن، تفكر، انديشه سياسى و علم سياسى به معناى اعم داشته است كه مىتواند همچنان داشته و بلكه بسيار فراتر از آن خودنمايى كند. به گواه تاريخ علم، شرق و به ويژه ايران، زايشگاه تمدن و ايران زايشگاه، پرورشگاه و پيشاهنگ و نيز آموزشگاه حكمت و به ويژه كارگاه آموزشى حكمت مدنى و سياسى در شرق و در تاريخ جهان محسوب مىشود. بعد از ايران، يونان در غرب، داراى جايگاهى رفيع و روشن در انديشه و حكمت سياسى و مدنى است. به ويژه آتن و عمدتاً در دوره نه چندان دور و ديرپاى شكوفايى تفكر سياسى يعنى از سقراط تا افلاطون و سرانجام ارسطو (قرون ٤ و ٣ ق.م)، داراى اين چنين موقعيتى بوده است. پيش از سقراط، فلاسفه طبيعى و به خصوص سوفسطاييان، با رويكرد طبيعى و سوفسطايى مانع از قوام و انسجام گرايش فلسفى سياسى مىشدند. تفلسف طبيعى سياسى يا فلسفه بافى يعنى پندار فلسفى سياسى و نيز سوفيسم سياسى يا توهمات سياسى سد راه و مخل فلسفه سياسى بود. هراكليتوس در ميان فلاسفه طبيعى، و پروتاگوراس و گورگياس در ميان سوفسطاييان، از مقام رفيعى برخوردار بوده و نقش بسزايى در تأسيس دانش سياسى طبيعى قديم ايفا كردند. همچنان كه امروزه نيز اين رويكرد همچنان جريان داشته از هگل تا نيچه و تا فوكو مدعى احياى آن به ويژه بر اساس آراى هراكليتوس هستند.٦ از سقراط كه سياست را حكمت خوانده، افلاطون كه در حكمت سياسى به نگارش پرداخت و ارسطو كه منطق سياسى و دانش سياسى تجربى را مورد توجه قرار داد، نقش ارزندهاى در فراهمى يافتههاى فكرى و تجربى و علمى سياسى مدنيتهاى پيشين، به ويژه حكمت جاويدان ايران، از طريق دموكريتوس، فيثاغورت، هرودت و مانند اينها و فرآورى آن دادهها، با تنقيح، تنظيم و تدوين دستآوردها و فرابرى يافتههاى علمى و فلسفى سياسى با تعليم و ترويج آنها ايفا نمودند. نقش دستآوردهاى فكرى و مدنى ايرانى را در سر آوردن شاخه سقراطى، افلاطونى تا ارسطويى حكمت و دانش سياسى نبايستى كم رنگ گرفت. از حيث پديدارى و سير علم و فلسفه مدنى، «مسعودى» در كتاب تنبيه و اشراف خود درباره «عقايدى كه (يونانيان و به ويژه فيلسوفان الهى و طبيعى) تا به دوران سقراط و افلاطون و ارسطاطاليس درباره فلسفه مدنى داشتهاند٧، نيز از قول ارسطو در كتاب حيوان وى مىآورد: «وقتى بيست سال از دوران سقراط گذشت مردم از فلسفه طبيعى به فلسفه مدنى متمايل شدند».٨ آنگاه به اين نكته مىپردازد كه «چرا از دوران سقراط و سپس افلاطون و سپس ارسطاطاليس و سپس پسر خاله او ثاوفرسطس و سپس اوذيمس و اخلاف او فلسفه مدنى را مقدم داشتهاند؟»٩ و «چگونه مجلس تعليم از آتن به اسكندريه مصر انتقال يافت»١٠. مسعودى مىگويد تفصيل اين امور را در كتاب فنون المعارف و ما جرى فى الدهور السوالف آورده است.١١ بعد از ارسطو نيز مكاتب انحطاطى همچون شكاكان، اپيكورينها، كلبيون و حتى رواقيون سير گرايش علم و فلسفه سياسى را با ناپايدارى مواجه ساخته و به انحطاط كشانيدند. فرهيختگان و مسؤولان روم نيز به سبب دل مشغولىهاى عملى سياسى و عدم فرصت و علقه به تعمق سياسى حداكثر به گرايش حقوقى سياسى دامن داده (حتى سيسرون) و دامنه گرايش علمى و فلسفى سياسى را بسيار محدود و چه بسا مسدود كردند. مسيحيان نيز ضمن توجه به ابعاد معنوى انسان و سياست، لكن چيز چندانى بر گستره دانش و فلسفه سياسى نيفزودند. مسلمانان با الهام از اسلام و فهم اعتقادات اسلامى و ترغيب به تدبر و تعقل در آن از يك سو و با تشويق مستمر به سير و نظر در تاريخ و جهان يا آفاق علاوه بر مطالعه انفس، و عبرت آموزى از يافتهها و تجارب آنان ولو در چين از سوى ديگر، به تعمق سياسى مىپرداختند. در اين ميان به خصوص ايرانيان با بهرهگيرى از پشتوانه عقلانى و مدنى خويش و پيشگويى، پيشبينى و تشويق پيامبرصلى الله عليه وآله مبنى بر دستيابى آنان به علم حتى اگر در كرات آسمانى باشد و با بهرهگيرى هر چه بهينهتر از يافتههاى پيشين خويش و ساير پيشينيان از جمله يونان و به خصوص سه شخصيت بارز پيش گفته، به صورت داده، بر مبانى اسلامى و بر بنياد عقلانى به بازسازى گرايش علمى و فلسفى سياسى اقدام كردند. در اين فرايند مىتوان ادعا نمود كه ايرانيان با فراهمى و فرآورى آميزهاى از آموزههاى عقلى فلسفى سياسى، دينى اسلامى و به ويژه شيعى و يافتههاى عملى و علمى سياسى به ويژه مواريث ايرانى - يونانى، براى نخستين بار موفق به تأسيس علم فلسفه سياسى به عنوان نظامى بنيادين، جامع و فراگير يعنى هم شامل و هم مانع و سازمند و منسجم شدند؛ نظريه و نظام علمى و فلسفى سياسى كه علىرغم غفلت از آن و انزوا و حاشيهنشينى چندين قرنه، بازآورى، روزآمدى و كاربرى آن، برترين و فراگيرترين چالش كارآمدى سياسى به معناى دقيق كلمه هم در ايران اسلامى، هم در جهان اسلامى و بلكه در جهان معاصر و فرا روى مىباشد، به ويژه با عنايت به بحران دانش سياسى مدرنيستى و بحران نهيليستى فرامدرنيستى غالب و آسيبزايى آن از يك سو و آسيبپذيرى جهان اسلام و ايران از ديگر سو. علم و فلسفه سياسى و نظريه و نظام علمى و فلسفى سياسى كه يقيناً جامع گذشتگان و شامل آيندگان مىباشد. نظريه و نظامى كه در عين پيشينه و پسينه داشتن، نه پيش و نه پس از آن تا كنون، بدين حد آورده و ارايه نشده است. بنابراين نخست ايران و آنگاه يونان، دو كانون زاينده و افزاينده حكمت سياسى و مدنى اعم از علم و به ويژه فلسفه سياسى و مدنى محسوب مىشوند. گرايش علمى و فلسفى سياسى ايران و ايرانى با دستيابى به منابع اصيل اسلامى و بر مبانى دينى و با فراهمى يافتههاى علمى و فلسفى سياسى پيشين و با فرآورى يا پردازش عميق و دقيق آنها، موفق به تأسيس نظام نظريه مدنى يا سياسى و به ويژه نظام نظريه فلسفى سياسى گرديد. در غرب جديد با كم عنايتى و بىمهرى شديدى كه به فلسفه و فلسفه سياسى صورت گرفت، نظريات سياسى از برخى مسايل و حوزههاى حقوقى و فلسفى حقوقى فراتر نرفت و بعدها در محدوده دانش حسى و حداكثر تجربى شاخ و برگ داده شد. دانش سياسىِ فاقد بنيانهاى بينشى فراگير و درست و بدون بنيادهاى عقلى و فلسفى استوار.١٢ ب) پديدارى گرايش علمى و فلسفى سياسى در ايران و به دست ايرانيان
پيشينه مدنى و فكرى، علمى و فلسفى سياسى ايرانى، از اركان اصلى و پشتوانه بنيادين گرايش علمى و فلسفى سياسى و سير آن در تاريخ و جهان اسلام و ايران محسوب مىگردد. گرايش علمى و فلسفى سياسى در ايران، ايرانيان و تاريخ ايران، مبين جنبه ايرانى بودن گرايش علمى فلسفى سياسى در اسلام و ايران است. ١. اعتدال و عقلانيت ايران و ايرانى بودن مدنى و فلسفى سياسى
عقل مدارى و دين مدارى اركان مدنيت ايرانى از اساس و از آغاز تا كنون بوده است. عقلانيت، مدنيت و ديانت مهمترين شاخصه ايران، ايرانى، ايرانيان و ايرانى بودن در تمامى سطوح، زمينهها و ادوار است. عقلانيتى كه از سويى مبدأ پيدايى و پيروى رياضيات، منطق و فلسفه (و حتى در ادب و عرفان) شده و از سوى ديگر به عنوان منشأ بينش، دانش و روش علمى در تمامى عرصههاى نظرى و عملى همانند رياضيات، هيئت، صنعت، معمارى و از جمله در سياست و فلسفه سياسى بازتاب مىيابد. پيشتازى و پيشاهنگى و نيز پايدارى و پويايى علمى و عملى عمومى، سياسى و مدنى ايران و ايرانى نمود استوارى عقلانيت ايرانى بوده كه از فراز قرون و اعصار از پيش از تاريخ و پگاه آن تا كنون و علىرغم فراز و فرودهاى فراوان همچنان خودنمايى مىكند. فرازهايى كه سبب آنها را بايستى در كارآيىها و كارآمدىهاى سياسى باز جست و فرودهايى كه چه بسا ناشى از برخى ناكارآيىها و ناكارآمدىهاى ساختارى و سياسى دولتى و دولتهاى حاكم و به ويژه ناشى از استبداد سياسى بوده، تا ناشى از زير ساخت عقلانى آنها باشد. مبدأ عقلانيت و شاخصههاى پيشتازى، پويايى و پايايى مدنى (و دينى) ايرانيت، در تمامى زمينهها و در تمامى دورانها خودنمايى مىكند. مورد و موضوعى كه اين زمان بيش از هر زمان ديگر و پيش از هر ضرورت ديگر نياز به بازآورى و بازتاب دارد.
١) پيشتازى و تأسيس حكمت مدنى: فارابى موسس «فلسفه سياسى» در تاريخ و جهان اسلام و ايران در كتاب تحصيل السعاده با اشاره به علم حكمت اعم از نظرى و عملى و به ويژه با توجه به فلسفه سياسى و علمى سياسى يا مدنى، معتقد و مدعى است: «هذا العلم هو أقدم العلوم؛١٣ اين علمى ديرين است». آن گاه تأكيد مىكند:
هذا العلم على ما يقال انّه كان في القديم فى الكلدانيين و هو اهل العراق و ثم صار إلى اهل مصر و ثم انتقل إلى اليونانيين و لم يزال إلى أن انتقل إلى السريانيين ثم إلى العرب؛١٤ دانش و حكمت (مدنى)، قديمىترين علوم است. اين دانش بدين ترتيب، در دوران نخستين و قديم در كلده و ميان كلدانىها كه سرزمين و اهل عراق بوده پىريزى و پديدار گرديد. آنگاه به مصر سير كرده و تحول يافت. سپس به يونان انتقال يافته و به دست يونانيان رسيد و مدتى آن جا بوده تا به سريانىها و رومىها انتقال يافت و در نهايت به دست مسلمانان افتاد.
ابوريحان بيرونى مدعى مىشود حكمت پس از يونان، به جاى سريانيين، «ثم انتقل إلى سوزانيين»، به سوزيانا يا خوزستان امروز و مركزيت سياسى و علمى ايران در آن عصر انتقال يافت. احتمالاً مراد مركز علمى جندى شاپور بوده و حتى اشاره به مهاجرت و نيز فرار دانشمندان رومى به ايران دارد. ضمن اين كه رومىها بر خلاف يونانىها و ايرانىها، بيش و پيش از حكمت و فلسفه سياسى، دغدغه عملى و سياسى داشتند و همچون سيسرون به حقوق و سخنورى علاقه نشان مىدادند.١٥ درست بدين سبب به تعبير هانرى كربن در كتاب تاريخ فلسفه اسلامى،١٦ «گويا احساس عميق معلم ثانى (ابو نصر فارابى) از اين فكر ناشى شده بود كه حكمت در آغاز نزد كلدانيان در بين النهرين پديد آمد و از آن جا به مصر انتقال يافت، آن گاه به يونان رفت و در آنجا در موقع مناسب و در مدتى محدود مدون گرديد، و اينك بر عهده اوست كه كوشش كند تا آن را به كانون اصلى باز گرداند». بر اين اساس فارابى تأكيد مىكند: «و كانت العبارة عن جميع ما يحتوى عليه ذلك العلم باللسان اليونانى ثم صارت باللسان السريانى ثم باللسان العربى و كان الذين عندهم هذا العلم١٧؛ بدين گونه تمامى مواريث و يافتههاى علمى و حكمت از جمله علم و فلسفه سياسى، به زبان يونانى، سپس به زبان سريانى و سرانجام عربى ترجمه، توليد و تدوين گرديد، زيرا كه همگرايى عقلانيت و معنويت يا فلسفه و دين هم در سنت سياسى و فلسفى سياسى ايرانى ريشهدار بوده و هم در دين اسلام به صورت كاملى تبيين شده بود. بنابراين به تعبير كربن، «اين يك نظر سطحى نبوده است كه آن فيلسوف بين افلاطون و ارسطو (در مورد توافق «تئولوژى») و بين فلسفه و مذهب نبوى، در جست و جوى يافتن «هماهنگى» بوده و بين آنها توافقى ادراك مىكرده است»١٨؛ چنان كه «پل كراوس معتقد است فارابى نظريه ضد عرفانى داشته و سبك نگارش و محتوى فصوص (الحكم)، با باقى آثار او مطابقهاى ندارد و نظريه او مبنى بر نبوت منحصراً «سياسى» بوده است.١٩ بلكه بايد اذعان كرد كه حتى كتاب فصوص حكم فارابى، كه دوره كامل فلسفه بوده نيز سياسى است، يعنى با رويكرد سياسى و راهبردى نگريسته و در كمال و جازت و نظم نگاشته شده است. از سوى ديگر، هم كلدانىها حداقل در دوره تأسيس فلسفه، تحت تأثير يا تحت شعاع عقلانيت و حكمت گرايى ايران و ايرانيان بودهاند. هم بدين ترتيب ايرانيان، مؤسس حكمت و فلسفه و از جمله فلسفه سياسى ت
لقى شدهاند؛ چنان كه در پيشتازى و مدنى و سياسى ايران و ايرانيان شكى نيست. واقعيتى كه هر چه دامنه پيشينه ملتها و مناطق گستردهتر، عميقتر و دقيقتر مىگردد بيشتر رخ مىنمايد؛ كما اين كه در ديباچه كتاب تاريخ حكماى شهر زورى، ادعا مىشود: «ديوگنس و فيثاغورث از هرمس به عنوان مؤسس فلسفه نام بردهاند».٢٠ همين «هرمس، بابلى كلدانى، استاد فيثاغورث كه پس از طوفان بوده و رياضى و پزشكى از اوست».٢١ شخصيت مؤسسى كه «او را رهبر شهر فيلسوفان خاورى يا شهر فيلسوفان فارسى يا شهر كلدانيان خواندهاند»٢٢. همچنان كه «شهر كلدانيين، شهر حكماى فلاسفه است از اهل مشرق، و ايشان فلاسفه فرس بودهاند»٢٣، زيرا به تأييد و تأكيد شهر زورى، «پوشيده نيست پيش ذوى العقول و كسانى كه پيروى كتب حكما و احوال ايشان نموده باشند كه اهل فارس در دريافت اين امور شريف و حكمت صحيح لطيف از ساير آنام و طوايف خاص و عام ممتاز و مستثنىاند».٢٤ «سبب زايندگى و رواج حكمت و از جمله فلسفه سياسى در ميان ايرانيان نيز خود سياسى بوده است»، چه در ميان ايشان بودهاند پادشاهان فاضل مثل كيومرث و طهمورث و افريدون و اردشير بابك و كيخسرو و غير اينها از پادشاهانى كه دانا بودند و به حقيقت و حكمت و مثل جاماسب و فرشاوش و بوذر جمهر و غير اينها از بزرگان حكماى عزيز».٢٥ هر چند «قضاى الهى و گردش آسمانى گاهى اقتضاى آن كند كه حكمت و پادشاهيت منتقل مىشود... از طايفهاى به طايفهاى...»٢٦ و تحولات تمدنى و فراز و فرود آنها و سير و انتقال مراكز مدنى از حيث سياسى و علمى، خود قوانين و مقتضيات خاص خويش را داراست. مورد و موضوعى كه در جاى خويش مورد توجه انديشمندان ايرانى و اسلامى قرار گرفته است. فلسفه تاريخ ابن خلدون كه به تعبير وى جملگى پيشتازان آن مورخان ايرانى با تاريخنگرى و تاريخگرايى خاص آنها به جاى تاريخنگارى رايج بوده، بدين منظور به كار گرفته و بلكه به دست آنان تأسيس گرديده است. در نظريه شهر زورى، اين كه «سياست و تدبير ايشان و عاقبت ايشان... و تدبير امور ملكى» ايران و ايرانيان٢٧ دچار تغيير شده باشد، مربوط به پيشتازى، عقلانيت و حكمتگرايى ايرانيان نبوده و نيست، بلكه ناشى از علل و عوامل ديگر از جمله استبداد و مانند اينهاست، حتى «قفطى» تأكيد مىكند كه ايرانيان معتقدند «منطق و حكمتى كه ارسطاطاليس تأليف نمود و تصنيف كرد اصل آن از كتبى كه از خزاين فارسيان، وقتى كه اسكندر به دارا دست يافت، به دست آمده بود، و به امداد كتب ايشان بر اين تأليف قدرت پيدا كرد».٢٨ كما اين كه در مورد فلسفه نيز «گزارشگران بغدادى... انديشه اينان بود كه در سده نهم به دانشمندان سدههاى ميانين باختر رسيده بود و فلسفه يونانى دوباره به همان سرزمينى رسيده است كه از آن جا پديدار گشته بود».٢٩
٢) موقعيت تبادل مدنى ايرانى: گيرشمن، خاورشناس شهير، بر موقعيت شاهراهى، چهارراهى و بلكه پايانهاى و شبكه باراندازى، مواصلاتى و مبادلاتى و حتى رسالت جهانى ايران و ايرانيت تأكيد مىكند. گيرشمن در كتاب ايران از آغاز تا اسلام٣٠ تصريح مىنمايد:
ايران چنان كه ديدهايم، شاه راهى بود براى: الف) نهضت ملل؛ ب) انتقال افكار از عهد ماقبل تاريخى به بعد، و در مدتى بيش از هزار سال. و اين وضع را به منزله واسطه و ميانجى شرق و غرب حفظ كرد.٣١
ايران در اين شرايط خطير «در عوض آنچه او دريافت مىداشت، هرگز از تأديه باز نايستاد».٣٢ بدين ترتيب كه «عمل او عبارت بود از: اول، دريافت داشتن، دوم، توسعه بخشيدن و سوم، سپس انتقال دادن».٣٣ وى همچنين با اشاره به سنت چندين هزار ساله ايران و ايرانيان و ورود دادههاى فرهنگى و سياسى خارجى تصريح مىكند: «در هر حال، ايران آنها را هضم كرد و در عين حال به توسعه و انبساط تمدن خاص خود در خارج ادامه داد»، زيرا همواره «چنان كه در عهدى كه ايران از ديگران اقتباس مىكرده، همچنان به ديگران عاريت مىداده است».٣٤ ايران از حيث پيشينه مدنى با ايلام قديم و حتى اوان اقدم مىرسد و به نظر نگارنده، چه بسا از واژه ايليا يا اللَّه ريشه گرفته باشد تا از قوم و واژه آريا. كما اين كه برخى آن را سرزمين والا و مقدس دانسته و سرزمين خدايان مىخواندند. وجود معبد عظيم آناهيتا تحت عنوان زيگورات در چغازنبيل در شمال خوزستان و جنوب غربى ايران به عنوان مركز دينى ايلام در چندين هزار سال پيش نيز مبين اين موقعيت است. معبد و مركزى كه به احتمال بسيار زياد مولد و خاستگاه حضرت ابراهيم خليلعليه السلام، پدر انبياى الهى و بنيانگذار دين مدنى و امامى يا سياسى ابراهيمى است. جاحظ بصرى نيز در كتاب المحاسن و الاضداد مىنويسد: «ايران ساسانى بيش از هر چيز ديگر به ساختمان توجه داشت و اين امر از سنگ نوشتههايى كه از آن دوره باقى مانده پيداست، اما به كتاب توجه نداشت»،٣٥ كه مبيّن عدم تناسب و تعادل ميان توسعه اقتصادى و تعالى فرهنگى است. به تأكيد وى، «برعكس در دوره اسلامى كه ١. هم به ساختمان توجه شده است و ٢. هم به كتاب»،٣٦ يعنى در ايران اسلامى، توسعه اقتصادى، توأمان با تعالى فرهنگى و چه بسا متعادل با آن پيش مىرفت. فرابردى كه مىتوان از آن تعبير به توسعه متوازن كرد؛ فرايندى كه متناسب با ايرانيت و مدنيت پايدار ايرانيان است.
٣) خردپژوهى ايرانيان: ابوالحسن عامرى در كتاب الاعلام بمناقب الاسلام مىگويد: «مردم ايران شهر كه ميانه آبادانىهاست، در دشوارىها در برابر خرد سر فرود مىآوردند».٣٧ به تأكيد وى، اولاً، «آنان در روزگاران خسروان، آيينهاى پسنديدهاىپىنوشتها ١. استاديار علوم سياسى دانشگاه تهران. ٢. ديويد هوى، حلقه انتقادى (تهران: روشنگران، چاپ دوم، ١٣٧٨)؛ هربرت ماركوزه، انسان تك ساحتى، رابرت هولاب، يورگن هابرماس؛ نقد در حوزه عمومى. ٣. لئو اشتراوس، فلسفه سياسى چيست؟ ترجمه فرهنگ رجايى (تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٣). ٤. هوى، حلقه انتقادى. ٥. هيوبرت دريفوس، ميشل فوكو؛ فراسوى ساختار گرايى و هرمونتيك، ترجمه حسين بشيريه (تهران: نشر نى، ١٣٧٦). ٦. ويليام تى. بلوم، نظريه نظام سياسى، ترجمه احمد تدين (تهران: ١٣٧٣) ج ٢، فصل يازدهم؛ كتابچه هراكليتوس (مؤسسه توسعه دانش و پژوهش ايران). ٧. مسعودى، مروج الذهب، ص ١٠٨. ٨. همان، به نقل از: ارسطو، كتاب حيوان. ٩. همان، ص ١١١. ١٠. همان، ص ١١٢. ١١. همان، ص ١٠٦. ١٢. براى نمونه ر.ك: لئو اشتراوس، پيشين، رضا داورى، فلسفه در بحران؛ چالمرز، چيستى علم، ترجمه سعيد زيبا كلام؛ ليتل، تبيين در علوم اجتماعى، ترجمه عبدالكريم سروش. ١٣. ابونصر محمد فارابى، تحصيل السعادة، ص ٣٨. ١٤. همان، كما اين كه ساموئيل، ك. ادى، مؤلف آيين شهريارى در شرق نيز براى نمونه در اين مورد تأكيد مىكند: «چه بسيار متفكران يونانى چون دموكريتوس كه از سرچشمههاى شرقى سيراب شده بودند آكادمى افلاطون مجذوب دوگانگى كيش زرتشتى و انديشههايى بود كه مغان ايونيا واسطه انتقال آنها بودند. آيين شهريارى، ص ٧ . ١٥. ر.ك: خطابههاى سيسرون. ١٦. هانرى كربن، تاريخ فلسفه اسلامى، ص ٢١٥. ١٧. همان. ١٨. همان. ١٩. همان، ص ٢١٦. ٢٠. شهرزورى، تاريخ حكما، به همت محمدتقى دانش پژوه، ص ٨٣ . ٢١. همان. ٢٢. همان. ٢٣. همان، ص ٣٨. ٢٤. همان، ص ٣٠. ٢٥. همان، ص ٣٠ - ٣١. ٢٦. همان، ص ٣١. ٢٧. همان. ٢٨. همان، ص ٣٠. ٢٩. همان، ديباچه دانش پژوه، ص ٣٦. ٣٠. همان، ص ٣٨. ٣١. همان. ٣٢. همان. ٣٣. همان. ٣٤. همان. ٣٥. جاحظ بصرى، المحاسن والاضداد، ص ٤. ٣٦. همان. ٣٧. همان، ص ٢ - ٢٦١ متن و ص ١٦٤ و ٧٤ گفتار مونتگمرى وات. ٣٨. همان. ٣٩. همان. ٤٠. همان. ٤١. همان. ٤٢. شهرزورى، پيشين، ديباچه دانش پژوه، ص ٢٨. ٤٣. تاريخ هرودت، ص ٤. ٤٤. همان، ص ٧. ٤٥. همان، فصل ٦، ص ٧٦. ٤٦. همان، ص ٧٦. ٤٧. همان. ٤٨. عبدالكريم شهرستانى، ملل و نحل، ص ١٥٦ (چاپ سنگى)، نقل از: شهرزورى، پيشين، ديباچه دانش پژوه، ص ٢٨. ٤٩. خواجه محمد نصير طوسى، اخلاق ناصرى، ص ٢٤٤. ٥٠. عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه، ترجمه محمد پروين گنابادى، ج ٢، ص ٨٧٩. ٥١. همان. ٥٢. همان. ٥٣. همان. ٥٤. همان. ٥٥. همان. ٥٦. عبدالرحمن بن خلدون، پيشين، كتاب نخست، باب ششم، فصل ٣٦، ص ١١٤٨. ٥٧. همان. ٥٨. همان. ٥٩. همان. ٦٠. همان. ٦١. همان. ٦٢. همان. ٦٣. همان. ٦٤. همان. ٦٥. همان. ٦٦. همان. ٦٧. همان. ٦٨. همان. ٦٩. همان، ص ١١٥١. ٧٠. همان. ٧١. همان. ٧٢. همان. ٧٣. عبدالرحمن بن خلدون، پيشين، ج ٢، ص ١٠٠٢. ٧٤. همان. ٧٥. همان. ٧٦. آثار ولتر به نقل از: محمد رضا حكيمى، دانش مسلمين، ص ١٠٥ - ١٠٦. ٧٧. همان. ٧٨. همان. ٧٩. ژان ژاك روسو، قرارداد اجتماعى، ترجمه منوچهر كيا (تهران: گنجينه، چاپ دوم، ١٣٥٢). ٨٠. همان، ص ١٧١. ٨١. همان. ٨٢. همان. ٨٣. ويليام مونتگمرى وات، اسپانياى اسلامى، ص ١٦٧، جرج سارتن، تاريخ علوم، به نقل از: حميد عنايت، بنيادهاى فلسفه سياست در غرب، ص ١٢٥. ٨٤. گائتنا موسكا، تاريخ عقايد و مكتبهاى سياسى، ص ٩٨. ٨٥. اينتاير، انديشه اخلاقى و سياسى، ترجمه مصطفى ملكيان (تهران: مؤسسه توسعه دانش و پژوهش ايران). ٨٦. سنت گرايان (تهران: مؤسسه توسعه دانش و پژوهش ايران). ٨٧. زمر (٣٩) آيه ١٨.