معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٠ - سياست و ديانت - عابدی الهام
سياست و ديانت
عابدی الهام
مقدمه
يکي از مسايل مطرح در حوزه¬ي زندگي اجتماعي انسان، رابطه¬ي ميان دين و سياست است. سياست در ادوار گوناگون زندگي بشر با برداشتهاي متفاوت مواجه شده و تعاريف مختلفي از آن ارايه گرديده است. بهطور کلي، سياست در معناي عام، عبارت است از هرگونه تصميمگيري، خط مشي، طرح و برنامه داشتن براي اداره يا بهکرد امور اجتماعي و فردي و هدايت آنان به سوي اهداف از پيش تعيين شده. همان گونه که ملاحظه ميشود سياست در اين معنا، عام است و هر نوع خط مشي را شامل مي¬شود که انسان را به مقصود سياسياش هدايت ميکند؛ اما سياست در معنا و مفهوم خاص، عبارت است از: تدبير و چارهجويي در اداره¬ي کشور، براي حفظ حاکميت در دو مرحله¬ي امنيت داخلي و استقلال خارجي. اين معنا و مفهوم از سياست به معناي «سياست مُدُن» در انديشه¬ي فيلسوفان پيشين اسلامي نيز به کار رفته است و برداشتي که امروزه بيشتر از مفهوم سياست به ذهن ميرسد نيز، منطبق با همين معناي خاص است. «ماکس وبر» نيز سياست را در اين معنا، کوشش براي شرکت در قدرت، يا کوشش براي نفوذ در تخصيص قدرت، چه در ميان دولت¬ها و چه در ميان گروهها در يک دولت تعريف کرده است.
رابطه¬ي دين و سياست
در رابطه با پيوند دين و سياست دو ديدگاه عمده وجود دارد:
الف) پيوستگي دين و سياست: اين ديدگاه، معتقد به مبناي شرعي سياست و ارتباط تنگاتنگ دين و سياست است. بيش¬تر انديشمندان اسلامي به همگرايي دين و سياست اعتقاد دارند؛ چرا که براساس آموزههاي اسلامي، معتقدند دستورها، احکام و تعاليم دين اسلام ـ به¬عنوان آخرين و کاملترين دين توحيدي ـ تمام جنبههاي زندگي بشري را ـ که بُعد سياسي هم بخشي از آن است ـ را پوشش ميدهد و اگر دين در اين جنبه از زندگي انسان، کارايي نداشته باشد، ناقص است و اين امر، با اصول و مباني شرعي ما سازگاري ندارد. اين نظريه از ابنسينا شروع ميشود و بعد از او به جهان اسلام سرايت ميکند. دانشمندان و فقيهان بزرگي همچون: «امام محمد غزالي»، «صدرالمتألهين»، «علامه حلي»، «شيخ مفيد»، «شيخ طوسي»، «ميرزاي ناييني»، «ميرزاي قمي»، «شهيد مدرس»، «امام خميني (ره)» و «شهيد مطهري» از طرفداران اين نگرش هستند.
ب) جدايي دين از سياست: اين روي¬کرد با عنوان «سکولاريسم»، رابطه¬ي دين و سياست را نفي ميکند و عقيده به ناتواني دين و مذهب، براي دخالت در امور سياسي و محدود ساختن استعداد دين در انجام آيين و مراسم مذهبي دارد. سکولاريسم، در واقع جنبشي با جهتگيري مدرنيته و دور شدن از ارزشهاي ديني است که ريشههاي شکلگيري آن در قرون وسطي به دليل گسترش مسيحيتِ تحريف¬شده در کنار حاکميت استبدادي کليسا ايجاد شد. اين مفهوم، از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم ميلادي، معناي وسيعتري يافت و رفتهرفته در آثار انديشمنداني چون «اگوست کنت»، «جان هاليوک» و «ماکس وبر» به صورت يک نظريه و مسلک فکري درآمد و دست¬آورد آن، شکلگيري انديشه¬ي جدايي دين از سياست بود. از مشهورترين حاميان اين انديشه، «ويليام اوكامي»، «ژان كالوَن»، «مارتين لوتر»، «ماكياولي»، «دكارت»، «كانت»، «هابز»، «جان لاك» و... را ميتوان نام برد.
سياست اسلامي
همان¬طور که اشاره شد، در انديشه¬ي متفکران مسلمان، سياست بخشي از منظومه¬ي منسجم انديشه¬ي اسلامي تلقي ميشود و روي¬کرد مسلمانان به آن، ريشه در وحي، سنت و سيره¬ي معصومين(ع) دارد. از ديدگاه «علامه محمدتقي جعفري(ره)» سياست، عبارت از مديريت حيات انسانها ـ چه در حالت فردي و چه در حالت اجتماعي ـ براي وصول به عاليترين هدفهاي مادّي و معنوي است.
مسلمانان طرفدار اين ديدگاه، معتقدند هر رفتاري که از انسان سرميزند، در زندگي اخروي او مؤثر است؛ بنابراين، در پاسخ به انديشه¬ي گروهي که دين را از سياست جدا دانسته و آن را مسئلهاي مربوط به آخرت و دنياي پس از مرگ انسان ميدانند، اين چنين استدلال ميکنند که در تعاليم ديني، نميتوان عملي را يافت که صرفاً جنبه¬ي مادي و دنيوي داشته باشد. امام خميني(ره) در اين زمينه ميفرمايند: «آن کس که خيال مىکند دين از سياست جداست، او ناآگاه است که نه اسلام را شناخته و نه سياست را.»
«شهيد مدرس» با بيان اين جملهي معروف در سخنراني سال ١٣٠٢ هجري شمسي خود که «ديانت ما عين سياست ما و سياست ما عين ديانت ماست» انديشه¬ي قايلين به جدايي دين از سياست را زير سؤال برد. شهيد مطهرى نيز ميفرمايد: «تنها در يک صورت است که مىتوان مسئله¬ي حکومت را از دين در آيين اسلام جدا کرد و آن هنگامى است که بتوان پيوند جسم را از روح آدمى گسست و با اين وصف، او فردى زنده و منشأ اثر باشد!»
برخي ديگر از انديشمندان نيز، پيوند دين با سياست را اين گونه توجيه ميکنند که نظام سياسي از اين لحاظ به دين وابسته است که براي بقا و تداوم خود، علاوه بر قدرت، نيازمند مشروعيت نيز هست، و تنها منبعي که ميتواند مشروعيت نظام سياسي را فراهم آوَرَد، دين است؛ ديدگاهي که در ابتداي پيدايش مشروطه در ايران، باعث شکلگيري شعار «مشروطه¬ي مشروعه» در بين بخشي از جامعه¬ي مذهبي مانند: «سيدمحمدکاظم يزدي»، «شيخفضلالله نوري» و... و حوادث بعد از آن، از جمله به دار آويخته شدن شيخفضل¬الله شد. «هميلتون گيب» در گزارش ديدگاه غالب بر فکر مسلمانان مينويسد: «غرض از بعثت انبيا، چيزي جز تشکيل حکومت ديني نبوده است. نه تنها در دين حضرتمحمد(ص)، بلکه در تمام حاکميتهاي معاصر آن، دين و سياست با يکديگر گره خورده بود و دولت بر استوانههاي دين استوار بود.» «ويل دورانت» نيز به همين مطلب اشاره کرده و معتقد است: «رهبران ديني يهود، مسيحيت و اسلام، به امور دنيايي مردم نيز ميپرداختند و اين امور جزو دين و در خدمت دين بودهاند.»
البته در بين علما و فقهاي شيعه هم ميتوان ديدگاههايي نظير ديدگاه بزرگاني چون «آخوند خراساني»، «ميرزاي نائيني»، «شيخعبدالکريم حائري»، «آيتالله خويي»، «آيتالله بروجردي» و... را هم يافت که ضمن اين که بر توانايي و جامعيت احکام و تعاليم اسلامي براي اداره¬ي حوزههاي مختلف زندگي بشر اذعان و تأکيد داشتند، اما در عين حال، آسيبهاي ورود نهادهاي ديني به متن امور سياسي و حکومتي را در کل، بيش¬تر از مزاياي آن ميدانستند و معتقد بودند که ورود روحانيت به عرصه¬ي سياست و حکومتداري، به نوعي باعث آميختهشدن امور معنوي با قدرت و کمرنگ شدن تقدس آن خواهد شد. به همين دليل، به جاي ورود مستقيم دين و نهادهاي ديني به عرصه¬ي سياست، قايل به نقش نظارتي آن¬ها بر نهادهاي سياسي و حکومت مرکزي بودند.
با اين حال، شواهد تاريخي نشان ميدهند که در تمام تمدنهايي که به نحوي با اديان الهي در ارتباط بودهاند، ميتوان تا حدي نمونههايي از پيوند دين و سياست را پيدا کرد؛ اما يکي از بارزترين و موفقترين الگوهاي حکومتي را که در آن دين و سياست با يک¬ديگر در تعامل تنگاتنگ بودند، ميتوان در زمان حضور پيامبر(ص) در جامعه¬ي اسلامي پي¬گيري کرد.
در عصر نبوي، سياست از مسايلي بود که بدان توجه بسيار ميشد. آن حضرت، بلافاصله پس از مهيا شدن شرايط در مدينةالنبي، نظام سياسي مورد نظرشان را تشکيل دادند و به اجراي دستورها و احکام الهي در آن پرداختند؛ به گونهاي که در يک زمان، هم رهبر ديني و هم رهبر سياسي مسلمانان بودند. مفسرين نيز معتقدند که بعضي از آيات قرآن (مانند آيه¬ي ١٠٥ سوره¬ي نسا: «ما اين کتاب ]قرآن[ را به حق به سوي تو نازل کرديم، تا ]براساس آن[ بين مردم حکم کني») نيز تشکيل حکومت را از وظايف حضرتپيامبر(ص) دانستهاند.
فرهنگ سياسي شيعه
فرهنگ سياسي هر دين، آيين و مسلکي، از منابع و سرچشمه¬هاي متعددي نشأت مي¬گيرد که نقش اساسي در شکل دادن باورها، آمال، ارزش¬ها و اهداف پيروان آن¬ها دارد. از ارکان مهم فرهنگ سياسي شيعه، نظام عقيدتي آن است که شامل اصول و فروع دين اسلام مي¬شود؛ امامت ـ اعتقاد به زنده و غايب بودن آخرين امام معصوم (امام زمان (عج)) و انجام وظيفه از سوي ولي فقيه در غياب ايشان ـ امر به معروف و نهي از منکر، تولي و تبري، استکبارستيزي، عدالت¬خواهي، روحيه¬ي شهادت¬طلبي و... موجب بروز و گسترش حرکت¬هاي انقلابي شيعي در مقاطعي از تاريخ شده است که از جمله¬ي آن¬ها مي¬توان به نهضت علويان و سربداران در قرون اوّليه و ميانه¬ي اسلامي اشاره کرد و در دوره¬ي اخير نيز مردم شيعه¬ي ايران با خلق جنبش-هاي انقلابي متعددي نظير: جنبش تنباکو، نهضت مشروطيت، نهضت ملي کردن صنعت نفت ايران و مهمتر از همه، انقلاب اسلامي سال ٥٧، حرکتهاي سياسي تأثيرگذاري را پايهريزي کردند که اصل و اساس تمام آن¬ها، مبتني بر فرهنگ سياسي شيعي و الگوگيري از پيشوايان و بزرگان ديني بوده است، به¬طوري که مرکز سامان¬دهي بيشتر اين حرکتها، در پايگاه اصلي شيعه، يعني «مساجد» و با بهرهگيري از رسانه¬ي سنتي «منبر» بوده است.
بزرگان شيعه، بين سياست مشروع و غيرمشروع مرزبندى کردهاند و هيچ¬گاه از سياست غيرمشروع که آميخته با خدعه، نيرنگ و فريب است، بهره نمىگرفتند. متأسفانه، غالب اوقات از واژه¬ي سياست، همين معناي غيرمشروع آن، متبادر مىشود! امام راحل در بخشي از خاطرات خود ميفرمايند: «وقتى که ما در حبس بوديم... رييس امنيت آن وقت گفت: آقا، سياست عبارت است از دروغ¬گويى، عبارت است از خدعه، عبارت است از فريب، عبارت است از پدرسوختگى... اين را بگذاريد براى ما؛ من به او گفتم: اين سياست مال شما است...». تقدس و عدم تقدس سياست موجب شده است که برخى از بزرگان در خصوص رابطه¬ي دين و سياست، نخست به تعريف سياست پرداختهاند. مرحوم «کاشفالغطا» مىنويسد: «اگر مفهوم سياست، خيرخواهى، خدمت، راهنمايى و جلوگيرى از فساد و خيانت و نصيحت زمامداران و توده¬ي مردم و برحذر داشتن آنان از گرفتار شدن در زنجير استعمار و بندگى و جلوگيرى از افکندن دامها بر گردن ملتهاست، آرى، ما تا فرق سر در آن غرقيم!» بنابراين، مي¬بينيم که سياست به معناي مشروع آن، نه تنها با مباني ديني ما مغايرت ندارد، بلکه همواره به¬عنوان يکى از بايستههاى مکتب شيعه، مد نظر اولياي خدا، بزرگان و علماي شيعه بوده است. امام على(ع) در دوران حکومت خود، از سياست مشروع بهره گرفت؛ از اين رو، يکى از مشکلات حضرت، صداقت در سياست بود که دشمنان حضرت آن را برنمىتابيدند. برخى از اصحاب به ايشان عرض مي¬کردند که در سياست اين قدر صداقت شرط نيست؛ اما امام مي¬فرمود: «آيا به من دستور مىدهيد که براى پيروزى خود، از ظلم در حق کسانى که بر آنها حکومت مىکنم، استمداد جويم؟ به خدا قسم! تا خورشيد طلوع مىکند و ستارهها در آسمان چشمک مىزنند، چنين کارى نمىکنم». به خاطر همين عدم بهرهگيرى امام على(ع) از سياست غيرمشروع بود که مردم تصور مىکردند، معاويه از ايشان سياستمدارتر است. امام على(ع) در برابر چنين تصورى فرمود: «قسم به خدا! معاويه از من سياست¬مدارتر نيست، ولى او نيرنگ مىزند و مرتکب گناه مىشود. اگر نيرنگ خصلت زشتى نبود، من سياست¬مدارترين مردم بودم.»