معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٨ - زن نابينايي که با دوچرخه دور ايران و چند کشور خارجي را رکاب زد - حاجیان زهره
زن نابينايي که با دوچرخه دور ايران و چند کشور خارجي را رکاب زد
حاجیان زهره
لحظاتي کنار نابينايي که بهتر از ما ميبيند و «بمب انرژي مثبت» نام گرفته است!
مثل هما، مثل هنرمند، مثل همهي تواناييهاي يک زن
اگر پيشترها فقط کساني که در فرهنگسراها دورههاي مهارتهاي زندگي را ميگذراندند يا افرادي که در کلينيکهاي مشاوره نياز به راهنمايي داشتند او را ميشناختند، حالا ديگر بيشتر اهالي کشور ميشناسندش و از او به عنوان «بمب انرژي مثبت» ياد ميکنند.
اگر نگوييم که هما از ٣ سال پيش با رکابزدن دور ايران و چند کشور همسايه، سوژهي خبري روزنامهها و صدا و سيماي ايران و ترکيه شد و همه او را بهعنوان اولين زن نابيناي ورزشکار شناختند، با اجراي برنامهي «زندگي در مسير هميشه» از برنامههاي «خانهي ما» در شبکهي دو شناختهتر شد.
اين گزارش، حاصل گپ و گفتي کوتاه، البته با کمي کنجکاوي در زندگي و موفقيتهاي هما هماوندي است.
پردهي اول: لباس صورتيات را بياور
صداي گريهي نوزاد فضا را که پر کرد، پدر دست به آسمان گرفت، زانو زد و خدا را شکر کرد.
مادر دستان کوچک دختر را گرفت و در آبي زلال چشمانش غرق شد. بستگان شاديها کردند و هما پا گرفت...
تا دو ماه مادر، پدر و هيچ کس ديگر نميدانست که چشمان روشن هما که ميشد عکس خود را در آن ديد نميبيند، و اين براي مادر فاجعه بود و براي پدر درد داشت...
هما با يادآوري روزهاي کودکي خود ميگويد: «رفتار پدر و مادرم عادي بود و من اصلاً متوجه نبودم که نميبينم. وقتي صدا ميزد: «هما ميخواهيم برويم بيرون، گلسر آبي و لباس صورتيات را بياور!» نميدانستم که نميبينم. فکر ميکردم همه مثل من هستند. ميرفتم سر گنجه و لباسها را ميآوردم و مادر تشويقم ميکرد...
پردهي دوم: قصه جدي شد؛ نميديدم...
هنوز بوي نيمکتهاي چوبي مدرسه که ميگفتند از چوب گردو ساخته شده در خاطرم هست. بوي بازي با بچههاي عادي مدرسهي دانشمند در اول خيابان آذربايجان؛ اما انگار يک جاي کار ميلنگيد. معلم ميگفت: «صفحهي ٥ کتاب را باز کنيد و به تصاوير نگاه کنيد!» من چيزي جز سياهي نميديدم. ميگفت: «شکل يک گل را بکشيد!» من نميدانستم گل چيست و چه شکلي دارد؟
برايم که معلم مهارتهاي حرکتي گرفتند، فهميدم قصه جدي است و من با بچههاي مدرسهي دانشمند فرق دارم...
اما بودن در کنار بچههاي عادي به داد دنياي يکرنگ هما رسيد.
او ميگويد: «دوران ابتدايي را در مدرسهي عادي گذراندم و براي دوران راهنمايي وارد مدرسهي استثنايي نرجس شدم. فکر ميکنم هر چه در زندگي دارم مديون تحصيل در کنار بچههاي عادي بود؛ چرا که فضاي مدارس استثنايي بسته است و بيشتر دانشآموزان به دليل همدرد بودن و داشتن معلوليت، افسردگي ميگيرند و کمتر ميتوانند با محيط بيرون و افراد ارتباط بگيرند.»
او تأکيد ميکند: «اگر مدارس تلفيقي باشد و دانشآموزان معلول بتوانند در کنار بچههاي عادي تحصيل کنند، در موفقيتهاي بعدي و روند زندگيشان بسيار مؤثر خواهد بود؛ البته تحصيل من در مدرسهي استثنايي موهبتهايي هم داشت و توانستم موسيقي و ساز را زير نظر «استاد محمود رضايي» که از نابينايان بود بياموزم و بعدها شاگرد «استاد محمد نوري» شوم.»
پردهي سوم: دختر بازيگوش دانشگاه علامه
درهاي دانشگاه علامه که روي پاشنه چرخيد، شوق عجيبي به دل هما ريخت. سال ٧٦ بود انگار و دخترک بازيگوش دبيرستان نرجس در دانشکدهي علوم تربيتي نشسته بود، روانشناسي کودک ميخواند و با سرزندگي و شادابياش همه را به وجد ميآورد. همه متعجب بودند که مگر ميشود يکي اين همه انرژي داشته باشد؟
شايد همين سرزندگي باعث شد که رو به شعر بياورد و در جلسات شعر دانشگاه شرکت کند و همين شعرخواني شرايط آشنايي با همسرش را فراهم کرد.
پردهي چهارم: ازدواج با يک بينا
آذر ٧٦ بود و رضا جديتر از هميشه اصرار بر ازدواج داشت. باور کنيد يا نه، زندگي با يک نفر که محدوديتهاي ويژه دارد سخت است؛ آن هم کسي که نميتواند ببيند. اما هما ياد گرفته بود مستقل باشد و همهي کارهايش را بدون کمک ديگران انجام دهد.
خانوادهي رضا خيلي خوب بودند، هنوز هم خوباند. آنها تا آن روز با يک نابينا از نزديک ارتباط نداشتند و تصوراتشان از دنياي يک نابينا مانند بيشتر مردم جامعه بود.
هما با بيان اين مطلب ميگويد: «فرداي روز خواستگاري، مراسم بلهبرون برگزار شد و مدتي بعد، با رضا ازدواج کردم، هر دو دانشجو بوديم و با کمک هم زندگي را از صفر شروع کرديم. يک سال و نيم بعد، پسرمان«سروش» به دنيا آمد و از همان روزهاي اول همهي کارهاي خانه و نگهداري از سروش به عهدهي خودم بود.»
پردهي پنجم: خانوادهي ورزشکار
دوست داشت بدود و مثل همهي جوانها بازي کند. دوست داشت مثل کساني که در پارک، وسطي بازي ميکنند، سعي کند تا توپ به او برخورد نکند و از بازي حذف نشود. دوست داشت پينگپونگ بازي کند و با چشمانش ردّ سريع توپ را دنبال کند. دوست داشت واليبال بازي کند. آبشار بزند، دفاع کند و توپ را با قدرت در زمين حريف بنشاند، اما نميشد.
هما در اين مورد ميگويد: «پر از انرژي بودم و دوست داشتم همپاي همسرم و جوانهاي فاميل بازي و ورزش کنم تا اينکه در پارک پرديسان دوچرخهي دونفره را ديديم و تصميم گرفتيم با دوچرخهي دونفره دور کشور و کشورهاي خارجي را رکاب بزنيم.»
نام دوچرخه آساک بود. رضا جلوران بود و هما روي زين دوم رکاب ميزد و سروش ٥ ساله با دوچرخهي خود، پدر و مادر را همراهي ميکرد. ميتوانيد تصور کنيد که سروش چه زود خسته ميشد و پدر و مادر را وادار به ايستادن و کند راندن ميکرد.
هما که عنوان اولين زن دوچرخهسوار ايراني را دارد و توانسته بيشتر شهرهاي ايران و کشورهاي ترکيه، گرجستان و ارمنستان را با دوچرخه رکاب بزند، ميگويد: «رکاب زدن با سروش که در سفرهاي خارجي ٧ سال داشت خيلي سخت بود؛ اما دستآوردهاي خوبي داشت. روز جهاني عصاي سفيد به ترکيه رسيديم. با انجمن نابينايان ترکيه آشنا شديم و تبادل اطلاعات کرديم. اين سفر و سفرهاي ديگر بازتاب رسانهاي خوبي داشت. رسانههاي بصري ترکيه مانند راديو و شبکههاي تلويزيون و روزنامههايي مانند «مليت» گزارشهاي زيادي از ما و سفرمان گرفت، و جالب بود که براي ايران هم ميفرستادند.»
در رسانههاي داخلي مانند برنامههاي صبح بخير ايران از شبکهي يک، دورخيز شبکهي دو، صداي آشنا از شبکهي جامجم، مجلهي ايدهآل، دنياي زنان، شهرزاد و روزنامههاي اطلاعات، ايران، همشهري و... گزارشهايي از هما اولين زن دوچرخهسوار نابينا تهيه و پخش شد.
پردهي ششم: زندگي در مسير هميشه جاري است!
هما هماوندي، مجري تواناي برنامهي «زندگي در مسير هميشه» از سلسله برنامههاي «خانهي ما» است که يکشنبهها ساعت ١٠ و ٣٠ دقيقهي صبح از شبکهي ٢ سيما پخش ميشود. در اين برنامه، هر هفته يک معلوليت معرفي ميشود و علاوه بر معرفي روشها و ابزارهايي که خانوادهي معلولان بايد بدانند، از معلولان موفق گزارشي تهيه و پخش ميشود.
فعاليتهاي هما به اجراي برنامه در سيما خلاصه نميشود و همهي ساعتهاي کاري او در روزهاي هفته پر است.
او بهعنوان روانشناس و کارشناس توانمندسازي معلولان در سازمانها و ارگانهاي مختلف کار ميکند، در کنار آن در کلينيکها به افراد مشاورههاي فردي و گروهي ميدهد، در فرهنگسراها و خانههاي بهداشت، آموزش دورههاي مهارتهاي زندگي را بر عهده دارد و يک روز در هفته، در کمپهاي ترک اعتياد مردان و زنان بهعنوان روانشناس مشغول به کار است. براي اين همه فعاليت بايد بمب انرژي باشي تا بتواني از پس همهي مسئوليتها برآيي و تازه در خانه هم به وظايف خانهداري و همسر و فرزندداري هم برسي... .
پردهي هفتم: وقتي خودمان را عليل ميپنداريم از ديگران چه انتظاري داريم؟
هما با کلمهي «معلول» مشکل اساسي دارد. او معتقد است وقتي عدهاي که محدوديتهاي خاص دارند خود را عليل بدانند از مردم عادي چه توقع ميتوان داشت.
او در اين باره ميگويد: «من از کلمهي معلول استفاده نميکنم و اعتقاد دارم من و همنوعان من، آدمهايي با محدوديتهاي خاص هستيم که ميتوانيم بهراحتي در کنار ديگران زندگي کنيم، درس بخوانيم، کار کنيم و از زندگي لذت ببريم.»
پردهي هشتم: يک روز با هما
کارمندي در خونش نيست، هر چند همان دوران تحصيل در دانشگاه برايش کار اداري جور شد؛ اما هما آدم يک جا نشستن نبود. او بايد راه ميرفت، ميدويد، ميخنديد، با همهي مردم شهر حرف ميزد، ياد ميداد، ياد ميگرفت، انرژي مثبت و نوع نگاهش را در جان شهر تزريق ميکرد و به معني واقعي زندگي ميکرد... .
خواستم يک روز زندگي کردن با هما را به تصوير بکشم، ديدم نميتوانم. ديدم در مقابل تواناييهاي هما قاصرم و ترجيح دادم دعوتتان کنم به پخش برنامهاي که همکاران سيما از زندگي هما به زودي پخش ميکنند.
اما همين اندازه بگويم که هما مانند همهي زنان کدبانو و خانهدار به تمام امور خانه رسيدگي ميکند. صبح، همسر و فرزندش را از خواب بيدار ميکند. رضا و سروش ميدانند که ميز صبحانه مثل هميشه آماده است و لباسهايشان اتوکشيده و کفشها واکسزده. آنها ميدانند که بعد از رفتن آنها وظيفهي مرتب کردن خانه و پخت ناهار که آن موقع صبح، بويش ساختمان را پر کرده از وظايف هماست.
دستپخت هما خوب است. او به خوبي از پس تهيهي انواع غذاها, مربا، ترشيها، دسر و کيک برميآيد و ميتواند به سرعت از مهمانهاي سرزده پذيرايي کند.
او ميگويد: «اولين سؤالي که در ذهن شاگردان من و بسياري از مراجعهکنندگان به کلاسها و کلينيکهاي مشاوره پيش ميآيد اين است که من چگونه کارهاي خانه را انجام ميدهم يا آشپزي ميکنم و من تا جايي که بتوانم توضيح ميدهم. واقعيت اين است که من مثل بقيه زندگي ميکنم؛ فقط نميتوانم ببينم و به اين شرايط عادت کردهام و پذيرفتهام که من يک انسان عادي با محدوديتهاي ويژه هستم و بايد با شرايط کنار بيايم. من به راحتي از اتوبوس، تاکسي و مترو استفاده ميکنم و هر روز به محل کارم که در نقاط مختلف شهر است ميروم؛ البته روي کمک مردم خيلي حساب ميکنم و اطمينان دارم، مردم مهرباناند و مرا در همه حال ياري ميکنند.»
پردهي نهم: نترسيد! در خانه نمانيد! تلاش کنيد و جلو برويد!
هما اعتقاد دارد که ترس ديوار محکمي است که معلولان و حتي افراد عادي دور خود ميکشند و اين ديوار مانع از فعاليت و پيشرفتشان ميشود.
او ميگويد: «من هر وقت از چيزي ترسيدم و جلو نرفتهام، شکست خوردهام؛ يعني کسي تا وقتي در خانه نشسته و خانه را امنترين نقطه ميداند و حرکت نميکند، در ترس ارتباطهاي بيرون از خانه غرق ميشود و در سکون و سکوت باقي ميماند؛ اما زماني که اين ديوار ترس را فرو ميريزد، ميبيند بيرون از فضاي خانه دنياي امنتري هست و با تلاش و کوشش ميتوان در کنار مردم با آرامش و امنيت زندگي کرد.»