معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٥ - ياد ايام - ندیری رقیه
ياد ايام
ندیری رقیه
٣ خرداد، يک رجب، ولادت امام باقر(ع)
شب که ميشود، باران که ميبارد، در روزهاي تعطيل و سر ظهر، مينشينند توي ماشين. شيشهها را بالا ميدهند. بعضي وقتها هم ماشين را خاموش ميکنند و مثل عنکبوت منتظر شکار ميمانند. دربست آقا! دربست! اما او، پيرمرد محلهيمان را ميگويم که با لبخند و پيکان مدل هفتادش در محل معروف شده؛ پيرمردي که هميشه کرايه را نصف قيمت حساب ميکند. ميآيد در ماشين را باز ميکند و داد ميزند: «جوادالائمه». توي ماشين مينشينم. نگاهم ميافتد به کارتي که پرس شده و از آيينهي ماشين آويزان است. هر وقت سوار اين ماشين شدهام، جمله را خواندهام و خندهام گرفته...: «عشق است شتر در آن بيابان»
با خودم ميگويم: اين بار ديگر ميپرسم؛ حتي اگر تا آخر مسير خاطره تعريف کند. مسافرها که جمع شدند، پشت رل نشست. پرسيدم. گفت منظورم شتري است که امام باقر وعدهاش را داده؛ شتر مراد. همان که توي قيامت به بعضيها ميدهند و به بعضيها نميدهند. گفتم ماجرايش را نميدانم. گفت نقل است که امام باقر- عليهالسلام- فرموده: «هرکس در راهماندهاي را سوار وسيلهي نقليهاش کند و به مقصد برساند، خداوند در قيامت او را روي شتري بهشتي سوار ميکند.» به عشق آن شتر است که عصرها مسافرکشي ميکنم.
٤ خرداد، ٢ رجب، ليلةالرغايب
به اولين شبجمعهي ماه رجب، ليلةالرغايب ميگويند. در اين شب، ملائک بر زمين فرستاده ميشوند. براي اين شب، عملي از رسول خدا- صلي الله عليه و آله- ذکر شده است که فضيلت بسياري دارد و به اين قرار است: روز پنجشنبهي اول ماه رجب را در صورت امکان روزه ميگيري. شب جمعه، بين نماز مغرب و عشا دوازده رکعت نماز اقامه ميکني که هر دو رکعت به يک سلام ختم ميشود و در هر رکعت، يک مرتبه سورهي حمد، سه مرتبه سورهي قدر و دوازده مرتبه سورهي توحيد را ميخواني. وقتي دوازده رکعت به پايان رسيد، هفتاد بار به اين صورت صلوات ميفرستي: «اللهم صل علي محمد النبي الامي و علي آله.»
«مفاتيح» را ميبندم. ميدانم خدا براي لطف کردن دنبال بهانه ميگردد. شب جمعه، شب قدر، شب اول هر ماه، ولادتها و شهادتهاي معصومين، وقت غروب آفتاب، هنگام بارش باران، وقت سحر و... ميدانم براي بهتر دعا کردن و بهتر ارتباط داشتن با خدا خوب است دعاها و اعمال آن شبها را تا حد ممکن، انجام دهيم؛ اما گاهي اين اعمال را مانند طوطي از مفاتيح تقليد ميکنيم، خسته و بيحوصله ميشويم و حال دعا از دستمان ميرود. اين شبهاي پربرکت براي حضور است. براي خواستن، براي حرف زدن، براي فکر کردن در سکوت. اين شبها را خدا با ما قرار گذاشته که خودمان را به درگاهش ببريم و آرزوهايمان را برايش بشماريم؛ اما با ادب، متانت و خضوع. مفاتيح، اين گونه بودن را به ما ياد ميدهد. بدون اينکه از ما بخواهد طوطي باشيم.
٥ خرداد، ٣ رجب، شهادت امام هادي(ع)
نشانه
رفته بودند و شايعه کرده بودند که يوسف بن يعقوب ميخواهد نصرانيها را عليه خليفه بشوراند. گفته بودند: ميخواهد قشونکشي کند تا خود سامرا. گفته بودند با بعضي از مسلمانان سر و سرّي دارد. اينها بعضي از شايعههايي بود که خبرش را دوستم ابورافع از دربار آورده بود و من قبل از اينکه نامهي متوکل به دستم برسد، ميدانستم چه سرنوشت شومي انتظارم را ميکشد. نميدانستم دست به دامان چه کسي بشوم و از کدام صاحبمنصب بخواهم دربارهي من وساطت کند. اموالم را ميگرفتند، خودم را ميکشتند و خانوادهام را اسير و آواره ميکردند. نميتوانستم با همسرم مشورت کنم؛ چون کسالت داشت و ترس اين شايعهي هولناک حالش را وخيمتر ميکرد. ناچار ابورافع را به حجرهام در بازار دعوت کردم. وقت خوردن ناهار، در را بستم تا عقلمان را روي هم بريزيم. نه کسي را ميشناختيم که برو بيايي در دربار داشته باشد تا بتواند خشم خليفه را نسبت به من بخواباند، نه سرمايهاي داشتم که بتوانم با فروختنش، هديهاي به دربار بفرستم و نه ميشد نامه بنويسم و از کار نکرده عذر بخواهم. ابورافع هم مثل خودم يک تاجر معمولي بود. او ماليات را به خليفه ميداد و اموالي را هم به اسم خمس و زکات براي عالم دينيشان ميبرد. نامش را قبلاً از ابورافع شنيده بودم؛ «ابوالحسن». شنيده بودم، خليفه او را از حجاز به سامرا آورده تا تحت نظر باشد. گفتم: «اين پيشواي شما نميتواند کاري برايم انجام دهد؟» نگاهم کرد و بعد از مکثي کوتاه گفت: «کسي که خودش مورد سوءظن است، چهطور ميتواند کمکت کند؟» راست ميگفت. ديگر عقلمان به جايي قد نميداد. هر دو ساکت بوديم و به غذاي دستنخورده نگاه ميکرديم؛ حريره و حلوا. بوي زعفران، همهي حجره را برداشته بود؛ اما دست و دلمان به خوردن نميرفت. آدمي که بداند تا چند روز ديگر بالاي دار خواهد رفت و در بدنامي خواهد مرد، از تمام زندگي بيزار ميشود، چه برسد به خوردن و خوابيدن. چند دقيقه به سکوت گذشت. ابورافع در حجره راه ميرفت. من هم بايد غذاي نخورده را برميداشتم و در حجره را باز ميکردم. دست به قفل در برده بودم که ابورافع گفت: «صبر کن! خوب شد ابوالحسن را به يادم آوردي. همانطور که قبلاً گفتهام، او مردي پاکدامن است و دعاهايش مستجاب ميشود. بهتر است براي خلاصي از اين مخمصه، اموالي را به او نذر کني.»
- فکر ميکني فايده دارد؟
- او از آبرومندان درگاه خداست؛ تازه تو چارهاي بهتر سراغ داري؟
چارهاي نداشتم. صد دينار اشرفي از دخل برداشتم، در کيسهاي زرنشان ريختم، کيسه را معطر کردم و کنار گذاشتم.
نامه را آوردند. نامهاي که بوي مرگ ميداد. بوي مجازات کارهايي که روحم از آنها خبر نداشت: «از خليفهي مسلمين به يوسف بن يعقوب! اما بعد، دشمنان اسلام بر اين پندارند که اقدامات آشوبگرانهيشان از ديد خليفه پنهان ميماند؛ ولي بايد بدانند، اگر در دورترين بلاد اسلامي هم باشيد، گوش و چشم خليفه، شما را زير نظر دارد. هر وقت اين نامه به دستت رسيد، وظيفه داري به سامرا بيايي تا به کارهايت رسيدگي شود.»
فرداي آن روز، بار سفر بستم، براي آخرين بار به زيارت بيتالمقدس رفتم و به سمت تقديري نامعلوم راه افتادم. به سامرا که رسيدم، با خودم گفتم: «من که آب از سرم گذشته، پس بهتر است نذر ابوالحسن را بدهم و بعد به قصر بروم.» پيدا کردن خانهاش کار آساني نبود. از ابورافع شنيده بودم که امامشان تحت نظر است. به اين خاطر، نشانياش را از کسي نميشد بپرسم. با خود گفتم: «افسار اسبم را رها ميکنم تا هر کجا خواست برود، شايد در کوچهها نشاني از او پيدا کنم.» به درِ خانهاي کوچک رسيدم. اسبم از جايش تکان نخورد. خانهاي که معلوم بود عمر زيادي دارد. سقفش کوتاه بود و کنار در چوبياش چند نفر ايستاده بودند که لباس معمولي بر تن داشتند. از آنها پرسيدم: «اين جا خانهي کيست؟» گفتند: «ابنالرضا.» گفتم: «من غريبم، از فلسطين ميآيم و در اين شهر کسي را نميشناسم. آيا صاحب اين خانه نام ديگري هم دارد؟» جواب دادند: «اباالحسن الهادي». اين اتفاق مبارک را دليل عظمت اباالحسن دانستم و آن را به فال نيک گرفتم. آنها هنوز آنجا بودند که خدمتکار خانه بيرون آمد تا خاکستر تنور را بيرون بريزد. وقتي نگاهش به من افتاد، پرسيد: «تو يوسف پسر يعقوبي؟» گفتم: «بله.» خواست از اسب پياده شوم و به داخل خانه بروم. با خودم گفتم: «تا به حال اوضاع بر وفق مراد من بوده است. دو نشانه از بزرگواري امام مسلمانان را با چشم ديدهام و از خدا ميخواهم، سفرم تا آخر با خوبي و خوشي همراه باشد.» همينطور که داشتم همراه آن خدمتکار به سمت اتاق ميرفتم، گفت: «آن صد اشرفي را که نذر کرده بودي بده تا به خدمت مولايم ببرم، خودت هم همين جا باش تا خبرت کنم.» گفتم: «اين هم دليل سوم.» خدمتکار به رويم لبخند زد و به سمت اتاق رفت. بعد از چند لحظه، برگشت و گفت که با او به اتاق بروم. ديوارهاي اتاق را با گچ، سفيد کرده بودند که در بعضي جاها طبله کرده و برآمده شده بود. در کف اتاق حصير انداخته بودند و مردي شريف روي حصير، کنار ديوار نشسته بود. سلامم را به گرمي جواب داد و گفت: «آيا وقتش نرسيده که مسلمان شوي؟» گفتم: «فدايت شوم! آنقدر دليل و برهان ديدهام که براي مسلمانشدنم کافي است.» گفت: «نه! تو مسلمان نميشوي؛ اما پسرت دين و آيين ما را ميپذيرد.» پسرم هم مثل من تاجر بود. بيشتر وقتهايش را در بيتالمقدس ميگذراند. يک روز از من پرسيده بود: «چرا قبيلهي ما هنوز نتوانستهاند خودشان را راضي کنند که پيغمبر آخرالزمان از شام برانگيخته نشده؟» آن روز جوابي به او ندادم. گذاشتم با تفکرات خودش تنها باشد.
«اي يوسف! بعضيها خيال ميکنند، محبت ما براي امثال شما فايدهاي ندارد. به خدا اينطور نيست؛ هر کس به ما محبت کند، پاداش خوبياش را خواهد گرفت. مسلمان يا غيرمسلمان بودنش اصلاً مهم نيست. حالا به قصر متوکل برو و نگران نباش.»
به قصر رفتم. دوست داشتم آشوب درونيام را پنهان کنم؛ ولي پاهايم ميلرزيد. به در ورودي رسيدم. قبل از اين که حاجب متوجه من شود، نفسي عميق کشيدم و بعد نزديک او رفتم. من يوسف بن يعقوبم و به امر خليفه از فلسطين ميآيم. حاجب رفت و بعد از مدتي برگشت. روي دستش لباسهايي حاشيهدوزي شده بود، از همانها که بزرگان شهر بر تن داشتند. آنها را در مقابلم گرفت و گفت: «خليفه ميفرمايد به گرمابه برويد، گرد و غبار سفر از تن بشوييد و استراحت کنيد. شام امشب را در کنارتان خواهم بود.»
١٢ خرداد، ١ رجب، ولادت امام محمدتقي(ع)
گفتند: «در ميان امامان کسي نبوده که رنگ چهرهاش گندمگون باشد، بهجز پسر سبيک و مردم شايعه کردهاند که...»
گفت: «محمد، پسر من است. ابنالرضا، که در اسلام فرزندي بابرکتتر از او متولد نشده.»
گفتند: «جدمان رسول خدا، قيافهشناسي را معتبر دانسته و ما ميخواهيم آنها بين ما و شما قضاوت کنند.»
گفت: «حالا که اصرار ميکنيد، کسي را به سويشان بفرستيد؛ ولي نگوييد براي چه کاري از آنها دعوت کردهايد. آنها را در باغي بنشانيد و همهي عموها، برادرها و خواهرها را هم دعوت کنيد.»
لباس گشادي از جنس پشم پوشيد و کلاهي روي سرش گذاشت. بيلش را برداشت، به باغ رفت و کمي دورتر از مهمانها مشغول کار شد. شاخهها را هرس ميکرد و خاک بعضي از درختها را زير و رو ميکرد.
مهمانها، غذا خورده و به گپ و گفت نشسته بودند که يکي از ميزبانها، کودک خردسال را روبهرويشان نشاند و پرسيد: «اين پسر، فرزند کدام يک از ماست؟»
مهمانها که هر دو قيافهشناس بودند، چشم چرخاندند؛ به يکي گفتند تو عموي پدر اويي، ديگري را برادر پدرش دانستند، به سومي گفتند تو هم عموزادهي اين کودک بايد باشي، آن دو خانم هم که زير درخت سيب نشستهاند، بيشک عمههاي او هستند. همينطور که اطراف را زير نظر داشتند، چشمشان به باغبان افتاد.
يکيشان گفت: «پدرش بايد آن مردي باشد که بيل بر دوش دارد؛ چون ساق پاي هر دو يک شکل است.» بيل را بر زمين گذاشت و نزد مهمانها آمد. قيافهشناسها گفتند: «اين مرد پدر کودک است.»
١٥ خرداد، ١٣ رجب، ولادت امام علي(ع)
خدا کجاست؟ در آسمان است يا در زمين؟ اين سؤالها را عالمي يهودي از ابوبکر پرسيد. گفت: «من شنيدهام جانشين پيامبران، عالم قومشان هستند و تو که ادعا ميکني خليفهاي، بايد به سؤالهاي من جواب بدهي.»
- او در آسمانها و بر عرش است.
يهودي، وقتي اين حرف را از خليفه شنيد، خندهاش گرفت. يعني تو ميگويي خدا در جايي هست و در جايي نيست؟ چون اگر او در آسمانها باشد، معنايش اين ميشود که در زمين نيست. اصلاً بگو ببينم، خودتان را مسخره کردهايد يا مردم را؟ پيامبرتان هم همينقدر دانا بوده؟ ابوبکر گفت: «حرفي ميزني که برازندهي زنديقهاست. دور شو، وگرنه خودم ميکشمت.» مرد نيشخند زد و از آنجا دور شد. در راه عليبنابيطالب به او رسيد و با او همکلام شد: «شنيدهام نزد خليفه بودهاي و او نتوانسته جواب سؤالت را بگويد. خداوند جا و مکان را آفريده؛ اما براي او جا و مکاني نيست و بالاتر از اين است که مکاني او را دربر بگيرد، بلکه او در هر مکاني هست؛ نه به اينصورت که با آن مکان تماس و نزديکي داشته باشد، علم او هر آنچه را که در آن مکان است فرا گرفته است و چيزي وجود ندارد که از حيطهي تدبير او بيرون باشد. براي تأييد صحت آنچه گفتم، از کتاب خود شما دليل ميآورم. اگر درست بود؛ ايمان ميآوري؟» يهودي گفت: «آري.»
آيا در بعضي از کتابهاي دينتان نخواندهاي که روزي موسي بن عمران نشسته بود. فرشتهاي از جانب مشرق به طرف او آمد، موسي پرسيد: «از کجا آمدي؟» گفت: «از جانب خداي عزوجل.» فرشتهاي از سمت مغرب پيش او آمد، موسي به او گفت: «از کجا آمدي؟» فرشته جواب داد: «از نزد خداوند عزوجل.» چند لحظهي بعد، فرشتهي ديگري نزد او آمد و گفت: «از آسمان هفتم، از نزد خداوند عزوجل آمدهام.» بعد فرشتهي ديگري نزد او آمد و گفت: «از زمين هفتم، از جانب خداي عزوجل آمدهام.» موسي- عليهالسلام- گفت: «منزه است آن خدايي که جايي از او خالي نيست و به هيچ جا نزديکتر از جاي ديگر نيست.»
يهودي گفت: «گواهي ميدهم که اين سخن حق است و باز گواهي ميدهم که تو سزاوارتري به جانشيني پيغمبرت، از کسي که به زور آنرا تصاحب کرده است.»
٢٧ خرداد، ٣٥ رجب، شهادت امام کاظم(ع)
سندي بن شاهک به مأموران حکومتي گفته بود: «پيکر پاک امام هفتم را روي پل «رصافه» بگذارند و در ميان مردم جار بزنند که خوب نگاهش کنيد. خودش است؛ امام و پيشواي رافضيان. او را بشناسيد تا شبههاي بر جاي نماند. چه کسي ميگويد که موسي بن جعفر از دنيا نرفته و مانند مسيح به آسمان برده شده است؟ نگاهش کنيد. صورتش را باز گذاشتهايم تا خوب ببينيد و بدانيد که او با مرگ طبيعي از دنيا رفته است.»
تحمل مظلوميت امام کاظم- عليهالسلام- قبل از شهادت و رفتار تحقيرآميز مأموران حکومتي روي پل، براي شيعيان واقعي سخت بود؛ چرا که معتقدان به عروج امام کاظم- عليهالسلام- به نام واقفيه بودند که ميخواستند با اين روش به مردم بگويند امام از دنيا نرفته و جانشيني هم ندارد. تا با اين شگرد، اموال امام را که به امانت در نزدشان بود، تصاحب کنند. مأموران هارون هم، اين اتفاق را به نفع خود ميدانستند و آن را براي رد اعتقادات شيعه به رخ مردم ميکشيدند.
سليمان بن ابيجعفر، عموي خليفه که قصرش را در کنار دجله ساخته بودند، از ماجرا آگاه شد و به فرزندانش گفت: «تا بغداد دچار آشفتگي و شورش نشده، برويد و پيکر موسي بن جعفر را از دست مأموران بگيريد؛ حتي اگر مجبور شويد لباس حکومت را بر تنشان پارهپاره کنيد، بعد به مردم بگوييد هرکس ميخواهد بر پيکر پاک امام کاظم- عليهالسلام- نماز بخواند حاضر شود.»
شيخ باقر قرشي، بر اين عقيده است که سليمان از ترس قيام مردمي يا شورش سپاهيان دست به اين کار زد؛ چرا که شيعيان در آن زمان در اقليت نبودند و حتي در مقامهاي دولتي نيز نفوذ کرده بودند؛ از اين رو، سليمان با احترام به پيکر پاک امام کاظم- عليهالسلام- حکومت هارون را از گزند آشوب و انقلاب نجات داد.
٢٩ خرداد، ٢٧ رجب، مبعث پيامبراکرم(ص)
ميخوانم به نام پروردگارم که انسان را از خون بسته آفريد. ميخوانم به نام آفرينندهي آب و آسمان. ميخوانم رد قدمهاي تو را بر نور. رد نگاهت را بر غار حرا. چشم باز ميکنم به دنيايي که بههمريختهتر از زمان جاهليت است. انگار بار شتران تجارتي شام و يمن را در سراسر دنيا باز کردهاند و هرکس کالاي خودش را تبليغ ميکند. تو اما بلندتر از همه، روي جهاز شتران ايستادهاي، دست عموزاده و برادرت علي- عليهالسلام- را بالا بردهاي و ارمغان پيامبريات را به من که هزار سال از تو دور شدهام، پيشکش ميکني.