معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢١ - و اما بعد - هاشمی سید سعید
و اما بعد
هاشمی سید سعید
? دعوا بر سر مرد عوضي
گاهي ما آدمها، تصميمهايي ميگيريم که بعداً خودمان از آنها خجالت ميکشيم. زماني «داوود ميرباقري» فيلمي ساخت به نام «آدمبرفي». چه قشقرقي به پا شد به خاطر اين فيلم. يک گروه ميگفتند، چرا «اکبر عبدي» نقش زن را بازي کرده. يک عده ميگفتند، چرا «پرويز پرستويي» در اين فيلم آوازهاي لسآنجلسي ميخواند. يک عده ميگفتند...
خلاصه اعتراضات زيادي به پا شد. کفنپوشها راه افتادند. پردههاي سينماها آتش زده شدند. مصاحبههاي «وا اسلاما» در مجلههاي مذهبي ترتيب داده شد. احتمالاً، تعداد زيادي از مردم عادي هم وحشت کردند که خدايا! مگر در اين فيلم چه بوده که پايههاي دين را لرزانده و اين گونه دلها را به آتش کشانده؟
اما چند سال که گذشت، مشخص شد همهي اينها هياهو براي هيچ بوده. آدمبرفي، چند بار از شبکهي جامجم نمايش داده شد و نسخههاي آن در ويدئوکلوپها که زيرنظر ارشاد- يعني دولت- فعاليت ميکنند به فروش رسيد. همان اکبر عبدي که در اين فيلم نقش يک زن را بازي کرد و کلي فحش خورد، در سيامين جشنوارهي فيلم فجر به خاطر بازي در نقش يک زن، سيمرغ بلورين دريافت کرد. آوازهاي لسآنجلسيِ پرويز پرستويي در لابهلاي مداحيهاي لسآنجلسي مداحانِ پولپرست ما گم شد و...
يک دورهي ديگر، همين بلا بر سر فيلم «مرد عوضي» آمد. «هفتهينامه شلمچه» با تيتر درشت نوشت: «مرد عوضي حاصل سينماي عوضي.»
البته چند سال بعد، سردبير هفتهنامهي شلمچه خودش وارد همين سينماي عوضي شد و سهگانهي اخراجيها را ساخت و نيز آن فيلمي که حاصل سينماي عوضي بود و کلي سر و صدا کرده بود، بارها از صدا و سيماي جمهوري اسلامي پخش شد.
راستي چرا هيچ مديريتي نيست تا جلوي اين تصميمات فردي و خلقالساعه را بگيرد که بعداً شرمندگي پيش نيايد؟ اگر اين فيلمها بد بودند، چرا بعدها از صدا و سيما پخش شدند؛ و اگر خوب بودند، چرا در زمان خودشان با آنها مقابله شد؟ چرا ما هيچ برنامهاي براي سينما و کلاً فرهنگ امروز و فردايمان نداريم؟ چه خوب است که جلوي اين داد و فريادهاي خلقالساعه را که بيشتر رنگ و بوي سياسي دارد تا فرهنگي و بيشتر براي زمين زدن يک نفر و بالا بردن شخص ديگري است، بگيريم. اگر ايرادي در جايي ميبينيم به دادگاه مراجعه کنيم. مبادا موضوعي را که امروز بد ميدانيم، فردا ارزش شود؟
? جدايي نادرِ هنر از سيمين دولت
اين روزها در هر محيط فرهنگي که مينشيني، صحبت از جوايز متعدد فيلم تحسينبرانگيز «جدايي نادر از سيمين» است. مخصوصاً جوايز گلدن کلوب و اسکار. اسکار جايزهي بزرگي است. آنقدر بزرگ که مطمئناً سينماي جهان تا سالهاي سال سينماي ايران را مدنظر خواهد داشت. آنقدر بزرگ که مطمئناً باعث ميشود، سليقهها بالاتر برود. هم سليقهي سينمايي مردم و هم سليقهي سينماگران. مطمئناً با دريافت همين جايزه، سطح توقعات آنقدر بالا ميرود که در آينده شاهد ساخت فيلمهاي خوشساختتر و هنرمندانهتر باشيم؛ اما چرا صدا و سيماي ما از «اصغر فرهادي» تقدير نکرد؟ چرا دولت در قدرداني از او حرفي نزد؟ مگر کار اصغر فرهادي از فوتباليستهاي ما کمتر است که به اندازهي موهاي سرشان پول ميگيرند، بعد هم ميروند خارج از کشور و ميبازند و ميآيند؟ چرا براي بعضي از وزنهبردارانمان که هر چند وقت يکبار، خبر دوپينگشان در جا خشکمان ميکند- البته ديگر خشکمان نميکند- و آبرويمان را در دنيا ميبرد، اينقدر مايه ميگذاريم؛ اما براي اين فيلم ماندگارِ ارزشمندِ جهاني، اينقدر بيمايگي ميکنيم؟ چرا وقتي کُشتيگيرانمان به دليل روبهرو نشدن با حريف اسراييلي روي تشک نميروند و همين باعث ميشود که از دور مسابقه خارج شوند و شکست را بپذيرند، نقل و نبات پخش ميکنيم و فرياد جانميجان سر ميدهيم و به کشتيگيرانِ کُشتينگرفته، خانه، ماشين، مدال و آبرو ميدهيم؛ اما براي فيلم جدايي نادر... که باعث شد حريف اسراييلياش به واقع شکست جهاني بخورد و نه تنها در دنيا مطرح نشود، بلکه در خود تشکيلات اسراييل هم سرخورده شود و نتواند در سينماهايش آبرويي کسب کند، هيچ حداقلي از شادي و تقدير در نظر نگيريم؟
حرف هم که ميزنيم، ميگويند فيلمهاي ايراني که در خارج از کشور بازتاب پيدا ميکنند، به دليل اين است که تيرگيهاي ايران را نشان ميدهند. اگر اينطور باشد، سهگانهي اخراجيها که بيشتر از همه تيرگيهاي ايران را نشان داده است؛ چرا اين فيلم اسکار نگرفت؟ مگر چند تا آدم مُنگُلِ، دک و ديوانه، معتاد و بيکار که به جبهههاي حق عليه باطل رفتهاند و خُلبازي درميآورند تا يادآور رشادتها و شهادتهاي دلاورمردان ما باشند، يک جور تيرهروزي و بدبختي نيست؟
با همهي اين حرفها، من فکر ميکنم اصغر فرهادي به هيچ يک از تقديرهاي دولتي نياز ندارد. همين که يک شهروند معمولي، پشت پيکانش نوشته بود: «اي اصغر فرهادي... چه حالي به ايران دادي...» خودش بزرگترين تقدير است.