معارف اسلامی
(١)
ساقیا/حرم راز - هاشمی سید سعید
١ ص
(٢)
سخن اهل دل - پورشریف حسین
٢ ص
(٣)
اول دفتر/بده بستانهای عقیدتی - باباجانی علی
٣ ص
(٤)
نیایش - پورنجاتی مصطفی
٤ ص
(٥)
نامهای نیکو - مهریار محمد
٥ ص
(٦)
جانِ جان - مهریار محمد
٦ ص
(٧)
جوانان و عرفانهای نوظهور - مغیثی فاطمه
٧ ص
(٨)
آدمهای این جوری /فخرفروشی - باباجانی علی
٨ ص
(٩)
در اعماق -
٩ ص
(١٠)
راه و رسم دعوت - رضوی سید علی اکبر
١٠ ص
(١١)
بفرمایید ساندویچ - هاشمی سید ناصر
١١ ص
(١٢)
عرفان حلقه - قاسمی محمودرضا
١٢ ص
(١٣)
این صفحه مال امامحسین(ع) است -
١٣ ص
(١٤)
یاد ایّام - صحفی سید عباس
١٤ ص
(١٥)
گام به گام با بورس -
١٥ ص
(١٦)
سحر حلال /به خدایت قسم پدیده تویی -
١٦ ص
(١٧)
معرفی مؤسسهی «بهداشت معنوی» -
١٧ ص
(١٨)
والْش و جنبش اندیشهی نو - حسن زاده رسول
١٨ ص
(١٩)
در محضر تاریخ /ابولهب - هاشمی سید ناصر
١٩ ص
(٢٠)
جوانان امروز - خسروی علی
٢٠ ص
(٢١)
گپوگفت جوانی - رضوی سید علی اکبر
٢١ ص
(٢٢)
اتوبوس/قسمت یکم - شکرانی مریم
٢٢ ص
(٢٣)
مثبت/چند کلمه با شما - فریبرز سهیلا
٢٣ ص
(٢٤)
بحر طویل - فریبرز سهیلا
٢٤ ص
(٢٥)
دِبیفورد و نیمهی تاریک وجود - شفوی مرتضی
٢٥ ص
(٢٦)
دیگران/کتابت را جا بگذار! - امیری زینب
٢٦ ص
(٢٧)
خوردنی و سلامت - زمانی هاجر
٢٧ ص
(٢٨)
اوشو، در برابر خانواده - عشقی داریوش
٢٨ ص
(٢٩)
بررسی و تحلیل فیلم 2012 - قهرمانی علی
٢٩ ص
(٣٠)
روزنوشت - هدایتی ابوذر
٣٠ ص
(٣١)
خانهی امن/مسجد دِجینه - شهبازی عصمت
٣١ ص

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - سخن اهل دل - پورشریف حسین

سخن اهل دل
پورشریف حسین

تو از من، جوان‌مردتری!

ابن‌عباس گفت: رسول‌خدا(ص)، در «بطن نخله» با «بنی اَنمار» جنگ کرد و ایشان را به هزیمت کرد و مال ایشان را به غنیمت برداشت و دشمنان، همه بگریختند و پراکنده گشتند.

رسول خدا و یاران، آن‌جا ساکن شدند و بیارمیدند و سلاح‌ها بنهادند. پس رسول‌خدا(ص) تنها برخاست و حاجتی را که در پیش داشت، به گوشه‌ای باز شد و زیر درختی فرو آمد. جماعتی مشرکان، به کوه، شده بودند و کوه را به پناه خود کرده. در میان ایشان یکی بود به نام عوف بن حارث که از دور، نظاره کرد و رسول‌خدا(ص) را تنها دید در زیر آن درخت. شمشیر برگرفت و آمد به قصد رسول‌خدا(ص).

رسول(ص) از آمدن عوف، آگاهی نداشت، تا ناگاه او را بر سر خود دید، ایستاده و شمشیر کشیده گفت: «یا محمّد! آن کیست که این ساعت، تو را فریاد رسد و مرا از تو بازدارد؟» رسول‌خدا(ص) گفت: «خداست که مرا فریاد رسد و تو را از من بازدارد.» آن‌گه روی سوی آسمان کرد و گفت: «بار خدایا! کفایت کن این کار را و عوف را از من بازدار!»

پس عوف، آهنگ آن کرد که ضربتی زند، ناگاه میان دو کتف او زخمی رسید که به روی درافتاد و شمشیر از دست وی بیفتاد. رسول‌خدا(ص) برخاست، شمشیر برگرفت و گفت: «ای عوف! آن کیست که این ساعت، تو را از من نگه دارد و مرا از تو بازدارد؟» عوف گفت: «هیچ‌کس نیست، مگر که تو خود نکنی!»

رسول‌خدا(ص) گفت: «گواهی می‌دهی که خدا یکی است و من بنده‌ام و رسول او، تا این شمشیر، به تو باز دهم؟» گفت: «این یکی نمی‌توانم، لکن گواه باش که بعد از این، هرگز با تو جنگ نکنم و هیچ دشمنی را بر تو یاری ندهم».

رسول‌خدا(ص) شمشیر به وی باز داد. عوف گفت: «ای محمّد! والله که تو از من بهتر و جوان‌مردتری». رسول‌خدا(ص) گفت: «آری، من بدان سزاوارترم که کنم».

پس عوف، به اصحاب خویش بازگشت و ایشان او را ملامت کردند، که: «چون دست یافتی، چرا این کار، تمام نکردی؟» وی قصه‌ی خویش بگفت و همه خاموش شدند و رسول‌خدا(ص) پیش یاران آمد و ایشان را از آن واقعه، خبر داد.

کشف‌الأسرار، رشیدالدین میبدی

رنج، از من بردار!

فاطمه(س)، به دست خویشتن دستاس، بسیار کشیدی. روزی دستش آبله کرده بود. علی را بنمود و از آن رنج بنالید. علی(ع) گفت: «پدرت را بگوی تا تو را خادمه‌ای خَرَد.»

فاطمه(س)، رسول(ص) را گفت: «یا رسول‌الله! مرا خادمه‌ای می‌باید تا کار من کند و رنج از من بردارد.»

پیامبر(ص) گفت: «یا فاطمه! من تو را چیزی آموزم که از همه‌ی خدمت‌کاران، بهتر است و از هفت آسمان و زمین، عزیزتر بُوَد.» گفت: «چون بِخُسبی، سه‌بار بگوی: سبحان‌الله و الحمدلله و لااله‌الّاالله و الله اکبر».

نصیحةالملوک، ابوحامد محمّد غزالی﷼