معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - اول دفتر/بده بستانهای عقیدتی - باباجانی علی
اول دفتر/بده بستانهای عقیدتی
باباجانی علی
میگویند عصر، عصر ارتباطات است. انواع شبکههای رادیویی، تلویزیونهای ماهوارهای، فیلمها، پایگاههای اینترنتی و... پای انسان قرن بیست و یکم را به بیرون از مرزهای محدود جغرافیایی، فرهنگی، سیاسی و تجاری گذشته باز کرده است. در بین انواع داد و ستدهایی که در این آشفته بازار بینالمللی رخ میدهد، یکی هم بده و بستانهای عقیدتی است که بهویژه در چند دههی اخیر حجم وسیعی از تعاملات فرهنگی را در عرصهی جهانی به خود اختصاص داده است. تعاملاتی که جامعهی ما نیز از آن بینصیب نمانده است؛ و اگر نگاهی به اطرافمان بیندازیم، شاهد گسترش روزافزون انواع مکاتب و فرقههای دینی و عقیدتی خواهیم بود. پدیدهای که گذشته از تأیید یا رد عقیدتی آن، از دیدگاه جامعهشناسی بسیار حایز اهمیت و درخور بررسی است. بنابراین، پروندهی ویژهی این شمارهی ماهنامهی مهیار را به موضوع عرفانهای جدید اختصاص دادهایم تا بلکه بتوانیم جنبههای مختلف این پدیده را مورد بررسی قرار دهیم.
حمید عابدی
جاهای خالی زندگی
رفیقی دارم شفیق. همدل و همراه است. اهل مراقبه است. مواظب واردات و صادرات چشم، گوش، دهان و قلب خود است. ظاهر و باطنش یکی است. تابلو خط نفیسی در اتاقش دارد. جملهای نوشته شده که به قدر و قیمت درنمیآید. باید حلقهی گوش کرد و روی قلب حک نمود. «عبدالله باش و عندالله باش». عبدالله بودن خیلی هنر میخواهد. عبدالله بودن خیلی همت و استقامت میخواهد. به گفتن و حرف زدن نیست. باید مرد عمل بود. باید عزم را جزم کرد. یک صبح به اخلاص بگو آمدهام/ گر کام تو برنیامد آنگه گِلهکن. اگر خداخدا میگوییم و لبیک نمیشنویم؛ چون، به حقیقت نگفتهایم الله. کسی که عبدالله است، تاج بندگی بر سر دارد. تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن/ که خواجه خود صفت بندهپروری داند. اگر مرد عملی، اگر کمر همت بستی، بدان که بدون سرمایه و اندوخته، راه پیمودن، آب در هاون کوبیدن است.
سرمایهی راهرو، حضور و ادب است/ آنگاه یکی همت و دیگر طلب است/ ناچار بود راهرو از این چار اصول/ ورنه به مراد دل رسیدن عجب است.
باری، روزی به محضر آن دوست رسیدم. در فکر بود و نگاهش به دوردست. علت جویا شدم. به حرف آمد و گفت: در این سالها، کجای راه را اشتباه رفتهایم؟ یا شاید اشتباهی در کار نبود؛ اما برای امروزمان از قبل، چندان بذری نکاشتهایم و توشهای برنداشتهایم؟ چرا بعضی چیزها را آنقدر دور از دسترس کردهایم، یا برای رسیدن و دست یافتن به آن، آنقدر شرط و شروط گذاشتهایم که جای خالی آن در زندگیمان خودش را نشان داده. وقتی جوان ما تشنهی معرفت و حقیقت است، تشنهی عرفان اسلامی است، چرا درسهای ساده و روان گام به گام برایش تدارک نکردهایم؟ او به دنبال تجربهی معنوی است. وقتی خوراک مناسب و درخور فهم در اختیارش نگذاریم، راه را برای دیگران باز گذاشتهایم. آن وقت یک عده از جوانهای ما سر سفرهی رنگین آنها مینشینند و بیخبر از آنکه غذای مسموم و گوشت مردار برایشان تهیه کردهاند. به آن عده از جوانها نگوییم، به کجا چنین شتابان؟ به خودمان بیاییم و تا دیر نشده و فرصتها از دست نرفته، برای جاهای خالی زندگی فکری بکنیم. نگذاریم چشمهی زلال جوانی آلوده به گِل و لای شود.
سردبیر
مسلمانتر!
پیامبر گرامی اسلام یک دین آورد و آن را بهطور مساوی به همه عرضه کرد؛ اما بعد از گذشت هزار و چهارصد سال آنقدر به این دین مبین حاشیه زدهاند که مسلمانی ما درجهبندی شده است. نمیدانیم کی مسلمان است و کی نیست و در بین مسلمانان کی مسلمانتر است.
یک روز در نمایشگاه کتاب در گوشهای از یک فضای سبز نشسته بودم و خستگی در میکردم. صدای مؤذن در فضا بلند بود. روحانی مسنی آمد توی همان فضای سبز، روبهروی قبله ایستاد و آماده شد برای نماز. فوری چندتا آقا و خانم جوان پشتسرش صف کشیدند تا نماز ظهر و عصر را به او اقتدا کنند. روحانی مسن هنوز قامت نبسته بود که یک دختر جوان با مانتوی تنگ و چسبان، آرایش غلیظ، موهای رنگ کرده و بیرون ریخته و جین کوتاه نزدیک شد و از من پرسید: «آقا ببخشید! وضوخانهی زنانه کجاست؟»
من که بعید میدانستم این خانم اهل وضو و نماز باشد گفتم: «فاصلهی وضوخونه تا اینجا خیلی زیاده، اما اگه شیر آب میخواهید اوناها!»
و با انگشت شیر آب کنار فضای سبز را نشانش دادم.
خانم جوان لبخندی زد و گفت: «نه! اینجا که نمیشه وضو گرفت. میخوام بیام با اینا نماز جماعت بخونم.» و با دست آن جماعت کوچک را نشان داد.
یکی از جوانهایی که پشتسرِ روحانی ایستاده بود و گفتوگوی من و خانم جوان را میشنید، همانطور که رویش به قبله بود با صدایی که آن خانم جوان بشنود گفت: «تو برو سر و وضعتو درست کن. نماز خوندنت پیشکش.»
خانم جوان سرش را زیر انداخت و رفت. روحانی مسن برگشت و به آن مرد جوان گفت: «خدا پدر و مادرتو بیامرزه! این چه حرفی بود که بهش زدی؟ حالا این بندهی خدا از نماز هم زده میشه!»
تا آن جوان آمد حرفی بزند، صدای دختر جوان را شنیدیم که گفت: «نه حاجآقا! من نمازو به خاطر این آقا نمیخونم که حالا ازش زده بشم. من از بچگی نمازمو اول وقت میخونم. حرف این آقارو هم نشنیده میگیرم.»
***
من هنوز که هنوز است، نفهمیدم کدام یک از آنهایی که آنجا بودند مسلمانتر بودند.
سیدسعید هاشمی
روز من نبود
هوا سرد بود. نشستم پشت فرمان و استارت زدم. ماشین روشن نشد. کلی با ماشین کلنجار رفتم؛ اما بیفایده بود. از خیر ماشین گذشتم. فایده نداشت اعصابم را از اول صبحی خراب کنم. رفتم سراغ موتور. موتور را از حیاط بیرون آورده و هندل زدم. معمولاً موتور با اولین هندل روشن میشد؛ اما با اولین هندل که چه عرض کنم با بیستمین هندل هم روشن نشد. موتور هم به دادم نرسید. اول صبحی کمکم داشت حالم بد میشد. خسته و عرقریزان موتور را به حیاط بردم و تصمیم گرفتم با ماشین راهی بروم. لابد میخواهید بگویید که ماشین نبود و خیابانها شلوغ بود. نه، اتفاقاً ماشین بود و با نیمساعت تأخیر به سرکار رسیدم.
روز، روز من نبود. همهاش به این فکر میکردم که دو وسیله در خانه دارم و امروز یکیاش هم به درد نخورد. تا ظهر فکر این بدبیاری ذهنم را مشغول کرد. ساعت کاری که تمام شد با بیحوصلگی به طرف خانه راه افتادم. بدجور به وسیله عادت کرده بودم. در راه به این فکر میکردم که بد نیست گاهی بدون وسیله بیرون بروم تا معتاد وسیلهام نشوم. در کنار این میتوان به رفتارهای مردم در اتوبوس و خیابان بیشتر دقت کرد؛ اما باز کلافه بودم. به این فکر کردم که حالا چطور دو تا وسیله را ببرم تعمیرگاه. حتماً خرج روی دستم میگذارند. با هزار فکر و خیال و ناراحتی از بدبیاری، به نزدیکی خانه رسیدم. مسیر را باید پیاده میرفتم. همینطور که راه میرفتم، یکدفعه پایم فرو رفت توی جوی کنار خیابان. از بد حادثه کنار جو، پل فلزی بود. ساق پایم به لبهی پل خورد و حالم بد شد. خیس شدن کفش و شلوارم یک طرف، درد ساق پایم هم مشکل را دوچندان کرده بود. به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم و لنگلنگان به خانه رسید. خواستم جیغ بلندی بکشم و بگویم: «این چه مصیبتی است که از اول صبح مرا گرفتار کرده»، که این مصرع به یادم آمد: رسیده بود بلایی، ولی بهخیر گذشت.