معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤ - یاد ایّام - صحفی سید عباس
یاد ایّام
صحفی سید عباس
اول ماه ذیالحجه؛ سالگرد ازدواج امیرالمؤمنین و حضرت زهرا(ع)
شادی و هلهله در آسمان بیشتر از زمین است. جبرییل از سمت راست بدرقه میکند و زمامدار ناقهی عروس است و میکاییل از سمت چپ. هزاران فرشته بال خود را خاک فرش راه داماد و عروس کردهاند. چه خوش سعادتی دارند. آنان که درّ و یاقوت میآورند سبدسبد از بهشت و کِلکشان نُقْلباران بهشتی به راه میاندازند. کاروان که به مسجد میرسد، پیامبر دست فاطمه(س) را در دست علی(ع) مینهد و دعایشان میکند. بعد رو به علی(ع) میکند و آهسته در گوش او میگوید: «این دختر امانت است نزد تو.»
عین.ص (قلمفرسا)
هفتم ماه ذیالحجه؛ شهادت امام محمدباقر(ع)
آقا و مولایمان حضرت باقر(ع) در چنین روزی مصادف با دوشنبه در سال ١١٤هجریقمری، توسط هشامبنعبدالملک مسموم شدند. ایشان سه روز در حالت درد و پریشانی از اثر سم به سر میبردند تا به شهادت رسیدند. بدن پاک آن دریای بیکران علم و دانش در خاک بقیع، کنار مرقد امام حسنمجتبی(ع) و امام سجاد(ع) به خاک سپرده شد.
هادی صباحی (طلبه)
نهم ماه ذیالحجه؛ روز عرفه و شهادت حضرت مسلمبنعقیل(ره)، سفیر کربلا
مسلم فرزند عقیل بود و عقیل برادر امیرالمؤمنین(ع). همسر مسلم، رقیه بنت امیرالمؤمنین(ع) بود. پیامبر(ص) خبر از شهادتش در راه محبت امام حسین(ع)، داده بودند.
او که از جانب امام حسین(ع) منصب سفارت داشت، برای سنجش میزان صداقت مردم کوفه- که نامههایشان برای دعوت از امام حسین(ع) به هجدههزار رسیده بود- عازم آن شهر شد. او دعوت خود و مأموریتش را برای مردم آشکار کرد. در کوتاه زمانی مسجد و بازار کوفه پُر از جمعیت شد. با اطلاع حکومت از این ماجرا و ترساندن مردم، آنها بار دیگر نفاق و سستی ایمانشان را نمایان کردند و از اطراف «سفیرالحسین(ع)» پراکنده شدند؛ به گونهای که بعد از نماز مغرب، دیگر احدی با او همراه نبود. ناگزیر از بیوفایی مردم در کوچههای کوفه روان بود تا به خانهی زنی رسید که بیرون از خانه انتظار آمدن فرزندش را میکشید. مسلم به آن زن سلام کرد و جرعهای آب طلب کرد. آن پیرزن که «طوعه» نام داشت، آب آورد و مسلم نوشید و لحظهای آنجا نشست. طوعه گفت: «ای بندهی خدا! برخیز به خانهات برو.»
مسلم سرش را به زیر انداخت و جوابی نداد. پیرزن دوباره پرسید و مسلم چیزی نگفت. بار سوم که پیرزن حرفش را تکرار کرد، مسلم آهسته گفت: «مرا در این شهر خانه، خویشی و دیاری نیست. غریبم و راه به جایی نمیبرم. آیا ممکن است به من احسان کنی و مرا در خانهی خود پناه دهی؟» طوعه پرسید: «قضیهات چیست ای مرد؟» مسلم گفت: «من مسلمبنعقیلم که کوفیان فریبم دادند و دست از یاریام برداشتند.» طوعه مسلم را به خانه آورد و شب عرفه او میهمان خانهی طوعه بود. فردای آن روز که روز عرفه بود، لشکر پسر زیاد که توسط پسر طوعه از ماجرا خبردار شده بودند، خانهی طوعه را محاصره کردند و با مسلم درگیر شدند. مسلم چنان شجاعانه نبرد میکرد که جنگجویان حکومتی از مقابلهی با او عاجز بودند. سرانجام، بعد از ساعتها مبارزه با خدعه او را دستگیر کردند و به دارالاماره بردند. عاقبت بر بام قصر، سر شریفش را با لب تشنه از بدن مبارکش جدا کردند و جسم پاکش را به پایین پرتاب کردند.
پیامبر(ص)، در منزلت حضرت مسلمبنعقیل چنین فرمودند: «از چشمان اهل ایمان اشکها برای او جاری است و ملایکهی مقرب درگاه پروردگار بر او درود میفرستند.» سپس پیامبر خود نیز گریست.
سیدمحسن یثربی (طلبه و محقق)
دهم ماه ذیالحجه؛ عید قربان
و این تجلی کامل بندگی که تو حتی در تصورت هم نمیگنجد، آنگونه رفتار کنی که خلیل خدا کرد. از عزیزترین کسانت در راه فرمان او بگذری و بدون هیچ چون و چرایی خنجر به دست گیری تا امر او را اطاعت کنی. از اسماعیلی چشم بپوشی که سالها در طلبش بودی و او را به مسلخ ببری تا ثابت کنی، امر به دستان خداست و آن هنگام که این نمایش عبودیت خود را نشان میدهی، ملایک به تو مباهات میکنند و از آزمایش بزرگ الهی بیرون میآیی، خطاب میآید: «و فدیناه بذبح عظیم».
تو در این عید بزرگ علاوه بر بزرگداشت ابراهیم، میآموزی، چه بسیار مواقعی که باید در مسیر بندگی، دلمشغولیهایت را به مسلخ ببری تا همان خطابی به تو شود که برای ابراهیم شد: «و سلام علی ابراهیم».
محمد مهریار (محقق و پژوهشگر)
سیزدهم ماه ذیالحجه؛ معجزهی شقالقمر
مردم قریش به پیامبر گفتند ما معجزه میخواهیم. رسولخدا با انگشت دست اشاره کرد به ماه و به قدرت خداوند ماه دو نیم شد و دوباره به هم پیوست. ابوجهل گستاخانه گفت: «این سحر است! بفرستید از شهرهای دیگر هم بپرسند که آیا آنها هم دیدند که ماه دو نیم شد.» چون از اهل شهرهای دیگر پرسیدند، آنها نیز خبر دادند که نیمی از ماه پشت خانهی کعبه و نیمی بر کوه ابوقبیس افتاد.
علی توحیدی (دانشآموز)
پانزدهم ماه ذیالحجه؛ ولادت امام هادی(ع)
یادمان باشد برای تولد امام عشق، هادی امت، تولدی فقط در حد خودمان که دوستدار اوییم- نه در شأن او که شدنی نیست- برپا کنیم. امام هادی(ع) امام دهم ما شیعیان در چنین روزی به سال ٢١٢هجریقمری، در قریهی صریا نزدیکی شهر مدینه متولد شدند.
عین.ص (قلمفرسا)
هجدهم ماه ذیالحجه؛ بزرگترین عید شیعیان؛ غدیر
من میهمانم، اما غریب. ما چند نفریم که همسفر همیم، اما همگیمان تنها. آن آدمهای عجیب و غریب، میزبان ما هستند، اما ناخواسته و خشمگین. شب، از نیمه گذشته و به سرم افتاده که این خیابان عریض و طویل را قدمزنان، تا آخر آن که میدان بزرگ و بدقوارهای است، راه بروم.
به آسمان که نگاه میکنم، بُهتم میگیرد؛ کاسهی چشمهایش لبریز ابرهای تو در توست، اما نمیبارد. در چشمها، این چشمهای من، هیچ ابر متراکمی نیست، اما بارش گرم و غریبانهیشان شروع شده...
اسم اینجا «مکّه» است. من تازه از طواف خانهی دوست برگشتهام. امشب شب عید بزرگیست، اما آدمها، مغازهها، درها و دیوارها، چه خشک و جاهلی به من نگاه میکنند. نه پرچمی، نه ریسهای، نه شیرینی و شربت و شادباشی...
راستی، غدیر مثل خود مولا چهقدر غریب است در شهر خدا و من چهقدر آرزوی «ایران» به دلم افتاده. آرزوی جشنهای بزرگ عید امامت و شور و شوق مردان، زنان و کودکانی که به شادباش هم میروند و میگویند: «الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علیبنابیطالب(ع)...»
مکه، خیابان کُدّی، ذیحجهی سال ١٣٧٩
مجید ملامحمدی (نویسنده و شاعر)
بیست و چهارم ماه ذیالحجه؛ روز مباهله و روز خاتمبخشی
پیامبر اسلام(ص) طی نامهای ساکنان مسیحی نجران را به دین اسلام دعوت کردند. مسیحیان دعوت را قبول نکردند. بعد از این ماجرا پیامبر آنها را به مباهله فرا خواندند. واقعهی مباهله به این صورت بود که بنا شد مسلمانان و مسیحیان یکدیگر را نفرین کنند تا هر کدام که بر حقاند نفرینشان بگیرد و آنان که بر حق نیستند دچار نفرین دیگری شوند. به نقل از مورخین و محدثین شیعه و سنی آمده است: وقتی پیامبر(ص)، علی، فاطمه و حسنین(ع) را با خود به میعادگاه برد، مسیحیان با دیدن آنان همراه پیامبر، پیش خود گفتند او به قدری مطمئن است که عزیزترین کسانش را به همراه آورده است. یکی از مسیحیان که آگاهتر بود آهسته به اسقف مسیحیان گفت: «آسمان را ببین که چگونه تیره و تار شده است. مطمئن باش اگر با پیامبر مسلمانان مباهله کنی شکست خواهی خورد؛ زیرا آنان بر حقاند.» مسیحیان با دیدن این صحنه به وحشت افتادند و از مباهله خودداری کردند. پیامبر به آنان گفت: «پس مسلمان شوید.» آنها زیر بار نرفتند؛ اما راضی به پرداخت جزیه به مسلمانان شدند.
سیدمهدی قزوینی (طلبه و محقق)
روزی گدایی به مسجد پیامبر آمد و از مردم تقاضای کمک کرد؛ اما هر چه درخواست کرد کسی او را کمک نکرد. او وقتی از مردم ناامید شد، رو به سوی آسمان کرد و گفت: «خدایا! من به مسجد پیامبرت آمدم و از مردم تقاضای کمک کردم؛ اما کسی مرا اجابت نکرد.» امیر مؤمنان(ع) با دست خود به او اشاره کرد. او نیز به طرف ایشان رفته و انگشتر امیرمؤمنان(ع) را گرفت و از مسجد خارج شد. در همین زمان بود که آیهی ولایت بر رسولخدا(ص) نازل شد. پیامبر برای پیدا کردن مصداق این آیه با جمعی از یارانش راهی مسجد شدند. آنان گدایی را دیدند که از مسجد خارج میشود.
پیامبر از او سؤال کردند: «آیا کسی چیزی به تو داد؟» عرض کرد: «آری!» حضرت پرسیدند: «چه داد؟» مرد گدا انگشتر را نشان داد و گفت: «این!» پیامبر پرسیدند: «چه کسی این را به تو داد؟» مرد پاسخ داد: «آن آقایی که در حال نماز است.» و اشاره کرد به امیرالمؤمنین(ع). پیامبر پرسیدند: «در چه حالی بود؟» مرد پاسخ داد: «در حال رکوع.»
پیامبر(ص) که میدید نشانههای آیه به خوبی بر امیرالمؤمنین(ع) مطابقت دارد، بیدرنگ تکبیر گفته و اهل مسجد با آن حضرت تکبیر گفتند.
سیدمحمدمهدی موسوی (پژوهشگر)﷼