پگاه حوزه
(١)
گام سوم -
١ ص
(٢)
رهبر انقلاب در پاسخ به نامه جمعى از فضلاى حوزه علميه -
٢ ص
(٣)
حوزه و تعيين مبانى حكومت اسلامى -
٣ ص
(٤)
فراورى فكر و بازسازى بنيانها و ساختارهاى معرفتى -
٤ ص
(٥)
نوانديشى دينى و بازگشتبه دوره نوزائى -
٥ ص
(٦)
فلسفه شدن، مبناى هماهنگ سازى فرهنگ و عمل اجتماعى -
٦ ص
(٧)
حوزه و دانشگاه و اقتضائات همگرائى -
٧ ص
(٨)
نسل سوم حوزه و دانشگاه تجربهجامعهسازى جديد -
٨ ص
(٩)
حوزه ودانشگاه، همزيستى متفكرانه و كاركردگرائى معرفتى -
٩ ص
(١٠)
نقد مفروضات و متدلوژى تفكر در حوزه و دانشگاه -
١٠ ص
(١١)
نگرشى بر چارچوب نظرى وآسيبهاى دانشگاه از منظر توليد دانش -
١١ ص
(١٢)
معرفت شناسى اسلامى در تطبيق با نظامهاى معرفتى ديگر -
١٢ ص
(١٣)
تحليل ميراث در گفتمان اسلامى معاصر - کرمى محمدتقى
١٣ ص
(١٤)
ارزيابى دانش اصول، از گذشته تاكنون -
١٤ ص
(١٥)
جامعهشناسى معرفت، بسترها و گرايشها - قائدان اصغر
١٥ ص
(١٦)
رويكردهاى غيرپوزيتيويستى در بازنگرى سرچشمهها مفاهيم و نظريهها -
١٦ ص
(١٧)
رهيافتهايى در روششناختى پديدههاى فكرى - شکوهى ابوالفضل
١٧ ص
(١٨)
نظريهپردازى در ساحت عقلانيت نظرى و عملى -
١٨ ص
(١٩)
انديشهى تقريب در چالش بارويكردهاى سلفى و پلوراليستى -
١٩ ص
(٢٠)
گفتوگوى اديان، زمينههاى تاريخى و گفتمانهاى موجود -
٢٠ ص
(٢١)
بحرانها و تنگناهاى انديشه اسلامى معاصر
٢١ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - حوزه ودانشگاه، همزيستى متفكرانه و كاركردگرائى معرفتى

حوزه ودانشگاه، همزيستى متفكرانه و كاركردگرائى معرفتى


در گفت‌وگو با دكتر عباسى

و دانايى (Knowledge) بيش از هر چيز ديگر در تبيين اين وحدت به عنوان يك استراتژى فرهنگى نظام جمهورى اسلامى ايران جلب توجه مى‌كند. به اين مفهوم كه نوع سازوكار دانشگاه و ساختار اين نهاد مبتنى بر گزاره‌ى اول و علم‌گرايى محض است و از اين جهت نيل به تكنيك، يا تاكتيك دارد. اما ساختار حوزه - به‌ويژه ساختار سنتى آن كه در نقطه‌ى مقابل ساختار مدرن دانشگاهى قرار داشته است - مبتنى بر گزاره‌ى دوم و معرفت و دانايى است كه اگر مطلبى فهم نگردد و در اخلاق و كردار طلبه، يا دانش‌پژوه اين نهاد عينيت نيابد، گويى كه حاصل نشده است، از اين جهت‌ساختار نهاد حوزه همواره نيل به استراتژى دارد. از اين رو ظاهر افتراق و تفاوت بحث ناظر بر تفكيك و جدايى است و چنانچه اصل بر وحدت اين دو گزاره‌ى متفاوت و متقابل قرار گيرد، على‌القاعده مى‌بايست‌يكى را بر ديگرى تعميم داد تا وحدتى به‌دست آيد; ليكن شناخت مسئوليت و رسالت هركدام از اين دو نهاد، شناختى واقعى‌تر و فراتر از ظاهر متناقض را پديد مى‌آورد، مبنى بر اين‌كه: جمله‌ى معروف حضرت امام (ره) كه فرمودند «تزكيه مقدم بر تعليم و تربيت است‌» ، دكترين استراتژى وحدت حوزه و دانشگاه است و عامل تزكيه همان عامل يافتن گمشده‌هاى آحاد انسان‌هاى پژوهنده و طالب علم است كه آنان را به دانايى (Knowledge) رهنمون خواهد كرد. تامل در مكانيزم‌هاى محتوايى حوزه و دانشگاه از منظر آسيب‌شناسى روش‌هاى حاكم بر ساختار آموزشى و تربيتى اين دو نهاد پلى به سوى آينده برقرار مى‌سازد تا اين دو نهاد اصيل و عظيم علمى و فرهنگى كشور در سايه‌ى علم و حكمت‌به يك همزيستى متفكرانه و كاركردگرايى معرفتى دست‌يابند و اين به معناى خروج از بن‌بست وحدت بين حوزه و دانشگاه است. آنچه در پى مى‌آيد گفت‌وگوى پگاه با دكتر «عباسى‌» از اساتيد دانشگاه است كه اين بحث را از زواياى مختلف بازشناسى و موشكافى كرده است:
با تشكر و سپاس از جناب‌عالى به خاطر وقتى كه در اختيار هفته‌نامه‌ى پگاه قرار داديد، امروزه در بحث از وحدت حوزه و دانشگاه، ما با يك مقوله‌ى فرهنگى مواجه هستيم. زاويه‌ى نگاه به اين مقوله در استراتژى فرهنگى كشور ما چگونه است؟
استراتژى فرهنگى، يكى از استراتژى‌هاى چهارگانه‌ى هر كشورى است كه به موازات استراتژى‌هاى سياسى، اقتصادى و نظامى، تشكيل‌دهنده‌ى استراتژى امنيت ملى يك ملت است. بنابراين لزوما امنيت هر ملت و هر جامعه‌اى وابسته به چهار ستون قدرت فرهنگى، قدرت سياسى، قدرت اقتصادى و قدرت نظامى آنها مى‌باشد. لذا با ورود به مبحث استراتژى فرهنگى، با چهار لايه‌ى فرهنگى برخورد مى‌كنيم كه عبارتند از:
١. لايه‌ى فرهنگ خواص و نخبگان (كه به آن فرهنگ اختصاصى نيز گفته مى‌شود) ;
٢. فرهنگ عمومى ;(General Culture)
٣. فرهنگ توده‌اى (فرهنگ عامه Public Culture يا فرهنگ انبوه ; (Culture Mass
٤. فرهنگ خصوصى . (Personality Culture)
فرهنگ نخبگان يا خواص، فرهنگ افراد محدود و مشخصى است كه به طور عمده در كاركرد عملى‌شان فهميده مى‌شود. مطالبى كه اين دسته توليد مى‌كنند بسيار محدود است، چون توليد فرهنگى اين گروه، كار پرزحمتى است كه ويژگى‌هاى پيچيده‌اى دارد. فرهنگ نخبگان محدوديت دارد و به‌سادگى نيز قابل تعميم نيست و از نظر جامعه‌ى آمارى نيز تعداد اين فرهيختگان در هر جامعه‌اى و در هر عصر و قرنى محدود است.
پس مى‌توان اين‌گونه نتيجه‌گيرى كرد كه فرهنگ فرهيختگان و نخبگان، اقليتى محدود از جامعه را تشكيل مى‌دهد كه نقطه‌ى مقابل آن فرهنگ عمومى است.
نخير، همان‌طور كه ذكر شد، ما به‌جز فرهنگ نخبگان، داراى سه لايه‌ى ديگر; يعنى فرهنگ عمومى، توده‌اى و خصوصى هستيم كه توضيح مى‌دهم.
لايه‌ى دوم; فرهنگ عمومى است كه كليت و شموليت (Universality) دارد و همه‌ى آحاد جامعه را دربر مى‌گيرد ; مانند چراغ قرمز كه براى همگان نشانه‌ى توقف است، يا وجوب اقامه‌ى نماز در سن تكليف كه با فرارسيدن آن، دسته‌اى از وظايف بر عهده‌ى فرد قرار مى‌گيرد. بنابراين فرهنگ عمومى براى همگان، يكسان صدق مى‌كند، و نياز به آن، حكم نياز به هوا براى زنده ماندن موجودات دارد.
اما فرهنگ توده‌اى; فرهنگ توده‌ها و فرهنگ عوام است كه در برابر فرهنگ خواص، يا نخبگان قرار مى‌گيرد. ذاتيات فرهنگ توده‌اى; عقلانيتى كه خواص به دنبال آن هستند نمى‌باشد. مشخصه‌ى فرهنگ خواص، عقلانيت است و مشخصه‌ى فرهنگ توده‌اى، احساسات و عواطف; فرهنگى كه قادر است ١٢٠ هزار تماشاگر را به يك استاديوم ورزشى بكشاند، يا بالاترين حمايت‌ها و تشويق‌ها را از يك هنرمند موسيقى پاپ، هنرپيشه و ورزشكار به‌وجود آورد، يا به‌يكباره فوتباليستى; مانند زين‌الدين زيدان، ٦٧ ميليون دلار قيمت‌بازى سه‌ساله‌اش در باشگاه رئال مادريد باشد (يعنى بالاتر از حقوق يك رييس جمهور، وزير، استاد دانشگاه و..).
آيا سخن حضرت‌عالى بدان معناست كه فرهنگ توده‌اى ضدعقلانيت است و نسبتى با اقليت نخبه‌ى مورد نظر ما ندارد؟
ببينيد منظور اين است كه در فرهنگ توده‌اى، احساسات حرف اول را مى‌زند و عقلانيت‌برد كمترى داشته و اكثريت توده‌ها را به دنبال خود دارد. بنابراين مشخصا، ذاتيات فرهنگ توده‌اى اين‌گونه است كه نمى‌خواهد آحاد جامعه بالغ شوند، بلكه مى‌خواهد ذائقه و تلقى عموم، توده‌اى بماند و تعالى پيدا نكند. بنابراين وقتى از اين زاويه نگاه مى‌كنيم، نسبت فرهنگ عوام به فرهنگ خواص مشخص مى‌شود; يعنى نسبت اكثريت است‌به اقليت.

سخن از فرهنگ خصوصى به‌ميان آمد. منظور جناب‌عالى از اين فرهنگ چيست و چه ارتباطى بين اين سنخ از فرهنگ با فرهنگ‌هاى ديگر وجود دارد؟

لايه‌ى چهارم فرهنگ، فرهنگ خصوصى است كه فرهنگ شاخصه‌هاى يك فرد است. منظور از شخص، خصوصيت‌ها و شاخصيت‌هاى رفتار فرد است. اين‌جا مؤلفه‌ى اساسى، تبيين يك نفاق است; يعنى بنده در جلوت خود يك‌گونه هستم - و به قول شاعر: چون به خلوت مى‌روم آن كار ديگر مى‌كنم. به بيان ديگر خصوصيات ظاهر ما در ميان جمع يك‌جور است - و در خلوت به گونه‌اى ديگر. بنابراين هرچه‌قدر اين نفاق در جامعه بيشتر باشد، مشكل فرهنگى بيشتر است. هرقدر آحاد يك جامعه، درونشان، يا بيرونشان، يا به عبارتى خلوتشان يا جلوتشان يكى باشد، فرهنگ آن جامعه، يكدست‌تر خواهد بود. در غرب اين مساله حل شده است; زيرا غرب اخلاق اجتماعى (Morality) را نفى كرده است. به عبارت ديگر، چون مبناى فرهنگ غرب ليبراليستى است، امر و نهى دارد.
فرهنگ ليبراليستى، فرهنگى است مبنى بر اباحه‌گرى; يعنى جايى كه محرمات و مكروهات نهى نشود و مستحبات و واجبات، امر نشود، حد وسطى وجود دارد كه همان مباح بودن است. بنابراين ذات ليبراليسم; يعنى «اصالت اباحه‌».
و اين كه در فارسى ليبراليسم «آزادى‌» ترجمه مى‌شود اشتباه است. پس در غرب مشكل فرهنگ خصوصى حل شده است، چون اخلاق اجتماعى را نفى كرده‌اند و انسان هم براساس آنچه خودش تشخيص مى‌دهد كه چه چيز خوب است و چه چيز بد، سرنوشت‌خود را رقم مى‌زند; لذا داخل و خارج زندگى‌اش يكى است و از اين نظر در فرهنگ غرب، نفاق شخصيت‌يك مقدار كمتر است; البته انسان غربى از آن طرف بوم افتاده است.
من فكر مى‌كنم كه ارتباط بين آن سه فرهنگ قبلى با اين فرهنگ اخير، يعنى فرهنگ خصوصى مد نظر شماست و اگر اشتباه نكرده باشم آن سه فرهنگ نخبگان، عمومى و توده‌اى را در يك كفه و فرهنگ خصوصى را در كفه‌اى ديگر مى‌بينيد؟
بله، به بيان دقيق‌تر اين چهار لايه‌ى فرهنگ يك در ميان با هم در تقابلند; يعنى فرهنگ نخبگان در مقابل فرهنگ توده‌اى و فرهنگ عمومى رودرروى فرهنگ خصوصى است. طبيعتا هر قدر اين سه لايه‌ى اول، منسجم‌تر باشند، لايه‌ى چهارم; يعنى فرهنگ خصوصى كاركردش يكدست‌تر خواهد بود.
به سؤال اول بر گرديم و اگر ممكن است وضعيت طبقه‌ى فرهنگى مورد نظر; يعنى فرهنگ نخبگان را در استراتژى فرهنگى، مورد بررسى قرار دهيم.
همان طور كه قبلا گفته شد، فرهنگ نخبگان، يا فرهنگ خواص جامعه محدوديت دارد و در هر كشورى معمولا چهره‌هاى دانشگاهى، بخشى از هنرمندان و... فرهنگ نخبگان را مى‌سازند. اما در كشور ما يك قطب سنتى قديمى‌تر به نام حوزه، حوزويان و روحانيون نيز وجود دارند كه اين گروه هم در اين طبقه قرار مى‌گيرند.
به هر صورت اين طبقه; يعنى حوزه و روحانيت، هر چند سنتى محسوب مى‌شوند، اما جزو طبقه‌ى نخبگان هستند و دانشگاه و دانشگاهيان نيز در اين طبقه قرار دارند - اگر چه يك قطب سنتى نبوده يا به تعبيرى آنها را يك قطب مدرن بناميم - بديهى است، اين دو طبقه با تمام تفاوت‌هاى مشهود و غير مشهود، از لحاظ دسته‌بندى طبقاتى لايه‌هاى فرهنگى در يك طبقه هستند. بالطبع مى‌بايست داراى اشتراكاتى نيز باشند. چه بسا بحث وحدت حوزه و دانشگاه نيز در همان آغاز كه مطرح شد، از چنين خاستگاهى برخوردار بوده است، اما بالاخره لازم است ما به يك قرائت صحيح و دقيقى از اين وحدت برسيم، بنابراين بفرماييد از ديدگاه شما منظور از وحدت حوزه و دانشگاه چيست؟
منظور از وحدت حوزه و دانشگاه وحدت در و ديوار و يكسان كردن ساختمان‌ها و نظام ترمى را از دانشگاه‌ها به حوزه‌ها بردن نيست، بلكه مكانيزم‌هاى محتوايى مد نظر مى‌باشد; زيرا دانشگاه پديده‌اى مدرن است; مدرن از اين حيث كه اين دانشگاه جديد از دل مدرنيته به وجود آمده. مدرنيته; يعنى نوانديشى و وقتى اين انديشه‌ى نو در جامعه نهادينه شود، مى‌گوييم نوگرايى، يا مدرنيزم. دانشگاه يك پديده‌ى آموزش عالى مدرن است و چون از غرب آمده، مبتنى بر ساز و كار تعليم و تربيت مدرن غربى است . در مدرنيته، گزاره‌ى بنيادى مبتنى بر آن است كه انسان خودش سرنوشتش را رقم مى‌زند; يعنى امانيسم . (humanism) در اين تلقى، اصالت‌با انسان است و همه چيز نسبت‌به انسان تعريف مى‌شود و هيچ چيز از عالم ماوراء سرنوشت انسان را رقم نمى‌زند. انسان ملاك تشخيص بوده و تعيين كننده است.
انسانى كه - به قول دكارت فرانسوى - مى‌گويد: «من مى‌انديشم، پس هستم‌» امانيسم اصالت را به «عقل شمارش‌گر» مى‌دهد كه همان رشناليتى با راسيوناليسم (Rationalism ، اصالت عقل) است. صد سال طول كشيد و غربى‌ها ديدند كه عقل همه‌ى مشكلات را حل نمى‌كند، لذا با ناكارآمدى عقل به ورطه‌ى اثبات‌گرايى، يا تجربه‌گرايى (پوزيتيويسم) افتادند. اثبات‌گرايى، يا تجربه‌گرايى در علوم، همان مكانيزمى است كه امروز به آن علوم تجربى (Poslitivisticalscience) گفته مى‌شود. اين گونه بود كه پوزيتيويسم، پس از راسيوناليسم اصالت‌يافت.

پس تكليف انفكاكى كه ميان علوم انسانى و علوم تجربى به وجود آمده چه مى‌شود؟

بله، تفكيكى كه امروز در دنيا، به ويژه در ايران، ميان علوم انسانى و علوم تجربى صورت مى‌گيرد از بنيان اشتباه است. براى نمونه جامعه‌شناسى هم جزو علوم تجربى است. روانشناسى هم گزاره‌هايش، گزاره‌هاى تجربى است. سياست و اقتصاد مدرن هم كاملا پوزيتيويستى هستند. چيزى به نام علوم غير طبيعى در عالم مدرن وجود ندارد. همه‌ى علوم مدرن به طور يكدست علوم تجربى، يا به تعبير خود غربى‌ها «پوزيتيويستيكال ساينس‌» هستند. وقتى غربى‌ها بعد از ١٠٠ تا ١٥٠ سال، ديدند كه اثبات‌گرايى هم آنها را به نتيجه‌ى دلخواهشان نرساند، لذا گفتند: هر چه در چارچوب حس نگنجد آن را نمى‌پذيريم، چون نزديك‌ترين راه شناخت ما حواس (Senses) ما است. از اين رو به ورطه‌ى حس‌گرايى افتادند. امروز در دانشگاه‌هاى غربى اصالت‌با حس‌گرايى و تجربه‌گرايى (Empiricism) است كه البته از اثبات‌گرايى و عقل‌شمارش‌گر هم استفاده مى‌كنند.
امانيزم; با اصالت دادن به انسان سه گزاره‌ى معرفتى داشته است; يعنى عقل‌گرايى، اثبات‌گرايى و حس‌گرايى كه اين سه علمى را به وجود مى‌آورند به نام ساينس (Science) در كاركرد منطقى كه گزاره‌اش مبتنى بر علم حصولى است; علمى كه از بيرون براى انسان حاصل مى‌شود و بنيانش بسيار شكننده است، چون مبتنى بر تصور (Concept) و تصديق است. تصور آن است كه ما صورتى از شى‌ء را در ذهن خود ايجاد مى‌كنيم. اين موجوديت ذهنى اشيا و مفاهيم در نزد ما، پايه‌ى «ساينس‌» را تشكيل مى‌دهد . و تصديق نيز اين است كه مى‌گوييم: مثلا هوا گرم است.
«ساينس‌» در دوران مدرن در غرب به يك ايدئولوژى تبديل شد و عنوان ساينتيسيسم (Scienticism) به خود گرفت. ايدئولوژى دانش‌گرايى محض; يعنى اصالت دادن به يك مطلب بدون آن كه فرد به آن ايمان داشته باشد. چنين فردى علم دارد، اما باور ندارد.

مفهومى كه شما (Science) ارائه داديد; يعنى دانستن يك چيز بدون باور به آن. پس قاعدتا اين دانستن حاصلى به عنوان دانايى نخواهد داشت. اين مساله چگونه قابل توجيه است؟

البته نسبت‌به (Scince) روش ديگرى هم در گذشته در غرب وجود داشت كه به نالج (Knowledge) معروف بود كه در زبان عربى «معرفت‌» ناميده مى‌شود. چنان كه مى‌گوييم: «من عرف نفسه فقد عرف ربه.»
معرفت (knowledge) ، دانش (Scince) قرار مى‌گيرد و كاركرد آن مبتنى بر علم حصولى صرف نيست، بلكه مبتنى بر علم حضورى و درون جوش هم مى‌باشد كه مبتنى بر گزاره‌هاى حضورى به انسان افاضه مى‌شود. اين كاركرد در گذشته در اختيار حوزه بوده است، اما امروزه بسيار دقيق شده است. روش دانشگاه‌هاى ما تقليد كوركورانه از همان Science است. كوركورانه از آن جهت كه حتى ذاتيات (Science) نيز در اين تقليد به درستى فهم نشده است. براى تبيين اين موضوع، سعى مى‌كنم كه به اختصار، مهندسى انديشه در ساينتيسم را تشريح كنم: علم حصولى، مبتنى بر دو گزاره‌ى «تصور» و «تصديق‌» است، كه از اين دو، «پارادايم عام‌» منتج مى‌شود.
از سرمشق (پارادايم، يا چهارچوب تصورى) عام فرضيه (نظريه‌ى اثبات نشده) بيرون مى‌آيد و از دل فرضيه، تئورى بر مى‌خيزد، از دل تئورى، پارادايم خاص و از پارادايم خاص، الگوى خاص تبيين مى‌شود كه براساس آن چهار روايت‌به دست مى‌آيد: «ايدئولوژى، دكترين، تنيت ودگما» كه ما با تنيت، دگما وايده‌كارى نداريم و تنها به دكترين مى‌پردازيم: از دكترين يا تكنيك بيرون مى‌آيد كه در علوم قديم يونانى به آن «تخنه‌» مى‌گفتند كه همان «تكنيك‌» مصطلح امروزى است كه منشا تكنولوژى است. تكنولوژى عينيت علم حصولى است، يك گام بالاتر از تخنه، يا تكنيك «تاكتيك‌» است و يك گام بالاتر از تاكتيك، استراتژى است. پس تمام علوم در سه لايه‌ى تكنيك، تاكتيك و استراتژى مبتنى بر دكترين‌ها هستند. آن دسته از علومى كه ما علوم دقيقه مى‌شماريم - مثل گرايش‌هاى فيزيك، شيمى، رياضى - اين دسته نهايتا به تكنولوژى ميل مى‌كنند و بعضى از علوم نيز كاركردشان استراتژيكى است; مثل الهيات، فلسفه، (البته فلسفه‌ى امروز غرب منظور است، چون قبل از قرن بيستم، فلاسفه از فرضيه، تا دكترين‌هاى نظرى را ارائه مى‌كردند و دانشمندانى با تاسى به آنها، دكترين‌هاى عملى را استنتاج مى‌نمودند. اما در قرن بيستم، ساينتيسيسم، اوج ابتذال فهم بشر غربى را به گونه‌اى رقم زد كه به يك وارونگى در قاعده‌ى قبلى نيل كرد; يعنى حالا ديگر دانش (ساينس) بود كه سرنوشت فلسفى غرب را رقم مى‌زد. براى نمونه، دانشمند و ساينتيستى چون انشتين، دكترين فيزيكى «نسبيت‌» را در فيزيك و رياضى طرح كرد، سپس فيلسوف و منطقى دانى; چون كارل پوپر از دل آن، مبانى منطقه‌ى فلسفه نسبى‌انگارى خويش را استخراج كرد و اين اوج انحطاط انديشه‌ى بشرى است، لذا من امروز معتقد نيستم كه فلسفه‌ى غرب در مرتبه‌اى بالاتر از ساينس است. قلب اين مهندسى انديشه‌ى «دكترين‌» است و اين فاجعه‌ى ساينتيسم است كه در نيل به دكترين تنها بسنده مى‌كند. اگر رشته‌هاى تحصيلى دانشگاهى را ملاحظه كنيد، به هيچ وجه دانشجو را ارضا نمى‌كند; زيرا خاستگاه آن، علم حصولى و نتيجه‌ى آن تكنيك است كه ميوه‌ى دكترين‌هاست و لذا به باور تبديل نمى‌شود، اگر هم به آن عمل نكنى مساله ايجاد نمى‌كند. «هانرى كربن‌» آن قدر در مورداسلام تحقيق كرده و اسلام را مى‌شناسد كه با علامه‌ى طباطبايى بر سر اسلام بحث مى‌كند، اما اسلام نمى‌آورد، چون اسلام را به عنوان (Scinece) مى‌شناسد كه براى او تبديل به «نالج‌» شده است. توشيهيكو ايزوتسو قبل از انقلاب اسلامى در دانشگاه تهران «فصوص الحكم‌» ابن عربى را به زبان عربى تدريس مى‌كرد، ولى هيچ وقت مسلمان نشد (با وجود آن همه اشراف به عرفان اسلامى) گويا مقدار زيادى مطلب را داخل يك كامپيوتر بريزيد، اگر كامپيوتر متحول شد و اسلام آورد، پروفسور ايزوتسو هم مسلمان مى‌شد! اصالت دادن به عقل شمارش‌گر، تجربه و حس، نتيجه‌اش شد ساينس (Science) و اين ساينس كاركرد امروز مجامع دانشگاهى ماست. هم در مجامع، هم در دانشگاه‌ها، هم در دانشكده‌ها، لذا فرق نمى‌كند دانشگاه سوربن فرانسه باشد، الازهر مصر باشد، يا دانشگاه تهران. اين گونه است كه حتى ساينس را در اعلا درجه‌اش نيز نگرفته‌ايم، لذا تقليد ناشيانه و كوركورانه بوده است، چرا كه در عمق ساينتيسم، عميقا به دكترين‌هاى هر علمى اشراف نداريم، دانشگاه‌هايمان را ببينيد!

در واقع شما يك نوع آسيب‌شناسى از دانشگاه ارائه مى‌دهيد

به سعادت و رستگارى نرسيده است، اما ذاتيت نالج (Knowledge) در دكترپرورى نيست، بلكه در گمشده‌اى است كه رسول‌جليل‌القدر اسلام فرمودند: «الحكمة ضالة المومن‌». حكمت گمشده‌ى مومن است. حكيم ارسطو، حكيم افلاطون، حكيم بوعلى سينا، حكيم فردوسى، حكيم ملاصدرا به اينها نمى‌گوييم دكتر; زيرا اينها گمشده‌اى داشتند كه در دفترچه‌هاى كنكور به دنبال آن نبودند; گمشده‌اى كه قالب‌بندى‌هاى نيل به آن معرفت را سيستم‌هاى ادارى آموزش عالى كشورها رقم نمى‌زدند. «براى نيل به آن حكمت فلان مقدار واحد درسى بخوانيد حكيم مى‌شويد! !» اين تركيب را چه كسى تشخيص داده است كه دو نفر آدم از نظر مكانيزم معرفتى با هم يكدست هستند و براى اين دو نفر مى‌شود با يك نظام علمى واحد، نيل به حكمت و معرفت را رقم زد؟! و يا با اينها مى‌شود به درجات معرفت رسيد و حكيم شد؟!
حكمت گمشده‌ى مؤمن است، مؤمن براى پيدا كردن آن گمشده‌ى خود بايد در به در راه‌هاى مختلف را طى كند. امروز اين گونه نيست; يعنى در مورد دانشگاه‌هاى ما معلوم نيست كه گمشده‌شان چيست؟ دانشجو به آينده‌ى شغلى‌اش فكر مى‌كند و البته اين قابل انكار و نفى نيست، اما اين ديگر آن جست‌وجوى معرفت (Knowledge) نيست، بلكه تلاش براى يافتن تكنيك مبتنى بر دكترين‌هاست، بدون نياز به باور آن، براى دستيابى به هر چيزى غير از حكمت.
به نظر جناب‌عالى چه درمان و راه‌حلى براى اين نقص، يا معضل وجود دارد و چه راه كارهايى را مى‌توان پيش‌بينى كرد؟
افق‌هاى جديد بايد باز شود. كارى كه سقراط، افلاطون، ملاصدرا، ميرداماد، علامه‌ى طباطبايى و شاگردان بى‌واسطه‌ى ايشان انجام دادند. نالج (Knowledge) نفى ساينس (Science) نيست. (Science) و علم‌گرايى محض بايد تابعى از معرفت قرار گيرد. اما گزاره‌ها متفاوت است، گزاره در علوم دكتر پرور يعنى (Science) ، همان چيزى است كه مى‌توانيم ياد بگيريم، ولى به آن اعتقاد و باور نداشته باشيم. اما گزاره در حكمت آن است كه اگر شما يك مورد هم ياد گرفتيد، آن يك مورد، ملكه‌ى رفتار شما شود، و كفايت هم مى‌كند، اما در مورد Science ميلياردها مطلب هم بدانيد براى شما فايده‌اى ندارد. اين همان چيزى است كه ما در دعاهايمان مى‌گوييم: پناه مى‌برم به خدا «من علم لاينفع‌» از علمى كه نفع نمى‌دهد. اما نالج (Knowledge) يك گزاره و مشخصه دارد كه انسان مدرن مبتنى بر تلقى‌هاى مدرن نمى‌تواند به آن برسد. مدرنيته، بنيان ارتباط معنوى انسان با عالم بالا را قطع مى‌كند و انسان را سكولار و اباحه‌گر مى‌سازد و ساحت قدسى وجود انسان را بهيمى مى‌خواند.

يعنى منظور شما اين است كه از معرفت نمى‌توان تلقى مدرن داشت؟ اگر اين گونه باشد لابد مى‌توان گفت كه اين مساله بيان انتظاراتى است كه در حال حاضر فراروى دانشگاه به عنوان يك نهاد مدرن علمى قرار دارد و اساسا مطمح نظر وحدت آن با حوزه است و لابد به معناى بن بست در وحدت حوزه و دانشگاه هم خواهد بود؟

نالج، Knowledge يك گير دارد كه قفل آن محسوب مى‌شود; قفل «معرفت‌» در «تزكيه‌» است. اين آينه‌ى دل كه غبار گرفته بايد با تزكيه صيقل داده شود و آماده گردد تا انوار معرفت الهى به آن بتابد. آن چيزى كه گفته مى‌شود حجاب اكبر در ساينس (Science) است. ما به ازاى اين گزاره، اگر فرآيند، فرآيند حكيم پرورى بود، ابتداى حكيم‌پرورى تزكيه است كه امام راحل كرارا مى‌فرمودند: «تزكيه قبل از تعليم و تربيت است‌» دانشجو، طلبه و استاد بايد قبل از تعليم به تزكيه بپردازد و اين گزاره چون با مدرنيته سازگار نيست، انسان مدرن اساسا در اين كه به سمت نالج، (Knowledge) بيايد مشكل دارد; لذا در ٤٠٠ سال گذشته نالج (Knowledge) از غرب رخت‌بربست و بشر غرب آهسته، آهسته ساحت قدسى خودش را از دست داد و به ساحت تاريك و ظلمانى ساينتيسم پناه برد كه خروجى آن تكنولوژى بود. اما ما (Science) را كوركورانه آورديم، و من به شما اطمينان مى‌دهم كه اگر اكثر دوستانى كه درجه‌ى دكترا دارند، بتكانيد از آنها چيزى بيرون نمى‌آيد كه دكترين ناميده شود، چون ما حقيقت Science را هم خوب نفهميده‌ايم و نگرفته‌ايم: يعنى يك دكتر بايد قادر باشد تا در رشته‌ى تخصصى خودش دكترين ارايه كند. اين است كه آموزش عالى ما جعلى و كپى‌ناشيانه‌ى مشابه غربى آن است.
اين مساله را هركس با رجوع به خودش درمى‌يابد. از هر كدام از حكما يك انسان بزرگ بيرون آمده كه از آن انسان بزرگ ٩٥ درصد مردم معرفت و سير و سلوك گرفتند و ٥ درصد. Science و من تحقيق كردم كه اكثر شخصيت‌هاى بزرگ تاريخ در آن ٥درصد علمشان با استادان خود مشكل داشتند. ملاصدرا شاگرد مستقيم ميرداماد، ٩٥درصد سير و سلوك مبتنى بر نالج را از استاد خود ميرداماد گرفته است، اما آن جا كه از ميرداماد متمايز مى‌شود، آن ٥ درصد ساينس است. اين گزاره در مورد ارسطو و افلاطون هم صدق مى‌كند. اختلاف ارسطو و افلاطون هم از همان ٥ - ٦ درصد ساينس است كه يكى از اشراقى و ديگرى را صرفا تعينى مى‌سازد و الا در معرفت‌سقراط، افلاطون و ارسطو تشابه بسيار است. اين جاست كه مى‌بينيم در دانشگاه‌ها جايى براى تزكيه گذاشته نشده است. ترم تمام مى‌شود بدون آن كه استاد و دانشجو از يكديگر شناخت پيدا كرده باشند. با اين حال استاد چطور مى‌تواند خصوصياتش را منتقل كند؟ حكمت زمانى ايجاد مى‌كند كه فرد، زانوى شاگردى به زمين بزند و با استاد خود نشست و برخاست كند و سير و سلوك نمايد و از او سيره‌ى عملى را بياموزد. مشكل كجاست؟ غفلت كرديم. هماوايى ميان اين دو و Science فقط در نظام آموزش عالى جمهورى اسلامى قابل هماهنگى و انسجام است; زيرا تقريبا در همه‌ى دنيا پذيرفته‌اند كه شناختشان مبتنى بر ساينس باشد، لذا نه ادعايى دارند و نه در مقابل اين تجاوز فرهنگى ياراى مقابله، بلكه تنها جايى كه افق معنويت و حكيم‌پرورى، سوسو مى‌زند در ايران اسلامى است و اين رسالت جهانى است. بحث‌بر سر نزديك كردن دو مؤسسه‌ى آموزش عالى; مثل حوزه و دانشگاه به يكديگر نيست; بلكه بايد ذاتيت و محتوا تغيير كند; يعنى دانشگاه‌ها رسالت‌خود را در (Science) بشناسند و به درجات عالى دكتريناليسم در رشته‌هاى خودشان نائل شوند و حوزوى‌ها هم مكانيزم نالج (Knowledge) را خوب تعيين كنند و شان و هيمنه‌ى خود را به شان يك حكيم برسانند. وقتى اين دو با هم منطبق شوند، جامعه‌ى ما را به تعالى مى‌رسانند و اين همان حلقه‌ى گمشده است.
بايد هر دانشجو و هر طلبه‌اى براى خودش يك سؤال مطرح كند كه گمشده‌اش چيست؟ و بعد آن گمشده را دنبال كند و براى نيل به آن گمشده حتما بايد از كانال تزكيه بگذرد. اگر انسانى تزكيه نشد، مدعى سعادت نباشد. به قول دكتر شريعتى «شما همه جا را پر از صفر كنيد، آيا خوانده مى‌شود; اما اگر عدد «يك‌» معرفت پشت‌يكى از اين صفرها قرار بگيرد آن وقت آن صفر معنا پيدا مى‌كند.»
انسان غربى از آن طرف بام افتاده است; يعنى چون معرفت را كنار گذاشت لذا هر قدر گزاره‌هاى علمى‌اش پيش رفت، گفت كه بشر ديگر از خدا بى‌نياز است; يعنى فكر مى‌كرد با اين مكانيزم كه طبيعت را مى‌شناسد، در اعماق درياها سير مى‌كند، موجودات تك سلولى را زير ميكروسكوپ مى‌بيند، بيشتر از خدا بى‌نياز مى‌شود، در حالى كه معرفت; يعنى هر قدر علم بياموزيم به ذات حضرت حق نزديكتر مى‌شويم و شناخت‌بيشتر ما نتيجه‌اش نزديكتر شدن به خداوند است. بنابراين زمينه‌هاى تهاجم فرهنگى در كاكل آن دختر و آستين كوتاه آن پسر نيست، بلكه ذاتيت تهاجم فرهنگى (در اين چهار لايه‌ى فرهنگى است كه گفته شد) اين است كه انسان‌ها راساينتيست‌به بار مى‌آورد. هر قدر در جامعه‌ى ما ديپلم و فوق‌ديپلم و ليسانس بيشتر شود، از آنجا كه اين گزاره‌ها، گزاره‌هاى ساينتيستى هستند، در واقع اهل معرفت تحويل جامعه نمى‌دهيم. خودمان با بودجه، هزينه و امكانات خودمان آدم‌هاى عقل‌گرا (نه عقل‌گرايى كه قرآن مى‌فرمايد) تجربه‌گرا و حس‌گرا بار مى‌آوريم.

تعارض انسان ساينتيست در برخورد با گزاره‌هاى غيرحسى و غيرتجربى چگونه قابل تبيين است؟

بله، اتفاقا نكته‌ى مهم همين جاست كه وقتى انسان‌ها را حس‌گرا و تجربه‌گرا بار مى‌آوريم، چنين انسانى فكر مى‌كند كه عمر ٩٥٠ ساله‌ى حضرت نوح چگونه با مبانى گزاره‌هاى طبيعى كودكى، نوجوانى، جوانى و فرسايش سلول‌هاى انسان قابل جمع است و يا آن كه چطور يك انسان ١٠٠٠ سال به غيبت كبرى مى‌رود; يعنى باور اين شخص، باور معرفتى نيست. باور در دو دوتا، چهارتاست، هيچ كس نمى‌آيد پلاك به گردنش بياويزد كه من ليبرالم، يا سكولارم. در ظاهر ريش مى‌گذارند، انگشتر عقيق در دست دارند، تسبيح مى‌گردانند، چادر سر مى‌كنند، لباس روحانيت هم مى‌پوشند، اما بنيان فكرى آن آرام آرام فرو مى‌ريزد و لذا چنين شخصى متاثر از ساينتيسم محض، مى‌رود و انديشه‌ى «گادامر» مى‌آورد و در مملكت اسلامى تلقى‌هاى او را ترويج مى‌كند. اين تلقى‌هاى ساينتيستى آرام آرام نشست مى‌كند و باورهاى نسلى را كه نگاهشان به علوم جديد، نگاه به وحى منزل است مى‌سوزاند. بايد در اين تلقى از علم مدرن ترديد ايجاد كنيم. با توجه به آنچه كه گفته شد (از جهت روشنگرى اين نكته را مى‌گويم) من امروز ساينتيزم را بر وزن سيطينزم (Sataniesm) مى‌دانم. در غرب امروز، عصر شيطان پرستى آغاز شده است. امروز از ٩٠٠ فيلم توليد شده‌ى سال در هاليوود، بيش از دو سوم آن به سوژه‌هاى دشمن‌گرايى - شامانيسم - اسطوره‌گرايى و ميتولوژيسم و اصالت دادن به جادو، خرافه و شيطان گرايش يافته‌اند. ديگر عصر ساخت نوسفرا توى خون‌آشام، فورد كوپولا به سرآمده است. امروز نقش شيطان را تام كروز بازى مى‌كند. موج روزافزون توجه به كتاب‌هاى «هرى پاتر» را در دنيا ببينيد. هرى پاتر، نماد دشمن‌گرايى و خرافه‌پرستى امروز انسان مدرن است. استقبال چشمگير از فيلم هرى پاتر نيز در ماه اخير در جهان از همين انحطاط فكرى و اخلاقى بشر مدرن حكايت مى‌كند. امكان ندارد، شما فيلمى را در عرصه‌ى هاليوود ببينيد كه تروكاژ (جلوه‌هاى ويژه‌ى) آن با كارهاى كامپيوترى موجودات عجيب الخلقه را براى شما، عينى، قابل باور و اثبات‌گرايانه نكند. لذا عصر امروز غرب، عصر سيطينزم و عصر اصالت دادن به شيطان است. امانيسم كه اصالت را به انسان مى‌دهد، امر به خودمحورى مى‌كند «خود بت‌» بودن. ديگر مذهب موضوعيت پيدا نمى‌كند. معرفت‌يعنى چه؟ حكيم پرورى چيست؟
من از توضيحات جناب عالى اين طور نتيجه‌گيرى مى‌كنم كه آفت علم گرايى محض و مبتلا به امروز دانشگاه‌ها و حجاب معرفت است و ثقل ضرورت وحدت حوزه و دانشگاه هم بر همين استوار است كه دانشگاه از طريق آشتى با حوزه در قالب نالج و معرفت، آشتى و همزيستى برقرار كند.
اين علم‌گرايى برادر همان شيطان‌پرستى است. اين گزاره را از كجا توقع داشته باشيم، از سوربن، مكتب فرانكفورت، الازهر، كمبريج، بيروت، هايدلبرگ و دانشگاه‌هاى اين چنينى؟ ما كه نداى دعوت گفت‌وگو ميان اديان، تمدن‌ها و سلايق را مطرح مى‌كنيم، بايد پرچمدار اين حركت‌باشيم. استمرار حركت ١٢٤ هزار پيامبر و بعد حركت ائمه‌ى اطهار (سلام الله عليهم اجمعين) و از زمان غيبت كبرى تا انقلاب اسلامى، حركت ٥٨ زعيم بزرگ، پيوسته هويتى را براى ملت ما رقم زده كه مسئوليت تلفيق Science و Knowledge يكى از گزاره‌هاى اين هويت است كه طبيعتا به عهده‌ى حوزوى و دانشگاهى ماست. اين دو نهاد بايد با هم يكى شوند و گزاره‌ها را بشناسند و اگر در اين نكته ترديد داريم خودمان را نسبت‌به دانشگاه‌هاى غرب بسنجيم. بنابراين بشر را به سعادت نمى‌رساند Knowledge نياز دارد و راه نيل به معرفت، تزكيه است و شاه بيت قرآن اين آيه است كه «قد افلح من زكيها» انسانى كه رستگار شد، دوتا گزاره (از نوع ساينس) علمى ياد بگيرد، هم براى خودش مؤثر است هم براى ديگران. پس اولا: آيا ما مؤمنيم؟ حال به عنوان مؤمن گمشده‌ى ما كيست؟ ديگر آن كه عامل باشيم به آن چه مى‌گوييم. اين كه مى‌گوييم: خدايا به تو پناه مى‌برم از علمى كه سود ندارد. مى‌گوييم، اما باور نداريم.

از جناب عالى به خاطر وقتى كه در اختيار هفته‌نامه‌ى پگاه قرار داديد تشكر مى‌كنم.