پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - نقدى بر نظريات فوكوياما و هانتينگتون

نقدى بر نظريات فوكوياما و هانتينگتون


(قسمت پايانى)

چرا جنگ‌ها برخورد ميان تمدن نيست؟

سياست‌خارجى امريكا مدت‌هاست كه اذعان مى‌كند تعقيب صلح با پروژه حقوق بشر و حمايت از نهادهاى دموكراتيك، در پيوند است. اخيرا نيز ديدگاهى مشابه اين نظريه، توسط ديگر كشورهاى غربى پذيرفته شده و سياست‌خارجى هيچ كشورى، خالى از اين ديدگاه نيست. گرچه غالبا به خاطر ملاحظات مهم‌تر كنار زده مى‌شوند، ولى امروزه شايد به عنوان عاملى مؤثر در تاملات راجع به روابط بين‌الملل، قوى‌ترين گرايش از هر زمان ديگرى باشد.
هانتينگتون چند انتقاد اساسى بر اين ديدگاه (گرايش مسلط بر روابط بين‌الملل) وارد مى‌كند. او حق دارد بيان كند كه ارزش‌هاى فردگرايانه‌اى كه مربوط به فهم غربى از ليبرال دموكراسى است، از رضايت و اجماع جهانى برخوردار نيست. اين ارزش‌ها كه بيان‌كننده زندگى اخلاقى تعداد معدودى از جوامع غربى است، نمى‌تواند يك الگو و حالت آمرانه براى فرهنگ‌هاى ديگر داشته باشد. سياست‌هاى خارجى كه اجماع جهانى براى ارزش‌هاى ليبرال را فرض مى‌گيرند، ناكارآمد خواهند بود. اين انتقادى صريح و اساسى به قطعيت نظريه نئوويلسونى فوكوياما است. اما استدلال هانتينگتون راجع به خطوط گسل ميان تمدن‌ها، به عنوان سرچشمه و منبع اصلى جنگ ناشى از سوءبرداشت وى، از شرايط جارى زمان ما به همان شدت فوكوياما است. در نتيجه او تشخيص و تبيينى اشتباه هم از خطرات بالقوه و هم از فرصت‌هاى همكارى شرايط جارى زمانه ما ارائه مى‌دهد.
امروزه همانند گذشته، جنگ‌ها ميان ملت‌ها و قوم‌هاى مختلف يا در درون دولت‌ها، واقع مى‌شود، نه ميان تمدن‌هاى متفاوت. خواه اين جنگ‌ها توسط دولت‌هاى حاكمه سازمان‌دهى بشوند يا نه. ادعاهاى سرزمينى و اتحادهاى مبنى بر آن، از قديم‌الايام هميشه اعضا يا كشورهاى متعلق به يك تمدن را به جنگ واداشته و حتى كشورهاى مربوط به تمدن‌هاى ديگر را نيز به دخالت در اين جنگ‌ها كشانده است. در جنگ ميان ارمنستان و آذربايجان، ايران منافعش با ارمنستان مسيحى گره خورده است، نه با آذربايجان مسلمان. اشكال متغير اتحادها و ائتلاف‌ها در بالكان تكرار چنين داستانى است. همچنين برخى از تضادهاى اساسى قرن فعلى، درون‌تمدنى بوده است. جنگ ايران و عراق، و نسل‌كشى توتسى‌ها توسط قبيله هوتو، در آنچه هانتينگتون به عنوان تمدن واحد ناميده است، اتفاق افتاده است. جنگ جهانى اول معمولا به عنوان يك جنگ داخلى اروپايى تلقى مى‌شود. جنگ كره و ويتنام، تخاصم و برخورد ميان دولت‌هايى بود كه همگى ادعاهاى خود را با بازگشت‌به ايدئولوژى‌هاى غربى توجيه مى‌كردند. گونه‌شناسى تمدن‌ها توسط هانتينگتون، گوياى نقشه تاريخ جنگ و تضاد قرن بيستم نيست. بنابراين حتى اگر يك رده‌بندى دل‌خواه هم باشد نادرست است.
اصطلاح و واژه تمدن به چه چيزى اطلاق مى‌شود؟ به نظر مى‌آيد هانتينگتون اعتقاد دارد كه جهان امروزه در برگيرنده ٦ تا ٩ تمدن است: چينى، ژاپنى، هندو، اسلامى، امريكاى لاتين، بودايى، ارتدوكس، آفريقايى و تمدن غربى. با اين حال او به اين شمارش كاملا اطمينان ندارد. او در تز خود ترديدهايى در اين زمينه نشان مى‌دهد; از جمله ترديد در اين كه آيا امريكاى لاتين را بايد در اين شمارش جاى داد يا نه. او بعد از مدتى درنگ، تمدن يهود را يك مجموعه به هم پيوسته با تمدن غرب مى‌داند. در عين حال نتيجه مى‌گيرد كه يونان جزء تمدن غرب نيست: اگر يك محقق بخواهد تلويحا در صدد پيدا كردن معيارهاى هانتينگتون براى تقسيم‌بندى تمدن‌ها باشد، خيلى زود متوجه مى‌شود كه اين معيار تصنعى، ناشى از تكثر فرهنگى امريكايى است. از نظر هانتينگتون، يك جامعه يا يك فرهنگ، استحقاق يك تمدن را دارد و چنانچه خودش به عنوان يك اقليت امريكايى شناخته شود، مى‌تواند به عنوان يك تمدن معرفى شود; در غير اين صورت تمدن به حساب نمى‌آيد.
چشم‌انداز تنگ‌نظرانه تاريخى هانتينگتون كه بخش اعظم تحليل او را شكل مى‌دهد، كليدى جهت ورود به پيشينه تاريخى جامعه امريكاست. اين تحليل تلاشى است جهت ارائه چارچوبى تئوريك براى بعد نظرى سياست‌خارجى امريكا در ارتباط با زنده نگه‌داشتن دشمنى‌هاى ايدئولوژيكى است كه با جنگ سرد از بين رفته‌اند. نظريه وى بيشتر بيانگر تشويش‌ها و اضطراب‌هاى امروزى امريكاست تا اين كه درباره آينده جهان باشد. شعار هانتينگتون (تمدن غرب) ترجيع‌بند متداول بحث‌هاى آموزشى در دانشگاه‌هاى امريكاست. اين شعار كمتر با ماوراى سواحل امريكا مرتبط است. در حالى كه خيلى از ايده‌هاى غربى دچار فرسايش تاريخى شده‌اند، هانتينگتون مدعى است كه تمدن‌هاى غربى كاملا، اتحاد يا اين كه به طور قطع، اكثر آنها به طور خاصى با همديگر پيوند دارند. طبق اين پيش‌فرض‌ها تمدن غربى يا مردم غرب، بايستى به آسانى و بدون مشكل تعريف شوند; در حالى كه قطب مرسوم غرب و شرق، معناى ثابت و ساده‌اى نداشته است. طى جنگ سرد، شرق به معنى بلوك شوروى بود كه با واقع شدن در كنار ايدئولوژى غربى، به وضوح روشن و سرزنده و مطرح بود. بلافاصله بعد از جنگ سرد، در يوگسلاوى سابق يا هر جاى ديگر، اشاره به تقسيم قديمى ميان مسيحيت‌شرقى و غربى مى‌شد. امروزه تمدن غربى يا مردم غرب، در نظر هانتينگتون، براى نشان دادن تضاد و تخاصم بين روابط امريكا با چين و بخشى از جهان عرب است.
وقتى كه هانتينگتون به تمدن غربى اشاره مى‌كند، منظور او يك خانواده گسترده با سنت‌هاى فرهنگى نيست كه براى قرن‌ها و سال‌ها تداوم داشته است; بلكه اشاره به وجه ديگرى از جنگ سرد در جهانى است كه اطراف ما را شكل مى‌دهد.
هانتينگتون در رد ديدگاه جهانى فوكوياما، مبنى بر اين كه مدرنيزاسيون و غربى شدن، يكى و با هم مرتبط هستند، حق دارد. در مناطق عمده‌اى از جهان، كشورهايى در حال مدرن شدن هستند و تكنولوژى‌هاى جديد را جذب مى‌كنند و با فرهنگ بوميشان تطبيق مى‌دهند; ولى برعكس نظر فوكوياما، تحولات ديگرى رخ مى‌دهد. امروزه براى بسيارى از كشورها غربى شدن اقتصاد و فرهنگشان، به معنى نو شدن نيست; بلكه به معناى عدول از مدرنيته و عقب ماندن از جهان جديدتر است.
پروژه بازار آزاد جهانى كه امروزه توسط سازمان‌ها و شركت‌هاى فراملى در حال گسترش است، در صدد شكل بخشيدن به زندگى اقتصادى در هر جامعه‌اى است تا اين كه آن را با كاركردهاى نوع واحدى از سرمايه‌دارى - آن هم از نوع آنگلوساكسونى آن - هماهنگ كند. در حالى كه انواع متعدد سرمايه‌دارى با اشكال متفاوت باعث انعكاس فرهنگ‌هاى متفاوت مى‌شود. دلايل معقول و منطقى وجود ندارد كه فكر كنيم روزى اين فرهنگ‌ها يكى خواهند شد. هم منتقدان و هم حاميان سرمايه‌دارى غربى، تاييد كرده‌اند كه اقتصادهاى كاپيتاليستى در هر جريانى بيان‌كننده و موجد ارزش‌هاى فردگرايى هستند. اين پيش‌فرض، براى اقتصادهاى بازار آزاد توسعه‌يافته كه محدود به بخش‌هايى از اروپاى غربى، امريكاى شمالى، استراليا و زلاند نو مى‌شود، براى مدت‌هاى طولانى معقول بود. اما در عمل حاصل يك تصادف تاريخى بود، نه يك قاعده كلى. سرمايه‌دارى در آسياى شرقى، موجد ارزش‌هاى فردگرايانه نيست و استدلال منطقى هم وجود ندارد كه تصور كنيم آنها باعث چنين فرهنگ‌هايى مى‌شوند. الگوهاى متفاوت، روابط فاميلى و خانوادگى، سنت‌هاى مذهبى متفاوت، ابعاد زندگى خصوصى نيستند، بلكه شبيه سلايق غذايى اجتماعاتى هستند كه در مقايسه با رفتار اقتصادى، بدون تاثيرند.
هنگامى كه بازارهاى جهانى توسعه و رشد مى‌كنند تحت‌يك تمدن اقتصادى واحد متحد نمى‌شوند، بلكه متكثرتر مى‌شوند و غالبا به افزايش شديد رقابت جهانى مى‌انجامند. آنچه كمتر درك مى‌شود، توجه به اين واقعيت است كه هنگامى كه رقابت ميان فرهنگ‌هاى متفاوت افزايش مى‌يابد، مزيت‌هاى نسبى اقتصادى ساختارهاى خانوادگى و سنن مذهبى‌شان مهم‌تر مى‌شود. تقريبا بعيد است كه پيشرفت و توسعه اين رقابت‌ها، هميشه توام با ارزش‌هاى كاملا فردگرايانه باشد. مزيت‌هاى اقتصادى الگوهاى فردگرايى زندگى خانوادگى كه در آن ازدواج به مثابه وسيله كمال نفسانى با ارزش تلقى مى‌شود، چيست؟ چگونه درك فرهنگى از كودكى به عنوان مرحله‌اى از زندگى كه انسان از برخى تعلقات و تعهدات آزاد است و در برخى كشورهاى غربى قوى است، بر دستاورد آموزشى تاثير مى‌گذارد؟ در تضادهاى اقتصادى قرن آينده اين تفاوت‌هاى فرهنگى، اساسى خواهند بود. با وجود اين، بر خلاف نظر هانتينگتون، اين بدان معنى نيست كه دنيا به طور كامل مى‌تواند به تمدن‌هاى كاملا تعريف شده و ايستا تقسيم شود. ظهور بازارهاى اصيل جهانى در بسيارى از ساخت‌هاى زندگى اقتصادى، تعامل مداوم بين فرهنگ‌ها را به يك وضعيت جهانى غيرقابل اجتناب تبديل كرده است.
آنچه در محيط ما جديد است گسترش جهان‌شمول توليد صنعتى و به همراه آن، پايان هژمونى هر دولت غربى است و آنچه تازگى ندارد، كشمكش بر سرزمين، دين، و مزيت‌هاى تجارى ميان دولت‌هاى حاكم است. بايد اميدوار باشيم كه سياست عقلانى مى‌تواند مانع بازگشت‌بازى بزرگى باشد كه در آن قدرت‌هاى جهانى براى منافع ژئواستراتژيك خود در آسياى مركزى و قفقاز با هم مبارزه كردند. اما خصومت و رقابت‌هاى قدرت‌هاى بزرگ براى كنترل نفت، احتمالا پايدارترين خطر را براى صلح در ميان مردم آن مناطق به وجودمى‌آورد; نه تفاوت‌هاى فرهنگى ميان مردم تشكيل‌دهنده آن ملت‌ها.
خصومت‌ها و رقابت‌هاى اقتصادى و كشمكش‌هاى نظامى وقتى كه فقط از عينك انحرافى برخورد تمدن‌ها نگريسته شود، قابل فهم نيست. صحبت از برخورد تمدن‌ها براى زمانى كه فرهنگ‌ها - خصوصا مردمى كه هانتينگتون با مسامحه آنها را «غرب‌» مى‌نامد - در تغييرات مداومند، بسيار نامناسب است. از اين رو به همان اندازه كه چنين سخنى تفكر سياست‌گذاران را شكل مى‌دهد، تفاوت‌هاى فرهنگى باعث جنگ مى‌شوند; در حالى كه پيش از اين در گذشته به‌ندرت عامل جنگ بودند.

روابط بين‌الملل و تضادهاى اخلاقى موجود در آن

تفاوت‌هاى فرهنگى، تضادهاى بين‌المللى را حادتر مى‌كند. اين تفاوت‌ها، نهادهاى ليبرال دموكراتيك، از نوع غربى را غيرقابل تحقق و نامطلوب مى‌كنند. اين موضوع يكى از آن دلايلى است كه ترديد هانتينگتون را نسبت‌به سياست‌هاى خارجى كه به ايجاد ارزش‌هاى ليبرال كمك مى‌كنند، تقويت مى‌كند. اما بزرگ‌ترين مشكل نظريه وى آن است كه اين سياست‌ها از واقعيت اساسى تنوع فرهنگى ناشى نمى‌شوند; بلكه ناشى از اين حقيقت تلخ است كه ازرش‌هاى جهانى بشرى مى‌توانند در عمل رقيب و متضاد باشند.
من جاى ديگر نيز مطرح كرده‌ام كه ارزش‌هاى انسانى و بشرى، اساسا مربوط به ساختارهاى فرهنگى هستند. نظريه نسبى‌گرايى فرهنگى كه زمانى مطرح بود، به نظر من اهميت چندانى ندارد. اين حقيقت است كه برخى از ارزش‌هايى كه اساسا در جوامع غربى مهم تلقى مى‌شوند، از نظر جهانى معتبر نيستند; نه به اين معنى كه فضائل و رذائل از نظر فرهنگى نسبى و متغير هستند.
استقلال فردى، آزادى و انتخاب زندگى شخصى، يك خواست مهم و مسلط در فرهنگ غربى در جوامع امروزى است; در حالى كه من معتقد نيستم كه اين يك ويژگى اساسى و خصوصيت‌يك زندگى خوب براى همه انسان‌ها است. خيلى از انسان‌ها بدون داشتن چنين ويژگى‌هايى، صاحب يك زندگى خوب بوده‌اند; حتى در آنجا كه گستره وسيعى از علائق شخصى، از عناصر ضرورى و مهم رفاه فردى تلقى شود. اين هرگز تنها عامل مهم نمى‌تواند باشد. ارزش انتخاب‌هاى واقعى و قابل تحقق نيز به همين اندازه از اهميت‌برخوردار است. همچنين من عقيده ندارم كه هر چه اين جوامع مدرن‌تر شوند، استقلال شخصى و آزادى عمل به طور كلى، يك ارزش والا تلقى مى‌شود. به نظر مى‌آيد كه اين حقايق در مورد انگليس صدق مى‌كند و اشتباه است اگر آن را به عنوان يك الگوى مدرن به هر جايى اطلاق كنيم. شايد مردم به خاطر شرايط اقتصادى حاد، يا خطرات ديگرى كه در جوامع مدرن در حال افزايش است، خواهان از دست دادن سهمى از آزادى عمل خود شوند; تا بدين وسيله امنيت‌بيشترى به دست آورند. در اين مواقع، براى مردم ارزش امنيت نسبت‌به انتخاب يا گزينش آزاد و مستقل، افزايش مى‌يابد. در موارد ديگر، مسلما چنين گذشت‌هايى، برخى مواقع، مطلوبيت موازنه‌اى را كه انتخاب مستقل و آزاد براى مردم دارد، افزايش مى‌دهد.
كشمكش و تضاد واقعى ارزش‌ها در از دست دادن ارزش‌هاى مستقل به خاطر كسب ارزش‌هاى ديگر است. مثلا آنهايى كه هدفشان محدود كردن طلاق است، استدلالشان اين است كه به خاطر ثبات بيشتر خانواده و آسايش براى فرزندان، بايستى بپذيريم كه استقلال شخصى و آزادى عمل طرفين ازدواج محدود شود. هر ارزش انسانى، اهميتش در رابطه با ديگر ارزش‌هاست; در حالى كه مى‌تواند در تضاد هم باشد. برخى تصور مى‌كنند - همان‌طور كه من نيز مى‌گويم - ارزش براى همه انسان‌ها مطلق نيست، بلكه متكثر و نسبى است و ارزش‌هاى انسانى غالبا يكى نيستند، بلكه متعددند. پذيرش اين نكته كه تضادها هميشه بايد به نفع استقلال فردى و آزادى عمل، حل شوند، بسيار مشكل است. فلسفه‌هاى سياسى كه اعتقاد دارند استقلال شخصى و آزادى عمل كه يك ارزش جهانى و محلى است و بايد باشد، مورد منازعه هستند. ارزش استقلال شخصى و آزادى عمل، يك مفهوم و ساخت فرهنگى مثبت است، اما نه اين كه مانند برخى ارزش‌ها و خيرها، ريشه در ذات انسان‌ها داشته باشند، و دقيقا هم به خاطر ذات مشترك انسانى، اين موضوع نمى‌تواند حقيقت داشته باشد كه ساخت‌ها و برداشت‌هاى فرهنگى هم يكسان است.
مهم‌ترين رذائل بشرى را كه مورد انتقاد انسان‌ها هستند، ملاحظه كنيد: قتل در هر جايى يك گناه محسوب مى‌شود; خيلى از مرگ‌ها ناشى از سوء تغذيه است; بردگى، شكنجه و قوم‌كشى [نسل‌كشى] زيان‌هاى فراوانى بر قربانيان تحميل مى‌كند و شانس داشتن زندگى انسانى مطلوب را از آنها سلب مى‌كند. يكى مباحث اصلى تئورى اخلاقى، تا آنجا كه در روابط بين‌الملل به كار مى‌رود، درك اين موضوع است كه ارزش‌ها به‌راستى جهانى هستند؟ يا صرفا به شيوه خاصى از زندگى تعلق دارند؟
تاثير ارزش‌هاى ليبرال بر تفكر معاصر، بيشتر از اين واقعيت‌سرچشمه مى‌گيرد كه برخى از دستوراتش (احكامش) مانند محكوميت‌شكنجه، بردگى و نسل‌كشى، عوامل فرهنگى مورد تاييد اصول اخلاقى جهانى هستند. مع‌هذا، يكسان دانستن رضايت جهانى از اصول اخلاقى مورد تاييد انديشه‌هاى ليبرال غربى، يك خطا و اغفال بزرگ است. پرسش اساسى اين است كه در اصول اخلاقى رژيم‌هاى ليبرال، چه چيزى جهانى و چه چيزى بومى است؟ اين موضوع را نمى‌توان به گونه‌اى سودمند با اصطلاحى دست و پا شكسته و با مناظره‌اى نامنسجم در زمينه نسبى‌گرايى، مورد بحث قرار داد.
تنوعات فرهنگى موجود در ارزش‌هاى سياسى، باعث مهم‌ترين محذورات اخلاقى كه در روابط بين‌الملل ظهور مى‌كنند، نمى‌شود . حادترين مسئله در اصول اخلاقى روابط بين‌الملل، چگونگى حل ناسازگارى ميان فضائل و رذائلى است كه يقينا جهانى هستند. اين بحثى است كه متاسفانه مورد غفلت واقع شده است. اين امر تا حدى هم به خاطر احياى انگاره‌هاى نئوويلسونى است كه اهميت عملى آن را منكر مى‌شود. آنهايى كه معتقدند سياست‌هاى خارجى دولت‌هاى ليبرال، بايستى اولويت زيادى به ترويج نهادهاى دموكراتيك در سراسر جهان دهند، نه تنها ادعاى داشتن صلاحيت جهانى براى دموكراسى ليبرال دارند، بلكه آنها نيز بر اين باورند كه افزايش دولت‌هاى دموكراتيك باعث ثبات بيشتر نظام بين‌الملل مى‌شود. ما غالبا بر اين عقيده بوده‌ايم كه ليبرال دموكراسى‌ها به ندرت به طرف جنگ با يكديگر مى‌روند. بنابراين بديهى است كه اعتقاد پيدا كنيم كه جهانى كه صرفا شامل رژيم‌هاى ليبرال دموكراتيك باشد، داراى صلح دائمى خواهد بود. در اين چشم‌انداز، پيشرفت دموكراسى، تضادها را رفع مى‌كند و در كوتاه‌ترين زمان باعث رهايى مى‌شود و صلح را به ارمغان مى‌آورد.
فكر نمى‌كنم اين ديدگاه متداول را هجو كرده باشم; چرا كه ارائه‌كننده يك ارتباط واقعى است. هنگامى كه مى‌گويد برخى اوقات جنگ‌ها ناشى از نيازهاى داخلى حكومت‌هاى استبدادى است، نقص اساسى‌اش اين است كه پيوندهايى كه ميان صلح و دموكراسى قائل است، به هيچ وجه يكسان نيست. در جهان واقعى اين دو ارزش، برخى اوقات مغاير هم هستند، اين ناسازگارى‌ها خيلى كم (از نظر تعداد) يا خيلى جزئى و بى‌اهميت نيست كه نتيجه يا پيامدى نداشته باشد; چرا كه آنها به‌خوبى محدوديت اين ديدگاه را مشخص مى‌كنند. نگاه كنيد به دولتى كه در آن مردمى با مليت‌ها و فرق مذهبى متفاوت با يكديگر و تحت تسلط رژيم ديكتاتورى زندگى مى‌كنند. فرض كنيد بنا به دلايلى، اين رژيم شروع به ضعيف شدن مى‌كند و تقاضا براى نهادهاى دموكراتيك، از نظر سياسى شدت مى‌گيرد. اگر جمعيت اين رژيم از نظر سرزمينى متمركز و فشرده باشد، منطقى است كه انتظار داشته باشيم كه افزايش نهادهاى دموكراتيك، توام با تجزيه آن دولت‌باشد.
ضرورتى ندارد براى تبيين اين موضوع، ادبيات علوم سياسى را عميقا مطالعه كنيم. كارايى دموكراسى احتياج به سطح بالايى از اعتماد دارد. هنگامى كه دشمنى‌هاى تاريخى، مبناى تقسيم ملت‌هاست، جلب اعتماد لازم براى تاسيس نهادهاى دموكراتيك آسان نيست. وقتى كه مباحثات دموكراتيك به بحث‌هاى مرگ در زندگى مربوط مى‌شود، كسب اعتماد مشكل است.
من اين سناريو تاريخى را به عنوان نمونه‌اى از انحلال و تجزيه دولتى كه واقعا وجود داشته است، ارائه نمى‌كنم. در فرآيندى كه من مطرح كرده‌ام، هيچ چيز اجتناب‌ناپذيرى وجود ندارد و در هر موقعيت تاريخى واقعى، برخى تصادفات نقش زيادى دارند و غالبا يك بخش قطعى از آن را شكل مى‌دهند. با وجود اين بدون سطح معقولى از اعتماد، نهادهاى دموكراتيك نمى‌توانند ايجاد شوند. شايد اين يكى از دلايلى است كه چرا حكومت‌هاى خودكامه مى‌توانند تداوم پيدا كنند. آنها توانايى آن را دارند كه از لحاظ اقتصادى، اعتماد لازم را به دست آورند; در حالى كه دموكراسى‌ها نمى‌توانند. هنگامى كه دولت‌هاى تيرانى كه در گذشته از لحاظ اقتصادى توانسته بودند اعتماد لازم را كسب كنند، شروع به حركت‌به سمت مشاركت‌شهروندان در دولت مى‌كنند، به شكاف و تجزيه مى‌گرايند; البته اگر داراى جمعيتى باشند كه از لحاظ جغرافيايى متمركز هستند. در شرايط مساعد اين گرايش‌ها حالت صلح‌آميز پيدا مى‌كنند; اما در خيلى از مواقع و شايد در بيشتر موقعيت‌ها، آنها خطر جنگ را ايجاد مى‌كنند.
اين صرفا شرح واقعى از اهميت عملى اين موضوعات بود. حتى اگر اصول اخلاق سياسى ليبرال، جهانى باشد، اجراى اصولش، تضاد اساسى با ارزش‌ها را در پى دارد. برخى از چنين تضادهايى، آن قدر تراژيك هستند كه اشتباه خواهد بود اگر فكر كنيم آنها قابل حل هستند. پيشبرد دموكراسى، هميشه باعث گسترش ثبات سياسى نمى‌شود. حفظ صلح هميشه با پيشبرد حقوق بشر توام و منطبق نيست. اينها مشكلات گذرايى نيستند كه منتظر باشيم روزى رفع خواهند شد; بلكه معضلات و تنگناهاى اخلاقى پايدارى هستند كه عميقا در تضادهايى كه دولت‌ها هميشه با آن مواجهند، ريشه دارند و هرگز كاملا رفع نخواهند شد.
در چنين مواردى ارزش‌هاى ليبرال نمى‌توانند راهنمايى مشخصى ارائه كنند. اين موارد، تضادهاى بين اصول اخلاقى و مصلحت عملى نيستند، بلكه در ذات خود ارزش‌ها وجود دارند. اشتباه است اگر فكر كنيم كه مهم‌ترين تضادهاى اخلاقى در روابط بين‌الملل، تضاد بين ارزش‌هاى اخلاقى با ملاحظات مصلحتى است. بدون ترديد اين تضادها رخ مى‌دهند و شناخته شده نيز هستند. اما مشكل‌ترين محذورات دولت‌هاى حاكم، تضاد ميان اصول معين اخلاقى كه متعهد به انجامش هستند و پيشرفت منافع اقتصادى شهروندانشان، نيست; بلكه تضاد ميان خود اصول اخلاقى است كه متعهد به انجام آن هستند. در مواجهه با اين تضادهاى اخلاقى اجتناب‌ناپذير، دولت‌هاى حاكم مستثنا نيستند.
اصول ليبرالى اخلاق سياسى، راه‌حل‌هاى معدودى جهت فائق آمدن بر تضادهايى كه ايجاد مى‌كند، ارائه مى‌دهد. ارزش‌هايى كه اصول ليبرالى از آنها حمايت مى‌كند، هميشه سازگار و هماهنگ نيستند. پيشرفت و ترويج‌يكى غالبا توام با فدا شدن ديگرى است. ما همگى مى‌دانيم كه بهترين سياست‌هاى خارجى كه پيامدهاى خوبى داشته‌اند، صدمات جنبى زيادى نيز وارد كرده‌اند. به نظر من، صدمات جنبى، برخى زمان‌ها نام ديگرى براى تضادهاى سياسى است كه كاملا حل نشده‌اند. به اين مثال‌ها توجه كنيد: آزادى انجمن‌ها و اتحاديه‌هاى سياسى كه دولت‌حاكم را به چالش مى‌كشند، چندان مهم نيست و ايجاد خطر نمى‌كند. برخى دولت‌ها كه زمينه مساعدى دارند، از اين موقعيت منتفع مى‌شوند. در حالى كه اين ارزش‌ها مكمل يكديگر نيستند. بررسى دقيق ساختارهاى فراليبرالى جمهورى وايمار، يكى از دلايلى است كه باعث‌شد يك دولت توتاليتر جايگزين يك دولت دموكراتيك ضعيف شود. به مثال ديگر از جهان امروز توجه كنيد: چين تاريخ طولانى از واگرايى و جنگ‌هاى داخلى دارد. اين مصيبت‌ها ناشى از بى‌نظمى حاكم بوده است كه تجربه مشترك صدها ميليون چينى است كه در حال حاضر زندگى مى‌كنند; نه يك فرض محض. هر رژيمى كه تهديد ناشى از آنارشى را در چين دفع كند، منبعى بالقوه از مشروعيت‌سياسى را كسب مى‌كند. شكل‌دهندگان افكار عمومى در غرب كه مدعى پيشرفت دموكراسى در چين هستند، با دقت كافى، خطرات ناشى از آزادى و امنيت مطرح شده براى مردم چين را در تجزيه دولت ملاحظه نمى‌كنند. با وجود اين، ممانعت از اين مصبت‌ها يكى از خصائص اصلى اصول ليبرالى اخلاق سياسى است كه مدعى جهانى شدن دموكراسى است; در حالى كه اين تضاد اخلاقى است كه كاملا حل نشده است.

نتيجه

انديشمندان ليبرالى كه از انديشه‌هاى ليبرال معاصر الهام گرفته‌اند، اعتقاد دارند كه مى‌توان بر تضادهايى كه ناشى از ناسازگارى ارزش‌هاى جهانى است، غالب شوند و پيشرفت‌بشر در آينده، بار چنين محذورات تراژيكى را كاهش مى‌دهد.
اين عقيده، يك خيال عبث است و اثرات اندكى بر انديشه سياسى معاصر دارد. تضاد ميان فضائل و رذائل جهانى كه اصول اخلاقى ليبرال هم تاييد كرده است، علائم ضعيفى نيستند كه اميد داشته باشيم روزى رفع خواهند شد. آنها پايدار و هميشگى هستند. نگاه به جهان معاصر از ديدگاه عقايد فاجعه‌بار پايان تاريخ و «غرب در برابر بقيه تمدن‌ها» تضادهاى پايدار و جهانى را كتمان مى‌كند و باعث اين اميد كاذب خواهد شد كه گزينش‌هاى مشكل و سازش‌هاى ناخوشايندى كه هميشه در روابط بين‌الملل به وفور وجود دارند، روزى رفع خواهد شد; در حالى كه هيچ تخمين و تصديق عقلى وجود ندارد.
برخى تضادها، سركش و مهارنشدنى هستند. اگر به اين حقيقت اعتراف كنيم، بهتر مى‌توانيم بر آنها فائق آييم. تعداد فراوانى از آنها در موقعيت‌ها و محيطهاى اطراف ما وجود دارند. چيزى كه آنها را شامل نمى‌شود، آسودگى از فكر كردن در مورد چگونگى فائق آمدن بر آنهاست. تضاد منافع و آرمان‌ها، ناسازگارى ميان ارزش‌هايى كه آنها را خيلى گرامى مى‌داريم، در روابط بين دولت‌ها مطرح هستند و براى برخى شايد نتايج ناخوشايندى داشته باشد; به‌ويژه آن كه هيچ شاخص و معيارى وجود ندارد كه آيا اين موضوعات، غريب و نامانوسند يا اين كه اصلى و مهم هستند. اما شايد اينها عيوب و نواقص مهمى نيستند كه ما معمولا به آنها نسبت مى‌دهيم. يكى از بزرگ‌ترين انديشمندان ليبرال معاصر، هميشه تمايل داشت كه گفته يكى از فيلسوفان امريكايى (سى.ا. لويس) را نقل كند: «هيچ دليلى وجود ندارد كه اگر حقيقت كشف شد، ضرورتا جالب و مورد علاقه باشد.»

مترجم: ابراهيم عباسى