پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠
نقدى بر كتاى اسفار كاتبان
روايتى در رازگشايى يك تاريخ
محمد سينا
«اسفار كاتبان» داستان زيبا و تازهاى است از ابوتراب خسروى، كه بازتاب دوگانهاى را به وجود آورده است. از سويى به عنوان كتاب قصه سال، برنده جايزه شد و از سوى ديگر پارهاى از محافل روشنفكرى كه با ديدگاه ضد صهيونيستى كتاب خسروى، همنوايى نداشتهاند، كوشيدند صداى آن را خفه كنند و هر چه كمتر آن را مطرح نمايند. اما عدم طرح آن در مطبوعات، هر گز نمىتواند از تابش و درخشش اين اثر كه بر تارك قصه نويسى پس از انقلاب مىدرخشد، جلوگيرى كند. من براى نشان دادن وجوه درخشان اسفار كاتبان سعى مىكنم به يك بررسى ساختارى از اين اثر دست زنم تا نشان دهم پيام ضد صهيونيستى در كار خسروى، هرگز متكى بر مضمون صرف نيست و آميخته با درك زيبايىشناسى و روايتشناسى بديع و خلاقى است.
از بهمن ٧٣ تا مرداد ٧٩ طول كشيد تا كتاب نوشته شود. اين زمان شش ساله، گوياى صرف نيروى ذهنى و وسواس و دقت فراوانى است كه خسروى براى اولين رمانش هزينه كرده است. داستان، چهار ساخت روايى تودرتو را در هم مىآميزد. ساخت روايى مربوط به شيخ يحيى كندرى، صاحب تاريخ منصورى. لايه روايى دوم مربوط به احمد بشيرى است كه شيخ يحيى كندرى در جان او حلول مىكند. لايه روايى بعدى مربوط به روى اصلى داستان يعنى فرزند احمد بشيرى استبه نام سعيد و لايه روايى چهارم مربوط به اقليما دختر يهودى است كه در پايان به سبب دل باختن به راوى، از سوى صهيونيستها به قتل مىرسد. هر يك از اين كانونهاى داستانى و روايى، فضا، زمان و زبان خاص خود را دارند، و معناها و پيامهاى روايى خود را منتقل مىسازند. اين كانونهاى روايى، سپس گرد مىآيند و جمع مىشوند و كليت داستان را مىسازند. لايهبندى داستان به طور خيرهكنندهاى متعادلاند، با خود يك تاريخ، يك رشته از ارزشهاى معنوى و يك نگاه را بازخوانى مىكند. با شهادت اقليما، اگر چه عشق به دست قدرت، سلاخى مىشود، اما نكتهاى شريف باقى مىماند و آن تلاش زن براى رهايى از خرافه و جهل و ستم است. اين جريانى است كه چون نخ تسبيح، تمام دانههاى داستان را به نظم مىكشد. زنانى كه كشته مىشوند، هريك ادامه ديگرىاند و سراسر يك تاريخ خونين را باز مىنماياند. اين كشتار به دست قدرت استبداد فئودالى و سلطنتخشن و كورى كه به تعصب در مذهب يهودى و صهيونيسم آلوده است، عليه زن و حق حيات او صورت مىگيرد. در نتيجه ما مىتوانيم از يك منظر، در متن تاريخ مردسالارانه، وجه ديگرى را كشف كنيم كه به معنى سر بريدن نيمه زنانه وجود مرد و نيمه زنانه تاريخ، يعنى نيمه عشق و آزادى و لطافت و محبت است.
داستان به صورت زيبايى آغاز مىشود; بىمقدمه ما با متن و زبانى كهن، روبرو مىشويم:
«شيخ يحيى كندرى» صاحب تاريخ منصورى، مشهور به رساله مصاديق الآثار، شبى در رؤيايى صادق ظاهر مىشود و آيه شريف «ثم بعثنا كم من بعد موتكم لعلكم تشكرون» را تلاوت كرده، مىگويد: «همچنان كه خداوند در اين آيه، وعده فرموده است، اينك ما با هيات همچون شمايى به جهان خاكى بازگشتهايم. اكنون ما از نظر اهل باطن، ديگر «احمد بشيرى» نيستيم كه شيخ يحيى كندرىايم. بدين دور حيات يافته و همان روايت قديم را كه روزگارى مىآورديم، همچنان كتابت نماييم روايت واقعه شاه مفغور، منصور مظفرى و ذرياتش را كه بدين دور تجسد يافتهاند و هر آينه اسباب وقايع مضاف مىگردند و بدين سياق مباد كه هيچ واقعهاى مكتوم ماند. همچنان كه اعلا چنين نظر مىفرمايد كه امثله خردى را به عين صفتخويش در هيات كاتبان خلق نموده و در اعصار حيات بنى آدم بپراكند تا هر كاتبى واقعهاى ثبت نمايد تا با اجابت از اين امر كه هر شيئى مخلوق اوست، هر كلام هم، و همچنان كه اشياء بر صحيفه هستى نزول مىيابند، در هيات كلمات بر صفحه رسالات قرار يافته تا به هنگام قرائتبدل به اشياء واقعه گردند تا همچنان كه در قيامت عظمى هر مخلوق مبعوث مىگردد، به وقت قرائت در محشر صغرى هم احضار گرديده تا واقعه همچنان كه واقع بود، يابد. و اين همان معاد اصغر خواهد بود تا اسباب قرائت و اطلاع جمعيت هر دور باشد و همچنين باعث عبرت بنى بشر گردد و اين به جز، اثبات حقيقت محشر عظمى از براى بنى بشر نيست كه معاد را متحقق مىسازد و عبارت بود از آنكه به هيچ فعلى در محضر باريتعالى فانى نباشد كه حتى اعضا و جوارح بنى آدم و همچنين ايستايى كه اسباب معاصى بودهاند، به كلام در آمده به لسان خود، شرح آن معصيتبگذارند، و اين تعبير همان قرائتسفر كاتبان است. و هم بدين علل است كه ما نطفگان آن واقعه را در اين روايت مىآوريم تا به وقت قرائت آيندگان، حيات يافته و در قيامت صغرايى كه خواهد بود، با عقل خود شرح آن واقعه بگذارند و حتما هيچ كس تماشايى نخواهد بود كه كلمات روايت مكتوب ما، بذر اشياء و افعال آن وقايع خواهند بود كه چون قرائت گردند، به عين گردابى عظيم، شما و هزار هزار نيامدگان را خود خواهد بلعيد. ما ديگر احمد بشيرى كه وقتى بوديم، نيستيم كه شيخ يحيى كندرىايم كه دوباره حيات يافته و رجعت آورده تا كه رساله منصورى را كه بدين دور ناتمام مىنمايد، باز نويسيم»
پس از اين قطعه، راوى شرح مىدهد كه بخشى از اين متن، مقدمه مشهور تاريخ منصورى يا رساله مصاديقالآثار مرحوم شيخ يحيى كندرى است كه در ادامه بعد از ذكر نام خدا و رسول و معصومين، همچنان به تكريم امر كتابت و نقش كاتبان در صلاح و رستگارى بشر مىپردازد و ضمن روايتشرح حال شاه منصور مظفرى، شمهاى نيز دوباره حوالات شيخ كبير، محمد ابن احمد ابن صادق خجندى كرمانى، مشهور به خواجه كاشف الاسرار مىپردازد. راوى همچنين شرح مىدهد كه: ابوى او مرحوم احمد بشيرى، رساله منصورى را همراه با الحاقى بازنويسى كرده است. اصل اين رساله، با قطع خشتى و جلد چرمى موجود بوده و همچنان يكى از اصيلترين اسناد دوره آل مظفر و تيمورى مىباشد; اما نسخه بازنويسىشده با اصل رساله شيخ يحيى كندرى، كاملا متفاوت است. به طورى كه وقايعى به نص روايتشيخ يحيى كندرى، افزوده مىگردد. راوى سپس فاش مىكند كه اين افزودهها كدامند و مىگويد: قبلا پدرم مرحوم احمد بشيرى، شرح روايت مراسم تدفين خواهرم «آذر» را به فصول كتاب افزوده است. همچنين شرح كابوسهايش را در جايى بازگو مىكند.
تا اينجا روايت، گرههايى دارد كه بايد بازگشود، زيرا اين چند صفحه نخست، كليدهاى اصلى كل روايت را در خود نهفته دارد و اگر پوشيده بماند، كل روايت اسفار كاتبان از دست مىرود. اين كليدها كدامند؟ و خسروى از چه شگردهاى فرامدرنى براى پىريزى و شالودهسازى ساختار رمانش سود مىجويد؟
١. همذاتپندارى شيخ يحيى كندرى و احمد بشيرى و... و نيز شاه منصور (شاه مغفور) كشنده اقليما و عموى اقليما كه خاخام است و كشنده آذر دختر احمد بشيرى و... كه در واقع همگى نماد سلطه مردانه بر مظلوميت زن در سير تاريخى از گذشته تا اكنون است. در اين بين، توازى خواجه كاشف الاسرار و شيدرك، عارفانى كه از متن دو مذهب سويههاى ديگر حضور انسان - خدا را در روايتشكل مىدهند، به معنى يك شالودهشكنى و هنجارزدايى تعريف كليشهاى از داستان مرد و زن است.
٢. شگرد شكست زمان، بهرهورى از ديرند و زمان برگسونى و درونى و باطنى، به جاى زبان خطى و نيوتونى و استفاده از شگردهاى سيال ذهن در شكل دادن نوعى روايت تو در تو.
٣. احضار زبان، همچون هستى و قرائت نو از روايت داستانى بمثابه يك هستى زبانى.
٤. تطبيق حشر كلمات و اسماء در هستىشناسى وحيانى - اسلامى با آشنازدايى در رستاخير كلمات در تبيين پستمدرنيستى و زبانشناسانه روايت داستانى و قائل شدن ارزش ذاتى براى شيئيت كلمه در مقام شيئيت واقعى; همچنان كه در جهان واقع از منظر قرآنى، اسماء همان چيزها و آفريدهها هستند و نظام هستى يك نظام اسمايى است كه همه دلالتى هستند بر ذات در غيب الغيوب و معناى هميشه دست نيافتنى و معناى بيانناپذير يا بيان معناناپذير ذات خدايى در عالم همواره پوشيده و تمامناپذير كه ما تنها با تجلى اين گنج و زيبايى و با اسماء يعنى دالهايى كه بر مداول نهان دلالت مىكنند، روبرو هستيم. از اين منظر انسان خود يك اسم است. چنانكه طبيعت اسم است و نشانهاى و كلمهاى براى ناميدن حق تعالى و سرچشمه هستى. از اين منظر وقتى قدرت ناميدن، و روايتگرى و خلق كردن داستان به انسان داده شد و انسان صاحب كلام شد، در واقع داراى نيروى آفرينش الهى گرديد. از اين نظر زبان انسانى يك نظام خلاقه است. پس قدرت كتابت و قدرت خواندن كه به انسان تفويض شد، يادآور قدرت الهى است; همان سان كه قرآن از اوست و همان سان كه خطابه از اوست و ما را به قرائت مىخواند. پس شگرد خسروى همذاتپندارى انسان نويسنده و خداست، و متن كتاب او، خود به عرصه هستى بخشى و بعث و حشر و رستاخيز و زادهشدن يك جهان، زندگى، انسانها، خود را معرفى مىكند. به اين ترتيب سياليتبين موجوديت كلامى موجودات و موجوديت واقعى جهان و اشخاص، مبين ذات واحدى است كه از عالم خلقت الهى تا عالم خلقت انسانى (متن) جارى است. اگر خوب بنگريم، خسروى جهان را متن مكتوب خدا و كتاب را متن جهانى انسانى مىداند كه آفريده شدهاند و كاتب همان خداى اين متن است كه حشر كلمات موجودات را مىآفريند به اين ترتيب در واقع قهرمان اسفار كاتبان، خود زبان، خود نوشتن، خود متن، خود روايت است. كلام در بيان جان مىگيرد و به شخصيت تبديل مىشود و ما همواره بايد متوجه اين شگرد باشيم. به اين نحو، همانگونه كه جهان گفت و گوى و مكتوب الهى است و اشياء و انسان و همه موجودات، كلمههاى او هستند، در يك نزول طولى انسان كاتب به تبعيت از آفريدگار، چون نيروى خلق به او داده شده، با خلاقيتخود مىآفريند و كلمههايش را مىآفريند كه موجودات زنده هستند. ما كلمات و اسمايى هستيم در چنگ اراده الهى و كلمات كتاب اسفار كاتبان، نظير هر مكتوب انسانى نيز در چنگ اراده انسانى حاضر مىگردند.
٥. توازى روايى، شگرد ديگر خسروى براى معناپردازى و شكل دادن مجازى است كه در قالب يك روايت تاريخى آمده است. اين توازى بين داستان يك دختر يهودى (حكيمى) است و راوى اصلى، يعنى فرزند احمد بشيرى (سعيد) از يك سو و آذر دختر احمد بشيرى از سوى ديگر است كه كشته مىشود و صبحگاه جسدش در برابر در خانه رها مىگردد و زنى كه شاه مغفور عاشق اوست و او را به قتل مىرساند. توازنى بين روايتسيال ذهن و سور رئاليستيك مربوط به اشخاص تاريخى استبا روايت رئاليستيك سعيد بشيرى و اقليما ايوبى در زمان حال به عنوان دانشجويان دكتر بايرامى كه ناچار مىشوند پژوهش مشتركى را پيش ببرند. و يكى يهودى و ديگرى مسلمان است و بينشان عشقى شكل مىگيرد و اقليما به سبب تعصب قوم و عموى خاخام، قربانى اين عشق مىشود.
با در دست داشتن اين كليدها و توازىها به شگرد اصلى مىرسيم، يعنى شگرد دلالت طولى كه از عالم واقع به عالم داستانى امتداد مىيابد كه خود واقعيت ديگرى است; يعنى اسماء الهى سرچشمه اسماى كاتبان (كلمات انسانى) قرار مىگيرد. و گردآوردن روايت معناى خلق كردن براى رازگشايى يك تاريخ را به خود مىگيرد. در اينجا شايد يك وجه دو پهلو ظاهر مىشود كه مربوط به سرنوشت و موقعيت آدمى است. در روايت كاتبان هر زن در طول زن ديگر از زمان ماضى به زمان حال جارى مىشود و به روايتخسروى مىرسد; همچنان كه هر مرد روايت گذشته به روايت مرد زمان حاضر مىپيوندد. و از ياد نبريم كه هيچ مرد و زن و روايت و زمان و زبانى خارج از روايت «اسفار كاتبان» يعنى كليت كتاب، وجود ندارد. زيرا در اصل آفرينشگر همه اين حكايتها، شيخ يحيى كندرى و شاه مغفور، شيخ كبير محمد ابن احمد بن صادق خجندى كرمانى و شيدرك و احمد بشيرى و سعيد بشيرى و اقليما و همه مردان و زنان و همه حكايات كسى جز ابوتراب خسروى نيست كه همه را در يك جهان داستانى - زبانى باز آفريده است. با اين توصيف كه در واقع حاوى رمزگشايى كل رمان است، به چگونگى پيشرفت روايت زيباى خسروى در فرصتى ديگر مىپردازيم كه تنگناى صفحات اجازه بحث وسيعتر را نمىدهد. خواندن اين كتاب نو و بديع را به خوانندگان عزيز علاقهمند به ادبيات جديد پيشنهاد مىكنم.