پگاه حوزه
(١)
شهردارى كه مىخواست مساجد را پادگان كند - سالاری مظفر
١ ص
(٢)
جنبش دانشجويى بر مدار نوسانى -
٢ ص
(٣)
آينده باورها و اعتقادات دينى در پروسه جهانى شدن - شیرخانی علی
٣ ص
(٤)
مدرنيته و استقرار نظامهاى حقوقى پدرسالار - پور هاشمی سید عباس
٤ ص
(٥)
معارف قرآنى عرصهها و قلمروهاى نوپديد -
٥ ص
(٦)
گونهشناسى جنبشهاى اسلامى معاصر - مرادی حسین
٦ ص
(٧)
مرورى بر «فرهنگ جهانى شدن و جهانى شدن فرهنگ» - عباسی حسین
٧ ص
(٨)
كافكا و چهره درونى آمريكا - میراحسان احمد
٨ ص
(٩)
درنگى در شعر مقاومت آفريقا
٩ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - آينده باورها و اعتقادات دينى در پروسه جهانى شدن - شیرخانی علی
آينده باورها و اعتقادات دينى در پروسه جهانى شدن
شیرخانی علی
(قسمت دوم)
دين در عصر روشنگرى
با مطالعه آثار دوره روشنگرى، مىتوان سه رويكرد را به دين از هم تمييز داد: رويكرد اول اين بود كه انديشمندان آن دوره به اديان الهى و طبيعى و بشرى اعتقاد داشتند. آنان بر اين باور بودند كه هدف اصلى اديان، شناختخداوند و رسيدن به معبود است و براى رسيدن به اين هدف هم مىتوان از راه وحى به خدا معتقد شده و هم از راه قوانين طبيعت (١) . شريعتعقل و وحى دو طريقه بديل و علىالبدل رسيدن به خداوند هستند. (٢) بر اين اساس طرفداران الهيات طبيعى با مسيحيان وحى گرا و كتاب مقدس اختلاف و نزاع اساسى نداشتند.
رويكرد دوم اين بود كه از دين طبيعى جانبدارى و وحى و كتاب مقدس را تخطئه مىكردند. ارنست كاسير از زبان يكى از انديشمندان آن دوره، رويكرد دوم را چنين توضيح مىدهد:
هر چيزى كه آغاز داشته باشد، زمانى نيز پايان مىپذيرد. و بر عكس، هر چيز كه هرگز آغازى نداشته باشد، پايانى هم نخواهد داشت. اديان يهودى و مسيحى آغازى دارند، و هيچ دينى روى زمين نيست كه تاريخ پيدايش آن نامعلوم باشد، مگر دين طبيعى. پس تنها دين طبيعى است كه هرگز پايان نخواهد داشت; در حالى كه ساير دينها نابود خواهند شد. يهوديان و مسيحيان و مسلمانان و مشركان، همه پيروان فرقههاى مختلف دين طبيعى يا مرتدان آن هستند. مىتوان اثبات كرد [كه] تنها دين راستين دين طبيعى است.» (٣)
آمريكا كه هم اكنون قطب اصلى جهانى شدن مىباشد، به نوعى مروج دين طبيعى، البته با فرهنگ و كيش پروتستانى دنياگراى آمريكايى هست.
رويكرد سوم در عصر روشنگرى نسبتبه دين، اين بود كه صورتهاى گوناگون دين را اعم از طبيعى و الهى، رد و تخطئه مىكردند . اين نسل بيشتر در فرانسه وجود داشت. به عنوان مثال، هولباخ، ماده را قائم به ذات مىدانست و منكر خدا و اختيار و بقاى روح بود. او مىگفت: فقط طبيعتسزوار پرستش است:
«اى طبيعت! اى فرمانرواى همه هستى! و شما اى فضيلت و حقيقت كه گرامىترين پروردگان دامان اوييد، تا ابد خدايان ما باشيد.» (٤)
متفكران عصر روشنگرى به توانايى عقل، نه فقط در حوزه علم و دين، بلكه در همه شئون حيات انسانى مطمئن بودند و همه بى صبرانه، ظهور «نيوتن علوم اجتماعى» را انتظار مىكشيدند. از اين زمان به بعد تلاشى وسيعى در راستاى عرفى كردن امور صورت گرفت و پروسه مدرنيته در همه جا، جارى و سارى گرديد.
دين در چشم انداز مدرنيسم
تجدد گرايان بيشتر رويكرد سوم عصر روشنگرى را نسبتبه دين دارند. از آغاز آن عصر همواره اين آرزو را داشتند كه همه جهتگيرىهاى حيات انسانى معطوف به امور عرفى و اين جهانى باشد و در نهايتبه يكنواختى و يگانگى جهانى ختم شود و در اين راستا، مذاهب گوناگون دنيا به انديشهاى دنياگرا و خردمدار پايان يابد. نيز اميدى مىبردند كه روزى در حوزه اجتماعى و حيات انسانى، نظام سكولاريسم جايگزين آيين و مذاهب گردد. در نظام سكولاريستى، ميان دين و حيات اجتماعى جدايى افكنده مىشود. بدين معنى كه دين تاثيرى در حيات سياسى - اجتماعى انسان نخواهد داشت و به يك مسئله و باور شخصى و خصوصى تبديل مىشود. در اين روند، اگر بنا باشد كه هر گونه آيين و جماعت مذهبى در عرصه حيات انسانى وجود داشته باشد، آن جماعت متشكل از افراد حاشيهاى از نظر جغرافيايى، اقتصادى و يا قومى خواهد بود. گروهها و جماعات مذهبى را در اين پروسه مىتوان به فسيلهاى اجتماعى تشبيه كرد كه گاهى ممكن استبا يكديگر يا با روشنفكران و ديگر گروههاى جامعه سر به ستيز بردارند. در چنين حالتى آنان مشاجرات موهوم و كهنه پرستانهاى را وارد جهان دنياگرا و فردگراى مدرن مىسازند. جوامع يك پارچه و داراى مذهبى خاص كه نخبگان و گروههاى حاشيهاى را در برمىگيرند، از ديدگاه تجدد گرايان، بنيادگرى (fantumentalism) و بنياد گرايان منطقستيز و فردگريزى هستند كه در مقابل نوسازى و نوگرايى مدرنيته جبهه مىگيرند. (٥) البته از ديدگاه تجددگرايان، مخالفتهاى دينى و مذهبى، مسايلى حاشيهاى، گذارا و كم اهميتاند كه سرانجام موج دنياگرايى و خردمحورى كه هم اينك با تاثيرى پذيرى از «جهانى شدن» به سرعت اوج مىگيرد، اين مخالفت و ستيزه جويىها را فرو خواهد نشاند.
از زمانى كه تجدد به يك فرهنگ جهانى تبديل شده و با آغاز جهانى شدن، رو به رشد گذاشته است، ما شاهد بروز و ظهور ايدئولوژهاى ستيزه جو در مقابل پروسه مدرنيته و جهانى شدن بودهايم; از قبيل تجديد حيات دوباره اسلام كه در نگاه تجددگرايان، بنيادگرايى تلقى مىشود و يا ايدئولوژى هندوگرايى و بودائيسم. آيا اين نوع از ايدئولوژىها سرانجام مانعى جدى در مقابل فرايند عرفىسازى و جهانى شدن نخواهند بود؟
تجدد گرايان در پاسخ به پرسش فوق ابتدا اميدوارى خود را نسبت فراگير شدن خردگرايى و عرفى شدن اعلام مىنمايند و بر اين باورند كه جهانى شدن فرهنگ مدرن حتى اين جوامع بنيادگرا را به تغيير و بازگشت از مرام خويش وا خواهد داشت; وانگهى - از ديدگاه تجددگرايان - تجديد حيات اسلام و هندوگرايى و.. را نمىبايست واكنش محض به پيشرفت و موفقيت ايدئولوژىها و طرحهاى نوگرايانه عصر تجدد پنداشت; بلكه در واقع آن ايدئولوژىها، پاسخهايى به شكستخود بودهاند! از ديدگاه تجددگرايان، انقلاب اسلامى ايران نيز در حقيقت پاسخى به شكست روند مدرنيزاسيون رژيم شاه بوده است! (٦)
با توجه به واقعيات جهانى، ممكن است پرسش ديگرى نيز فراروى تجدد گرايان جهان گرا قرار گيرد و آن اينكه: فرايند جهانى شدن در بستر و ادامه روند مدرنيته رشد و نمو كرده است و هدف اساسى جهانى شدن كه در حقيقتيك انقلاب جهانى است، درهم شكستن همه انقلابها، سنتها و رسوم مردمان كره زمين است، و حال آنكه ملاحظه مىشود كه اين فرايند، گاهى از مذهب واعتقادات اصيل مذهبى استفاده مىكند. آيا جهانى شدن و درهم شكستن همه آيينهاى سنتى با استفاده از آن مرامها منافات و تضادى ندارد؟ به طور مثال تجدد گرايان، جهانى شدن و هوادار بازار آزاد و دموكراسى ليبرال شدن كاتوليكهاى مخالف رژيم لهستان را در دهه ١٩٨٠ به شدت حمايت مىكردند و حتى در برخى موارد رسما آنان را مورد تشويق و كمك قرار مىدادند; حال آنكه جنبش لهستانىها از لحاظ اعتقادى، به كليساى رم وابسته بود؟ !
طرفداران جهانى شدن و مدرنيسم بر اين باورند كه استفاده از مذهب در راستاى تصحيح خطاى پروسه مدرنيته مىباشد، چرا كه كشورهاى بلوك شرق در حقيقت انحراف از نوگرايى داشتند و به نظام كمونيستى رو آورده بودند. استفاده از مذهب در مقابل اين انحراف، موقتى است و مذاهب مقابل انحرافات نوسازى نيز پس از آنكه نقش موقتى خويش را به انجام رساند، خود نيز به بوته فراموشى سپرده خواهند شد. بيشتر تجددگرايان اين آرزو و اميد را دارند كه كليساى كاتوليك رم و يا هر كليسا و مذهبى ديگر نيز به جمع رفتگان مخالف مدرنيسم و جهانى شدن، بپيوندد. (٧)
پسا تجددگرايان نيز مانند تجددگرايان درباره مذاهب سنتى هم صدا هستند و آنان نيز شايد بيشتر از مدرنيستها دنياگرا باشند و اين آرزو را دارند كه مذاهب سنتى در نهايتبه نابودى برسند و بر اين باورند كه جهانى شدن و دنياگرايى با فرسودن و درهم شكستن همه ساختارهاى سنتى، محلى و ملى، پيروزى جهانى فردگرايى ابزارگرا را به ارمغان خواهد آورد. هسته ارزشهاى پسا تجددگرا، فردگرايى و ابزارگرايى است. هر چند در چشمانداز پستمدرنها، حيات انسانى مىتواند در برگيرنده «تجارت معنوى» نيز باشد، اما فقط تجاربى كه از تعلقات و قيد و بندهاى مذهبى به معناى واقعى كلمه فارغ باشند.
پستمدرنها بيشتر به برداشتهاى امريكايى از مذهب تمايل دارند. اين برداشت در نهايتبه طبيعت گرايى از نوع آمريكايى منجر مىشود كه در حقيقت الحاد نوى است.
كيش امريكايى و فرايند جهانى شدن
پس از فروپاشى بلوك شرق و نظامهاى كمونيستى، بلوك غرب ونظام كاپيتاليسم خود را پيروز ميدان قلمداد كرد و در صدد ترويج انديشههاى خود در جهان برآمد. دموكراسى و حقوق بشر از نوع ليبراليسم غربى، گردش آزاد سرمايه، كالا و خدمات و... جزء برنامههاى اصلى عرفى سازى محسوب گرديد. عرفى سازى از دهه نود به اين سو، به سبب فرايند جهانى شدن، سرعت و شدت بيشترى گرفت. پس از دهه نود، رهبرى بلوك غرب بر عهده امريكا گذاشته شد. در حقيقت اين فرايند عرفى سازى و جهانى شدن را آن كشور هدايت مىكند. پيشتازى امريكا در اين فرايند، مرهون برترى فنى و اقتصادى ايالات متحده بر ساير بازيگران عرصه جهانى است. امريكا در سال ٢٠٠١ بيش از يازده هزار ميليارد دلار، توليد ناخالص ملى داشته است كه اين رقم بيش از توليد ناخالص ملى ژاپن و اروپا است. (٨)
ايالات متحده در اين راستا، جهت رسيدن به اهداف خود از مؤسسات بزرگ مالى بينالمللى سود جسته است. صندوق بينالمللى ، سازمان تجارت جهانى (WTO) و بانك جهانى، مؤسساتى هستند كه امريكا از طريق آنها، دنيا را به دوران پسامدرن هدايت و رهبرى مىكند. اين روند، پيوند بسيار نزديكى با دنياگرايى عرفى سازى دارد كه مآلا به دين زدايى به ويژه اديان توحيدى مىانجامد، هر چند امريكاييان اعلام مىدارند كه اين كيش، همان مذهب پروتستان است كه در مبناى اعتقاد خويش با مراتب و جماعات مذهبى كه در اديان ملاحظه مىشود، سر ستيز دارد. كيش امريكايى برگرفته از آيين پروتستان با نفى مراتب روحانيت و جماعات مذهبى و حذف واسطههاى زمينى بين فرد و خداوند، شخص معتقد و ايمان مدار را از هر گونه خصوصيات محلى ، منطقهاى، فرهنگى يا ملى برهنه و بىنصيب مىسازد. بر اساس اين ديدگاه، هر فرد انسان در دنيا مىتواند از موهبت فيض الهى، ايمان و رستگارى برخوردار باشد. اين مواهب واقعا جهانى هستند. (٩)
ايالات متحده امريكا با استفاده از آموزههاى آيين پروتستان و جرح و تعديلى كه در اين آيين نموده است، مفاهيم اقتصادى و سياسى را با اين آيين درآميخت، و پيرو آن، اعتقاد به بازار آزاد، فرصتهاى يكسان براى افراد، انتخاب آزادانه و دموكراسى ليبرال، مشروطيت و حاكميت قانون عرفى، از اركان اساسى كيش دنيا گرايانه و جهانگستر امريكا گرديد. هر چند اين كيش در شعار اعتقادى به جماعت و مراتب سلسلهاى ندارد، ولى استراتژيستهاى امريكا با استفاده از اعتقادات دين مسيحيت معتقد هستند كه «خداوند متعال، جايگاه ويژهاى براى امريكا در ميان ملل ديگر در نظر و بهترين مواهب و نعم را به مردم امريكا اعطا كرده است». (١٠) برخى ديگر از انديشمندان و صاحب منصبان سياسى بر اين باورند كه امريكا با توجه به مطالب فوق، بايد سيادت و رهبرى جهان را براى گسترش فرهنگ و كيش خود بر عهده گيرد و در اين رهبرى با دقت و ظرافتبيشترى عمل نمايد: «امريكا، بايد رهبرى سياستبينالملل را برعهده گيرد. اگر با هشيارى هر چه تمامتر، وارد عمل نشويم، شيوه زندگى ما از بين خواهد رفت.» (١١)
ايده اصلى جهانى شدن در كيش امريكايى، دنياگرايى مىباشد. توجه به دنيا و شيوع و گسترش ايده دنياگرايى گوهر انديشه جهانى شدن است. جهانى شدن بر آن است عقلانيت مدرنيته را كه ريشه در تجربهگرايى، فردگرايى و در نهايت دنياگرايى دارد، ذاتا امرى جهانى جلوه دهد و سرنوشتبشر را محكوم و محتوم در اين امر بداند. مقوله توسعه و توسعهنيافتگى هم عمدتا بر آمده از ادعاى انحصارى مدرنيته است. از آنجا كه بر مدرنيسم، نگرشى تكاملگرا حاكم است، نقطه غايى همه فرهنگها را رسيدن به همين نوع عقلانيت مىداند و از همين رو از همان آغاز فرايند مدرنيته، نظر به جهانى شدن داشته و در اواخر قرن بيستم، شتاب بيش از حدى به خود گرفته است. اين عقلانيت جهانى و پرادعا از زمان وبر، دوركيم و حتى ماركس سابقه داشته است. وبر اديان را به دنياپذير و دنياگريز تقسيم مىكند و بر اين باور است كه آيين پروتستان كه پس از اصلاح و رفرم دين به وجود آمد، دنياپذير است و با امور مادى سر ستيز ندارد، بلكه به فرد اين اجازه را مىدهد كه او هر گونه كه مىخواهد با خدا رابطه داشته باشد و در كره خاكى نيز بر اساس توافقهاى جمعى به زندگى دنيوى خود ادامه دهد. با توجه به اين نوع انديشه، حقوق فردى اهميتبسيارى مىيابد; چرا كه پايههاى اساسى عقلانيت مدرنيته كه كيش امريكايى نيز از آن اقتباس شده است، بر اومانيسم استوار است. از اين رو در اين ايدئولوژى و كيش، حقوق بشر، يعنى حقوق افراد. حقوق فرد از هر گونه مرتبه بندى جماعات، سنتها يا رسومى كه وى در آن به سر مىبرد، مستقل است و اين بدان معنى است كه حقوق بشر به هر فردى و در هر جاى جهان تعلق مىپذيرد و همگانى و جهانى است، نه صرفا قومى و ملى. بنابراين ارتباط منطقى و نزديكى بين حقوق فرد و جهانشمولى آن وجود دارد. حقوق فردى، حقوق جهانى، و حقوق جهانى نيز همان حقوق فردى است. (١٢)
بدين سان جهانى شدن، در يك دستشدن شيوههاى رفتار انسانى، بدون تعلق به قيد و بند خاص متبلور مىشود، و در نظر ايالات متحده شيوه يكسان، همان كيش و فرهنگ امريكايى است. اما به نظر مىرسد كه چنين انديشهاى با چالشهاى فراوانى روبرو خواهد بود; چالشهايى كه بيرون از فرهنگ و آيين جهان غرب و امريكاست و چالشهايى كه از درون اين فرهنگ و مذهب بر مىخيزد چالشهاى برونفرهنگى غرب را در فصل پايانى با توجه به انديشههاى اسلام توضيح خواهيم داد، ولى چالشهاى درونفرهنگى عبارتند از:
الف. چالش پيشا مدرنيستى
يكى از اين چالشها، متعلق به كليساى كاتوليك رم مىباشد كه جيمزكرث آن را به عنوان ديدگاه جايگزين پيشامدرنيستى مطرح مىكند. (١٣)
هر چند اين ديدگاه از لحاظ پيدايش به دوران امروز و پسامدرن تعلق دارد، ولى از لحاظ بستر فكرى به دوران پيش از مدرنيسم متعلق است. پرچمدار اين ديدگاه در مخالفتبا جهانى شدن، پاپ ژان پل دوم است كه مدعى است، بسيارى از ايدئولوژهاى بزرگ كه صبغه دنيانگرى و دنياگرايى داشتند، در دهه هاى ١٩٨٠ - ١٩٧٠ به زوال گراييده شدند و در مقابل جنبشهاى مذهبى رشد روز افزون داشتهاند. براى نمونه ايدئولوژى كمونيستى كه داعيه جهانى شدن داشت، ولى دنيانگر بود، در دهه ١٩٩٠ به موزههاى تاريخ رفت. جهانى شدن هم اكنون روند دنياگرايى را دنبال مىكند، و اميدى به بقا و دوام آن نيست. دولت امريكا پرچمدار گسترش فرهنگ و كيش دنيا گرايانه در سراسر دنيا مىباشد، و حال آنكه همين فرهنگ و كيش به نوبه خود فروريزى اركان قدرت و فروپاشى تمدن غربى را آغاز خواهد كرد. (١٤)
ب. چالش پسامدرنيستى
هر چند ديدگاه پستمدرنيستى در رد مذاهب سنتى و اديان بزرگ با ديدگاه فرهنگ مدرن و كيش امريكايى هم صدا است، ولى به مثابه شمشير دو لبه است; چرا كه پست مدرنها از يك سو بر علم ، فردگرايى و تجربهگرايى مدرنيستى تاكيد مىورزند و از سوى ديگر به تجارب معنوى اهميت مىدهند و به پلوراليسم دينى اعتقاد مىورزند. تاكيد آنان بر چندگانگى و اداره محلى امور، محور قرار دادن مسايل اقليتها، زنان و سياهان و... با روند يكسانىسازى مدرنيستى و جهانسازى امريكا، ناسازگارى دارند.
با توجه به تاكيد مدرنيستها بر تجارب معنوى و اشراق شهودى (البته فارغ از تعلقات و قيد و بندهاى مذهبى) زمينه پيدايش و رشد فرقههاى متعدد مذهبى و بىقيد و بندى را فراهم ساخته است. هم اكنون در خود امريكا ميشلهها و فرقههاى مذهبىاى وجود دارد كه با روند جهانى شدن در تعارض است و برخى اوقات، مخالفت صريح خود را اعلام مىنمايند.پىنوشتها در دفتر مجله موجود مىباشد