پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - جنبش دانشجويى بر مدار نوسانى

جنبش دانشجويى بر مدار نوسانى


مهدى نوروز

تحليل شناخت طبقه دانشجويان و جنبش دانشجويى، به عنوان يكى از گروه‌هاى تاثيرگذار در جريانات سياسى اجتماعى قبل و بعد از انقلاب، طى مقاله‌اى در شماره ٧٤ نشريه، تحت عنوان «بازخوانى ٥ دهه جنبش دانشجويى‌» مورد بررسى قرار گرفت و طى آن به ادوار و فراز و فرود اين جنبش در مراحل پس از پيروزى انقلاب اسلامى پرداخته شد; ليكن نويسنده مقاله در تبيين دوره اخير اين فراز و فرود، به اختصار و گزينه‌گويى بسنده كرده بود.
اكنون با تلاش در جهت جبران اين گزينه گويى، شرايط مذكور و جريان‌شناسى جنبش دانشجويى را در ادوار مختلف پس از انقلاب، به ويژه تبيين فضاى دهه اخير و شرايط پس از دوم خرداد ٧٦ بازكاويده و با ارائه تحليلى از تحولات به وجوده آمده در حركت‌هاى جنبش دانشجويى و تطبيق آن با نظريات جامعه شناسانى چون «آلن تورن‌» و ديگر انديشمندان علوم اجتماعى، آسيب‌شناسى اين جنبش را در دوران واخوردگى و سرخوردگى سياسى برمى‌رسيم.
اين مطلب را در دو بخش: تبيين جنبش دانشجويى و جريان‌شناسى آن پس از پيروزى انقلاب اسلامى، در اين شماره و شماره آتى از نظر خواهيد گذارند:
در ٢٨ مرداد ٣٢، زمانى كه در ارتش سه شكاف مهم وجود داشت و به نظر مى‌رسيد، وجود گرايش‌هاى طرفدار شاه، مصدق و حزب توده (١) كار را براى اقدام جمعى، مناسب و قاطع ارتش در قبال تحولات ايران سخت و ناممكن كرده است. ارتش شاهنشاهى به آسانى نهضتى دو ساله را درهم كوفت و به رژيم پهلوى اين امكان را داد كه نهضتى پنجاه ساله (از مشروطيت تا سال ٣٢) را به بن بست‌بكشاند. گروه‌هاى ريشه دارى هم‌چون حزب توده، احزاب جبهه ملى و فداييان اسلام بى درنگ و با قدرت سركوب شدند و ملت، به سكون، سكوت، شگفتى و سرخوردگى كامل دچار شد.
شاه كه در داخل به موقعيت ممتاز و بى رقيبى رسيده بود، براى محو آخرين رقبا تصميم گرفت مجلس را منحل كند و زاهدى را - كه آن روزها شريك شاه در حكومت‌شناخته مى‌شد (٢) - كنار زند; زيرا صرفا از درون و به صورت مقطعى از جانب آنها احساس خطر مى‌كرد.
مجلس در دى ماه منحل شد و مجلس سرسپرده‌اى از محافظه كاران و زمينداران شكل گرفت. زاهدى نيز طبق برنامه شاه، يكسال و نيم بعد (١٧ فروردين ٣٤) از گردونه خارج شد. درست زمانى كه اعضاى جبهه ملى، فدائيان اسلام و مهمتر از همه حزب توده و سازمان افسرى ششصد نفره آن تارومار شده بودند; افسرانى كه به طور رسمى حداقل يازده نفرشان اعدام شدند. بالاخره در آبان ماه همان سال نيز عليرضا پهلوى، برادر مقتدر و با نفوذ شاه كشته شد.
در سياست‌خارجى، شاه بر آن بود كه علاوه بر اتحاد با غرب و به ويژه آمريكا، سياست تنش زدايى با همسايگان را نيز دنبال كند. در نهايت در سال ٣٨ پيمان سنتو را امضا كرد. هم چنين رابطه دوستانه‌اى با شوروى پى‌گرفت.
شاه، برنامه‌هاى مفصلى را پس از كودتاى ٢٨ مرداد در نظر داشت. اين برنامه به شاه امكان تغيير رژيم از وضعيتى مشروطه به يك نمونه عالى سلطانى - آن‌گونه كه وبر تعريف مى‌كند و به آن عنوان حد افراطى پدرسالارى (پاتريمونياليسم) مى‌دهد - مى‌داد. او بالاخره سلطانيسم را در سال‌هاى پس از ١٣٤٢ بر پا نمود. رژيمى كه به واسطه اتحاد سلطه پذيرانه‌اش با آمريكا - بنا بر تعريف گازيوروسكى - او را از گروه‌هاى داخلى مستقل مى‌كرد و استقلال عمل بالايش، امكان سركوب گروه‌هاى معارض و حتى منتقد را فراهم‌تر مى‌نمود.
در پى چنين برنامه‌ها و هدف‌هايى بود كه شاه آسوده خاطر، رئيس جمهور تازه برگزيده شده ايالات متحده را به ايران دعوت كرد. در همان زمان سفارت بريتانيا نيز بازگشايى شد. سفر نيكسون در رابطه با برنامه اجراى حكومت‌سلطانيستى موردنظر شاه ضرورى بود. البته او از داخل جامعه، خيالى آسوده داشت.
جنبش دانشجويى ايران در چنين جامعه سرخورده، وازده و متحيرى بود كه دست‌به اقدامى بزرگ زد: راهپيمايى دانشجويان در دانشگاه تهران. شاه خشمگين و ناباورانه، سياست‌سركوب پيش گرفت. جنبش دانشجويى ضمن آنكه اعلام ادامه حيات براى خود كرد، نشان داد جامعه ايرانى كاملا از پا نيفتاده است.
با قتل سه دانشجو (بزرگ نيا، رضوى، قندچى) جنبش دانشجويى وارد مرحله جديدى شد; مرحله‌اى كه به شراكت در سرنگونى شاه تا آخرين لحظه ادامه داد.
جنبش دانشجويى ايران پيش از مشروطه آغاز شده بود. از زمانى كه نخستين دانشجويان ايرانى با كمك عباس ميرزا، سپهسالار قجرى و وليعهد فتحعلى شاه به فرنگ رفتند و در بازگشت، هواى فرنگى‌مآبى را با خود به ايران آوردند. اين جنبش ختم به مشروطه خواهى شد. ولى واقعيت اين است كه جنبش دانشجويى نام برده در حقيقت، يك جنبش روشنفكرى بود كه توسط فارغ التحصيلان پايه گذارى شده بود.
از نظر تئوريك جنبش دانشجويى را بايد در متن جنبش‌هاى روشنفكرى جست كه خود آن نيز در درون پديده‌اى به نام جنبش‌هاى اجتماعى مى‌گنجد. تمايز گذارى ميان جنبش‌هاى دانشجويى و ديگر جنبش‌هاى اجتماعى، كارى دشوار است; زيرا يك جنبش دانشجويى يا معلول يك جنبش اجتماعى است‌يا عامل آن. به عبارت ديگر اين دو پديده به گونه‌اى شگرف در هم آميخته‌اند. حتى جنبش دانشجويى دهه ١٩٦٠ فرانسه نيز جنبش خالصى نبود، بلكه كارگران و اصناف ديگرى به آن پيوستند.
در ايران به واسطه آنكه پايگاه‌هاى اقتصادى و شان‌هاى اجتماعى بارز و شفاف نيستند، اين در هم تنيدگى گسترده‌تر نيز هست. اما به طور معمول حركتهاى شكل گرفته توسط دانشجويان، به نحوى كه عموم بدنه و رهبرى آن‌را تشكيل دهند، دانشجويى خوانده مى‌شود و چنانچه اين گونه حركت‌ها در فرايندى بلندمدت، اهداف ويژه‌اى را پيگيرى كنند، يك جنبش دانشجويى ناميده مى‌شوند; حتى اگر قشرهاى ديگر اجتماع نيز در جنبش‌هاى اجتماعى ديگرى، اين اهداف را دنبال نمايند.
بنا بر تعريف گى روشه، جنبش اجتماعى يك سازمان يافتگى براى دفاع، گسترش يا دستيابى به هدف‌هاى خاصى است. اين اهداف مى‌تواند طيف گسترده‌اى را در بر گيرد: از دگرگونى و حتى واژگونى نظم مستقر تا درخواست‌حذف يا تصويب يك ماده قانونى. (٣) همين سازمان يافتگى است كه آن را از پديده‌هاى ديگر، مانند آشوب، متمايز مى‌كند.
بر اساس تعريف فوق، جنبش دانشجويى ايران، پيش از انقلاب، صفات بارزترى از خود نشان مى‌داد تا پس از انقلاب; زيرا در اين دوره بيش‌تر تابع هيجان‌ها، حادثه‌محورى و گاه تابعى از جريان‌هاى سياسى حاكم يا اپوزيسيون بوده است.
عقايد و اهداف جنبش‌هاى دانشجويى، عموما توسط روشنفكران تبيين مى‌گردد. جنبش‌هاى دانشجويى داراى ويژگى‌هاى خاصى هستند كه در نتيجه به آنها رنگى آرمانگراتر مى‌بخشد.
جمعيت‌هاى دانشجويى در متن روابط اقتصادى جاى ندارند و هماره حاشيه‌نشين‌اند، در نتيجه به طبقه اقتصادى خود پايبندى نشان نمى‌دهند. به واسطه دور افتادگى از خانواده، رابطه قوى دانشجويى و احساس خاص تعلق به محيط دانشگاه، توجه جدى‌اى نيز به شان اجتماعى خود ندارند. در نتيجه از متن زندگى واقعى اجتماع به دور هستند و داراى يك احساس گسيختگى و آزادى در انتخاب راه زندگى مى‌باشند. (٤) دانشجويان بيش از آنكه با بايسته‌هاى علمى روابط و مناسبات اجتماعى، سياسى و اقتصادى آشنا باشند، با آرمان‌ها و ادعاهاى اصلاحى - نظرى و مباحث روشنفكرانه مانوسند، و از نظر اقتصادى نيز معمولا توسط خانواده‌ها يا بورس‌هاى دولتى تامين مى‌شوند.
بنا بر ويژگى‌هاى فوق است كه مى‌توان فهميد چرا جنبش‌هاى دانشجويى عموما چپ، اصلاح‌طلب و حتى براندازانه هستند. اعضاى جنبش‌هاى دانشجويى پس از فراغت از تحصيل، معمولا داراى گرايش‌هاى ميانه‌روترى مى‌شوند. لذا در مقايسه ميان فرانسه و انگليس مى‌توان دريافت كه فرانسه به واسطه آنكه داراى دانشگاه‌هاى دولتى و رايگان است و اقشار روشنفكرى آن عمدتا داراى گرايش‌هاى انتقادى و چپ (مثل مكاتب فرانكفورت و پست مدرن) هستند، داراى جنبش‌هاى دانشجويى خالص‌تر، تندروتر و چپ گراترى باشد. در حاليكه در انگليس، چون دانشگاه‌ها انتفاعى و غيررايگان هستند، و به اين واسطه دانشجوى بريتانيايى وابسته به مناسبات موجود است - زيرا از آن روزى مى‌يابد - و بافت روشنفكران آن راست گراتر مى‌باشد، خصلت‌هاى اصلاح گرايانه دانشجويان فرانسوى را ندارد.
در ايران جنبش دانشجويى پيش از انقلاب اسلامى تفاوت‌هاى بارزى با پس از انقلاب دارد: نخست آنكه پيش از انقلاب، دانشجويان در دانشگاه‌هاى دولتى تحصيل مى‌كردند; ولى پس از آن دانشگاه‌هاى غير دولتى و انتفاعى حجم وسيعى از آنها را در برگرفت. از نظر سياسى پيش از انقلاب، اين جنبش كاملا در تعارض با رژيم بود و پس از آن بخش‌هاى فعال جنبش موافق جناح‌هاى موجود در رژيم بوده‌اند و لذا در بسيارى موارد همسو با سياست‌هاى نظام حركت كرده‌اند. از نظر آرمان‌سازى، پيش از انقلاب اين آرمان‌ها عموما توسط گروه‌هاى ماركسيستى تبيين شد، كه گرايش مطلقا چپى داشتند و كانون آن نيز در دانشگاه‌ها بود; اما پس از انقلاب اين آرمان‌ها عموما توسط گرايش‌هاى توسعه گرايانه و حتى ليبرال خواه سازماندهى مى‌شود كه داراى گرايش محافظه‌كارترى است. در حدفاصل نيمه دوم دهه پنجاه و اواخر دهه ٦٠، گرايش‌هاى بنيادگراى اسلامى به گرايش‌هاى چپ دانشجويى اضافه شد و در اواخر دهه شصت، كاملا بر جنبش مسلط شد. در نتيجه در دهه پنجاه با افول نسبى گرايش‌هاى چپ و اوج‌گيرى گرايش‌هاى گوناگون اسلامى، روبرو مى‌شويم كه بالاخره در دهه شصت گرايش‌هاى دانشجويى چپ كاملا از ميدان بيرون رانده مى‌شوند. جالب آنكه در گرايش‌هاى درسى علوم انسانى، استادان موجود هنوز به طور عمده تحت تاثير مكاتب و تئورى پردازان چپ گراى آن بوده‌اند.
برخى عوامل فنى و حاشيه‌اى نيز در اين اتفاق‌ها به چشم مى‌آيند، از جمله اينكه پس از انقلاب - خواسته يا ناخواسته - ساختار دانشگاه‌هاى تاسيس شده، داراى پراكندگى بود و بافت دانشكده‌اى داشت; مثلا دانشكده ادبيات در يك نقطه شهر و دانشكده اقتصاد در نقطه‌اى ديگر (مانند دانشگاه علامه طباطبايى و دانشگاه آزاد)، ولى پيش از انقلاب اين ساختار متمركز و دانشگاهى بود. مثل دانشگاه تهران و ملى (شهيد بهشتى) كه بخش عمده‌اى از رشته‌هاى گوناگون را در يك محوطه محصور و همبسته و البته مرتبط، جمع آورده‌اند. به همين دليل است كه حركت‌هاى دانشجويى دانشگاه تهران گسترده‌تر است.
وجود استقلال عمل بيشتر احزاب پس از انقلاب، به همبستگى بيشتر جنبش دانشجويى با جناح‌هاى سياسى موجود انجاميد; زيرا هرجا نظام حزبى ثبات و استقلال بيشترى داشته باشد، جنبش‌ها و سازمان‌هاى سياسى دانشجويى با پيوستن يا حمايت از احزاب خاصى به گروه‌هاى فشار تبديل مى‌شوند. (٥) اين مسئله به آن واسطه كه در جريان پيروزى انقلاب اسلامى، بخش‌هاى عظيمى از اعضاى جنبش دانشجويى به بدنه حاكميت جديد پيوستند، روند شتابان‌ترى به خود گرفت.
از نظر تاريخى، جنبش دانشجويى ايران، به معناى اخص كلمه، از دهه بيست و به ويژه از دوره نهضت ملى كردن صنعت نفت آغاز مى‌شود. پيش از آن، همان‌طور كه ذكر شد، حركت‌هاى روشنفكرانه‌اى در ايران شكل گرفت كه تا حكومت رضا شاه ادامه يافت. اين روشنفكران، عموما تحصيل كردگان دانشگاه‌ها يا دبيرستان‌هاى غرب بودند. گسيل دانشجو به غرب، از دوره فتحعلى شاه آغاز شد و در دوره ناصرالدين شاه شدت گرفت. در آغاز عباس‌ميرزا طراح اين جريان بود و در دوره ناصرالدين شاه، اميركبير. با اين‌حال اميركبير كوشش نمود كه در ايران نيز امكان تربيت دانشجو را فراهم نمايد. اين دانشجويان كه بعدها به منورالفكران و بالاخره به روشنفكراان و نوانديشان، معروف شدند، نظريه‌پردازان اصلى نهضت مشروطه بودند. اين نهضت در دوره رضاشاه سركوب گشت.
اما در دوره رضاه شاه، اتفاق تازه‌اى افتاد. رضا پهلوى كه علاقه خاصى به ساختارهاى غربى داشت، به تحول ادارى در ايران پرداخت و از جمله به گسترش شبكه آموزشى دست زد. اين اقدام او در حضور خودش به نتيجه خاصى نينجاميد، زيرا سايه اقتدار هراس انگيزش، مجال هر حركتى را مى‌گرفت. اما پس از شهريور بيست و خلا قدرت ناشى از آن، به آرامى زمينه‌هاى ايجاد جنبش دانشجويى آماده شد. لذا اين جنبش به طور جدى در نهضت ملى نفت‌خودنمايى كرد و به همكارى با جبهه ملى و حزب توده پرداخت. پس از كودتاى ٣٢ اين جنبش وارد مرحله‌اى نوين شد و اعلام موجوديت كرد و به عنوان فعال‌ترين مخالفان رژيم مطرح شد (٦) ; در حالى كه ديگر گروه‌هاى مخالف از گردونه حذف شده بودند.
بنابر گزارش امجد، وقتى گرايش‌هاى محافظه كار در جبهه ملى قدرت گرفتند، دانشجويان از اين جبهه سرخورده شدند و با درگذشت مصدق در سال ١٣٤٦ به حمايت از سازمان‌هاى زيرزمينى پرداختند و حتى خود، پايه گذار برخى از آنها شدند. (٧) جزنى، ظريفى، پويان، برادران احمدزاده و... از جمله مبارزان راه مسلحانه بودند كه همگى دانشجويان دانشگاه تهران بودند (٨) . به هر حال پايگاه مبارزينى كه به سمت مبارزه مسلحانه رفتند، محافل دانشگاهى بود. علت عمده اين گرايش سرخوردگى از مبارزه تحت نفوذ جبهه ملى و حزب توده دانسته مى‌شود. (٩) عمده فعاليت‌هاى مسلحانه در اوايل و يا حداكثر اواسط دهه پنجاه سركوب شد، و از اين نظر، رژيم پهلوى احساس امنيت مى‌كرد.
از نظر جمعيت، پس از سال ٤٢ دانش‌آموزان و دانشجويان ايرانى به شدت رشد كردند و از ٢٦٠ هزار نفر در سال ٤١ به ٢٣٠٠ هزار دبيرستانى در سال ١٣٥٧ و از ٥٠ هزار به ١٥٤ هزار دانشجو در سال ١٣٥٧ تبديل شد. در طى اين دوره حزب توده، جبهه ملى و در دهه پنجاه، گروه‌هاى اسلامى - به‌ويژه انجمن اسلامى - نظريه‌پردازان اصلى جنبش بودند. در همين دوره، دانشجويان ايرانى خارج از كشور به بيش از يكصد هزار تن رسيده بودند. (١٠) اين دانشجويان از نظر فعاليتى، وابسته به جريان‌هاى داخلى بودند. به همين خاطر وقتى در داخل كشور حزب توده و جبهه ملى بواسطه رفتار مسالمت‌آميز با رژيم بى‌اعتبار و طرد مى‌شد. در خارج نيز همين مسئله پيگيرى مى‌شد; در نتيجه گروه‌هاى اسلامى كه عموما پيروان امام (ره) و نهضت آزادى بودند، تقويت مى‌شدند.
در آغاز انقلاب اسلامى نيز جنبش‌هاى دانشجويى نقشى مهم راايفا كردند; اما در سال ١٣٥٧ كه حضور توده‌ها در انقلاب همه گير شد و رهبرى آن به طور مطلق در اختيار امام راحل (ره) قرار گرفت، از وزن آن كاسته شد. البته اين كاهش وزن نسبى بود; يعنى نسبت‌به كل نيروهاى فعال. اما به طور مطلق دانشجويان بيشترى فعال شدند و از نظر راهبردى نيز، برنامه‌ريزى انقلاب درجاى ديگرى انجام مى‌شد و مركز ثقل آن به بيت امام (ره) منتقل شد.