پگاه حوزه
(١)
ارزيابى دكترين ائتلاف در بحران عراق امريكا، عراق و مواضع كشورهاى ثالث - بهدارونديانى غلامرضا
١ ص
(٢)
روشنفكران دينى يا روشنفكران سكولار - فیاض ابراهیم
٢ ص
(٣)
نگاهى به جايگاه كردها و شيعيان عراقى در تحولات آينده اين كشور -
٣ ص
(٤)
انديشمندان مسلمان و قرائت اسلامى از جهانى شدن - سجادى سيد عبد القيوم
٤ ص
(٥)
بازخوانى موافقتنامه بن از منظر حقوقى و بينالمللى - محمدی عبدالعلی
٥ ص
(٦)
نگاهى به تعامل نظام حقوق اسلام با ديگر نظامهاى حقوقى -
٦ ص
(٧)
اقتصاد اسلامى منابع و سازوكارهاى رفاه - م ع چپرا
٧ ص
(٨)
چالشيابى هويت و از خود بيگانگى مدرن - پور هاشمی سید عباس
٨ ص
(٩)
نگاهى به سير تحولات اصلاحى در دانشگاه الازهر نوزايى علمى در كهنترين دانشگاه سنتى - فضل الرحمن
٩ ص
(١٠)
افشاى واقعيت آمريكايى با موسيقى آب گرم
١٠ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠
افشاى واقعيت آمريكايى با موسيقى آب گرم
من سؤالى دارم و اميدوارم كه خوانندگان عزيز با دقتبه آن بينديشند: آيا خواندن داستانى كه يك فضاى سرشار از تباهى، فساد، بيهودگى را ترسيم مىكند و ما را نسبتبه آن آگاهى مىبخشد، مشروع نيست و خطاست؟ بهراستى ما چگونه از سرنوشت دوزخى انسانهايى كه الگوهاى منفى و ناكافى از زيستن هستند، پىببريم؟ آيا كار ادبيات، مگر آن نيست كه آينه راستگوى همه جانبه زندگى انسانها باشد؟
اگر ما معتقديم كه فرهنگ آمريكايى، نمونههاى آرمانباختهاى از انسان و هنرمند پوچگرا را بهبار آورده، در كجا بايد سراغ تصويرى زنده از زندگىشان را بگيريم و عبرت بياموزيم؟
من خود در اين مورد پاسخى دارم. به نظرم آثارى كه تشويق به فحشا نمىكنند و چهره دلنشينى از پوچى نمىسازند و ما را به سوى عبثبودن نمىرانند، نه تنها مضر نيستند، بلكه پرسششان پرسشى كاملا ارزشمند است و مىتواند در حوزه مطالعات افراد علاقهمند به ادبيات، قرار گيرد. يك الگوى مثبت كليشهاى از انسانهاى درستكار، بدون ضد آن، نه تنها باورپذير و جذاب نيست، بلكه بهسرعت ما را خسته مىكند. درك ايدئولوژيك كمونيستهاى شوروى از ادبيات كه داستاننويسى سترگ قرن نوزدهمى و اوايل قرن بيستمى روسيه را به نابودى كشاند، محصول همان درك تبليغ يكجانبه و سطحى بود.
اين مقدمه را گفتم تا زمينهاى باشد صميمى براى سخن گفتن از كتاب «موسيقى آب گرم» نوشته «چارلز بوكفسكى».
«هنرى چيناسكى ظهرها از خواب بيدار مىشود; روزش را با آبجو شروع مىكند; روى اسبها شرط بندى مىكند; از سياست چيزى سر در نمىآورد; در شعر خوانىهاى خودش و ديگران، مست مىشود; از همينگوى بيزار است; موسيقى كلاسيك گوش مىدهد و با زنها مشكل دارد.
«چيناسكى» شخصيت اغلب قصهها، رمانها و شعرهاى «بوكفسكى» است; آثارى به غايتشخصى و صريح. صراحت او در بيان روابط، خشونتها و جنونهاى روزمره تا حدى است كه او از سوى نشريات و محافل ادبى آمريكايى مورد حمله قرار مىگيرد. بسيارى از منتقدان او را نويسندهگريز و زنستيز مىخوانندو بىشرمى آثارش را تنها مد روز و متاثر از بى بند و بارى دورانش مىدانند. اين در حالى است كه وقتى او هم زمان در اروپا كشف شد، مورد تمجيد قرار گرفت. و ژان ژنه و ژان پل سارتر، هردو از او به عنوان بزرگترين شاعر آمريكا ياد كردند. اما بوكفسكى خود را شاعر نمىداندو در جايى مىنويسد: «شاعر خواندن من، يعنى قرار دادنم در دايره آدمهايى كه تظاهر به دانستن مىكنند.»
هاينريش كارل بوكفسكى در ١٦ اگوست ١٩٢٠ در شهر آندرناخ آلمان به دنيا آمدو وقتى سه ساله بود، به همراه پدر و مادرش به آمريكا مهاجرت كرد. او در سيزده سالگى به سختى به بيمارى آبله دچار شد و از آن پس آبلهرو بود. همين باعثشد كه دوران تحصيل را در انزوا سپرى كند; اما به خاطر صورت كريهاش، بسيار مسنتر از آن چه بود، مىنمود....
بوكفسكى در سال ١٩٣٩ وارد كالج لوس آنجلس شد و در سال ١٩٤١ به دنبال كار، تحصيل را رها كرد. او از ابتداى دهه ٤٠ نوشتن را آغاز كرده بودو اولين قصهاش در سال ١٩٤٤ منتشر شد. اما در همان دوران بود كه به روايتخودش «سالهاى از دسترفته» يا «دهههاى هستى» آغاز شد. او تقريبا بيستسال هيچ چيز ننوشت; كارگرى كرد، و در اتاقهاى اجارهاى كوچك زيست. او دهه دوم اين بيستسال را به عنوان نامهرسان در اداره پست لوس آنجلس گذراند. تمام اين دوران دست مايهاى بود براى قصهها و رمانهايى كه او بعد نوشت. بوكفسكى به روايتخودش روزى نوشتن را دوباره آغاز كرد كه از اداره پست اخراج شد.
روزى كسى از من پرسيد: «چطور مىنويسى؟ چطور خلق مىكنى؟» گفتم: «من خلق نمىكنم من حتى سعى نيز نمىكنم و مهم اين است كه سعى نكنيد. چه براى خلق كردن، چه براى جاودانه شدن، شما انتظار مىكشيد و اگراتفاقى نيفتد، بازهم انتظار مىكشيد...
كارنامه بوكفسكى در سال ١٩٦٠ با چاپ اولين مجموعه شعرش آغاز مىشود. او همچنين در دهه شصت در چند مجله زيرزمينى ستونى به نام «يادداشتهاى يك پيرمرد كثيف» داشت. اولين رمان او «اداره پست» در سال ١٩٧١ وقتى كه ٥١ ساله بود، چاپ شد.
... جايى درباره شعر گفتنش مىنويسد: «سهم من از شاعرى اين بود كه شعر را ساده كنم تا آن را انسانىتر كنم. من به آنها ياد دادم همان طور كه نامه مىنويسند، شعر بگويند...»
بوكفسكى در نهم مارس ١٩٩٤ با كارنامهاى شامل ٣١ مجموعه شعر و داستان كوتاه، ٦ رمان و يك فيلمنامه در كاليفرنيا درگذشت».
مترجم توضيح مىدهد كه قصههاى اين كتاب را از دو مجموعه داستان music (١٩٨٣) South of No North (١٩٧٣) Hot Water انتخاب كرده است. اما خود داستانهاى مجموعه، چگونه قصههايى است؟
از نظر فرم و ساختار و زبان، كارهاى بوكفسكى كاملا ويژه و غير تكرارى است. آثارش شبيه كارهاى مينىماليستى و پستمدرن هاست. داستانها، فاقد قواعد كلاسيك داستانسرايىاند و به روايت وقايع بسيار ساده و روزمره مىپردازند. اما از خلال همين روايت غير خطى و مدرن و بدون ماجرا و هيجان، ما چهره زندگى آمريكايى، روابط و فضا و انواع پلشتى را احساس مىكنيم. اولين داستان مجموعه «مرگ پدرم» آينه تمام نماى روابط سودجويانه بين مردمى است كه به جاى همدردى با فرزند بازمانده همسايه مردهشان، در فكر غارت زندگى او و كلاه گذاشتن بر سر پسر جوان متوفا هستند.
مهمتر از آن رابطه خود پدر و پسر، سرد و هولناك است: «مادرم يك سال زودتر از پدرم مرده بود. يك هفته بعد از اين كه پدرم مرد، من تنها توى خونهاش بودم. خونهاش در آركاديا بود و من كه نزديكترين كس او بودم، چند روزى بعد از مرگش، سر راه سانتا آنيتا به سرم افتاد كه به خونهاش سر بزنم».
شروع قصه، به وضوح ارتباط پسر و پدر مردهاش را ترسيم مىكند. سرما از درون رابطه فردى يك خانواده، به ارتباط اجتماعى و همگانى سرايت مىكند. در آن جامعه كوچك، كه يكى يكى به پسر سر مىزنند، جز سوداگرى هيچ نشان ديگرى وجود ندارد. آنها تابلوهاى پدر هنرى - همان هنرى چيناسكى معروف - و وسايل او را به ثمن بخس يا مجانى چپاول مىكنند و وقتى در پايان دو كودك اسكيتباز هنرى را به هم نشان مىدهند، يكىشان مىگويد.
- اون مرده رو مىبينى؟
- آره باباش مرده.
تازه ما در پشت اين زبان و روايتساده به اوج فاجعه زندگى آمريكايى پى مىبريم.
داستانهاى ديگر بوكفسكى هم بيشتر درباره نويسندگان و شاعران مدرن است. عجيب است چهرهاى كه او ترسيم مىكند، غالبا نفرت آور، عفن، گنديده، آلوده به بوى مردار و كثافت است. چنين ترسيمى از روشنفكران بسيار جذاب و تاملانگيز است. آنان ميخواره، خلافكار و بى بند و بارند. سر زنها كلاه مىگذارند تا از آنها نگاهدارى كنند، زنها كار مىكنند و آنها مشروب مىخورند و شعر مىخوانند و بوى تعفن مىدهند. اين تصاوير هنرمندانه از هنرمندى نويسنده و شاعر آمريكايى تكان دهنده است. سراپاى آن پر از استفراغ و زندگى انگلى و مستى است. تا كنون من هيچ اثر غربى نخواندهام كه تا اين حد زنده و واقعى، جامعه آمريكا را فاش كند.
فساد اين زندگى تا به آن حد است كه دو مرد با يك زن همبستر مىشوند.
داستان شب گرم بوكفسكى شاهكار است. كسى كه با او هم كاسه مىشود، چيزهايى از او مىفهمد و سپس ناجوانمردانه و با دروغگويى فرياد مىزند و با يك كلاغ چهل كلاغ و فرياد همه كافه را عليه او مىشوراند. بهر حال داستانهاى بوكفسكى آينهاى از ورشكستگى روحى و ارزشى و فرهنگى روشنفكرانى است كه پر از احساس بيهودگىاند. حال دوباره مىپرسم اثرى كه از بيهودگى و تباهى و فساد و عفونتحرف مىزند، آيا خود اثرى فاسد است؟