پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١

گفت و گوي ميراث و ابداع
سینا محمد

سال ٥٦ بود. شب‌هاي شعر انستيتو گوته را به‌ياد مي‌آورم. برگزار كننده آن شعرخواني، «كانون نويسندگان و شاعران ايران» بود. عده‌اي موافق، عده‌اي مخالف؛ اما از آن‌جا كه كشور آلمان در ايران نقش امپرياليستي و سلطه‌جو نداشت، و خود را بدون دشمني با جنبش مردم نشان مي‌داد، حتي شاعرانِ مسلمانِ تازه از زندان به‌در آمده هم حضور يافتند. موسوي گرمارودي را خوب به‌ياد دارم. در شعرخواني‌اش، اعمال نظر ناگواري شد. او دلخسته از آن‌همه جفا، كه حتي در نمايش آزادي‌خواهي و در آستان يك خيزش مردمي و اسلامي در محيطي شاعرانه بر شاعر مسلمان مي‌رفت و بر او تنگ مي‌گرفتند، فريادش از تبعيض به آسمان بلند شد و شعرخواني‌اش را با ديباچه اعتراض آذين بست و فرياد كشيد كه شيعه هميشه مظلوم بوده است... آن دوران، دوران ستم‌شاهي بود و طبيعي بود حتي روشنفكر چپ‌گراي مادي‌انديش با شاعري شيعه، نادوستانه و نارفيقانه برخورد كند... .
اما حالا را چه بگوييم؟ پس از بيست‌وسه سال، اين كه شاعر مسلمان پايگاهي ندارد كه معتبر باشد؛ كتاب‌هاي انبوهش را منتشر سازد، و سپس كتاب‌هاي چاپ‌شده در انبار نمانند و غبار نخورند. بخشي فعال و مسئول آثارش را نمي‌پراكند و سپس نشريه‌اي ارجمند و ادبي نيست كه بي‌تبعيض، به ارزش شعري‌اش بها دهد و بي‌گزينش ايدئولوژيك، اثر پربها را پاس دارد و به مخاطبان معرفي كند و به دستشان برساند و... آيا اين‌ها مظلوميت نيست؟
آيا مظلوميت نيست كه شاعراني مسلمان با اين همه آثاري كه در قلمرو شعر موجود، آبرومندند، با اين همه كتاب‌هاي چاپ‌شده و به‌درستي پخش نشده، چنين فاقد پايگاهي محترم براي انتشار آثارشان باشند. چرا در اين طرف، چنين چشم به دست دولت و وزارت ارشاد و حمايت دولتي مانده‌اند؟ چرا شعر و ادبيات مسلمان از مجلات پررونق و ارجمند و چشمگير و كيفا ارزشمند محروم‌اند تا شعر شاعران و داستان قصه‌نويسان و نقد منتقدان به‌درستي منتشر شود؟ و اين‌همه انبوه شاعران نوپا در سايه اديبان و شعراي توانمندي مشق كنند و رشد كنند و قرباني موازين و معيارها و مقياس‌هاي اغتشاش‌آفرين و «هرزه‌كار» نگردند؟ و دست آخر چنان شود كه همين چند شاعر نام‌آور هم دست به دهان بمانند كه... .
لازم است نخست از جنگ و جدلي حرف به ميان آورم كه محافل خاصي عليه شعر متعهد اجتماعي به راه انداخته‌اند، و به نام مبارزه با شعر رسمي و شعر ايدئولوژيك، ستيزي سخت را پيش مي‌برند. اين روزها اين برخورد حاد شده، اما مدت‌هاست ـ لااقل از پس از انقلاب ـ كه اين ستيز ادامه دارد و ريشه آن به پيش از انقلاب مي‌رسد و اين بت عيّار هر روز به رنگي درمي‌آيد و در مي‌زند. اين دعوا، بازمانده ادبيات مشروطه است و اوج آن برمي‌گردد به دهه چهل و... .
اما در اين دعوا يك خلط بحث اساسي هميشه حاضر بوده است: اين كه صرف تعهد، شعري را شعر نمي‌كند، يك حرف است كه حرف درستي است. ولي اين كه به محض يافتن نشان و رگه‌اي اجتماعي و ناظر به رويدادهاي زنده زندگي و حس در جهان بودن شاعر، وقتي با مذاق ما سازگار نيست، فريادها بلند شود كه اين شعر، شعر سفارشي و تبليغي و ايدئولوژيك و مضمون‌گرا و پس بي‌ارزش است، سخن ديگر و نادرستي است. واقعا اگر ايدئولوژي بد است، معلوم نيست چرا به شاعران بزرگ و مقبول همگان ايراد نمي‌گيرند و به نيش و كنايه‌هاي وافر اعتراض نمي‌كنند؟ من اساسا بُن اين بحث را محصول بي‌دانشي و جنجال مطبوعاتي مي‌دانم؛ وگرنه اندكي انصاف و آگاهي، مي‌فهماند كه انسان فاقد جهان‌بيني وجود ندارد. اگر منظور از ايدئولوژي، مرامنامه‌هاي مدون حزبي است، كه اتفاقا روشنفكران ما بيش‌تر از همه آلوده به اين دگماتيزم تاريخي بوده‌اند؛ اما اگر نگاه ديني ـ به خطا ـ ايدئولوژي محسوب شود، در آن صورت هر نگاه ديگري هم ماهيتي ايدئولوژيك دارد.
ليكن اين حرف كاملاً درست است كه ارزش هنري و مرتبه يك اثر هنري را نه شعارها و مضامين آن، بلكه ارزش‌هاي استتيكي‌اش تعيّن مي‌بخشد. البته براي شما بگويم كه اشتباه تاريخي و عدم ادراك رواج يافته از نسبت فرم و محتوا در ميان ما سبب شده است كه درنيابيم ايدئولوژي فرم خود مبحث مهمي در زيبايي‌شناسي است و محتواي اثر هم داراي ارزشي استتيكي و جداناپذير از آن است. زيرا مطمئنا محتوا و ژرفايش با صرف يك مضمون كلي فرق دارد و بدون انديشه ژرف، هيچ اثر ژرفي وجود ندارد، نه در فرم و نه در محتوا. البته ممكن است ما با انديشه اثري موافق نباشيم، اما ژرفايي، ويژگي اجتناب‌ناپذير هر اثر هنري مهم است.
من در اين‌جا نمي‌خواهم همه جدل هگلي و هگلي‌هاي جوان و ماركسي و لوكاچي و اصحاب مكتب فرانكفورت و نقد آن‌ها و دعواي پست‌مدرن‌ها با مدرن‌ها و غيره و غيره را زنده كنم. همين‌قدر بگويم مصيبت نقد در ميان ما اين جعل بزرگ است كه مي‌انديشد، چون اثري از نظر محتوايي سمت و سوي خاصي يافته كه با ذائقه فكري ما جور در نمي‌آيد، پس از نظر هنري هم بي‌ارزش است و همين براي نفي و تحريم و بايكوت آن كافي است. دوستان حتما مي‌دانند كه از راپاوند و شاملو، هردو در دوراني از عمرشان، فاشيست و طرفدار نازي‌ها و آلمان هيتلري بودند و نيز مي‌دانند ماياتوفسكي و سيرنين و آناآخماتوا و... مبلغان كمونيسم به‌حساب مي‌آمدند و پاره‌اي استالينيست و... . چگونه است اين خط و ربط‌ها در ارزيابي زيباشناختي آثارشان ديده نمي‌شود، ولي به شاعر مسلمان كه مي‌رسند، چشم بر درخشش شعر او مي‌بندند و حتي به همان معيارها و قواعد خود پايبند نمي‌مانند و به قدرت زبان و بيانش توجهي نمي‌كنند و فرياد بر مي‌آورند كه اين شعرها، اشعار ايدئولوژيك و بس بي‌ارزش است! خوب همين يك بام و دوهوا بودن، ماهيت نقد ژورناليستي دين‌ستيز را و ناراستگويي‌اش را فاش مي‌سازد.
به چشم من شعر، وجودي ناب و مجرد و غيرزماني است كه براي زاده شدن به زبان نزول مي‌كند. در كالبد زبان جان مي‌گيرد و هستي مي‌يابد و فرود مي‌آيد و تأسيس مي‌شود. بدون زبان، شعر حيات بيروني نخواهد داشت، ولي اين حرف به معني آن نيست كه وجود و ذات شعر همان زبان شعري است. پس اين قاعده را برپا دارم كه من هنگام خواندن شعر، در وهله اول به جست‌وجوي حيات دروني آن هستم و «آن» شعري را مي‌جويم كه با صميميت و يكه بودنش ما را به حضور در لحظه‌اي تكرارنشدني در روح شاعر دعوت مي‌كند. بديهي است كه عملاً اين جست‌وجو تنها با هستي زباني شعر و در آن ممكن شده است و همزمان به ما ادراكي از توان شاعر مي‌دهد. با اين‌همه اين دو يكي نيستند. اين «آن» شعري است كه مرا فرامي‌گيرد؛ سپس توجه‌ام را معطوف به ساختكاري و زبان و فرم خود مي‌كند. همين نگاه را در بازخواني آثار رضايي‌نيا به‌كار گرفته‌ام. آثار رضايي‌نيا، داراي چند ويژگي است. او شاعري است كه در قلمرو شعر موزون كلاسيك و شعر نيمايي، مي‌سرايد و شعر سپيد را نيز قابل تجربه دانسته است؛ شاعري است كه در وهله اول مسلمان است و اين نسبت شعر او با معارف حماسي ـ عرفاني تشيع بر بافت و ساخت و پرداخت و معنا و شكل شعرش مؤثر است؛ با ادبيات كهن فارسي و عرب و شعر معاصر عرب آشناست. نه‌تنها به سبب تحصيلات دانشگاهي‌اش بلكه مهم‌تر از آن به سبب احاطه‌اش بر زبان عربي؛ توان برگردان روشن و اديبانه و تحصيلات حوزوي‌اش، به او مقام يك مترجم توانا را داده است. توان سرايش، ترجمه‌هايش را شاعرانه كرده و تماس با ادبيات معاصر عرب و متون كلاسيك، سبب قدرتمندي زبان سرايش او شده است؛ حس در جهان بودن و نه‌تنها با جهان زيستن، سبب شده است كه او بي‌توجه به رويدادهاي بيروني زندگي نباشد. اگر پرسش عشق و عرفان سبب تحول دروني شعر اوست، پرسش حماسه و ستيز با بيدادگري و تبديل شدن به زبان دگرگوني‌هاي بزرگ به سود دادگري و آزادي و ستايش پهلواني انسان مبارزه با ستمگري و حضور در متن اين ستيز و نه حاشيه‌نشيني و سرودن جبهه‌هاي جنگ و دفاع مقدس انساني، همه و همه باعث شده است كه سيماي حماسي به جنبه‌اي از حيات در جهان شعرش تبديل شود.
بدين‌سان هرگز گرايش او به سرود فرياد دادخواهانه انسان و شجاعت دفاع از آن، و شعر را تبديل كردن به آواي حقيقتي كه يافته، باعث نشده است كه اشعار رضايي‌نيا اشعاري شعاري و ناتوان و بي‌خبر از ظرايف شعري و زبان‌آوري باشد. هرچه كه پيش مي‌آييم اين جنبه از شعر او تقريب مي‌شود. ردّ اين جريان‌ها را در دفاترش بگيريم. جريان‌هايي كه روي‌هم‌رفته شعرش را نه چالشگاه كه عرصه همنشيني سنّت و مدرنيسم و گفت‌وگوي آفرينشگرانه اين‌دو كرده و از همان اولين دفتر شعرش سابقه دارد و از نخستين شعر نخستين دفترش:
به هزار بهانه جستمت / به آن نشانه / كه سرانگشتان خاموش حيرت / نشانت دادند / اي بي‌نشانه روشن!(سفر اول، روز چندم، ص ١٣)
در همين شعر كوتاه، ويژگي هم‌نشيني سنت و مدرنيسم در زبان و معنا و فرم متجلي است.
١. شعر او، از سنّت گفت‌وگوي مناجات‌گونه و فرم سخن خواجه عبدالله انصاري بهره‌مند است.
٢. از فرم پارادوكسي كلام عارفان (نشانت دادند / اي بي‌نشانه / .» به‌خوبي و با مهارت بهره برده است.
٣. از سنّت سبك هندي با روحيه زباني نو بهره گرفته است:
/ سرانگشتان خاموش حيرت /
٤. از دستاوردهاي زباني سترگ شعر پارسي و صناعات لفظي و معنوي و بدايعش به‌خوبي استفاده كرده و به شعرش وزني روان و بافتي مستحكم داده است. استعاره آوايي: جستمت / حيرت / نشانت. بديهي است كه قالب بسته و جزم عروضي، اين كلمات را از منظر موسيقي قوافي به رسميّت نمي‌شناسد، اما موسيقي واژگاني شعر مدرن، ارزش پيوند در دو محور همنشيني و جانشيني را به‌خوبي مي‌داند. هم از نظر صدا اين پيوند برقرار است و هم از منظر رابطه معنوي جستمت و حيرت و نشانت؛ به‌ويژه آخرين هجاي هرسه كله، يك طنين مشابه و هارموني كلامي را مورد تأكيد قرار مي‌دهد.
٥. پارادوكس «بي‌نشانه روشن» كه شعر با ضربه مسحوركننده آن تمام مي‌شود، كاملاً با روح معنوي شعر همنواست.
٦. اين شعر تمناي جست‌وجوي آن بي‌نشانه هزار نشانه است كه هرجا هست و نيست وجود ناب جاري و نزديك‌تر از وريد، بدين‌سان اشاره هزار بهانه و نشانه به هزار اسم الهي است كه اسم نام‌ناپذير ذات را پوشيده نگاه مي‌دارد و كاملاً مبتني است بر تأسيس شعر بر يك زبان مسلمانانه و فرهنگ قرآني.
٧. بدين‌سان با وجود لايه‌هاي متعددي كه نگاه شاعر را در حوزه معنوي و ساحت گفتمان الهي ثبت مي‌كند، اين شعر نظير هر شعر ارزشمند بر زبان ويژه و تودرتو تأسيس يافته است.
٨. شعر نه‌تنها در اجزاء كه در كليّت خود هم مواج در امواج نوعي تناقض‌نمايي و ناسازه‌واري است كه بسيار متناسب با خواندن نامي نام‌ناپذير است و با حيرت شاعر پيوستاري نيكو دارد.
٩. معناگريزي در اين شعر به‌طور طبيعي و اصيل، و بدون تصنع و يا سوءتفاهم رايج در اشعار به‌اصطلاح پسامدرنيستي رخ مي‌دهد و يك سنت شيرين و با روح دارد. زيرا اصلاً شعر درباره وجود يكّه معنا ناشدني است. براي همين هزار بهانه جست‌وجو ختم مي‌شود به بي‌نشانه روشن و آن نشانه را سر انگشتان خاموش حيرت نشان مي‌دهند، و... پس اين هماهنگي فرم و محتوا و حركت به سمت معناناپذيري در كمال انسجام و قدرت متحقق بروز مي‌يابد.
شعر «ساعت دلتنگي» سويه ديگر شعر رضايي‌نيا را معرفي مي‌كند؛ سويه حماسي شعر او؛ سمت و سويي كه در فرهنگ شيعي او از هم جداناپذير است. شعر درباره ميرزا كوچك‌خان است. ميرزا يك حماسه ايراني ـ اسلامي در آغاز قرن بيستم است كه هم‌وطن رضايي‌نياست و طبيعي است كه چون يك نشانه بومي، آميختگي حماسه و عرفان و دين و جهاد و دادگري و آزادگي و عشق با روحيه او انطباق و با شعر او يكپارچگي داشته باشد:
همه طوفاني بوده‌اند / نياكانم / موج زاده‌ام من / قرارم نيست /
بي‌قراري ميراث رضايي‌نياست. شعر از زبان ميرزا كوچك‌خان جنگلي و خطاب به همسر اوست و وداع با او: گناه چون تو گلي چيست؟ / پيوند با گوني بيابانزاد / شلاق خوار باد! / همسركم!...
ميرزا / گفت و / گريست و / رفت. / و آب و آينه و قرآن / گام‌هاي روشنش را / تا بال‌هاي فرشتگان بدرقه كردند.
* * *
غزل‌هاي رضائي‌نيا در رده غزل‌هايي است كه با تسامح نامور به نئوكلاسيسم تواند بود و من خود اين نام را نمي‌پسندم و باور دارم حادثه غزل دو دهه اخير در ايران، حادثه ديگري‌ست و رويش اين زبان نو، منطق ويژه‌اي دارد كه لازم نيست با تجربه كلاسيك يكي پنداشته شود. در همين نخستين كتاب او تعدادي از غزل‌ها و مثنوي‌هايش منتشر شده است.
عطر بال فرشتگان بر سپيدار مانده است پر كشيدند سوي نور، آسمان تار مانده است
پيداست كه در اين قالب او افق اكنون و حماسه و خاطره عشقي عارفانه و رستاخيزي نقش دارد.
«فرشته بفرستيد» يكسر سرودهاي عاشقانه و حماسه‌هاي عشقبازانه و هماغوشي عهدي است كه نثار بود و غزل بود و غزل سرهاي بريده و سينه‌هاي شكافته در جاده عشق و حماسه بود. كتاب نيز به عزيزاني شهيد و دلاور، نثار شده است. در اين‌جا هم شعر و زبان و عشق و حماسه و عرفان و ميراث و سنّت و نوآوري به هم آميخته است. همان اولين شعر ما را به آزمون تذكرة‌الاولياء مي‌برد كه سراسر كتاب ذكر اوليايي است كه هم‌اكنون در ميدان نبرد خير و شر و نور و تاريكي به سوي خورشيد پر كشيدند!
آنگاه عشق / بيش‌تر باريد /
شاعر ضمن يك رابطه بينامتني با عطار و زبان و نگاه و متن عارفانه او، جوشش معرفت و عشق را در ساحت آزمون در كنون جهان شديدتر اعلام مي‌كند و تمام كتاب با همين جاذبه و روحيه زبان و نگاه آميخته به ريشه‌هاي كهن و شاخساران، شكل پذيرفته است. جالب است كه اين كتاب (همين شعر نخست) نيز با ياد ميرزا، ممزوج است: /«ميرزا»/سربريده‌اش را/ برداشته بود/ با انبوه گيسوانش/ پريشان ـ جنگلي هوهوزنان درباد ـ رستاخيز شورانگيز شهيدان/ جمال جليل جنگليان / سوي صدا (فرشته بفرستيد، ص ٩). شعرهاي اين مجموعه يكسر تصويرهاي بي‌تكرار و عبور شعر است از متن زيسته شده‌اي كه خاكريز و عشق و محاصره و انفجار و مسلسل و بيسيم و ملكوت را به هم در خون قلب فرشتگان مي‌آميزد. نقش زندگي و تجربه يكّه زيستن دركنون جهان، در اين شعرها براي ابد حفظ شده است: محاصره‌ايم/ فرشته بفرستيد!/خاكريزها/ عاشقانه/ به سجده مي‌روند/ و شتك خون بر رؤيا / از پلك در مي‌گذرد/
شعر رضايي‌نيا را مي‌توان شعر عرفان و حماسه ناميد كه گاه پر از نيش و عاصي در برابر تاريكي زمانه مي‌آشوبد، (والبته گاه در اين مواقع، از پله‌هاي شعر فرود مي‌آيد و لحني بدون ابداع به خود مي‌گيرد.
بي دردان ـ در كاخ‌ها ـ طلبكار شدند و / به زوزه / در آمدند. (فرشته بفرستيد، رؤياي صادق، ص ١٠٦) كه مي‌بينيم با آن زبان بديع و شوريده شعري‌اش تناسبي ندارد: اي / شما كه‌ايد؟ / كه شب همه شب / چشم‌هاي مرا/ مي‌نوازيد/ پشت پلك‌هايم / رؤيا مي‌بافيد / پشت رؤياهايم / راه مي‌رويد / صدايتان / در سواحل سماع من / شيواست.(فرشته بفرستيد، رؤياي صادق، ص ١٠١)
مجموعه شعر «قيامت به خير» نواي نينوايي و ناله ني عرفاني ـ حماسي شعر رضايي‌نيا را در پرده‌اي بالاتر ادامه مي‌دهد. اين دفتر شعر در سال ١٣٧٨ منتشر شد؛ اما شعرهاي تا سال ٧٢ را در برگرفته است.
ترانه‌هاي خاكي بر آن سرشت شيعي و عشق علوي شاعر تأكيد مي‌كند و دغدغه‌هاي عدالت جويانه اورا مي‌گريد: / چاه ـ هم ـ دلش پير است / با كه مي‌توان گريست؟ / خاك سنگ مي‌شود / سنگ تيغ / تيغ زهر.../ آفتاب من!... ابوتراب من. (ترانه‌هاي خاكي، صبح قيامت به خير، ص ٦٢ )
زبان و ساختكاري‌هاي شعري و ژرف‌ساخت شعر رضايي‌نيا بحث مفصلي مي‌برد. تأثير شاعران ديگر و به زبان امروزي رابطه بينامتني شعرا كه همه شاعران از اين گونه بده بستان‌ها دارند، نيز قابل بررسي است و رابطه‌اش با ميراث شعر فارسي در زبان، كلمات خاص و تركيبات و استعاره‌هاي ويژه و لحن طنزآميز و صورت روايي بسياري از اشعار او هم جاي گفت‌وگوي دراز دامني دارد. تأثير فرم‌هاي محاوره‌اي، شيوه‌اي كه فروغ فرحزاد در آن مي‌درخشد و در رضايي‌نيا تأثير دارد. شفيعي كدكني نيز از آن شيوه سود جسته و باز در شعر رضايي نيا جاپايي دارد. نحوه كاربرد وزن، انعطاف وزني شعر او و تحولات زباني‌اش، ريشه‌هاي وحياني كاربرد كلمات و شاخصه حضور واژگان ريشه‌مند در فرهنگ ديني در شعرا و... همه و همه قابل اشاره است كه خود مثنوي هفتاد من كاغذي مي‌شود. مثلاً اوزان پرتحرك كه گاه با شادي فرحبخش روحيه شعر و گاه با لحن حماسي آن فراخوانده مي‌شود، چنين نمونه‌هايي دارد:
صبح / مرا قاصدك بال زد / عاقبت روح مرا فال زد / اول / چشمان مرا خواب ديد / بعد گفت: پنجره‌اي رو به درختان راز / جنگلي از آتش آبي سرود... .يا در شعر «پريشاني» اين وزن مقطع با تبحر ايجادِ اضطراب مي‌كند و تقطيع و مفتعلن و فاعلن‌ها را به ساعت بد و زمان همهمه و پريشاني بدل مي‌سازد و هوشمندي فرم‌شناسانه شاعر را فاش مي‌كند:
ماه بد / سال بد / بيشتر افسوس‌ها / نعره كابوس /
يا استفاده از هم ارزشي آوايي كلمات براي طنز تلخ و معترض و استهزاءآميز: آخ و كاخ / سفره‌هاي دوزخي، فراخ... ابروصبر / قبر و قبر / در بلند رخوتي مدرن/ شاعران نسل قلقلك قلقلك / ـ سير سرخوشانه در عذاب‌هاي آبكي ـ / «يار... يار» مي‌كنند. رويهم‌رفته يك زبان پراستهزا و اعتراض ابوذري، ويژگي شعر رضائي‌نياست. هر چند از سوي ديگر عناصر لطيف مثل جنگل و دريا در شعرش و تصويرپردازي او، جايگاه بي‌همتايي دارند و چه بسا هم كه آيت و آينه خشم مي‌شوند و از آرامش به توفان سفر مي‌كنند. به هرحال بحث واژگاني و ساختاري اين شعرها خود كتابي مي‌طلبد.
رضايي نيا جدا از سرايش شعر در عرصه نقد ونظر و تصحيح متون هم دستي دارد. كتاب «تأملي در نقد و شعر معاصران» از نمونه‌هاي نقدنويسي سازش‌ناپذير و در عين حال تؤام با نظرگاه‌هاي صائب است. قرار بود دفاتر دوم و سومي به‌دنبالش در آيد كه هنوز در نيامده است. لحن شيرين و پرحركت نثر نقادانه‌اش ما را به ياد بهترين نثرهاي بي‌آشتي و رك نقد شعر مي‌اندازد:
البته لحن گزنده نقدهاي رضايي نيا، لحن دشمن تراش هم هست.
كتاب «عاشقانه با كلمات» او، كلماتي است بي‌پيرايه كه خود مي‌گويد ارمغان سير و سلوكي است عاشقانه با كلمات در گستره ذهن و زبان؛ حرف‌هاي دل‌تنگي زيرگنبد كبود نقشبند سينه برگها... .
كلمات و عبارات او، محصول انديشيدن در متن آفرينش هنري و درحاشيه زندگي است و حاوي آگاهي‌هاي پايدار است: «شعر و هنر سايه روح آدمي است بر ديوار جهان؛ همان سايه‌اي كه افلاطون مي‌گفت: روحي زنجير شده، پشت به آتش و رو به غار...». عبارات كتاب «عاشقانه با كلمات» كه با طرح‌هاي باسم الرسام زينت يافته، گاه در حد كلمات قصار به يادماندني و درخشان است وگاه باطنزي مسحور كننده خود، يك شعر است.
كتاب «ماه شيراز »رضايي نيا، برگردان اوست از شعرهاي عبدالوهاب البياتي. در اين قلمرو او از خود توانايي و خلاقيّت بروز داده است. به چشم من ترجمه رضايي‌نيا از كارهاي دكتر شفيعي كدكني، شاعرانه‌تر و درست‌تر ازآب در آمده است. شعر انقلابي و معترض البياتي كه با نشانه‌هاي عرفاني مي‌آميزد، با روحيه شعري رضايي‌نيا هم پهلويي داشته و كارش را ارزشمندتر كرده است: «به هيئت كودكي در مي‌آيم/ تا در قطره‌هاي باران ـ به صحراي عربي ـ زاده شوم / اما باد شرق برگردنم مي‌پيجيد.» جدا از «هميشه فرد است» مجموعه غزل رضايي‌نيا، كار ديگري هم دارد كه درخشان است؛ يعني از پراجرترين كارهاي رضايي‌نيا همين معرفي و گزينش وتصحيح متون گمنام سبك‌هندي است كه قرار است در چند مجلد در آيد و اولين آن كه منتشر شده، اختصاص دارد به شعر غنيمت پنجابي. در مقدمه‌اي نگاشته است: «دريغا ـ تا هنوز ـ سبك هندي و تحول و تطور آن ـ به تفصيل ارزيابي و تحليل نشده و حتي از مروري اجمالي بي‌نصيب مانده است.» من مطمئنم كه اگر «يوسف در آغوش» از سوي يك «نام» نامور منتشر مي‌شد، بسي سروصدا مي‌كرد. كار رضايي‌نيا در معرفي غنيمت، تابان و چشمگير است. پاره‌اي از اشعار غنيمت، در حد و انداه بهترين شعرهاي سبك هندي ظاهر مي‌شود و ما بايد سپاسگزار شاعر براي معرفي شاعري نام‌باخته باشيم كه به نيكي، غبار از رخ او زدوده است و اين كار او بي‌اجر نخواهد ماند و هر صدا را در كوهسار دنيا، طنيني شايا و باياست.
نگردد قطع هرگز جاده عشق از دويدن‌ها
كه مي‌بالد به خود اين راه چون تاك از بريدن‌ها
چشم دارم كه رضايي‌نيا هم دويدن‌هايش درجاده عشق قطع نگردد و راه در او ببالد و او در راه. رضايي‌نيا شاعري است كه مي‌جوشد و مي‌تراود و پايان نمي‌گيرد. چشم به‌راهم كه با معرفي درست، روزي مخاطبانش را گسترده‌تر ازهر زمان ديگر فراچنگ آورد و از مظلوميت به‌در آيد. اين نوشته را با شعر «باران آتش» به پايان مي‌برم كه بسي دوستش مي‌دارم؛ شعري ساده و در عين حال محل بروز شكوفايي زبان:
زمين / سياره‌اي سنگدل است /در آستانه هيهات / و مرگ / بر سرِ / آب و گل / بيهودگي است / مجذوب بارقه‌اي بوديم / ما / در گره‌گاه خاك وخدا / پي چيزي مي‌گشتيم / يا چيزي پيِ ما / چيزي صريح، چيزي سليس / چيزي شبيه خودش /چيز شبيه خود / خاك / خاك نبود / آينه بود / براي صداها / و رؤياها /... .