پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - نظام سرمايهداري و چشماندازهاي جاري - عسگرزاده حامد

نظام سرمايه‌داري و چشم‌اندازهاي جاري
عسگرزاده حامد

سرمايه، يك مفهوم گسترده‌ي اجتماعي ـ اقتصادي و به همان اندازه، مفهومي ريشه دار است. «گسترده است» زيرا در حيطه‌ي وسيع زندگي عادي، يك زير نظام كاملاً وابسته و پيوسته به ساير نظام‌هاست و در سازوكار همگي آنها دخالت دارد. «ريشدار است» زيرا از اعماق گذشته‌ها مي‌آيد و سپس به نيروي حركت تمام نظام تبديل مي‌شود.
سرمايه در بنياني‌ترين نگرش به ساختارهاي اقتصادي، يك مفهوم اجتماعي است كه يك رابطه‌ي مشخص، اما در حال رشد ـ و دگرگوني شدن ـ ميان اعضاي جامعه را بيان مي‌كند. به عبارت ديگر، سرمايه همانا يك سازماندهي توليد، در سلسله‌مراتبي از مقياس‌ها، در يك فضاي اجتماعي (معمولاً ملي) است كه به موجب آن بخشي از تلاش‌هاي مادي جامعه، مي‌بايد راهيِ مدارهاي معيني شوند كه وسايل توليد و توليد وسايل و.. را عينيت مي‌دهد.
بنا به اين مفهوم ـ طي فرايندهايي ـ كالاهاي متنوعي ساخته مي‌شوند تا زمينه‌ساز ساخت كالاها و خدمات بعدي باشند و يا به يكديگر بپيوندند و بالاخره به كالاهاي مصرفي يا ابزاري برسند.
به اين ترتيب سرمايه با درك سازماندهي اجتماعي توليد، كنترلِ مصرف، استخدام، پرداخت‌ها و تقسيم اجتماعي اساسي كار، همسو مي‌شود.
وقتي به مفهوم اجتماعي سرمايه دقت مي‌كنيم و تفاوت آن را با مفهوم‌هاي ابزاري در تاريخ گذشته ـ مانند ابزار توليد كشاورزي، وسايل حفظ معيشت و بقاي انسان و وسايل سازماندهي اجتماعي از حيث مادي به وسيله‌ي نيروهاي متمركز (مثلاً دولت‌ها) كه در تاريخ گذشته‌ي جوامع مشرق زمين وجود داشته است ـ باز مي‌شناسيم، مي‌بينيم كه در گذشته، مفهوم ابزار توليد ـ و آنچه كه به صورت زيرساخت‌هاي توليدي، چون آب‌بندها، راه‌ها، پل‌ها و كاروانسراها پديدار مي‌شده‌اند ـ حاصل يك نوع سازماندهي تكرارشونده، كم رشد يا رشد نايافتني و در پيچ و خم‌هاي ساده، حتي تك‌مسيري بوده‌اند كه سازمان‌هاي توليد بغرنجي را موجب نمي‌شدند. در جامعه‌ي باستان آن روز، تضاد و تعارض و همكاري و تعاون، به گونه‌ي امروزينِ آن كه از انباشت سرمايه و ابزارهاي توليدي در نظام سرمايه‌داري حاصل مي‌شود، وجود نداشت. در حالي كه سرمايه، در جامعه‌ي صنعتي امروزي، در فرايند رشد يابي خود، هم از شرايط اجتماعيِ بيرون مي‌جوشد و هم بر آن مؤثر مي‌افتد. قرن بيستم، به ويژه پس از جنگ جهاني دوم، كاركردهاي جهاني پيچيده‌اي را ـ و نه جهاني نسبتاً ساده‌تر را كه از اوايل قرن نوزدهم آغاز شده بود ـ از منشا سرمايه، پديدار ساخت. هم ساماندهي‌ها و هم نابساماني‌ها ابعاد جهاني يافتند. سرمايه‌ي انحصاري پديد آمد كه نوع جديدي از قدرت اجتماعي و سلطه‌ي سياسي را پديدار ساخت به گونه‌اي كه با آن همراه بود.
مقوله‌ي سرمايه يك جنبه‌ي عمومي از مفاهيم اقتصاد ماركسي را بيان مي‌دارد؛ زيرا از آغاز شكل‌گيري به خود ماركس تعلق داشته، به سادگي توسط اقتصاددان مزبور و متعارف درك نمي‌شود. همانند مفهوم «ارزش» و «سرمايه» كه به طور همزمان، هم به روابط اجتماعي و هم به اشيا بر مي‌گردد. ماهيت ويژه‌ي روابط اقتصادي در تمامي جوامع توليد كالايي چنان است كه اين روابط در عين حال، در بين كالاها برقرارند. به همين جهت است كه ماركس جوامع توليد كالاهايي را اين چنين متمايز و با اهميت نسبت به ساير جوامع مي‌داند.
در جوامع پيشاسرمايه‌داري با وضعيت سرراستي روبرو هستيم. اين جوامع آشكارا تحت سيطره‌ي روابط و وابستگي شخصي هستند، بردگان به برده‌داراني معين وابسته‌اند و مرفّهين به لردهاي فئودال مشخص. در جوامع باستاني وابستگي مشخص در سيطره‌ي حكومت مركزي و اعيان و نمايندگان و تيول‌داران ايشان نسبت به رعايا و مردم در سراسر امپراتوري شكل مي‌گيرد كه اين امر حالتي است استثنايي و متضمن حضور افراد آزاد و متفاوت با نظام برده‌داري به معناي الگوي اروپايي آن مي‌باشد. به هر حال به موجب نظر ماركس در نظام سرمايه‌داري مي‌بايست واگرايي‌هاي شديدي بروز مي‌كرد؛ زيرا اين نظام‌ها هم شامل جوامع پيش‌سرمايه‌داري و هم خود نظام سرمايه‌داري بودند.
به هر تقدير ماركس نظام سرمايه‌داري را توسعه يافته نوع از شكل عمومي توليد كالايي به حساب مي‌آورد و با اين وصف تمركز خود را بر شكل عمومي توليد كالايي مي‌گذارد؛ زيرا با همه‌ي تعارض و تفاوتي كه با نظام پس از آن دارد، مايل است به هسته‌هاي اوليه‌ي سرمايه و سرمايه‌داري و نظام صنعتي در دوره‌هاي پيشاسرمايه‌داري دست يابد. اما براي اين كه نظام سرمايه‌داري پديد آيد، لازم بود تا روابط وابستگي شخصي، كه مانع مي‌شدند تا نيروي واقعي توليد، آزادانه اختياردار نيروي كار خود باشند، ريشه‌كن شود.
نيروي واقعي توليد مي‌بايد طي فرايندهاي تاريخي از مالكيت ابزارهاي توليد منفك شوند، كارآمدي (وسطح فن‌شناسي) به قدر كافي بالا برود و شرايط اجتماعي مطلوبي پديد آيد كه پديدآورنده و نگهدارنده، انگيزه‌هاي سرمايه‌داري است. انگيزه‌ي سرمايه‌داري عبارت از به عمل درآوردن مستقيم و آزادانه‌ي تحول ناگهاني در اقتصاد طبيعي نيست؛ همانند ساير صورت‌بندي‌هاي اجتماعي و اقتصادي قبلي و همانند ساير كنش‌گران از خود نظام سرمايه‌داري. هدف سرمايه‌دار تصاحب و انباشت پايان‌ناپذير ثروت است. اگر در يك نظام، سرمايه‌داران به استخدام نيروي كار مزدبگير دست بزنند، تنها به اين نيست كه آن‌ها را در خدمت سطح مصرف خود قرار دهند؛ اعم از مصرف عادي يا ساختن كاخ‌ها و باغ‌ها، چنان كه در نظام باستاني ايران وجود داشت.
انباشت بايد به انگيزه‌ي انباشت صورت گيرد حتي اگر مصرف اقشار پردرآمد و صاحب سرمايه و ابزارهاي توليد بسيار بايد باشد، چنان كه اقتصاددانان ماركسيست، مانند باران در برابر فرض ماركس مبني بر مصرف صفر سرمايه‌داران بيان كرده‌اند كه البته اين مسأله به منزله‌ي نفي نظام فكري پايه‌اي ماركس نيست.
ماركس بر خلاف نظر كينز، نرخ انباشت را به موجب «روح حيواني» سرمايه‌داران تعريف نمي‌كند؛ زيرا اين نگرش يك نگرش ناتاريخي به مسأله است.

سرمايه‌داري تاريخي
سرمايه‌داري در درجه‌ي نخست نظام اجتماعي ـ تاريخي است. از اين رو براي درك اصليت آن، نحوه‌ي كار يا چشم اندازهاي جاري و آتي آن، بايد به واقعيت موجود آن نگريست.
اصطلاح سرمايه‌داري از سرمايه گرفته شده است. بنابراين منطقي است كه بگوييم سرمايه عنصر كليدي در سرمايه‌داري است. سرمايه از يك ديدگاه، عبارت از ثروت انباشته شده است. اما هنگامي كه آن را در متن سرمايه‌داري تاريخي به كار مي‌بريم، تعريف دقيق‌تري پيدا مي‌كند. سرمايه صرفا انباشته‌اي از مواد مصرفي، ماشين‌آلات يا مطالبات مجاز برخي مواد و كالا در شكل پول نيست. درست است كه سرمايه در مفهوم سرمايه‌داري تاريخي، هم‌چنين به انباشت نيروي كار گذشته كه هنوز مصرف نشده، اطلاق مي‌شود، اما اگر مسأله به اين جا ختم مي‌شد آن گاه بايد كل نظام‌هاي تاريخي از عصر اوليه انسان تا كنون را سرمايه‌داري تلقي كنيم. چون در همه‌ي اين نظام‌ها مي‌توان ذخايري از انباشت نيروي كار گذشته را كه از كالاها تجسم يافته، مشاهده كرد.
آنچه موجب تمايز نظام اجتماعي ـ تاريخي، از ديگر نظام‌هاي سرمايه‌داري مي‌شود، اين است كه سرمايه در اين نظام تاريخي، به طور بسيار خاصي مورد استفاده (سرمايه‌گذاري) اقرار گرفت و هدف اوليه‌ي چنين نظامي بسط و توسعه‌ي خود بود.
از اين نظام، انباشت‌هاي گذشته صرفا در اين مفهوم «سرمايه» بود كه هدفي جز انباشت خود نداشت. اين روند بي‌شك پيچيده و حتي با فراز و نشيب‌هاي زيادي همراه بود. اما همين هدف بي‌وقفه و جدي صاحب سرمايه، يعني انباشت هر چه بيش‌تر سرمايه و روابطي كه اين صاحب سرمايه در نيل به اين هدف خود مجبور از ايجاد آن است، به ما اجازه مي‌دهد كه او را سرمايه‌دار بناميم.

آينده‌ي سرمايه‌داري
ماركس نظام سرمايه‌داري را مرحله‌اي ناگزير از رشد مناسبات اقتصادي و در نتيجه اجتماعي و فرهنگي مي‌داند كه سرانجام جبرا به نظام سوسياليستي منجر خواهد شد. ماركس مي‌كوشد تا نظريه‌ي خود را بر مبنايي «علمي» قرار دهد و در تحليل مكانيسم اين تحول بر ماترياليسم ديالكتيكي و اصول عادي تأكيد دارد. اما عدالت‌خواهي و دست يافتن به برابري اقتصادي و اجتماعي هم قبل از ماركس و هم بعد از او، عملاً بيش از آن كه به اين گونه اسباب مادي اولويت دهد، با نوعي ايده‌آليسم و آرمان‌خواهي پرشور آميخته بوده و حتي بسياري از اصحاب مذاهب الهي و فلسفه‌هاي ذهن‌گرا در جست‌وجوي آن بوده‌اند. به هر حال مهم‌ترين نتايج عملي و ملموس اين انديشه‌ها را در دو پديده‌ي بسيار مهم قرن بيستم مي‌توان مشاهده كرد: ١. پديد آمدن نظام‌هاي سوسياليستي، همچون اتحاد شوروي كه سرانجام دچار فروپاشي شد؛ ٢. تعديل سرمايه‌داري كلاسيك و خشن قرن نوزدهم در غرب.
در واقع امروزه هم چنان كه در هيچ كجاي جهان، نظام سوسياليستي به معنايي كه ماركسيست‌هاي جزم‌گرا آن را تبيين مي‌كردند، عملاً وجود ندارد، در عين حال سرمايه‌داري به معني مطلق و كلاسيك آن هم وجود ندارد. ماركسيست‌هاي جزم‌گرا با محدود كردن شديد آزادي‌هاي فردي و اجتماعي و با تشديد سلطه‌ي دولت بر اقتصاد و اجتماع، موجب عقب‌ماندگي و انحطاط جوامع بلوك شرق و در نتيجه فروپاشي آن شدند. پيروان سرمايه‌داري نيز براي مقابله با خطر سوسياليسم و جاذبه‌هاي آن و به خاطر الزام‌هاي اجتماعي و فرهنگي برآمده از افكار عمومي ناچار شدند از طريق كاستن از ساعات كار، برقرار كردن بيمه‌هاي اجتماعي، بهداشت و آموزش عمومي و... چهره‌ي سرمايه‌داران را انساني‌تر كنند. البته بسياري از مصلحان اجتماعي و روشنفكران جهان معتقدند كه سرمايه‌داري هنوز هم، نظامي انساني و شايسته‌ي شأن انسان نيست.