پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - گفتمان روشنفكري و آنارشيسم فرهنگي - فیاض ابراهیم
گفتمان روشنفكري و آنارشيسم فرهنگي
فیاض ابراهیم
امروزه روشنفكران ايراني با تمامي نحلههاي چپ و راستِ خود مدافع جهاني شدن ميباشند. از اين رو همه و همه ميگويند جهان به دهكدهاي تبديل شده و اقيانوس اطلاعات در حال فروزش بر ايران و جهان ميباشد و اگر ما شناگري قوي نباشيم، وسايل غوّاصي و كشتيهاي بزرگ و كوچك نداشته باشيم، به حتم در چند سال يا با كمي ارفاق چند دههي ديگر در اين اقيانوس غرق خواهيم شد. اين، منظري است سخت مأيوسانه و در حال طلسمشدگي و بياختياري كه در مقالات روشنفكران ايراني ديده ميشود. اين ديدگاه و منظر، آنها را به اين سمت سوق و حركت ميدهد كه روشنفكران ايراني بايستي فرهنگ ايران را طوري سوق دهند كه نتواند بر پاي خود استقرار يابد؛ بلكه بايستي استقلال فرهنگي و هويّت ملي را بشكند تا بتواند فرهنگ جهاني را بپذيرد.
به همين دليل، در چندسالهي اخير، آنان فرهنگشكني و ضدفرهنگي بودن و در نهايت يك نوع آنارشيسم فرهنگي (معرفتي ـ ساختاري) را رواج ميدهند؛ آنارشيسمي كه در فرهنگ پسامدرن نهفته و ويرانگري فرهنگهاي محلي و ملي را در دستور كار خود قرار داده است. حتي ميتوان گفت كه پسامدرنيسم، يعني همان مدرنيسم فرهنگي كه از درون مدرنيسم سياسي، اقتصادي و اجتماعي بيرون آمده و ميخواهد با اين ايدئولوژي هيچانگاري يا نهيليسم، سنّت ما را در درون خود نابود كند و روشنفكران ايراني از مذهبي تا غيرمذهبي از راستِ ديروز و چپِ امروز و از چپ ديروز تا راست امروز به دنبال اين چينش ويرانگري فرهنگي ميباشند.
ولي آنچه مهم بهنظر ميرسد، اين است كه روشنفكر ايراني هيچوقت در اين عمر صدواندي سال خود به دنبال تركيب نبوده، هماره در پي تجزيه بوده است. به دنبال سنتز نبوده است؛ بلكه به دنبال آنتيتز بوده است. به دنبال جامعگرايي نبوده است، بلكه در پي جزءگرايي و اتميسم بوده است. به دنبال مردم به معناي عام آن نبوده است، بلكه به دنبال نخبگان بوده است.
اين فرآيند و برآيند، هم در روشنفكرِ دورهي قاجار و اوايل پهلوي كه روشنفكران اشرافزاده و اشرافي بوده است، هم در روشنفكران چپ قبل از انقلاب تا اواخر جنگ دفاعي ايران با عراق و هم در روشنفكران ليبرالمنش تصوفگراي بعد از جنگ تا حال.
به عبارت ديگر در سه دورهي روشنفكري ايران، اشرافي، چپ، ليبرال منش تصوفگرا، ويرانگري فرهنگي به چشم ميخورد. اگر هم سخني از سازندگي فرهنگي بوده است، مقدمهي آن ويرانگري فرهنگي بوده است كه هيچ وقت به سازندگي فرهنگي، يعني ذي المقدمه نميرسيده است.
همچنين ميتوان گفت كه روشنفكر فعلي ايراني، نخبهگرايي را از دورهي اشرافيت خود به ارث برده است، و از ماركسيسم و چپ انقلاب، دگرگوني نظم جامعه را برگرفته و از دو مشخصهي فوق، بستري قوي براي اعمال ويرانگري فرهنگي از بالا همراه با قدرت و خشونت لفظي و عملي ساخته است. سپس در اين بستر ساخته شده از قبل از انقلاب تا اتمام جنگ دفاعي ايران، آيين ليبراليسم تصوفگراي ايراني را كه خود مروّج فردگرايي معرفتي و ساختاري است، نشانده است، كه نتيجهي آن يك نوع آنارشيسم فرهنگي يا ويرانگري فرهنگي و يا فردگرايي فرهنگي و يا هرج و مرج فرهنگي ميباشد. اين امر در چند سال اخير از سطوح بالاي جامعه تا پايين جامعهي ايراني در قالب مد و تقليدهاي مختلف از غرب ديده ميشود.
بنابراين هر حركتي براي حفظ هويت ملّي و فرهنگي و سنتي ايران از طرف روشنفكران ايراني در قالب نظريهسازي و تحقيقات ميداني تا بازار مكارهي مطبوعات، به صورت ظاهرا علمي ردّ ميشود و درصد آمارهاي از پيش ساخته شده، تأييديهي مردمي قلمداد ميشود تا دل مسئولين كشور و مردم به يكباره خالي شود و مقدمهي تسليم به فرهنگ جهاني فراهم آيد. اين است پارادايم مسلط بر گفتمان روشنفكري ايران.