پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - آسيبشناسي فرهنگ و تمدن ايران در قلمرو بحران - آشتیانی منوچهر
آسيبشناسي فرهنگ و تمدن ايران در قلمرو بحران
آشتیانی منوچهر
اشاره:
فرهنگ و تمدن ايراني، هم از حيث ديرينگي و سابقهي تاريخي، و هم از حيث گسترش و قلمرو جغرافيايي، همواره در شمار فرهنگها و تمدنهاي زنده و مطرح جهان بوده است؛ اما اين فرهنگ و تمدن غني در تعامل و تقابل با فرهنگهاي ديگر و متأثر از خردهفرهنگها و پارهاي از فرهنگهاي التقاطي، دچار گسلها و بحرانهاي متعددي گشته، و با وضعيتي متزلزل مواجه شده است؛ بحرانها و گسلهايي كه حوزهي فرهنگ ايراني را احاطه نموده و خاصيت انتشار را از آن سلب و آن را به وضعيت انفعال كشاندهاند.
در برخي شاخصها، پيشرفتها جاي خود را به پسرفتها دادهاند. پارادايم عقلگرايي و عقلستيزي از نتايج تحولات ديگري است كه اين حوزهي بااهميت را با چالش روبرو ساخته و توان آفرينشها را از آن ستانده است. ابداع، سازندگي و ابتكار فرهنگي كمرنگ گشته و ساختار آن به گونهاي شده كه دستمايههاي فكري آن از عمق به سطح آمده است و... آنچه در پي ميآيد نوشتاري است پيرامون چيستي و چگونگي فرهنگ و تمدن ايراني كه آسيبشناسانه، قلمرو تكوين بحران فرهنگي را مورد مطالعه قرار داده و تأملاتي تازه در حيطهي فرهنگ ايران را در خواننده برميانگيزد. گرچه نميتوان با همهي اين ديدگاهها موافق بود، اما بهراحتي نيز نميتوان از كنار همهي آنها گذشت.
«پگاه»
١. فرهنگ ملت ما در تماميت خود، نهتنها مانند هر فرهنگ گسترده، عميق و رشديافتهي ديگري، مركب از دو بخش «تمدن بيشتر مادي» و «فرهنگ بيشتر معنوي» است،(١) بلكه شامل يك «فرهنگ عام» (Gen-Culture) و تعدادي «پاره ـ فرهنگ» (Part-Culture)هاي خاص مانند فرهنگ ادبي و هنري، فرهنگ فلسفي و عرفاني، فرهنگ ديني و الهياتي و فرهنگ بومي قومي نيز ميباشد.
٢. اين يك واقعيت تاريخي است كه به دليل استمرار ديرينهمان «وجه توليد محقّر آسيايي» (ماركس) و تمادي طولانيمدت «نظام شاهنشاهي» بخش تمدن مادي در ميهن ما ـ منحيثالمجموع ـ عقب مانده است، ولي بخش معنوي فرهنگ ملت ايران (بخصوص در بخشهاي ادبيات و عرفان آن) فرافكني و جبران نموده و به پيش تاخته است. بنابراين ما با نوعي «پسافتادگي فرهنگي» روبرو هستيم كه اين وضع و اختلاف سطوح همچنان ادامه دارد.
٣. عمر تاريخي فرهنگ عام ملت ايران به ده و سه هزار سال ميرسد كه بخش نخست و حدودا هفت هزارسالهي آن مصروف بنيادگذاري مناسبات بومشناختي، انسانشناسانه و قومشناختي گرديده است كه بر اين اساس، قوميت و «ايرانيت» تاريخي اين فرهنگ، پيدايش و تكوين يافته و بخش سههزارسالهي بعدي (و كنوني) مدوّن و مشخص آن شامل كاركردسازي و ساختاربندي (فونكسيوناليزاسيون و استروكتوراليزاسيونِ) ولو ناقصِ روابط اجتماعي و اقتصادي و سياسي و فرهنگي ملت ايران ميشود.
٤. ويژگيها و يا شاخصهاي اصلي فرهنگ عام ملت ايران، طي تاريخ سههزار سالهي آن به قرار زير است:
الف. فرهنگ ايران از درون داراي قدرت تطبيق يافتن و تطابق دادن عظيمي بوده است. به همين دليل در تعاطي خود با فرهنگهاي بزرگ ديگر، مانند فرهنگ يوناني و هندي و چيني و مسيحي و شبهفرهنگ عربي ـ اسلامي، توانسته است عناصر مثبت اين فرهنگها را جذب و عناصر منفي آنها را دفع نمايد. همچنين از مجموع آنچه براي او مانده، توانسته است به نحو خلاّقهاي، تركيب جديدي را ممزوج با ويژگيهاي «ايراني» پديد آورد. تنها يك نگاه زودگذر به سپهر ادبيات، عرفان و فلسفهي ايران اين بيان را بهوضوح مشهود ميسازد.
ب. فرهنگ ايران داراي سجيه و سنخِ «همبودي متضاد» است؛ يعني بهشدت بومي و در عين حال ميهني، بهشدت ملي و در عين حال بينالمللي، و بهشدت ميهني و در عين حال جهاني بوده است. بهياري اين سجيه توانسته است در دادوستدهاي فرهنگي خود، ضمن آنكه با جهان بيرون مرتبط شود، متقابلاً همواره هويت خود را نيز حفظ كند.
رو نگاهي گذرا به ادبيات حافظانه و عرفان مولوي و فلسفهي سينوي و صدرايي، صدق اين گفتار را نشان ميدهد.
ت. فرهنگ ايران داراي شاخصهاي مردمگرايي، انساندوستي، حقگرايي و صلحطلبي بوده است. اما در كنار آن بهمرور و بر اثر اِعمال نفوذ قشرهاي ستمگر و مزوّر حكومتگر و به علت ادخال شبهفرهنگهاي ستيزهگر در آن، به ناحقگرايي، تملق، دروغگويي، عقلستيزي، نوكرمنشي و خدعهورزي نيز مبتلا شده است.
٥. ويژگيهاي گفتهشده تدريجا و بهخصوص طي دويست سال اخير، بهشدّت آسيبديده و تضعيف شدهاند و قدرتمنديهاي ديرمان فرهنگ عام ملت ايران، بهتدريج روي به افول نهاده است:
الف: نيروي عظيم تطبيق و تطابق دروني فرهنگياي كه ـ منباب مثال ـ ميتوانست اشراق افلاطوني و مشائيّت ارسطويي و ديانت اسلام را در خود جذب و همه را در فلسفهي ايراني ـ اسلامي خاصي (مانند فلسفههاي سينوي و صدرايي) با هم تلفيق نمايد و اين مجموعه را به صورت جريان گستردهي فرهنگي «ايراني» درآورد، اكنون تا آن حد نازل گرديده است كه فرهنگ عام ما و در داخل آن پارهفرهنگهاي خاص ما در برابر تقابل و تعاطي با فرهنگ عام و فرهنگهاي ملي خاص در صحنهي جهاني تقريبا بلادفاع مانده و در دادوستد با اين فرهنگها تنها به اختلاطها و التقاطهاي تزييني (دكوراتيو) دست ميزنند. فرهنگ و تمدن ما در دوران گذشته برابر اعراب قد علم كرد و در هجوم مغولها استوار ماند و غالبان را سرانجام مغلوب خود ساخت، ولي امروزه در برابر ماهواره و اينترنت و نظاير اين دستاوردهاي بشري متحيّر و بلاتكليف مانده است.
ب. قدرت هماهنگساز ديرمان فرهنگ عام ما كه تجلّي واقعي آن را ميتوان در پيكرهي «ملي و بينالمللي» و «جهاني و وطني» بودن آن مشاهده كرد، تا آنجا مُعَوّج گرديده است كه ديگر بهدرستي نميدانيم كدام عناصر و يا فرايندها را در وجههي ملّي و ميهني، و كدام را در جنبهي بينالمللي و جهاني اين فرايندها بهكار گيريم تا ضمن حفظ هويت فرهنگي عام وجهي ايراني اين جريانها و فرايندها، بتوانند همانند عناصر مفهومي، آگاهانه و با قدرت، وارد فرهنگ جهاني و دادوستدهاي معنوي آن شوند. زماني يك چنين اقدامي براي فلسفهي سينوي و غزل حافظانه و عرفان مولوي امكان داشت و اين بزرگان ما حتي تا به امروز، هم ميهني ماندهاند و هم جهاني شدهاند. هرچند هنوز از اعماق فرهنگ ما امواج نيروبخشي توسط دو پارهفرهنگ ادبي و عرفاني ايران وارد دوران معاصرِ فرهنگ ما و جهان ميشوند، ولي از يكسو اين امواج ضعيف شدهاند، و از سوي ديگر پرتوهاي حياتبخش فرهنگ عرفاني و فلسفي ملت ما تقريبا به نقطهي حضيض خود رسيدهاند.
ت. به علت وجود اين دو نقيصهي اصلي در مجموع قدرت نفوذكنندگي فرهنگي را، هم در داخل و هم در خارج از ايران، از دست دادهايم و حتي با ضعف «انتشار فرهنگي» و بيماري آن در همهي شئون و مراتب حيات معنوي و بخصوص ماديِ ميهن خويش روبرو هستيم.
ج. اين ضعفها در مجموع باعث شدهاند تا نقايص اقتصادي و سياسي و اجتماعي بسياري كه هماكنون دامنگير ـ بهويژه اكثريت محروم ـ ملت ايران گرديده است، تأثير جانسوزتري بگذارند و به افول كلي فرهنگ ملي عام در ميهن ما، بهخصوص در بخش تمدني و مادي آن، بينجامند!
روشن است كه چنين فرهنگي، با چنين ضابطههايي نازل و سافل، ديگر قادر نخواهد بود در دامان خود فردوسيها، حافظها، مولاناها، رازيها، بيرونيها، فلسفههاي سينوي و صدرايي را بپروراند، تا چه رسد به آنكه، بيكنها، دكارتها، كانتها، هگلها، ماركسها، لاوازيهها، پاستورها، ايناشتاينها و پلانكهايِ زمان ما و ميهن كنوني ما را تربيت كند.
٦. فرهنگ عام و پارهفرهنگهاي خاص ملت ايران، تاكنون دچار گسلهاي زلزلهخيز و بحرانآميزي گرديدهاند.
دوران گسلي كه بين تمام «فرهنگ كهنسال» ما و «دوران خودبسندگي و در خودماندگي» قديم آن از يك سو و «عصر جديد فرهنگ ايران» و برههي «ورود به فرهنگ جهاني» ـ از صفويه تا قاجاريه و تا انقلاب مشروطيت (جمهوريت ناقص اول) و تا انقلاب جمهوريت كنوني ـ پديد آمد، متأسفانه نهتنها كماكان ادامه دارد، بلكه خود آن به چند پاره گسل جديد تقسيم شده است؛ زيرا به دلايل عديدهاي، ازجمله ضعف قدرت تطبيق و تطابق فعلي و اشاعهي فساد و عقلستيزي و نفوذ قدرتهاي استعماري، دوران گذارِ مورد بحث به پايان نرسيده و ملت ايران كمافيالسابق، يعني مانند چهارصد و پنجاه سال اخير، با دردهاي رحمي زايمان يك ايران نو و متجدّد و «هيستري»هاي ناشي از آن رودررو است. از ديدگاه جامعهشناسي فرهنگ و به لحاظ «تحليل بواعث» و تحليل مناسبات گستردهي آن، اينطور به نظر ميرسد كه فرهنگهاي عقبمانده و در خود فرو رفته و غيرقابل قدرت تعاطي با فرهنگ جهاني، به مرور محكوم به انحطاط و زوال خواهند بود؛ مضافا آنكه فرهنگ انديشمند و فلسفي ما در دام دهها گسل كوچك نيز گرفتار آمده است؛
تقريبا بهندرت ميتوانيم با نحلههاي فلسفي مستمر و زمانداري روبرو شويم كه ماهيت و اصول فلسفهي سينوي و صدرايي را تا به امروز حفظ كرده باشند و سلسلهي بههم پيوسته و طولاني استاد و شاگرد در ميهنمان محفوظ مانده باشد. حال آن كه هماكنون روح نِحل فلسفي افلاطوني و ارسطويي در متن و بطن حيات فرهنگي اروپايي زنده است.
٧. فرهنگ ملت ما در ادوار معيني كه بارزترين آنها دورهي اوليهي ورود اسلام به ايران، يعني ٦ قرنِ نخست پس از اسلام، و سپس دوران صفويه است، داراي پويايي و تحرّك شديدي بوده و «ديناميسم» آن حول محورهاي مختلف و در مَدارهاي گوناگوني سير نموده است؛ ولي در دويست سال اخير، اين پويايي بهطور كلي رو به سكون و ايستايي نهاده و عموما حول دو سه محور و در دوسه مدار، آنهم غيربنيادي و كمعمق، در گردش است. لذا تنها در فروع، خصوصا به گونهي نوآوريهاي تقليدي و خلاقيتهاي سطحي و كاذب ـ يا با پيروي كوركورانه از گذشته و يا با تبعيت ناآگاهانه از طرز تفكر غربي ـ ما با تحركهاي سُستي در حيطهي فرهنگ عام و فرهنگهاي خاص ملت ايران مواجه ميشويم.
٨. فرهنگ عام ما و يكيدو پارهفرهنگ ديگر درون آن، هنوز بقاياي ميراث ضدفرهنگ شاهنشاهي را در خود حمل ميكند. البته چنين فرهنگ تحت قيّوميّت درآمده و بستهاي قادر نخواهد بود به سرفرازي واقعي و اصيل تمدني و فرهنگي دست يازد.
٩. ويژگي احراز و حفظ وحدت بين عام و خاص، و در جامعه بين عوام و خواص كه در فرهنگهاي بالنده و وسيع بعضي از ملتها، بخصوص در سپهر فرهنگ جهاني، ديده ميشود، متأسفانه در اكثر ادوار تاريخي ايران اعتبار و چيرگي خود را از دست داده است. فرهنگ انديشهاي عام و بهويژه در جوار آن، پارهفرهنگ فلسفي در ميهن ما از ديرباز تاكنون بيشتر در تملك و انحصار ناشيانهي قشري خاص بوده و همچنان باقي مانده و بهندرت بر روحيات اكثر روشنفكران و خصوصا بر تفكر تودههاي مردم ميهن ما تسرّي يافته و فراگير گرديده است.
در نتيجه تنها قشر بسيار ضعيفي از افراد مملكت ما به توليد و بازتوليد فرهنگ معنوي دست زدهاند و ميزنند. همانان به مصرف آن پرداخته و ميپردازند. اما هرگاه دستمايهها و درونمايههاي ارجمند گوناگون يك فرهنگ در اختيار همگان نباشد و همگان در اين تعليم و تربيت فرهنگي مشاركتي نداشته باشند، بههيچوجه نميتواند جامهي فاخر خويشتن خويش و ماهيت فرهنگ خود را به جهانيان معرفي كند.
١٠. فرهنگ عام ميهن ما از ديرباز تاكنون، همواره تحت تسلط يكي از پارهفرهنگهاي خود بوده است: زماني تابع ضد فرهنگ شاهنشاهي و نفوذ دردناك آن در ادبيات متملقانه و سخنسراييهاي چابلوسانه و تاريخنويسيهاي شهنشاهپسندانه و زماني ديگر پيرو... . حاصل يك چنين انحصارطلبيِ سلطهجويانه از سوي يك پارهفرهنگ و متقابلاً محصول يك چنين سلطهپذيري مظلومانه از طرف فرهنگ عام و چند پارهفرهنگ ديگر در تاريخ ميهن ما، تنها باعث تحقير و تحفيف فرهنگ ملي، در داخل و خارج ايران، خواهد شد و نهايتا ادامهي اينگونه انحصارطلبيهاي تسلطجويانه در طولانيمدت، به پيدايش فرهنگي تكبعدي و يكسويه خواهد انجاميد گرديد. آنچه مسلم است اين است كه هرگونه كار «سرهنگي در فرهنگ» و هر نوع سلطهگرايي و انحصارطلبي در اين زمينه از جانب هر پارهفرهنگي؛ خواه ادبي يا عرفاني و خواه فلسفي و ديني و يا حتي علمي انجام گيرد، در واپسين تحليل، باعث بروز تحريف و مسخِ ساير «پارهفرهنگها» و تضعيف كلي «فرهنگ عام» يك ملت ميشود و اصل وحدت در كثرت و كثرت در وحدت فرهنگي را كه اساس زندگي و پويايي فرهنگها است، مخدوش ميسازد. يك چنين فرهنگي به مرور، هم از درون پوك ميگردد و هم اين كه در فرايند عظيمِ تعامل بين فرهنگها در جهان، نقش سازنده و مشاركتكنندهي خود را از دست ميدهد و اعتبار آن در جامعهي نسبتا واحد جهانيِ آيندهي بشري، به مثابهي يك فرهنگ مترقّي و زنده، شديدا صدمه خواهد ديد.
١١. معضل پيچيدهي ديگري كه دامنگير فرهنگ عام و برخي از پارهفرهنگهاي ديگر ميهن ما گرديده است، مشكلي است كه در گذشته، هراز چندگاهي ظهور مييافت، ولي در صد سال اخير به عارضهاي دايمي مبدّل گرديده است؛ يعني وضعيت متشتّت و متزلزل فرهنگي در ايران است:
ـ فرهنگ عام ميهن ما، جديدا بين «ايرانيت» و «اسلاميت» و «غربيت» گرفتار آمده و اين گرفتاري را متأسفانه هنوز پاياني متصوّر نيست. آيندهي يك چنين ترديد و تذبذبي براي فرهنگ يك ملت تاريك است.
ـ فرهنگ عام ميهن ما به سرگرداني خود، بين دو جريان مهم «سنتگرايي» و «تجدّدطلبي» كماكان ادامه ميدهد و استمرار چنين وضعي بر بلاتكليفي اقشار صاحب فكر و عامّهي مردم در ايران ميافزايد.
هنوز بهدرستي نميدانيم كه كدام ميراث فرهنگي گذشته و چه بخشي از عناصر متشكلهي آن را ميتوانيم و ميبايد حفظ كنيم؛ كدام ساختارهاي فرهنگي اسلاف راه ضروري است و، قادريم تغيير شكل دهيم و بازسازي كنيم و در خورِ شأن تاريخ ميهنمانان سازيم و بالاخره از كدام شاكلهها و ساختارهاي فرهنگي گذشته لازم است و حاضريم صرفنظر كنيم و آنها را تنها براي مطالعهي مورخان و آيندگان در دفاتر تاريخ حفظ كنيم!؟
ـ عدم هماهنگي بين دو پهنهي «فرهنگ بيشتر معنوي» و «تمدن بيشتر مادي» در مجموع باعث شده تا «آگاهي اجتماعي» ملت ايران از «هستي اجتماعي» او منفك گردد و اين انفكاك، نابسامانيهاي بسياري را در تمام تحولات اجتماعي و انديشهاي ملت ايران پديد آورده است.
ـ خِرَد (روح) و ماهيت فرهنگ ما ديريست كه بين «عقلگرايي» و «عقلستيزي» در نوسان است.
اين تموجات ناموزون دير يا زود فرهنگ عام ما، عليالخصوص پارهفرهنگهاي فلسفي و هنري و ادبي و تا حدي نيز علمي و بهخصوص بخش علوم انساني آن را دچار «وسط شكستهي فرهنگي» و تشخّص نامعين ايرانيّتي و كليت درهم ريختهي هوشي خواهد ساخت و به تماميت «حافظهي تاريخي» ملت ايران صدمات جبرانناپذيري وارد خواهد كرد و فرهنگ ما را نه فقط از «انعكاس بازتابنده»ي آن در فرهنگ جهاني و از عروج استعلايي آن ـ كه آن را در نحلههاي فلسفي ناتوراليستي ميترائيسم و مانيشئيسم و سپس در فلسفهي سينوي و در ادبيات عرفاني فلسفي حافظ و مولانا مشاهده ميكنيم ـ بازخواهد داشت، بلكه بيشتر از آن حتي قدرت رهبري و راهنماييكنندهي آن را بهشدت تضعيف خواهد نمود و در نهايت وقوع يك چنين مصيبتي برعكس، تنها به قدرتمندي بيش از حدّ لزوم(!) يكيدو پارهفرهنگ ديگر (مانند فرهنگ علمي ـ تكنولوژيكي و يا فرهنگ ديني ـ تشريعي) خواهد انجاميد.
موضوع درخورد تأمل ديگر آن است كه فرهنگ عام ما، و حتي بعضي از پارهفرهنگهاي فلسفي و ادبي و ديني آن، رو به سطحي شدن نهاده است. فرهنگ عام ما همواره تنوعي در وحدت بوده و پيوسته اجزاي مختلف آن از هماهنگي كلي و متحركي برخوردار گرديده است.
حال سخن در اين باب اين است كه فرهنگ عام ما و بعضي از پارهفرهنگهاي آن، از عمق به سطح گرايش يافتهاند: «آگاهي مفهومي» متّصل تاريخي كه درونمايهي عقلاني هر فرهنگي است؛ بهتدريج جاي خود را به پارهپاره شدنهاي كمّي و زودگذر و متموج در سطح آگاهي ميدهد. از اينرو اين «مايهي انعكاسي انديشهاي» تحت تأثير جريانهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي گوناگون، تدريجا از عمق به سطح كشيده و كشانده ميشود. بنابراين «تعميق فرهنگي» كه تعيينكنندهي مشي دروني و يكي از عوامل اصلي بقاي هر فرهنگي است، بهمرور از مسير «خودآگاهي تاريخي» منحرف گرديده و به نوعي «خودباختگي و خودفراموشيِ» ملي روي ميآورد. انتخاب واسطههايي نيز كه هر از چندگاهي و آن هم بيشتر از جهت مراعات مقاصد سياسي خاصي از بيرون، عهدهدار متصل ساختن حلقههاي درونيِ اين سلسلهي بهغايت ظريف هستند، به علت وجود جهالت و جمود و تصنّع نهفته در اساس آنها و فاقد قدرت «وحدتدهندگي فرهنگي» از درون ميباشند ولذا در طولانيمدت بيشتر مايهي پيدايش «بيهنجاري و تعارض فرهنگي» ميگردند. همان فاجعهي تاريخيِ قرون وسطايي؛ يعني «عقل تابع ايمان و علمِ مطيع پيمان و استتيكِ اسير فرمان» اينجا نيز در شُرُف وقوع است.
١٣. مشكل اساسي ديگر كه با بيان آن به شرح اين مختصر خاتمه داده ميشود، موضوع تعيين وظيفه و تكليف تاريخي پارهفرهنگهاي خاص و فرهنگ عام ملي ما طي تاريخ گذشته و حال و آيندهي ملت ايران است.
ـ اگر وظيفهي اساسي «پارهفرهنگ علمي» ـ غير از كشف مجهولات مربوط به جهان و انسان و زمينهچيني براي اختراعات لازم براي رفاه و آسايش آدمي ـ ايجاد و استكمال هرچه بيشتر عقلانيت و طرز انديشهي نظاممند و عقلمند و قانونمند در تاريخ بشريت است، در اينصورت اين پارهفرهنگ علمي در تاريخ اجتماعي و اجتماع تاريخي ملت ايران تا چه حد به تحقيق اين اهداف والا نزديك شده و چه آيندهاي براي واقعيتپذيري بيشتر آن متصوّر است؟
ـ اگر «پارهفرهنگ ادبي ـ هنري» ـ غير از ياري رساندن معمول و متداول به بخشهاي مختلفي از فرهنگ معنوي و تمدن مادي ما ـ اين وظيفهي اساسي را به عهده دارد كه زادگاه و پرورشگاه زيباييشناسي ناب شود و در اين مسير به تلطيف و تصعيد هرچه بيشتر احساسات و عواطف، و حتي غرايز انسانها بپردازد، در اين صورت تاريخ ادبيات و هنرهاي ما تا چه حد از عهدهي انجام اين امر مهم ايراني و جهاني برآمده و در آينده به كدام سمت حركت خواهد كرد؟
ـ اگر تكليف بنيادي «پارهفرهنگ ديني»، صرفنظر از اشتغالات دنيوي مذهبي و تشريعي آن، تهذيب اخلاقيات انسانها و مصفّا ساختن خُلق و خوي آنها است، در اين صورت تا چه حد و چگونه اديان فعّال در ايران به اين هدف متعالي خود نزديك گرديدهاند و تا چه حد واقعا ساكنان اين مرز و بوم را به زيورهاي اخلاقي آراسته و آنها را از خوي حيواني پيراستهاند.
ـ اگر وظيفهي اساسي پارهفرهنگ فلسفي و عرفاني، غير از تأملات و اشتغالات حاشيهاي آنها، ايجاد آن طرز تفكر و جهانبيني كليتنگر و تماميتجوي انسانگرايانه و حقيقتجويانه و وحدتطلبانه است، كه ميشناسيم، در اين صورت آيا اين پارهفرهنگ در ميهن ما به اين ميثاق تاريخي خود با انسانها وفادار مانده است و در آينده چگونه بر سر پيمان خود خواهد ماند؟
ـ و بالاخره اين كه اگر هدف اصولي فرهنگ عام ملتها، صرفنظر از حفظ هويت ملي و استمرار ماهيت و فضاي تنفسي معنوي، ايجاد حداكثر همبستگي براي ابقاي تاريخي يك ملت است، در اين صورت آيا فرهنگ عام ملت ما نيروهاي لازم را براي تقويت هرچه بيشتر وجود و آگاهي بسيج كرده است، تا از قدرت هرچه افزونتري براي ايجاد ارتباطات متقابل و متحرك و متعاطي و متعاكس و متعامل با فرهنگهاي ملتهاي ديگر و با فرهنگ جهاني برخوردار گردد و در آينده اين فرهنگ عام و ملّي ما چه راهبردهايي در پيش روي خود و مردمان جهان خواهد نهاد؟
پينوشتها:
١. اين تقسيمبندي را اگبرن (W.F.Ogburn) رواج داده و تا به امروز در «جامعهشناسي فرهنگ» بهطور كلي مراعات ميشود.