پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - چند رهيافت در روششناختي تاريخ فلسفه و انديشه - شکوهى ابوالفضل

چند رهيافت در روش‌شناختي تاريخ فلسفه و انديشه
شکوهى ابوالفضل

روش تاريخي
از ديدگاه روش تاريخي، زماني كه تاريخ يك پديده؛ مانند يك سيستم فكري را شناختيم، در واقع خود آن را شناخته‌ايم؛ به عبارت ديگر، تبيين يك چيز مساوي و مساوق شناخت تاريخ آن است. و به عكس، دانستن تاريخ يك پديده نيز با تبيين آن مساوي مي‌باشد. پيش‌فرض اين رهيافت اين است كه انديشه‌ي يك تاريخ پيوسته، خودكفا و مستقل است. اگر تاريخ فلسفه را تاريخ ذهن آدمي بگيريم، بايد وحدتي در آن پيدا كنيم؛ هر چند كه آن وحدت متحول و تكاملي باشد.
شرح حال انديشه و فلسفه ربطي به شرح حال تاريخ، جامعه و سياست ندارد و خود، عرصه‌ي مستقل، تكامل يافته و پويا است. هر متفكر و فيلسوف، پرسش‌هايي مطرح مي‌كند و پاسخ‌هايي مي‌دهد، و پاسخ‌هايش نيز پرسش‌هاي تازه‌اي ايجاد مي‌كند. متفكران و فلاسفه‌ي بعدي مي‌آيند و در آن تشكيك كرده يا آن را اصلاح مي‌كنند و يا به سؤالات جديد پاسخ مي‌دهند. پس فلسفه و انديشه‌ي سياسي، پاسخ‌هايي متفاوت به سؤالات اساسي است كه در دوره‌هاي مختلف تاريخ مطرح مي‌شود. بنابراين وضعيت فكري فعلي ما هيچ گسستي با گذشته ندارد و براي مثال حتي مي‌توان ريشه‌ي فردگرايي و تجدد در مسيحيت يا رواقيون را پيدا نمود. طبق اين نظر اساسا مرزهاي مذهبي، غيرمذهبي، قديم و جديد پايه‌اي ندارند.
يكي از روش‌هايي كه بر اساس اين مبنا ارايه شده، «روش تكويني» «هر در» است.(١) وي بر اساس روش خود و با اتكا به مبناي فوق در بررسي سير انديشه‌ها، مراحل بعدي را به مراحل قبلي پيوند مي‌داد و صور باستاني و بدوي را ارج مي‌نهاد. روش تاريخي، به ويژه از نوع «هر در» مي‌تواند برخي از عرصه‌هاي تاريك و زواياي پنهان فلسفه‌ي سياسي را روشن و آفتابي كند؛ زيرا ترديدي نيست كه هيچ انديشه‌اي بي‌پيشينه و بي‌نتيجه نيست، بلكه پاسخي به برخي پرسش‌ها و پاسخ‌هاي پيشين مي‌باشد كه خود نيز به پرسش‌هايي جديد پاسخ مي‌دهد و داوري درباره‌ي آن را از آيندگان مي‌طلبد. به نظر ما روش حكمت تاريخي يا تحليل قدسي تاريخ و تاريخ معرفت از ديدگاه عرفاي اسلامي، به ويژه اهل تأويل شيعه، مي‌تواند ديدگاه نويني را در تحليل انديشه‌ي سياسي ارايه كند. «محمد مددپور» در كتاب‌هاي خود تلاش كرده است تا حكمت تاريخ قدسي مسلمين را به زباني نو ارايه و كاربرد دهد.
لازم به ذكر است كه تاريخ انديشه‌ي يك فرد ـ نه نسبت به كل تاريخ انديشه‌ي بشري ـ به حوزه‌ي روان‌شناسي تعلق دارد؛ زيرا روان و تاريخ آن يك چيز واحد هستند؛ يعني روان تاريخ‌مند مورد مطالعه‌ي روان‌شناسي است. احتمالاً آن تاريخ مندي‌اي كه در هرمنوتيك مطرح مي‌شود، نوعا از تاريخ‌گرايي بيرون است و در واقع نوعي هرمنوتيك روان‌شناختي محسوب مي‌شود.

روش جامعه‌شناختي
در اين روش، فلسفه‌ها و انديشه‌هاي سياسي و دستگاه‌هاي فكري فرزند زمانه‌ي خويش مي‌باشند. از اين رو محقق پيرو اين روش بايد تعارضات اصلي و بحران‌هاي اجتماعي مختلف جامعه‌ي مؤلف را بشناسد تا به انديشه‌ي سياسي آنان دست يابد؛ زيرا در واقع انديشه‌هاي سياسي در اين ديدگاه، پاسخ و واكنشي به اين بحران‌ها است.
كتاب «فهم نظريه‌هاي سياسي» شكل متعادل و پذيرفتني اين رهيافت را ارايه داده است. برخي از نظريه‌هاي اين رهيافت اساسا جامعه را يك سيستم مي‌دانند كه در آن انديشمندان سياسي كاركرد خاصي را عهده‌دار مي‌باشند؛ آنان بايد بحران‌ها و مشكلات جامعه را شناسايي كرده و براي رفع آن به ساير اجزاي سيستم، راهكارهاي اساسي و بنيادي ارايه دهند. گاه مبناي اين رهيافت «سياسي ديدن» كل انديشه است؛ زيرا برخي از جريانات اين گرايش برآنند كه اساسا وجود فيزيك نيز وابسته به زندگي سياسي است؛ يعني اصلاً يك فكر سياسي است كه تشكيل شده، تكوين يافته و به شكل بزرگ‌تر ظاهر شده است.
به نظر مي‌رسد كه اين روش لااقل در حد آراي «اسپريگنز» در كتاب مذكور(٢) بسيار راهگشا است و در واقع مكمل رهيافت قبلي به شمار مي‌آيد؛ زيرا معلوم است كه متفكران بزرگ نوعا در دوره‌هاي بحران، انقلاب‌ها و جنگ‌هاي بزرگ پيدا شده‌اند و در عصر ثبات، متفكران نوآور كمتر وجود داشته‌اند. البته به شرطي كه بحران، بيش از حد نباشد؛ زيرا در اين صورت جامعه‌ي در واقع سقوط كرده، جايي براي انديشه و اميدي براي آينده باقي نمي‌گذارد؛ مانند بحران‌هاي حاصل از حمله‌ي مغولان در جوامع اسلامي. البته واضح است كه كاربرد اين روش بيشتر بررسي علت پيدايش، سير تكوين، اظهار، و اثرات يك انديشه را پوشش خواهد داد.
تذكر اين نكته ضروري است كه ما با انواع بحران‌هاي واقع، موهوم، جلي، خفي و... روبه‌رو هستيم. بحران موهوم يا تصور بحران، بيشتر از مقايسه‌ي با جوامع پيشرفته يا مدينه‌هاي فاضله پيدا مي‌شود؛ يعني در واقع ممكن است جامعه در حد خود خيلي ساخته و پرداخته و آرام باشد، ولي در مقايسه‌ها توقعات بالا مي‌رود و توهم بحران مصداق پيدا مي‌كند و خود اين توهم نيز ممكن است به عنوان منشأ يك بحران واقعي نقش بازي كرده و مؤثر افتد.

روش روانشناختي
اين كه چرا هنگامي كه دو انديشمند در يك جامعه و به سؤالات و بحران‌هاي يكسان، پاسخ‌هاي بعضا كاملاً متفاوتي ارايه داده‌اند، عده‌اي را وارد بحث «روان‌شناسي معرفت» نمود. مباحث روانكاوي «اريك اريكسون» كه به زمينه‌هاي روانشناختي «گاندي»، «لوتر» و «هيتلر» پرداخت، از كارهاي شناخته شده در اين روش به شمار مي‌آيد.
برخي روانكاوان معرفت بر اين باورند. افرادي كه عقده‌ي حقارت دارند، همواره به دنبال قدرت هستند. آقاي «ترنر» نويسنده‌ي كتاب «وبرو اسلام»، در جايي ميان «وبر» و «ماركس» به لحاظ تمايلات جنسي مقايسه‌اي انجام داده است(٣) وي معتقد است: وبر از نظر جنسي ناموفق بود و هميشه احساس گناه مي‌كرد. در مقابل ماركس فردي خوشگذران و داراي زندگي جنسي فعالي بوده است.
از آنجا كه روانكاوي معرفت و اساسا خود روانكاوي مبناي تجربي و عقلاني صحيحي ندارد، در انديشه‌ي سياسي چندان مورد توجه قرار نگرفته است. اساسا روانكاوي علم نيست، بلكه «شبيه علم» است؛ زيرا به شدت از ابطال تجربي مي‌گريزد. از طرفي بيش از هر چيز ديگر خصلت «خودبنيان كن» دارد، زيرا چه بسا عده‌اي مدعي شوند كه صاحبان اين رهيافت خود در اثر «عقده‌ي اديپ» چنين روش و نگرشي را ارايه داده‌اند. به همين دليل است كه «يونگ» برجسته‌ترين شاگرد «فرويد» به جاي عقده‌ي اديپ، مفهوم «ضمير ناخودآگاه جمعي» و «صور ازلي» را مطرح كرد كه بر اساس آن مي‌توان ريشه‌ي انديشه‌ها را در اعماق روح حقيقت‌جوي بشر دانست.
در هر صورت اين روش اگر از حالت افراطي و غيب‌گويانه‌ي هرمنوتيك كاهشِ معنا، و روان‌شناسانه‌ي فرويدي به در آيد و شيوه‌اي معقول در پيش گيرد، حداكثر مي‌تواند در مقام‌هاي تبييني بررسي انديشه به كار آيد و به برخي از سؤالات انديشه‌اي پاسخ بگويد و نهايتا در تكميل ساير رهيافت‌ها مؤثر افتد.
گفتني است كه «نخستين طرح از تعبير روان‌شناختي انديشه» توسط «ابن سبعين» (٦١٤ـ٦٦٩ ق) در كتاب «بُدّ المعارف» ارايه شده است. در اين كتاب افكار «فارابي»، «ابن سينا»، «غزالي» و «ابن رشد» مورد تحليل روان‌شناسانه قرار گرفته است.(٤)

روش پديدارشناختي
«پديدارشناسي انديشه» واكنشي در برابر سه رهيافت تجربي مذكور است. پديدار شناسان چنين روش‌هايي را تحول گرايانه تلقي مي‌كنند و بر آنند كه به جاي تبديل دستگاه‌هاي فكري به مفاهيم دلخواه بايد خود را آماده سازيم تا به فهم و سپس توصيف تفسيري انديشه‌ها نايل آييم. همين نكته مي‌رساند كه پديدارشناسي جزو روش‌هاي توصيف تفسيري است و به علل پيدايش، اظهار، تكوين و اثرات يك انديشه چندان روي خوشي نشان نمي‌دهد. به هر حال پديدارشناسي دو معنا دارد: يكي معناي قديمي و گسترده كه هر مطالعه‌ي توصيفي را شامل مي‌شود و ديگري معناي محدود قرن بيستمي كه مبتني بر نگرش پديدارشناسي فلسفي «هوسرل» و ديگران است. اما آن چه در اين تحقيق به كار مي‌آيد، يادآوري ويژگي‌هاي پديدارشناسي قرن بيستمي است:
الف) گرايش به توصيف به جاي تبيين: اين نوع پديدارشناسي، تبيين را مانع فهم ماهيت پديده مي‌داند و بر اين باور است كه تبيين بدون نظريه‌هاي مفروض و مفاهيم فلسفي ناممكن است و استفاده از اين پيش‌فرض‌ها و مفاهيم، مانع درك صحيح و رسيدن به ماهيت پديده مي‌شود، از اين رو صرفا به شهودي بي‌واسطه و توصيف مستقيم پديده‌ها علاقه نشان مي‌دهد. البته براي اين كار بايد خود را در شرايط شهود قرار داد، مانند در پرانتز قراردادن همه‌ي پيش‌فرض‌ها و هم‌دلي با انديشمند و پديده‌هاي انساني ـ فرهنگي مورد مطالعه.
ب) مخالفت با تحويل: تحويل، يعني فروكاهش و تحليل يك پديده‌ي مركب به اجزا و شرايط آن و ناديده گرفتن تفاوت كيفي آن پديده با اجزاء و شرايطش. بنابراين اگر مثلاً پديده‌اي رواني را در غالب مفاهيم زيست‌شناسي بريزيم، مرتكب تحويل شده‌ايم كه همواره مستلزم نوعي تحريف مي‌باشد.
ج) تعليق: يعني خودداري درباره‌ي صدق و كذب يا حسن و قبح موضوع يا مسايل مورد بررسي يا حداقل در پرانتز قراردادن موقتي نقد جهت احتراز از پيش‌داوري كه خود شرط هم‌دلي نيز هست.اين روش بيشتر در فهم معاني مؤثّر است و ما در تحقيق حاضر سعي كرده‌ايم تا حدودي از آن استفاده كنيم، زيرا به نظر ما تبيين جاي خود را دارد و فهم معاني و مفاهيم و دستگاه‌گزاره‌اي كار ديگري براي بررسي همه جانبه‌ي يك انديشه است. بنابراين اين روش در كنار روش هرمنوتيك و برخي از روش‌هاي تأويل قرآن كريم مي‌تواند در مقام توصيف تفسيري انديشه‌ي سياسي بيشترين كارآيي را داشته باشد.

روش تحليل منطقي
اين روش به تاريخ و زمانه‌ي انديشمند و علل پيدايش، تكوين و اظهار انديشه علاقه‌اي ندارد و پديدارشناسي، تفسير و بازنگري نيز نمي‌كند. در مقابل، دستگاه‌گزاره‌اي انديشمند را كالبد شكافي مي‌نمايد تا تناقضات آن را بيرون كشيده و بر ملا كند. بنابراين اساسا به مقام توصيف تحليلي و نقد انديشه مربوط است.
كتاب «انسان و جامعه» نوشته‌ي «جان پلامناتس» مهم‌ترين كار در روش فلسفه‌ي تحليلي آكسفوردي در باب انديشه‌ي سياسي است. او از «ماكياولي» به بعد با هر يك از متفكران بزرگ (مثل هگل و ماركس) چنين برخوردي كرده است. براي مثال در مورد ماركس نشان داده است كه اگر ما بر اساس سخنان و نوشته‌هاي خود ماركس پيش برويم، چيزي كه به عنوان زيربنا ظاهر مي‌شود، ساختار حقوقي جامعه است. ادعاي او اين است كه لازمه‌ي سخنان ماركس اين است كه تفاوت فئوداليته، استبداد شرقي و... در شيوه‌ي استثمار بود، در غير اين صورت همه از حيث ابزار و شيوه‌ي توليد شبيه هم بودند، ولي نظام حقوقي عوض مي‌شود، و تكنولوژي مدرن صنعتي همان است كه بود.(٥)
هدف فلاسفه‌ي تحليلي از به كار بردن اين روش، افشاگري در باب فلسفه‌ي سياسي غير تحليلي است و اين كه انسجامي در هيچ يك از اين فلسفه‌ها يافت نمي‌شود. مفروض اين روش اين است كه بايد عناصر فلسفه‌ي سياسي يك فرد مانند هستي‌شناسي، معرفت‌شناسي و ديگر عناصر آن، وحدت و هم‌خواني داشته باشند. اگر اين چنين بود، صرف نظر از اين كه انديشه‌اش حقيقت دارد يا خير، مي‌توان گفت كه يك متفكر معتبر و شايسته است.
روش تحليل منطقي يكي از دقيق‌ترين روش‌هاي توصيف تحليلي و نقدي است و استفاده از آن جهت داشتن قدرت به‌كارگيري منطق، حتي بيش‌تر از داشتن اطلاعات در زمينه‌ي خود منطق ضرورت دارد. بنابراين اصل اين روش كه با منطق و اصول فقه ما قرابت دارد، مي‌تواند ياور خوبي براي محقق تحليل‌گر و نقاد انديشه باشد، لكن چون علوم اسلامي كلاسيك در اين زمينه‌ها سخن‌هاي شنيدني و درخور فراواني دارد، چندان به آن نياز نداريم، به ويژه مباني پوزيتيويستي آن كه در نظر ما به كلي دفاع‌ناپذير است.
به نظر «دكتر مهدي حائري» نيز علم اصول ما از غربي‌ها پيشرفته‌تر است. وي بر اين باور است كه «يكي از چيزهايي كه غربي‌ها گم كرده‌اند و اساسا به آن دست نيافته‌اند، اين جا است و بر حسب اضطرار، گمشده‌ي آن‌ها در علم اصول فقه اسلام مستتر است، زيرا ماهيت علم اصول چنان است كه بر يك بحث آزاد از الفاظ انساني ـ به معني عام و نه الفاظ عربي يا فارسي يا انگليسي... ـ استوار است. علم اصول لفظ را در سطح تفاهم انساني فرض مي‌كند.»(٦)
وي در توضيح بيشتر مي‌افزايد: «اصول يك جريان تفكر آزاد است، حتي آزادتر از فلسفه‌ي اسلامي، يك تفكر آزاد كه به اصطلاح فاقد هر گونه اصل موضوعي است. در اصول دائماً مسأله و فكر تازه وارد كار مي‌شود و اين خصلت ذاتي آن است...[و] از بالاترين حدّ پويايي ذاتي خود برخوردار است.»(٧)
حائري معقتد است كه باب الفاظ كه در غرب با عنوان «سمانتيك» شناخته مي‌شود، در منطق ما همواره مطرح بوده و فارابي آن را «شرح العبارة» ناميده است كه در حقيقت يك ميراث يوناني است. «حدود» ابن سينا نيز در همين رابطه است. كليات خمس «فرفريوس» نيز به همين ترتيب و.... .
به هر حال اين مباحث با سمانتيك نزديك است، امّا عين آن نيست، زيرا در سمانتيك مقصود اصلي الفاظي است كه استعمال مي‌شود؛ چه كلي و چه جزئي. براي مثال اسم اشاره كه قدما آن را مطرح كرده‌اند، در حال حاضر هم از مسايل مهم سمانتيك است، و همين طور قضاياي شرطيه است. خلاصه اين كه از نظر ايشان روش علم اصول بد نيست، امّا محتواي آن بايد به زبان نو افاده شود. اساساً ايشان «متدلوژي علم اسلامي را بسيار مترقي‌تر و كامل‌تر از متدلوژي‌هاي فلسفه‌ي غربي مي‌داند». مثال ايشان، اگر چه چندان به بحث ما ربطي ندارد، امّا توجه به آن مي‌تواند افق‌هاي تازه‌اي نسبت به سنت خودي ما بگشايد؛ مثلاً علماي اسلامي معتقدند كه تمامي موضوعات و مسايل را به سه عنصر تقسيم‌بندي كرده‌اند: ١ ـ موضوعات؛ ٢ ـ مسايل؛ ٣ـ مبادي. و با همين روش منظم پيش مي‌روند و مي‌پرسند: موضوع علم چيست؟ بعد مسايل و عوارض ذاتيه‌اش چيست؟ و... اين روش بسيار منظمي است و حيف است از دست برود.
به نظر ايشان «فلسفه‌ي اسلامي بسيار متديك‌تر از تفكرات جديد غرب است كه گاه حتي براي علوم جديد نيز چنين متدهايي ندارند.»(٨)

روش بازسازي هرمنوتيكي انديشه
اين روش از برخي جهات، واكنشي است در برابر روش وحدت بخش تكامل تاريخي كه از نظر مبدعان و پيروان اين روش، وحدت ادعايي در روش تاريخي يك وحدت كاذب است كه محقق و مفسّر به تاريخ انديشه تحميل مي‌كند. هرمنوتيك نسبي‌گرا و نيمه ساختاري كه مبناي معرفت‌شناختي اين روش است، عقيده دارد كه ما نمي‌توانيم هيچ واقعيت عيني و هيچ معناي عميق واقعي‌اي را در هيچ متني بيابيم. همين طور اين پرسش را مطرح مي‌كند كه اساساً ما چگونه مي‌توانيم شخصي مانند افلاطون را بشناسيم؟ چه اطميناني داريم كه آن كسي كه از او سخن مي‌گوييم افلاطون واقعي است؟ آن چه هست انديشه‌ي محقق و مفسّر است كه در نهايت، افق نگاه خود را با افق نگاه افلاطون و زمانه تركيب كرده است.
پيروان اين روش، تاريخ انديشه را از زاويه‌ي علايق امروز خود بررسي مي‌كنند و معتقدند كه اساساً هيچ گريزي نيست كه زمان حاضر را چون يك معضل انديشه‌اي پيش بكشيم و براي شناخت آن بكوشيم و مانند همه‌ي فلاسفه با معضل زمان خود رو به رو شويم. از سوي ديگر، هر گونه دقت در سنت و افق‌هاي معنايي گذشته، ناگزير بحثي امروزي بوده و در چارچوب ادراك كنوني و افق دلالت‌هاي امروز جاي مي‌گيرد. حال كه از نظر اينان چنين است، بهتر آن است كه اين كار را آگاهانه انجام دهيم و بدانيم كه دراين مكالمه‌ي با سنت، نه تنها پاسخ‌ها امروزي‌اند، بلكه سؤالات نيز چنين هستند. (٩)
به نظر ما «پوپر» در «جامعه‌ي باز و دشمنان آن» در مواردي از چنين روشي پيروي كرده است. اگرچه كه او به مباني هرمنوتيك نسبي‌گرا معتقد نباشد، زيرا اساسا هرمنوتيك نسبي‌گرا و نيمه ساختاري لزوماً مبناي امروزي قرائت كردن سنت نيست. به هر حال در اين ديدگاه، پوپر نمي‌تواند به عنوان يك شهروند «دولت ـ شهر» يوناني از افلاطون انتقاد كند، زيرا در افق دلالت‌هاي فرهنگي يونان باستان جايي ندارد و زماني هم كه نقد پوپر از افلاطون از نظر ما درست يا غلط مي‌آيد، پيروان اين هرمنوتيك برآنند كه در اين حالت نيز، با همين افق فكري امروزي با او موافقت يا مخالفت كرده‌ايم و تأويل او را مي‌پذيريم يا تأويل ديگري پيش مي‌كشيم.
از ديد پيروان هرمنوتيكي، روش امروزي كردن انديشه‌ي كهن به هيچ روي انكار دستاوردهاي بررسي تاريخي نيست، امّا فهم مباحث امروزي با روش تاريخي و قياس‌هاي آن را ممكن نمي‌داند. از مهم‌ترين مباني نظري اين روش، انديشه‌هاي «فوكو» است كه تداوم تاريخي را افسانه‌اي بيش نمي‌دانست و گسست‌هاي معرفتي و به كاركردهاي نامتعيّن صورت‌بندي‌هاي دانايي متعارف باور داشت. همين طور «دلوز»، «دريدا» و هرمنوتيك‌هاي نسبي گرا مانند «كوهن»، «فايرابند»، «مانهايم» و ديگران كه به مبناي معرفت‌شناختي و شكاكانه‌ي اين روش ياري رسانده‌اند.
اما به نظر مي‌رسد اگر نسبيت نيمه ساختار گرايانه را كه نوعاً مبناي اين روش است، به پرسش بخوانيم و واقع‌گرايي نسبي معرفت را بپذيريم، قطعاً مي‌توانيم تفسيرهاي امروزي مستند ـ و نه دلخواهانه ـ از انديشه‌هاي دوران‌هاي پيشين داشته باشيم و اطمينان حاصل كنيم كه مي‌توانيم از اين منظر تا حدي مثلاً با افلاطون مفاهمه داشته باشيم و تا حدّ معيّني به واقع برسيم و درباره‌ي آن به قضاوت بنشينيم. چنان كه قبلاً اشاره شد، زمان‌مندي و مكان‌داري انديشه‌ها مطلق نيست، بلكه امهات انديشه‌ها همواره بشري و فراتاريخي است.

* * *
در پايان مي‌توان گفت كه روش‌هاي مذكور هيچ كدام مطلق نيستند و به تنهايي ما را به كشف پرده‌هاي ابهام از «انديشه» قادر نخواهند كرد، بلكه هر كدام به تنهايي مي‌تواند به گوشه‌اي از انديشه پرداخته و سؤال ويژه و محدودي را پاسخ دهد. براي مثال روش تاريخي جايگاه تاريخي انديشه‌ي «انديشمند مورد مطالعه» را آشكار مي‌كند و روش جامعه‌شناسي نقش محيط و جامعه را پوشش مي‌دهد و روش روان‌شناختي، سؤالات مربوط به اثرات و ويژگي‌هاي رواني انديشمند در نحوه‌ي انديشيدن و علل اظهار و نتايج خاص آن را مي‌كاود، و روش پديدار شناختي و هرمنوتيك ما را به فهم ماهيت انديشه و امروزي ديدن آن نايل مي‌سازد و روش‌هاي منطقي مي‌تواند در تحليل ونقد منطقي كمك ما باشد.

پي نوشت‌ها:
١. همايون همتي، «جامعه‌شناسي دين از ديدگاه استاد مطهري و دكتر شريعتي» نامه‌ي فرهنگ، ش ٢١، ص ١٢٦، پي‌نوشت ١.
٢. توماس اسپريگنز، «فهم نظريه‌هاي سياسي»، ترجمه‌ي فرهنگ رجايي، مؤسسه‌ي انتشارات آگاه، چاپ و ويرايش دوم، زمستان ١٣٧٠.
٣. حسين بشيريه، جزوه‌ي گذري بر تحولات فكري قرن بيستم.
٤. هانري كربن، «تاريخ فلسفه اسلامي»، ترجمه‌ي جواد طباطبايي، ص ٣٢.
٥. حسين بشيريه، همان جزوه.
٦. دكتر مهدي حائري، «آفاق فلسفه»، به كوشش مسعود رضوي، چاپ اول، تهران: نشر و پژوهش فرزان روز، ١٣٧٩، ص ١١٧.
٧. همان، ص ١١٩
٨. همان، ص ١١٩ ـ ١٢٤.
٩. رجوع شود به: حقيقت و زيبايي، بابك احمدي، چاپ اول، نشر مركز، ١٣٧٤، ص ١٢ ـ ٢٠.