پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - كارگزاران عصر جهاني سازي
كارگزاران عصر جهاني سازي
دكتر سيد رضا نقيب السادات
گفتوگو از: غلامرضا بهداروند ياني
جهاني سازي به چه معنا و در چه موضوعاتي است و چه تفاوتي با جهانيگرايي دارد؟
جهاني سازي (Globalization)به صورتهاي گوناگون تعريف شده است و هر يك از صاحبنظران از يك بعد بدان پرداختهاند كه البته در برخي از جنبهها اتفاق نظر وجود دارد و در برخي ديگر نيز اتفاق نظر وجود ندارد.
«مك گرو» در خصوص جهاني سازي ميگويد: «افزايش شمار پيوندها و ارتباطات متقابلي كه فراتر از دولتها (و در نتيجه فراتر از جوامع) دامن ميگستراند و نظام جهاني جديد را ميسازد. جهاني سازي به فرايندي اطلاق ميشود كه از طريق آن، حوادث، تصميمات و فعاليتهاي يك بخش از جهان ميتواند نتايج مهمي براي افراد و جوامع در بخشهاي بسيار دور كرهي زمين در بر داشته باشد.» يكي از ويژگيهاي اصلي جهاني سازي، ارتباطات متقابل است؛ امّا بر خلاف وابستگي متقابل كه بر دو جانبه بودن تاكيد دارد، جهاني سازي امكان وابسته شدن را نيز در نظر ميآورد.
مفهوم جهاني سازي، به اهميت نظم دهي مجدد زمان و مكان اشاره دارد. نظريهپردازان وابستگي متقابل، نگاه خود را بر بينالمللي شدن روابط بينالمللي متمركز ساختهاند؛ در حالي كه نويسندگاني كه در زمينهي جهانيسازي قلم ميزنند، از حركت به سوي جامعهي جهاني سخن ميگويند.
از ديدگاه برخي صاحبنظران، جهانيسازي با انحصار همخوان نيست. به عبارت ديگر، جهاني سازي اين واقعيت را ميپذيرد كه انحصاري بودن نه واقعيت است و نه امكان تاريخي.
در نظر برخي ديگر از صاحبنظران، جهاني سازي در يك مفهوم، هم به كوچك شدن جهان و هم به تقويت آگاهي از جهان اشاره دارد. معمولاً علت اين كوچك شدن را پيشرفت سريع تكنولوژي و نيز تشديد روز افزون فعاليتهاي اقتصادي ميدانند.
براساس همين تفسير از جوامع ملي است كه كارآمدي مقامات ملي متزلزل ميشود و استقلال عمل آنها از بين ميرود. علاوه بر اين، توسعهي شبكههاي فراملي و ساختارهاي اقتدار جهاني موجب جا به جايي و گسيختگي تصميمگيري ملي ميشود. البته اين كوچك شدن فيزيكي جهان و انديشهي دهكدهي جهاني با درك تحول يافتهاي از زمان و مكان همراه است.
جهانيسازي موجب افزايش فرايندهايي ميشود كه از طريق آنها شبكههاي ارتباطي و نظامهاي توليد، سطوح محلي و جهاني را به يكديگر پيوند ميدهد، به طوري كه روابط اجتماعي فقط در قالب محلي قابل تصور نيست. زندگي روزمرهي ما چنان ساختار يافته است كه تعاملات اجتماعي در دل شبكههاي جهاني صورت ميگيرد. در اين نگرش، جهاني سازي اين گونه تعريف ميشود: «تشديد روابط اجتماعي در سرتاسر جهان كه مكانهاي دور از هم را چنان به هم مرتبط ميسازد كه اتفاقات هر محلي زادهي حوادثي است كه كيلومترها دورتر به وقوع ميپيوند و برعكس.»
«ديويدهاروي» مدعي است كه جهاني سازي به مرحلهاي شديد از فشردگي زمان و مكان منجر شده است كه تاثير گيج كننده و مخرّبي بر رويههاي سياسي ـ اقتصادي، توازن قدرت طبقات و نيز زندگي فرهنگي و اجتماعي دارد.
«ماتِين آلبرو» جهاني سازي را فرايندي كه براساس آن تمامي مردم جهان در جامعهيواحد و فراگير جهاني به هم ميپيوندند، تعريف ميكند. از ديد فرهنگي نيز به طور اختصاص به جهاني سازي توجه شده است. «مانوئل كاستل» با اشاره به عصر اطلاعات، جهان گرايي را ظهور نوعي جامعهي شبكهاي ميداند كه در ادامهي حركت سرمايهداري، عرصهي اقتصاد، جامعه و فرهنگ را در بر ميگيرد.
«ديويد هلد» در كتاب دموكراسي و نظم جهاني (١٩٩٦) با داشتن نگاه آسيبشناختي به جهاني سازي، اين پديده را حركت به سمت نوعي دموكراسي جهان شهري ميبيند كه در عين حال، كثرت فرهنگي و اقتصادي را نيز در خود خواهد داشت. محمد عابد الجابري ضمن ارايهي تعريفي از جهانگرايي فرهنگي و اين كه ما داراي فرهنگ واحد جهاني نيستيم، در خصوص جهانگرايي ميگويد: «جهانيگرايي داراي يك نظام جهاني است، نظامي كه زمينههاي مختلفي؛ همچون سرمايه، بازرگاني مبادلات، ارتباطات، سياست، انديشه و ايدئولوژي را شامل ميشود ؛ به ويژه در مباحث كنوني منظور از جهانگرايي، بسط و گسترش و انتقال تمدن و فرهنگ ايالات متحدهي امريكا به ساير كشورهاي جهان است». وي در اين جا به تفكيك دو مفهوم، از نظر خود، يعني جهانيگرايي و جهاني سازي ميپردازد و ميگويد كه جهانيسازي، يعني به استقبال جهان رفتن، آشنا شدن با فرهنگهاي ديگر و احترام گذاشتن به آرا و نظريههاي ديگران؛ در صورتي كه جهانگرايي نفي ديگران، نفوذ در فرهنگهاي ديگر و نيز محل برخورد ايدئولوژي است.
امّا در مجموع صاحبنظران در خصوص جهاني سازي معتقدند كه در هم ادغام شدن بازارهاي جهان در زمينههاي تجارت و سرمايهگذاري مستقيم و جابهجايي و انتقال سرمايه، نيروي كار و فرهنگ در چارچوب سرمايهداري و آزادي بازار و در نهايت سرفرود آوردن جهان در برابر قدرتهايهاي جهاني بازار، منجر به شكافهاي ملّي و كاسته شدن از حاكميتهاي دولت خواهد شد.
كارگزاران اصلي جهاني سازي در ابعاد بينالمللي چه كساني هستند؟
عنصر اصلي و اساسي در اين پديده شركتهاي بزرگ چند مليتي و فراملّي هستند. اين پديده از پيامدهاي سربرآوردن دولتهاي نيرومند ملي و عاليترين مرحلهي روابط سلطهگري و سلطه پذيري امپرياليستي است.
جهاني سازي تراوج پيروزي سرمايهداري جهاني در عالم است و از بطن دولت ملي كه همچنان به توليد خود در درون و بيرون مرزهايش يكسان ادامه ميدهد، زاده شده است. از ديدگاه ديگر نيز رقابت بيقيد و شرط در سطح جهان است؛ رقابتي كه براي كشورهاي غني، درآمد بيشتر و براي كشورهاي فقير، فقر بيشتر ميآورد. اين امر، در سايهي چيرگي و رهبري كشورهاي مركز و نيز در سايهي حاكميت نظام جهاني، مبادلهاي نامتوازن و ناهمگون ايجاد ميكند.
مفهوم جهاني سازي در متون علوم اجتماعي به منزلهي ابزاري تحليلي براي توصيف روندهاي تغيير در زمينههاي گوناگون مطرح شده است آنتوني ماكفرو، در كتاب «تاخير بررسيهاي جهاني»، معتقد است كه چهار روند اساسي براي جهاني شدن وجود دارد:
١. رقابت ميان قدرتهاي بزرگ؛ ٢. نوآوري تكنولوژيك؛ ٣. جهاني شدن توليد و مبادله ٤. تجدّد و نوگرايي.
چه نسبتي ميان «غربي سازي» و «جهاني سازي» وجود دارد؟
مفهوم شكل گرفته از جهاني سازي بيشتر به تمايل يا گرايش به حيات غربي، در اروپا و يا امريكا، بازمي گردد. به عبارت ديگر، بهتر است به جاي جهاني سازي از اروپايي سازي، امريكايي سازي يا حتي غربي سازي سخن بگوئيم، زيرا اين الگوهاي اقتصادي و سياسي از نوع غربي و كاپيتاليستي است كه پس از فروپاشي كمونيسم با سرعت هرچه تمامتر جهان را در مينوردد. از زمان فروپاشي اردوگاه شرقي تا كنون، روند جهانيسازي كنسرسيومهاي بزرگ صنعتي غرب، بانكها و بازارهاي مالي با سرعت روزافزوني ادامه داشته است. تصميمهايي كه مديران و رؤساي بزرگ و صاحب قدرت در نيويورك، فرانكفورت يا لندن اتخاذ ميكنند، حتي در دور افتادهترين نقاط آسيا، آفريقا يا امريكاي لاتين هم تأثير خود را برجاي ميگذارد.
با اين حال، در دگرگونيهاي پرشتاب دههي اخير يك واقعيت از نظر دورنگه داشته شده و آن اين است كه جهانيسازي اقتصادي تنها بخشي از روندهاي تاريخي است كه بيش از پانصد سال پيش، با كشف دنياي جديد آغاز شده است. روند استعمارگري و تبليغ جهاني آيين مسيحيت، راه را براي گسترش جهاني افكار و شيوههاي زندگي غربي هموار كرد. واقعيت اين است كه اين افكار و شيوههاي غربي به ايجاد بازارهايي منجر شد كه در آن كالاهاي اروپايي به فروش رفتند. به اين ترتيب روند سياسي و فرهنگي اروپاييسازي جهاني، جهانيسازي اقتصادي را نيز به دنبال داشت. به عبارت ديگر، جهانيسازي فرهنگ اروپايي شرايط لازم را براي جهانيسازي اقتصادي فراهم كرد. از سوي ديگر، مقاومت در برابر برتري جويي غرب از ابتدا در عرصهي فرهنگ و مذهب شكل گرفت.
گفتني است حتي پس از استقلال صوري مستعمرههاي سابق، هم چنان برتري غرب مشهود است. بر خلاف پيشبيني نظريهپردازان مدرنيسم، ارزشهاي سنتي در سراسر جهان بازگشت دوباره و غيرمنتظرهاي را شاهد بوده است. نمادهاي همگوني فرهنگي هم چنان در سراسر جهان روبه گسترش است. كمتر شهر بزرگي را در آسيا يا امريكاي لاتين ميتوان يافت كه در آن يكي از شعبههاي همبرگر فروشيهاي زنجيرهاي امريكايي وجود نداشته باشد. حتي در مناطق دور افتادهي افريقا نيز ميتوان محصولات كوكاكولا را مشاهده كرد. در مناطق روستايي كشورهاي جهان سوم تيشرتهاي رنگي نشان دهندهي فرهنگ غربي، خودنمايي ميكند. سينما و تلويزيون با بهرهگرفتن از محصولات جذاب صنايع سرگرم كنندهي مدرن در سراسر جهان، ايدهها و سبكهاي يكساني را تبليغ ميكنند. تلويزيونيهاي ماهوارهاي اين امكان را فراهم ميآورند كه در گوشه و كنار جهان حتي در دور افتادهترين نقاط، مردم با محصولات فرهنگي پاپ امريكا آشنا شده و به اخبار سياسي و اقتصادي شبكهي تلويزيوني امريكايي سي.ان.ان گوش فرا دهند. به نظر ميرسد كه مرگ تدريجي گونهها در سراسر جهان با مرگ تدريجي فرهنگها سازگار است.
البته نكتهي اصلي در اين جاست كه اين ظاهر قضيه است و نبايد فريب آن را خورد. اگر با دقت بيشتري به مسايل بنگريم، آن گاه فورا متوجه ميشويم كه در وراي شباهتهاي ظاهري (ميان فرهنگها)، تفاوتهاي بنيادي ميان آنها وجود دارد. ايدهها، كالاها و اجناس وارداتي از غرب پس از همگرايي با فرهنگ خودي، معاني و مفهوم تازهاي مييابند. بدين ترتيب، اين ايدهها و كالاهاي استحاله شده به اسلحهاي تبديل ميشوند كه به سادگي عليه خاستگاه اوليهي خود به كارگرفته ميشوند.
گذار از وضعيت فعلي به وضعيت «جهانيسازي» چه بحرانهايي ممكن است در پيداشته باشد؛ آيا بحرانهاي اندونزي و اخيرا آرژانتين، نتيجهي مستقيم «جهانيسازي» است؟
هر نظام اجتماعي طي ساليان متمادي داراي نظم و استمرار، ساختار مشخص و سازوكار دقيق و زندهاي ميشود. هر كشوري با هر شرايط و موقعيتي حداقلي از نظم را براي حيات داراست؛ لذا پديدار شدن عواملي كه اين نظم و استمرار را برهم زند، ميتواند براي آن نظام بحرانزا باشد.
به عبارت ديگر هر نظم نويني، نظم گذشته را برهم ميزند و قطعا هميشه اين برهم ريختگي، مطلوب همهي واحدهاي اجتماعي و آحاد افراد يك نظام نخواهد بود. شايد دليل آن اين باشد كه افراد همواره از عدم تعادل گريزانند و اغتشاش، بينظمي و ناآرامي را نميپسندند و از آنجا كه بر هم ريختگي انتظام گذشته، در مناسبات عدم تعادل ايجاد نموده و اين عدم تعادل به افراد و اذهان آنان ميرسد، افراد خيلي طالب و خواستار آن نيستند، لذا خواستار حفظ نظم گذشته هستند. با از بين رفتن اين نظم افراد مزبور دچار عدم تعادل و در نتيجه بحران ميشوند؛ بنابراين اين بحران به درون جامعه نيز منتقل ميشود. از سوي ديگر شرايط بسياري از كشورها ممكن است با هم متشابه و يا داراي موقعيتهاي همساني باشند و هنگامي كه اين پديدهي نوظهور و نظم نوين به برخي از كشورها نفوذ كرده و تبعات آن ظهور نمايد (مقصود ناآراميها، ناامنيها، تظاهرات، اعتراضها و... ميباشد)، اين تبعات ميتواند الگوي عمل براي كشورهاي با شرايط مشابه باشد؛ لذا اين امكان وجود دارد كه بحرانهاي مشابه و يا همگاني در مناطق، نواحي و يا در سطح جهاني بروز كند.
از آن جا كه دو كشور اندونزي و آرژانتين نيز در اين روند جديد (جهانيسازي) گام گذاشته و نظم پيشين اين دو كشور با اختلال مواجه شد، قشر فرهيخته و روشنفكر اين جوامع كه به لحاظ باور و به لحاظ ذهني دچار عدم تعادل شده بودند، نسبت به اين وضعيت اعتراض كردند. اين اعتراض ديگر آحاد جامعه را در بر گرفته و سرانجام نوعي بحران همهگير در اين كشورها ظهور كرده است.
كشورهاي ديگر نيز از اين موضوع مستثنا نيستند، بسياري از كشورهاي غربي نظير كانادا، ايتاليا، آلمان و... نيز دچار چنين بحرانهايي شدهاند.
بهترين كارگزاران دورههاي انتقالي، داراي چه ويژگيهايي بوده و در ايران چه كساني هستند؟
در همهي دورهها هميشه افرادي وجود داشتهاند كه به عنوان سهلپذيران و يا پيشروان مطرح بوده و همواره پديدههاي جديد و نو را دنبال كردهاند. همانطور كه در گذشته براي بسياري از افراد، غربي شدن، مدرن شدن و... بسيار جالب توجه بوده و فكر ميكردند كه همه بايد مدرن شوند؛ حالا هم خيلي از افراد دوست دارند كه جهاني شوند.
اين تصوير وجود دارد كه چون ما در گذشته نتوانستيم به مدرنيته برسيم و نوسازي كنيم و يا متجدد شويم، اگر الان نيز نجنبيم شايد به جهاني شدن نيز نرسيم.
نقش روشنفكران مسلمان در اين دورهي انتقالي چيست؟
قبل از هر چيز بايد به شناسايي و حصول شناخت لازم و كافي از اين پديده دست يازيده و اين پديده را تجزيه و تحليل كنيم و ماهيت و ذات آن را بشناسيم. سپس ديدگاههاي مخالف و موافق را مورد مداقّه قرار داده و با توجه به شرايط بومي و مصالح ملّي و منافع كشور و عبرت از تجربهي ديگر كشورها در خصوص اين موضوع تصميم بگيريم. بايد توجه داشته باشيم كه از گذشته به اسم توسعه، تأمين دموكراسي، تحقق آزادي و...، غرب حربههاي مختلفي را در پيش گرفته بود تا بتواند كشورهاي عقب مانده را جلب كند و از اين طريق به منافع خود دست يابد، لذا روشنفكران هوشيارانه و با در نظر گرفتن شرايط فرهنگي استقلال كشورهاي اسلامي موضعگيري كنند.
چگونه ميتوان «هويت اسلامي» را در چنين شرايطي حفظ كرد؟
حفظ اين هويت در گرو روشنگري صاحبنظران و دانشمندان كشور يا كشورهاي اسلامي است كه بايد با ديد انتقادي و واقعبينانه به اين پديده نظر كنند و بر اصالتها، ارزشها و فرهنگ بومي تأكيد ورزند و اين نكته را به خوبي روشن نمايند كه در جهانيسازي نقش نظام سرمايهداري در به كارگيري عوامل توليد و توزيع كالاها و خدمات و امكانات و تكنيكهاي ارتباطي و اطلاعاتي براي هرچه گستردهتر كردن حوزههاي فعاليت اقتصادي و فراگير ساختن آن در سراسر كره زمين را نميتوان فراموش كرد و اين همان زمينهاي است كه مغاير فرامين و ارزشهاي اسلامي است.
چه نوع برنامهريزي و يا چه شاخصهايي بايد براي دوري از مضرات «جهانيسازي» و كسب حسنات آن در ايران اسلامي لحاظ گردد؟
بايد به اصالتها و هويت اصيل توجه كنيم و اگر كامل نيست و بدان به طور كامل توجه نداريم، اين باور را بازسازي كنيم و نيز به زمينههاي فرهنگي و ارزشهاي بومي كه ذاتي نظام ما است و نشانگر هويت ماست، توجه نماييم. البته بايد از تحولات جهان و جنبههاي مثبت فنآوري و پيشرفتهاي علمي نيز كمال استفاده را نمود؛ امّا اين تحولات را بايد با شرايط فرهنگي و اجتماعي خود سازگار نماييم و در جهت تكامل خود از آنها استفاده نماييم.
ائتلافهاي محلي و منطقهاي در وضعيت «جهانيسازي» دچار چه نوع دگرديسي خواهند شد؟
عليرغم داغ بودن بحثهاي جهانيسازي در ايران، مسايل جديدتري در دنيا شكل گرفته كه ممكن است چندان هم با جهانيسازي سازگار نباشد و آن مباحث محلگرايي و منطقهگرايي است و اتفاقا دوره طرح مباحث محلي در عرصههاي جهاني خواهد بود. به عبارت ديگر، گلوكاليسم glocalism)) توجه به موضوع ناحيهگرايي است كه البته در مقياسي جهاني مورد توجه قرار ميگيرد؛ لذا تغييرات اتفاقا به نفع مسايل مرتبط با محليگرايي و منطقهگرايي است.
آيا با پديدهي «جهانيسازي»، پديدهي «ناسيوناليسم» به پايان عمر خود ميرسد؟
ممكن است جهانيسازي از يك جهت با مليگرايي در تضاد و تقابل باشد، و اين تصور وجود داشته باشد كه اگر جهانيسازي، جهان را در بر بگيرد، مليگرايي افول خواهد كرد و علت آن، اطلاعاتي است كه در اين خصوص از طرف افراد گوناگون ارايه شده است. امّا واقعيت اين است كه امروزه عصر وجود پديدههاي گوناگون در كنار هم است به عبارت ديگر، ما امروز شاهد حضور پديدههاي متضاد و شايد متعارض در كنار هم هستيم؛ يعني مليگرايي در كنار ناحيهگرايي و جهانيسازي در كنار اين دو مطرح است؛ در عرصهي تجارت، زماني عصر رقابتها مطرح ميشود و زماني عصر همكاري؛ امّا امروز ما شاهد همكاري رقابتآميز Co-opetition)) هستيم. لذا حتي در عصر جهانيسازي، ناسيوناليسم نيز به حيات خود ادامه خواهد داد.
آيا «جهانيسازي» يك نوع مستعمرهگرايي به شكل جديد نميباشد؟
در ديدگاه صاحبنظران غربي نيز زماني كه دورهي استعمار مستقيم كه به ضرب و زور نظامي براي كشورگشايي محدود ميشد، خاتمه يافت، صاحبان سرمايه در قالب نظامهاي غربي صاحب قدرت به فكر افتادند كه از حربهي ديگري كه سهلتر، كمهزينهتر و هميشگي است استفاده كنند؛ لذا وادي فرهنگ را برگزيدند و استعمار نو مطرح شد و در اين جاست كه ما ميبينيم حاكميت و استعمار جديد با دادن الگوهاي واحد رفتاري، پوششي، تغذيهاي و در يك كلام فرهنگي، آن هم از نوع غربي، دنيا را فرا ميگيرد.
دورنماي «پديدهي جهانيسازي» از منظر شما چگونه خواهد بود؟
نبايد تصور كنيم كه جهانيسازي صرفا به گسترش جهاني تصورات و ايدههاي غربي منجر شده است. آنچه از اهميت بيشتري برخوردار ميباشد، گسترش جهاني كالاها و محصولات غربي است. در اين عرصه نيز استعمارگري زمينه را براي جهانيسازي فراهم آورده است. استعمارگران غربي در ابتدا با استفاده از سه گروه، كالاهاي توليد شده در كشورهاي خود، بازار مستعمرهها را تسخير كردند. اين سه گروه عبارت بودند از: تسليحات نظامي، محصولات نساجي و لوازم تفريحي و سرگرمي و لذتجويي.
امروزه بسياري از كشورها به دنبال تطابق فرهنگي و تفسيرهاي نوين از محصولات غربي هستند. چهرههاي محبوب صنايع فيلمسازي امريكا و آسياي جنوب شرق نيز ـ اين روند تطابق فرهنگ و ارايهي تفسيرهاي نوين از محصولات غربي را به خوبي نشان ميدهند. تلاش قهرمانان صنايع سرگرم كنندهي امريكايي براي تطابق خود با فرهنگهاي ساير نقاط جهان يكي از نمونههاي بينظير روند همگرايي فرهنگي به شمار ميآيد. امّا نبايد چنين پنداشت كه بدين وسيله ميتوانبه فرهنگ واحد جهاني دست يافت. واقعيت اين است كه حركت به سمت تفسيرهايي گوناگون از پديدههاي فرهنگي در مناطق متعدد جهان، بيشتر نشاندهندهي شكاف دهشتناك بين فرهنگها است، تا نشاندهندهي همگرايي فرهنگي.
در واقع هيچگاه نميتوان از اين طريق، فرهنگي جهاني به وجود آورد؛ بلكه فقط ميتوان به عمق شكاف بين فرهنگها پي برد.
با تشكر از وقتي كه در اختيار اين نشريه قرار داديد.
من هم از شما متشكرم.