پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - ١٣ سال خشونت و نيم قرن جنايت - صبوری ضیاء الدین
١٣ سال خشونت و نيم قرن جنايت
صبوری ضیاء الدین
منتسكيو صاحب كتاب «روحالقوانين» ميگويد: روح عمومي ملّت در همه جا حاضر است، بر همه چيز اثر ميگذارد و از آن اثر ميپذيرد. دگرگوني اين روح كُند و تدريجي است و هرگونه كوشش براي تغيير دادن آن با خشونت، ممكن است نتايجي فاجعهآميز به بار آورد.
وي در بحث منازعهي آزادي و استبداد ميگويد: وسايلي كه اعتدال در اختيار دارد، قوي است ولي استبداد نيز قوي است، درست است كه اصول حكومت استبدادي پيوسته در حال فساد است؛ امّا اگر مرگ رژيمهاي استبدادي حتمي است، تولد دوبارهي آنها نيز ظاهرا حتمي است. استبداد از كجا ميآيد؟ از درون و از برون.
كودتاي نافرجام نظاميان ونزوئلا كه تنها ٤٨ ساعت دوام آورد، آيينهي منازعهي آزادي و استبداد بود و اين روح عمومي ملت بود كه با حضور تأثيرگذار خود، توانست به غلبهي آزادي بر ديو پليد استبداد كه از آبشخور بيگانهي امريكايي تقويت ميشد، دور سازد و نوزاد ٣٠ ساعتهي نامشروع دشمن دموكراسي را از صحنهي روزگار محو كند.
آنچه در آغاز دههي دوّم آوريل ٢٠٠٢ بر كاراكاس گذشت، تجربهي جديدي بود براي اهالي كوچهي دموكراسي كه تأثير حاكميت مردم، و پشتوانهي خللناپذير قدرت مردمي را به عينه ببينند و نيز تجربهاي تلخ براي دولتي بود كه به بهانهي واهي حقوق بشر، در امور داخلي ديگر كشورها مداخله ميكند. اين تجربه نشان داد كه هرگونه كوشش براي تغيير دادن حاكميت مردم با خشونت، نتايجي فاجعهآميز به بار آورده و افتضاح بزرگي ميآفريند؛ به طوري كه با گذشت كمتر از يك هفته فاش شد كه وابستهي نظامي امريكا در كاراكاس با دفتر بازرس كل نيروهاي مسلح ونزوئلا در ارتباط بوده و شخصا در طراحي كودتاي ونزوئلا حضور داشته است.
امّا سؤال جدي مطرح براي جهانيان اين است كه چرا امريكا از يك نسخهي منسوخ و كهنه براي ونزوئلا استفاده كرده است؟ به نظر ميرسد پس از فروپاشي شوروي، آوازهي دولتهاي دموكراتيك بلند شد و در حقيقت ديگر، كشورهاي سوسياليستي و كمونيستي ظهور و بروزي در عرصهي سياست و ديپلماسي نداشتند تا امريكا بتواند همچون دهههاي ١٩٥٠ و ١٩٦٠ و به بهانهي جلوگيري از نفوذ كمونيست و تشكيل دولتهاي سوسياليستي، كودتاها را توجيه نموده و آن را در مفهوم رقابت با ابرقدرت شوروي در چارچوب منافع ملي خود تلقي نمايد؛ همانند آن چيزي كه در بيشتر كشورهاي امريكاي لاتين در گذشتهاي نه چندان دور شاهد آن بودهايم؛ به عنوان مثال در كشور كوچكي چون «بوليوي» در كمتر از دو دهه، ٢٨ كودتا رخ ميدهد!
ايالات متحده در دورهي اخير، دولت كوبا را به سركشي در برابر دموكراسي و گردن نگذاشتن به خواست عمومي مردم متهم ميكرد كه چرا كوبا در دوران حاكميت دموكراسي از ابزاري منسوخ بهره جسته و تن به انتخابات آزاد نميدهد و درست در همين دوره با چرخشي بسيار متفاوت و كاملاً معكوس، عناصري را در ارتش ونزوئلا بر ضد رييس جمهوري قانوني آن شورانده و بلافاصله از عوامل كودتا حمايت ميكند. بايد گفت: به طور حتم منافع خاصي از ايالات متحده در خطر بوده است كه عليرغم داعيهي دموكراسي و مسالمتجويي و مبارزه با روشهاي غيردموكراتيك و خشن، از جمله تروريسم، از نسخهي منسوخ كودتا در ونزوئلا استفاده ميكند؛ هر چند منافع در خطر ياد شده در اين اتفاق نيز چيز تازهاي نيست و اين عامل، همان عاملي است كه در گذشتهها نيز سبب كودتاهاي ديگري چون كودتاي ١١ سپتامبر ١٩٧٣ شيلي شده است.
بئاتريس آلنده، دختر كوچك سالوادور آلنده كه سرانجام در هاوانا خودكشي كرد، در پي كودتايي كه به قتل يا خودكشي پدرش انجاميد، گفته بود: «اكنون ديگر فاشيستها به هدفشان در بستن راه فرايند انقلابي با به قتل رساندن رييس جمهور و برانداختن دولتي كه به طور دموكراتيك انتخاب شده بود، نايل شدهاند. آنان روي افراد نظامي، خائنين به كشور كه در دانشكدههاي نظامي امريكا تعليم ديده بودند، روي پشتوانهي مالي انحصارات امريكا و روي حمايتهاي سياسي و ديپلماتيك دولت امريكا حساب ميكردند. شيلي كه امروز خاكش با چكمهي فاشيستها لكهدار شده؛ احساس ميكند نهادهايش به تاراج رفته، فرهنگش ويران شده، انديشههاي مترقياش جريحهدار گرديده و بهترين فرزندانش شكنجه ديده و به قتل رسيدهاند. ما ميدانيم كه دولت امپرياليست امريكا نمايندهي واقعي مردم امريكا نيست و در نبردمان (همچون ويتناميها) ميتوانيم روي اين مردم حساب كنيم. ما ميتوانيم روي اتحاد كارگران، اقليتهاي ملي، دانشجويان، پيشهوران و ديگر گروههاي مردمي كه سياست امپرياليستي امريكا را محكوم نموده و در عين حال از جريانهاي انقلابي كشورهاي در حال مبارزه به خاطر حق حاكميت، پيشرفت و تكامل جامعهي خود حمايت ميكنند، حساب كنيم.»
امّا صحنهي ونزوئلا در ١٢ آوريل تا ١٤ آوريل ٢٠٠٢ يا آنچه در ١١ سپتامبر ١٩٧٣ در شيلي گذشت، بسيار متفاوت بود و هوگوچاوز، رييس جمهور بركنار شده، ٣٠ ساعت پس از كودتاي نظاميان در اثر اختلاف ميان كودتاچيان و اعتراض هواداران خود، بار ديگر به قدرت بازگشت و در كاخ رياست جمهوري مستقر شد؛ اين در حالي بود كه ٣٠ ساعت پيش از آن، تشديد درگيريها و نيز فشار ارتش ونزوئلا منجر به سقوط اجباري چاوز گرديد. اين سقوط اجباري با تغيير در سياست دولت جديد در زمينهي وضعيت صادرات نفت همراه گرديد و باعث ايجاد شوكي جديد در بازارهاي جهاني نفت شد.
تظاهرات كارگران نفتي ونزوئلا كه به دنبال اخراج مديران صنعت نفت اين كشور از شش هفته قبل از كودتا آغاز شده بود، با حمايت بازرگانان و تجار اين كشور به اوج خود رسيد و باعث استعفاي اجباري «هوگو چاوز» شد.
چاوز از فوريهي سال ١٩٩٩ م كه به قدرت رسيد، از پذيرش خواستهاي امريكا امتناع كرده و بارها از آن كشور خواست تا در امور داخلي ونزوئلا دخالت نكند. چاوز سياستهاي توسعهي اقتصادي قبلي ونزوئلا را كه براساس نسخههاي صندوق بينالمللي پول و بخصوص با خواست امريكا تنظيم شده بود، كنار گذاشت و سياستهاي جديدي را بر مبناي منابع بومي اين كشور تنظيم كرد و بر همين اساس سياست توليد زياد و قيمت كم در صنعت نفت اين كشور را رها كرده و به سمت حمايت از اوپك و پيروي از سياستهاي اين سازمان در زمينهي كاهش توليد براي افزايش قيمت نفت حركت نمود.
«چاوز» سياستهاي تجاري خود را بر خلاف خواست امريكا در مورد كشورهاي منطقهي امريكاي لاتين تنظيم كرد. و شركاي تجاري خود را نه در جهت تأمين منافع امريكا، بلكه صرفا در جهت تأمين منافع ونزوئلا برگزيد و اين در حالي بود كه ارتش ونزوئلا وابستگي شديدي به امريكا داشته و امريكا نيز از سياستهاي چاوز در مورد كاهش توليد نفت و افزايش قيمت آن ناراضي بود. بنابراين بسياري از كمكهاي خود را به ونزوئلا كاهش داده و يا قطع كرد و در نهايت با طرحريزي كودتا در بين عناصر وابسته به ارتش، مقدمات سرنگوني چاوز را فراهم ساخت؛ ليكن اين كودتا تنها دو روز به طول انجاميد و در حالي كه چاوز در دست نظاميان كودتاچي در پادگان و سپس در يكي از جزاير كارائيب زنداني بود و به سرنوشت نامعلوم خود و احيانا به پناهندگي سياسي فكر ميكرد، پس از بازگشت به كاراكاس در نطقي تلويزيوني با زبان كساني كه دوباره تولد يافتهاند، گفت: «ونزوئلا استبداد را تحمل نميكند.»
او همچنين در گفتوگو با خبرنگاران گفت: مخالفان بايد بدانند كه اگر قدرت ميخواهند بايد رأي مردم را به دست آورند. آنها بايد كودتا را فراموش كنند.
و اين همان پيام و راز واقعي اتفاقي است كه در آوريل ٢٠٠٢ در گوشهاي از امريكاي لاتين رخ داده و مخاطب آن نيز مخالفان دموكراسي هستند كه بالاخره بايد بدانند «روح عمومي ملت در همه جا حاضر است و بر همه چيز اثر ميگذارد... و هرگونه كوشش براي تغيير دادن آن با خشونت، ممكن است نتايجي فاجعهآميز به بار آورد.»
و اين كه طرفداران و دوستداران دموكراسي بدانند و فراموش نكنندكه «اگر مرگ رژيمهاي استبدادي حتمي است، تولد دوبارهي آنها نيز ظاهرا حتمي است.» اگر چه اين بار تولد دوبارهي استبداد با مرگ زودرس همراه شد و دوباره كام مخالفان دموكراسي را تلخ كرد و بازيگران صحنهي كودتا نتوانستند هيچ برگي را در ونزوئلا تكان دهند، بر خلاف آن كه «ژنرال آگوسته پينوشه» بازيگر اصلي صحنهي كودتاي شيلي همواره در طول سالهاي ١٩٧٤ تا ١٩٩٠ تكرار ميكرد كه: «در شيلي برگي هم تكان نميخورد، مگر آن كه من آن را تكان بدهم.»
«پابلونرودا» شاعر فقيد شيليايي چند روز قبل از خاموشياش، اين فضا را چنين ترسيم كرده است: «وطن من بيش از هر كشور ديگري در زمانهي ما مورد خيانت واقع شده است. از صحراي نيترات، از معادن زيردريايي ذغالسنگ، از بلنديهاي ترسناك كه در آنها مس مدفون است و با كاري طاقتفرسا و فوق انساني با دستهاي مردم ما استخراج ميشود، جنبشي آزاديبخش با ابعادي شگفتانگيز سر برآورد. اين جنبش مردي را با نام آلنده براي رياست جمهوري شيلي به ظهور رساند تا دست به اصلاحات و استقرار عدالتي بزند كه نميبايست به تأخير افتد و از طريق آن، ثروت ملّي را از چنگال بيگانگان برهاند.»
و سرانجام فردي كه برگها بدون اجازهي او تكان نميخوردند، دست به تكانهايي زد كه شيرازهي حاكميت و منافع ملي يك ملت و كشور را مورد هدف قرار داد و پس از رفراندوم ١٩٧٨ م بلافاصله اعلام كرد كه تا ده سال ديگر در شيلي انتخاباتي در كار نخواهد بود و اين پنج سال بعد از اشغال سانتياگو است كه در جريان آن، ارتش قصر رياست جمهوري را بمباران كرد و افرادي را كه براي دولت منتخب سالوادور آلنده كار ميكردند، شكنجه و به طور حساب شدهاي اخراج كرد. دولت نظامي با مخالفان به شدت مقابله كرد و تقريبا همهي آنها؛ يعني حداقل سي هزار نفر را كشت. ژنرال هراتز، وزير دفاع آلنده در بمباران بوينسآيرس كشته شد. اور لاندليكر، وزير خارجهاش در اثر انفجار ماشين در واشنگتن به قتل رسيد. بئاتريس، دخترش در هاوانا خودكشي كرد، يك دهم جمعيت شيلي جلاي وطن كردند و زندگي در غربت را به تحمل ستم رژيم پاكسازي شدهي پينوشه ترجيح دادند و سرانجام پينوشه، ديكتاتور سابق شيلي در ماه اكتبر ١٩٩٨ در لندن و به درخواست پليس اسپانيا براي پاسخگويي به جناياتي كه در زمان كودتاي نظامي وي انجام شده بود، بازداشت شد.
قاضي دادگاه عالي اسپانيا، پينوشه را به انجام ٩٦ فقره جرم و جنايت و آدمكشي در دوران اقتدار خود در شيلي متهم كرد و دبير كل سازمان ملل نيز اعلام كرد كه: «دستگيري ژنرال پينوشه، ديكتاتور سابق شيلي نشان ميدهد كه موضوع حقوق بشر در حال جا افتادن است و براي كساني كه مظنون به نقض حقوق بشر هستند، راه گريز هر روز تنگتر ميشود.»
اينك آيا ميتوان اين فرجام ديكتاتور دهههاي ٧٠ و ٨٠ را منحصر به او و ديكتاتورها و جنايتكاران ديگري چون آريل شارون ـ با سابقهي نيم قرن جنايت عليه بشريت و مسلمانان فلسطين ـ دانست؟ و آيا آنان از عاقبت و فرجام مشابهي، در آيندهاي نه چندان دور در امان هستند؟ هر چند پاسخ اين سؤال هم مشخص نيست كه چرا هنوز با گذشت شانزده ماه از اين سخن دبير كل سازمان ملل متحد، موضوع حقوق بشر به خوبي و شايستگي مد نظر قرار نگرفته و هنوز عرصه براي ادامهي حيات كساني كه مظنون به نقض حقوق بشر هستند، باز و فراخ است و هرگز راه گريز بر آنان تنگ نميشود؟!
آيا روزي فرا خواهد رسيد كه جلاد صبرا و شتيلا و قصّاب جنين و راماللّه راه گريز را به خود تنگ ببيند و به فرجام عقوبت و مجازات جنايتهاي چندين ده سالهي خود برسد؟ اليس الصبح بغريب؟!