پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - ماکياوليسم وانديشه ي ديني از منظر انسان شناسي وسياست - زارع محمد
ماکياوليسم وانديشه ي ديني از منظر انسان شناسي وسياست
زارع محمد
اشاره:
نسبت به ماکياوليسم وانديشه ي ديني از جنبه ها وابعاد مختلفي قابل بررسي است؛ امّا از آنجا که ماکياوليسم در اوايل عصر تجديد حيات فرهنگي غرب ودوره ي رنسانس،هماهنگ وهمنوا با ديگر تغيير وتحولات بنيادي درفلسفه و علم وفرهنگ ظهور وبروز کرده است،لذا نمي توان آن را به عنوان يک رويداد جداگانه ومجزا مورد بحث و بررسي قرارداد.
سرچشمه وزادگاه ماکياوليسم،ايتاليا بود که خاستگاه دوره ي رنسانس وتجديد نيز به شمار مي آيد و درست درهمين دوره است که مرحله ي گذرا از دنياي کهن به دنياي جديد آغاز مي شود و بيداريها و خيزشهاي فکري وسياسي ـ اجتماعي دراينجا وآنجا نمودار مي گردد.
مقاله اي که در پي مي آيد، نظري گذرا به نسبت انديشه ي ديني با ماکياوليسم داشته و اين نسبت را از منظرانسان شناسي وسياست و با استفاده از چندويژگي محوري متعلق به دوره ي جديد بشر درغرب مورد مطالعه قرار داده است.
ماکياوليسم وانسان شناسيِ واقع گرايانه (نسبت ماکياوليسم با انديشه ي اصيل ديني از منظر انسان شناسي وسياست، نسبت تغاير و تباين است.)
درنظر ماکيايي (١٤٦٩ـ١٥٢٧)سرشت انسانها در تاريخ سياست ورزي درهمهه ي زمانها ومکانها يکسان بوده است؛بدين معنا که آدميان در رفتار واعمال سياسي،به جاي پيروي از خرد وانديشه،همگي براساس عواطف واحساسات غريزي خود عمل کرده و مي کنند.ازجمله ي اميال وهوسهاي انسانها در امور فعاليتهاي سياسي، مي توان به تمايلات وآرزوهايِ مال دوستي وجاه طلبي،آزادي از قيد زور وتحميل ديگران،گرايش به اِعمال سلطه به ديگران و نيز تمايل به جنگ و ستيز براي ارضا و اقناعِ خودخواهي ها وبرتري جوييهاي آنان اشاره کرد.
در ديدگاه ماکياولي،مانندها بز، نبرد ونزاع انسانها با يکديگر، امري اجتناب ناپذيراست؛چون آدميان طبيعتاً و به قولها بز «دروضع طبيعي» واجد هوسها،آرزوها و خواستهاي افزون طلبانه وسيري ناپذيرند؛ امري که فقط با مرگ به پايان مي رسد.لذا در اشباع غريزه ي سود جويي و انگيزه هاي خودخواهي،انسانها درصدد اعمال قدرت و زوربرديگران مي باشند.« درباب آدميان،برروي هم مي توان گفت که ناسپاس اندوزبان بازو فريب کار وتروسو وسودجو تازماني که سودي به ايشان رسد وآنگاه که خطري در ميان نباشد،چنانکه گفتيم،به زبان آماده اند جان ومال وفرزندِ خود را فدايِ تو کنند؛اما آن روز که خطري درميان باشد،روي از تو برتابند.شهرياري را که تنها به نويدهاي ايشان دل خوش کرده و انديشه اي در کارِ خويش نکرده باشد،سرنوشتي جز نابودي نيست... ».(١)
بنابراين درماکياوليسم برخلاف تفکر ديني،انسان فطرت وسرشتي سليم وپاک ندارد؛بلکه انسان ذاتاً بد وبدخواه و سودجو وسرشتش آميخته به ترس وفريب، نفع وحيله و خودخواهي است واز گرايش فطري آدمي به خير ونيکي وفضيلت ودرست کاري وزيبايي،که در انديشه ي دني امري مسلّم است،اثر وخبري نيست.ماکياولي مانند هابز انسان را «ذاتاً» تملک طلب وسودجو مي بيند؛درحاليکه در ديدگاه اديان،انسان،فطرتاً و«ذاتاً» خيرخواه و متمايل به نيکها وحقايق است وفقط «بالعرض» وبعد از ورود به دنياي اجتماع و آلودگي تدريجي به رذايل ِ محيط جمعي وانحراف از مسير درست سرشت خويش است که به شروبدي گرايش پيدا مي کند.بدبينانه بودن انسان شناسي ماکياوليستي در برداشت او از سياست به منزله ي اموري انساني نيز کاملاً اثر مي گذارد وراه را برتحليل تاريخ واقعي ـ آنگونه که بوده و هست ـ حکومتها و سياستهاي مختلف باز مي کند.ماکياولي که خود سياستمدار (ديپلمات)هم بود،درکتاب «شهريار»، رهيافت اصلي خود را بر مطالعه ي تاريخ و درس گرفتن از رويدادهاي گذشته ي سياسي مبتني نموده و به شهرياران آينده توصيه مي کند که «شهرياربراي پرورشِ ذهن خويش،مي بايد تاريخ بخواند وکردار مردان بزرگ را بپژوهد تا ببيند به هنگام جنگ چه مي کرده اند و شکستها وپيروزيهايشانرا سبب چه بوده است تا از آن يک، بپرهيزدوازآن يک،سرمشق گيرد».(٢)
به اعتقاد ماکياولي،حيطه ي ساست درتاريخ واقعي ِ بشر هيچ گاه تاريخ پاکي وصداقت، شفقت وانسانيت،مهرورزي ونوع دوستي نبود است.دراين قلمرو،سلطنتها ورياستها برمبناي جنگ،آدم کشي، خونريزي وانواع حقه بازيها بوده است.فرزندي،پدر خويش را مي کشت تا خود به تخت سلطاني تکيه زند؛برادري چشمان برادر خود را بي رحمانه در مي آورد؛وهمسري با حيله ونيرنگ،شوهر خود را به دست جلّادان مي سپرد تا حکومت وسلطنت به دست ديگري افتد.وي در جايي از «شهريار» با توجه به تاريخ واقعي سياست درعالم انسانها مي نويسد:«برآنم که
فعاليت هاي سياسي ـ فرهنگي در حوزه ي علميه ي عراق(درمصاحبه با آيت الله علامه مرتضي عسگري)
با توجه به وضعيت نابسمان سياسي ـ فرهنگي در کشور عراق پس از جنگ جهاني دوم، واکنش نخبگان حوزه ي عراق چه بود وبه چه حرکتهايي منتهي شد؟
عصر يکي از روزهاي ماه رمضان بچه سيدي از خانواده ي علمي حوزه را ديدم که در احزاب کمونيستها ثبت نام کرده است با ناراحتي به او گفتم: « چه چيزي از اسالم ديدي که دربرابر نظريه ي کمونيستي،خودباخته شدي؟ گفت: من مسلمانم وهم اينک روزه ام.فقط مشکل اينجاست که بشر اجتماعي نيازمند حکومت است ودراسلام نظريه ي حکومتي وجود ندارد.بنابراين از ميان دو نظريه حکومت سرمايه داري و خط سوسياليستي،من به سوسياليسم علاقمند شدم.
دراين صورت من به فکر افتادم کاري که مي خواستم انجام دهم مثمر ثمر نخواهد بود.فرداي آن روز شهيد صدرـ که ديگر به عنوان يک مدرس حوزه مطرح بود ـ نامه اي بوسيله ي سيد مهدي حکيم براي من فرستاده ودرنامه نوشت بود که آقا سيد مهدي حکيم (پسر مرحوم آيت الله حکيم که در سودان شهيد شد) براي صحبت با شما مي آيد. از بس خلاف عرف حوزه بود وقتي خواست حرف بزندلرزيد.گفت : من و آقاي صدر فکر کرديم که بايد حکومت اسلامي تاسيس کنيم.گفتم:من نيز همين فکر را مي کنم براي تحقق اين انديشه،حزب الدعوة اسامي [درسالهاي حدود ٥٧ميلادي] تشکيل شد.
برخورد آيت الله حکيم به عنوان مرجع عالي شيعه با حرکتهاي اسلامي چگونه بود؟
ايشان حتي اعضاي ديگر حرکتهاي اسلامي را نيز تأييد مي کردند.وقتي جمال عبدالناصر حکم اعدام سيد قطب وهمراهان او را صادر کرد، عبدالحکيم عامر به عراق آمده و خدمت آيت الله حکيم رسيد.اولين حرف آيت الله حکيم به او اين بود که «الازهر شَرَفُ مصر» زيرا آنها در الازهر علوم غير اسلامي را وارد کرده بودند.اساتيد وشاگردان زن را به صورت بي حجاب وارد الازهر نمودند و آيت الله حکيم خيلي از اين کارها ناراحت بودند،درابتدا فرمودند: «الازهر شَرَفُ مصر» اگر مي خواهيد دانشگاه تأسيس کنيد،دانشگاهي درکنار الازهر تأسيس کنيد وبه الازهر دست نزنيد.عبدالحکيم عامر گفت: ما به الازهر علاقه منديم وخيرخواه آن هستيم.ايشان به شوخي فرمودند:شما از خير چه مي دانيد. اياشن نه تنها زعيم شيعه بودند،بلکه زعيم اسلام هم بودند.
واکنش نيروهاي سياسي حاکم دربرابر فعاليتهاي سياسي علما چگونه بود؟
عبدالکريم قاسم حاکم وقت از تحرک علما ناراحت شده و به کمونيستها آزادي داد و دراين صورت بود که مقاومة الشعيبه را تشکيل داد و مقاومة الشعيبه کارهاي بسيار انجام دادند که از جمله يک جواني را که با آنها مخالف بود،از کاظمين تا بغداد به زمين کشيدند.يا در قسمتي از موصل شخصي را به دار آويختند وهمه ي هدفشان زهر چشم گرفتن از مردم بود.دريک چنين موقعيتي ما تشکيلاتي داشتيم که در مقابل اينها قيام مي کرد.به ياد دارم شبي در منزل شهيد صدر جلسه اي داشتيم . بعد از اتمام جلسه،من رفتم منزل سيّد محمد جمال بخوابم.خبر رسيد که فردا کمونيستها به عنوان زيارت به کربلا مي آيند ولي مي خوهند شهر را بکوبند.آقا سيد مهدي حکيم به منزل سيد محمد جمال آمد.آقا سيد محمد جمال نمي دانست که بين من و مرحوم سيد محمد حکيم دوستي ديرينه است، و به همين خاطر به يکديگر معرفي کرد.در اين اثناء سيد مهدي حکيم آب خواست وسيد محمد جمال جهت آوردن آب پايين رفت و سيد مهدي به من گفت که،چنين قضيه اي است من نيزبه بهانه ي اين که بايد به منزل پسر برادرم بروم و چند وقتي هست که آنجا نرفته ام با اصرار از آنجا خارج شدم و به منزل شهيد صدر رفتم وجلسه گرفتيم که براي کربلا چه بينديشيم.
آيا در طول تشکيل،استراژها دچار تحولات شد؟
تجمعدوستان ابتدا تشکيل حکومت اسلامي بود،ولي بعد به دفاع ازکيان شيعه و اسلام تغيير پيدا کرد واصلاً هدف اول از بين رفت.جشنها را برگزار مي کرديم ولي کس نمي دانست.مثلاً جشن تولد حضرت سيدالشهدا را در نجف و جشن ميلاد امير المومنين را در کربلا برگزار کرديم وعلماي سني را نيز در اين جشن دعوت مي کرديم.
در تشکيل جماعة العلماء چه کساني اثرگذار بودند ؟
جماعة العلماء به رياست شيخ مرتضي آل ياسين تشکيل شد که به «جماعة العلماء نجف» مشهور بود.به همراه دو نايب رييس که يکي عرب و ديگري فارس به نامهاي محمدرضا مظفر و شيخ حسين همداني بودند که ظاهراً هفته اي يک اعلاميه صادر مي کردند که آن اعلاميه از شهيد صدر بود و شيخ مرتضي آل ياسين آن اعلاميه ها را مي خواند و علما موافقت مي کردند وبعد چاپ مي شد و اين اعلاميه ها وسيله اي براي تجمع جوانان شده بود.
وضعيت احزاب غير اسلامي چگونه بود؟
در زمان حاکميت عبدالکريم قاسم،احزاب غير اسلامي زياد شده بودند وقويترين حزب غيراسلامي حزب جمال عبدالناصر وپان عربيسم بود وبراي آنها عرب مسيحي و عرب مسلمان فرقي نمي کرد.يعني دين را کنار گذاشته بودند. علاوه بر اينها دو حزب کمونيستي هم وجود داشتند.
١ـ حزب أنگوامريکي.
٢ـ حزب روسي.
آنچه که از احکام اسلامي در جامعه باقي مانده بود،الاخوان الشخصية بود. يعني ارث،طلاق وازدواج و.... امّا اينها را هم داشتند تغيير مي دادند. احزاب اسلامي غير از حزب الدعوة و... ،اخوان المسلمين بودند وهنگامي که آنها زنداني شده بودند آيت الله حکيم به آنها کمک مالي مي کرد وحزب ديگري در اردن به نام حزب التحرير بود که آيت الله حکيم نيز به آنها بدبين بود؛ولي وقتي ملک حسين حکم اعدام رييس آنها را صادر کرد آيت الله حکيم تلگراف زدند و او را اعدام نکردند.
ميزان تأثيرگذاري حرکتهاي سياسي ـ فرهنگي چه بود؟
به يا مي آورم يک وقت قرار گذاشتيم که در قنوت دعاي « اللهم اني اسئلک دولة کريمة تغزُبها الاسلام واهله و تذل بها النفاق و اهله» را بخوانيم. فرداي آن شب من دربالاسر حرم حضرت امير(ع) بودم ويک نفر که مرا نمي شناخت به من گفت: در قنوت اين دعا را بخوان. « اللهم اني اسئلک الدولة کريمة ....»
تقسيم مسئليتها و تشکيل حکومت چگونه بود؟
نقش علمي حزب را شهيد صدر عهده دار بود ونقش سياسي آن را من به عهده داشتم. درهمان اوايل، شهيد صدراز من پرسيد چند سال ديگر تشکيل حکومت مي دهيم؟گفتم پنج سال ديگر.ولي انگلوامريکي حزب بعث را در مقابل ما بوجود آورد و من حساب طرف مقابل را نکرده بودم وآنها احمد حسن البکر وبعد عبالاسلام عارف و بعد از او صدام را روي کار آوردند وبين ما وحزب بعث زد و خورد شد وآنها عليه عبدالکريم قاسم قيام کرده واو را کشته بودند.
آيت الله حکيم نامه اي به اين مضمون به حسن البکر نوشت که، علماي مسلمانها مي آيند ومطالب و مسائل ديني و... را مطرح مي کنند. افراد عبارت بودند از: من وسيد طاهر حيدري،سيد اسماعيل صدر، سيد هادي حکيم وشيخ علي صغير. همگي حرفهايمان را مشخص کرده بوديم که چه کسي چه مطلبي را بيان کند. اينجانب بايد از موضوع مدارس و راديو و تلويزيون صحبت مي کردم.
در بدو ورودمان، احمد حسن البکر توپ وتشر و پرخاشگري سختي به ما کرد و به خيال اين که ما با اين عمل او فرار مي کنيم، گفت : شما در کشور موجب تفرقه شده ايد؛ يعني شيعه و سني درست مي کنيد.من ساکت بودم.سيد طاهر حيدري(ره) يک شوخي نرمي با او کرد و هرکدام به همين ترتيب يک شوخي با حسن البکر کردند تا رسيد به شيخ علي صغير. حسن البکر گفت: من هم شخصي مثل شما هستم؛منتهي عمامه ندارم.شيخ علي صغيرگفت: بيا اين هم عمامه،آن وقت بود که ما صحبت هايمان را شروع کرديم.
اززمان عبدالکريم قاسم حاکم وقت از سراسر دنيا رقاصه هايي آورده بودند که به صورت عريان در تلويزيون ظاهر مي شدند وبرنامه اجرا مي کردند.وقتي نوبت به صحبت کردن من رسيد،گفتم: مردم ما مسلمان هستيم وتلويزيون باعث جدايي شما با مردم مي شود.حسن البکر گفت:شما براي خودتان حرف مي زنيد.وقتي من در زمان عبدالکريم قاسم تلويزيون را باز مي کردم، اينها را که مي ديدم به تلويزيون تُف کرده و آن را خاموش مي کردم وهنگامي که شروع به بيرون کردن اين رقاصه ها کردم،براي من از سراسر عراق نامه آمد که«انتم تمنعونا عن اللهوالبرء.» يعني اينها سرگرمي خوبي است؛چرا ما را منع مي کني!و در رابطه با مدارس نيز صحبتهايي کردم و اين اولين ملاقات من با حسن البکر بود.
آيا تحرکات تنها به فعاليتهاي علمي ـ فرهنگي ختم مي شد يا شکلهاي ديگر را نيزدر بر مي گرفت؟
خير. بلکه زماني پيش مي آمد که احساس مي شد بايد تظاهرات راه بيندازيم.ازجمله به همراه شيخ علي صغير خدمت مرحوم آيت الله حکيم رسيديم. به ايشان پيشنهاد شد که به بغداد بيايند.ايشان فرمودند که نشست و برخاست براي من زحمت دارد.آيا براي اسلام،آمدن من فايده اي دارد؟ گفتم بله.آنها نمي دانند مرجعيت شيعه چه قدرتي دارد.مکاني بين کاظمين وبغداد به مساحت دوهزار متر مربع براي ايشان اجاره کرديم.
روزي که ايشان مي خواستند براي زيارت به سامرا بروند مراسم وداعشان را در مسجد وُرانا قرارداديم تا علما ومردم بيايند وبا ايشان وداع کنند.ماشينهاي حسن البکر(رئيس جمهور وقت عراق) براي بنزين گيري که به پمپ بنزين آمده بودند ميان ماشينهاي وداع کننده ي آيت الله حکيم گير کرده بودند وتاتمامي ماشينها نرفته بودندف ماشينهاي حسن البکر نتوانستند حرکت کنند.