پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٧ - از بهار ارغوان(چند غزل از رضا اسماعيلي)
از بهار ارغوان(چند غزل از رضا اسماعيلي)
در گستره ي شعر پس از انقلاب،با پيوند خوردن زبان پرطراوت «غزل نو» به مضامين ديني وآييني،گونه اي غزل شکل گرفته است که بي ترديد بي سابقه به شمار مي رود وانصاف بايد داد که از بالنده ترين و پرتوفيق ترين گونه هاي غزل ِ اين سال هاست. تحليل مؤلفه ها ونيز چند و چون درفراز و فرود اين گونه ي غزل و درنگ بر دست آوردها و چهره هاي شاخص آن،مجالي ديگر مي طلبد که آن را به آينده اي نه چندان دور حوالت مي دهيم.
«رضا اسماعيلي» از شاعراني است که باغ شعرش لبريز گلبوته هاي چنين غزلي است.او شيداي غزلهاي آيين است وچون همه ي عاشقان مضامين معنوي، دراين صراط راه به ارادت واخلاص مي پوي. بهار ارغواني را باغزل هاي سبز و سرخ «رضا اسماعيلي» به پيشواز مي رويم.
عاشورايي(١)
بوي مردي عجيب مي آيد ، بوي «اَمن يُجيب» مي آيد ، يک نفر ازغروب نخلستان ف بي قرار و شکيب مي آيد ، «مسلم» از خواب بيعت کوفه ، تلخ وحسرت نصيب مي آيد ، «حُر» که اسطوره مي وزد از او ، از فراز ونشيب مي آيد ، از گلوي بريده ي «اصغر» ، بوي لبّيک و سيب مي آيد ، مي وزد ظهر داغ عاشورا ، بوي «شام غريب» مي آيد ، «کاروان شهيد رفت از پيش» ، بوي وصل حبيب مي آيد.
عاشورايي(٢)
شرمنده ام،زبان دلم وا نمي شود / خون واژه اي به وصف تو پيدا نمي شود / مي خوانمت به نام و نمي دانمت هنوز / فهميدنت نصيب دل ما نمي شود / به کربلا نبوده ام و ميکنم دعا / گردم شهيد عشق تو،اما نميشود / زينب! مگرد دشت پر از لاله را چنين / اي خواهرم! شهيدِ تو پيدا نمي شود / گنگم هنوز و کار دلم حسرت است و بس / شرمند ه ام،زبان دلم وا نمي شود
عاشورايي(٣)
آيينه شدي، تا که خورشيد در تو درخشيد / خورشيد ترين حادثه ها در تو درخشيد / بر دوست همان روز که با خنجري خون / گفتي تو «بَلي»،کرب وبلا در تو درخشيد / شد کرب و بلا کعبه ي تو، حج تو مقبول / گفتي تو چو لبّيک، بلا در تو درخشيد / اي معجزه ي سرخ، به ايثار تو سوگند / تو خون خدايي که خدا در تو درخشيد
ذوالجناح
باز مي گردد ز عاشورا، چه تنها ذوالجناح / حرفهايي تازه دارد با دلِ ما ذوالجناح! / از عطش مي آيد اين گيسو پريش ِ بي قرار / دارد از دريا نشاني هيچ ، آيا ذوالجناح؟ / از دل طوفان، مي آيد اين پريشان يال سرخ / پس چرا چيزي نمي گويد ـ خدايا ـ ذوالجناح! / دشت چشمانش پر از اسطوره هاي بي سر است / با که گويد ترجمان ِ زخم ها را ذوالجناح! / لحظه اي بربند،چشمانِ شهيدت، را بخواب! / زخمهايت مي شود فردا شکوفا ذوالجناح / وارث خون خدا ـ امروزـ تيغ خشم ماست / انتقام عشق را،بگذار با ما، ذوالجناح!
بهاريه
چه ساده ميگذري اي دل از کنار بهار! / تو اي کسالت را که،خزان رخوت بار/ بهار ترجمه ي رحمتي اهورايي ست / بخوان لطيفه ي گل را به شوق ، صدها بار / بيا به صحن چمن ، درک فيضي ازگل کن / که تا شوي ز کرامات بوي گل،سرشار / براي عرض ارادت به ساحت شب بو / چه خوب مي شود اگر مي شدي شبي بيدار / بهار مي ورزد اکنون به عشق روي آور / در اين بهار مبارک ، به لاله دل بسپار
هفت خوان شکفتن
اي دل !بهار مي رسد و قافلي هنوز / بي برگ و بي جوانه و بي حاصلي هنوز / باران ز هفت خوان گفتن گذشته اند / هجرت کن از خران، توچرا در گِلي هنوز از باغِ گل نچيده اي و جاهلي هنوز / اي دل !به ياد دلشدگان چمن به شوق / يک سوره گُل بخوان، تو اگر بي دلي هنوز / کن اقتدا به لاله در اين نوبهار عشق / اي دل!اگر به مذهب گُل قايلي هنوز / سهم تو از نزول بهاران خجالت است / اي دل !بهار مي رسد و قافلي هنوز
غزل انسان
به دنبال خودم مي گردم و از خود گريزانم / نشست روبه روي خود،دراين آينه حيرانم / کسي بر شيشه ي روحم،تلنگر مي زند دائم / منم اين روح سرگردان؟ منم آيا؟ نمي دانم ؟ نشسته روبه روي من کسي از جنس آيينه / من اما درحضور او ـ غبار آلود ـ مهمانم / در اين وحشت سرا ، تا کي لباس عافيت پوشم ؟ / بياراي زخم بر روحم بکن اي تيغ عريانم / شبي از خويش ميکوچم به بوي عاشقي،آري خيال آواره اي عشقم ، جنون باريده برجانم / ز ديو و دد ملولم من، چراغي مي کنم روشن / کجايي ـ اي مولانا ! ـ من انسانم ، من انسانم ،