پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - نقد نگرش اسطوره اي به نهضت حسيني - پوراحسان امیر
نقد نگرش اسطوره اي به نهضت حسيني
پوراحسان امیر
مي گويند عاشورا اسطوره است و براي آنکه مانع سوءتفاهم و ترديد شوند به سرعت اضافه مي کنند، معناي اسطوره همان افسانه و خرافه نيست.آنگاه به اسطوره شناسي مدرن رجوع مي کنند و تعاريف دانش جديد غربي درباره ي اسطوره ها،دستاوردهاي بزرگ دانشمندان نوآور دويست ساله ي اخير در زمينه ي اسطوره شناسي،و نقد اسطوره شناسانه را پيش مي کشند.به «کاسيرر»،«استروس»،«يونگ»،«کمپل»،«لوي برول»،«جرج والي» و ديگر اسطوره شناسان ريز و درشت متوسل مي شوند تا اثبات کنند که اسطوره افسانه و دروغ نيست و وراي واقعيت جاي ندارد.بدين ترتيب زمينه ها را فراهم مي کنند تا در پرتو تفکر مدرن،عاشورا نيز اسطوره اي درکنار اسطوره ها تعريف شود و در اين ميان،امام حسني (عليه السلام) وهمچون يک رهبر ديني که حتي پرداخت گر اسطوره اي نو نيست،بلکه درک کننده ي اسطوره ي زمان خويش است،تصوير مي گردد.اين ددگاهي است که مدرنيّت اشاعه داده ومتأسفانه در ميان ما عده اي بدون توان و تلاش براي توليد فکر نو،شتابزده،پيروانه و آسان پسند به تکرار بافته هاي اين و آن کمرهمّت بسته اند.
اسطوره ها
تفکر مدرن با گسست از تفسير خدا بنياد هستي انسان، تاريخ حيات اجتماعي او را درگسست از هرپيام آسماني و حقيقت و سنّت لايتغيّر الهي،محصول پشت سر نهادن ادوار تکاملي ويا تحول انسان بنياد جامعه معرفي مي کند.عصر اسطوره،مبيّن دوره اي از شناخت بشري محسوب مي شود که در آن ساختارهاي تخيّلي و نمادين منبعث از عميقترين لايه هاي تجربه ي قومي نمايش گر تلاش آدمي براي به نظم کشيدن شبکه ي محلّي رويدادهاي معمايي هستي بوده است. اين تفسير البته بازواياي مختلف و زبانهاي علمي گوناگون به وجود آمده است. به ويژه آن که جهان مدرن،باگوهر علماني خود،مدتها از تفسير مفاهيم اسطوره اي وشناخت معاني اسطوره هاي بشري سر باز زد،زيرا آن را خارج از دايره ي شناخت عقلي،خرافه ودروغ مي پنداشت. تنها پس از «کانت» و از قرن نوزده است که تفکر علمي مدرن کوشيد تا تفسيري عقلي و متناسب با عقلانتيّت مدرن از شناخت اسطوره اي ارايه بدهد.درمقدمه يکتاب «اسطوره وزمان» نوشته ي«ارنست کاسيرر» که پرورده ي مکتب کانت است مي خوانيم:
«کانت و پيروان او تنها خرد و شناخت عقلي را شايسته ي بررسي و پژوهش هاي فلسفي مي دانستند وهرگز از دايره ي مفاهيم و معيارهاي خرد،پاي بيرون نگذاشتند.آنها عواطف،احساسات،اراده وخواهشهاي رواني بشر را در تعيين معيارهاي شناخت هيچ دخالتي نمي دادند وبراي انگيزه هاي رواني و رويکردهاي نفساني انسان نه تنها هيچ ارزشي قايل نمي شدند،بلکه روي آوردن به اين مباحث را براي انديشمندان و انديشه ي انساني زيانبار مي دانستند».
اما نسل بعدي انديشمندان مدرن،حتي پرورش ديدگان مکاتب عقلي پيشين،باهمه ي وفاداري به بنيادهاي عقل گرايي غربي،به پيروي از کساني نظير کانت بسنده نکردند،به ويژه پس از جنگ جهاني اول باور به عقلانيت بشري مدرن ضربه خورد.کسي مثل «کاسيرر» آشکارا ديده بود که جهان بشري فقط برمدار عقل نمي گردد وچه بسا که صورتهاي انديشه ي غير تعقلي «درتعيين رويکردها و کارکردهاي جوامع بشري اثري کمتر از مفاهيم عقلي ندارد پس اگر بخواهيم عناصر تعيين کننده ي شناخت عيني بشر را دريابيم،ناگزير بايد قالبهاي فکري اي که به هيچ روي زير فرمان خردبشري نيستند وبا اين همه نيرومندترين انگيزشها را براي انسان دارند،به حساب آوريم».
از نگاه انسان محورانه ي تفکرغربي،جهان شناخت اسطوره اي،شناخت ديني و شناخت عرفاني و... نمونه هايي از اين قالبهاي فکري بودند که هرگز زير فرمان خرد محسوب نمي شدند.با اين همه،مي شد درباره ي انگيزشهاي نيرومند آنها براي انسان ونقش آنان درحيات اجتماعي انديشيد وبه صورت علمي آن را تفسير نمود.
متأسفانه همين نگرش علماني است که برانديشمندان مدرن ما بيشترين تأثير را نهاده است.
واقعيت آن است که غربيها سرآغاز تفکر و فلسفه را غرب مي دانند وهمه چيز را به يونان منتسب مي کنند.از اين رو همواره تذکر مي دهند که تاريخ فلسفه و تفکر فلسفي از نفي اسطوره آغاز گشت.جدايي تفکر فلسفي و تفکر اساطيري در سرزمين يونان،يعني همان کانون بزرگترين وپربارترين انديشه هاي اساطيري.فلسفي انجام پذيرفت.فلسفه دريونان زاده شدوشگفت اينجا است که پيش از زايش فلسفه در اين سرزمين و حتي با گسترش و رشد فلسفه دراين منطقه ، زندگي مردم يونان آميخته وسرشار از نگرشهاي اسطوره اي بود.
نگرش اسطوره اي مي کوشيد تا به گونه اي تخيلي به معناي چيستي زمان،مکان،هستي،انسان،طبيعت،روح،ماده و... پاسخ گويد. اين پاسخ ها برساختارهاي دروني انسان و يا اولين اسطوره ها و بالاخره و هر پديده ي ديگر انساني استواربود. نکته ي جالب توجه آن که در اينجا به هر رو منبع شناخت وحقيقت مفاهيمي برآمده ازوجود خود انسان،اعماق ژرف ناخودآگاه و يا مفهوم بخشي خودآگاهانه وذهني او است. زاويه نگاه علم مدرن به موضوع اينگونه است. درحقيقت اسطوره،داستان يا شخصيتي نمونه ومعيارساز در نظر مردمي است که آن داستان وسرگذشت وشخصيت را از جنس آرمان و نمونه ي ذهني خود برمي سازند تا عبرت آموز باشد.به قول ستاري جماعتي«معتقدند سرگذشت يا سرنوشت اسطوره اي مبيّن ساختي از موقعيت بشري است،بنابراين نمونه اي عرضه مي دارد که يا بايد بدان اقتدا کرد يا از آن اجتناب ورزيد.... . از نظر مورخ و جامع شناس اسطوره زماني به ظهور مي رسد که تصوير خيالي يا کلام ضابطه مند يا داستاني که آفريده ي وجد و نشاط يا قوّه ي تخيل شاعر و راوي است،از شهود صائب و صميمانه ي ذهنيت قومي برخواسته که آن تصوير يا کلام يا داستان را ارتجالاً خودي مي دانند و وضع و موقعيت خويش را درآنها جلوه گر مي بينند.بدين ترتيب اسطوره نقش پرداز عکس العمل خودجوش قوم درقبال حوادثي است که براو مي گذرد».
با اين تفسير درنگاه مدرن،اسطوره که حتي مي تواند نمايشگر آينده اي باشد که قومي تمايلات خود را براي دست يابي به آن به شکل و فرم خاص روايت مي کند،به صورت ماهوي،سرچشمه درخود انسان وجهان بشري دارد. هيچ ديدگاه مدرني قايل به منشأماوراء الطبيعي براي اسطوره ها نيست، اگر چه اين اسطوره ها سرشار از ايده هاي ماوراءالطبيعي باشند.
دانشمندان علم باور ومدرن دقيقاً همين نگرش و انگاره را براي شرچشمه ي دين نيز بر مي شمارند.ازنظر آنان هر هستي باطني و حقيقت و حياني «مانند وجود خدا» منتفي است واين انسان است که چنين مفاهيمي را مي سازد،سامان مي دهد،وبه اهداف وآرمانهاي خود بدل مي کند.کساني که عاشورا و تجربه قدسي معصومان(عليه السلام) را صرفاً در قالب يک تاريخ نگري عقلاني و بي پيوند باهر حقيقت ماورايي يا يک درک اسطوره شناسانه فرو مي کشند،اگر چه خود از دينداران رسمي باشند،ناخواسته به التقاطي بزرگ درغلطيده اند.تقليل امام حسين (ع) وهر معصوم (ع) ديگر بر يک اسطوره يا مفهومي محصول جذبه وحالتي روحي،گوياي تلقي وحياني،ماورايي،باطني والهي است که براي رويداد معصومان (ع)،تاريخي باطني ومشيّتي الهي وريشه اي آسماني قايل است.درحالي که درنگاه مدرن هستي خدا در واقع عقلاني تر شده ي هستي خدايان است . اين در ادامه ياسطوره ها و فرآورده ي ذهن بشري است و طبيعتاً رويداد معصومان و از جمله عاشورا نيز محصول ذهني يا انساني و معمولي است،بدون هيچ نشانه وپيوندي با هيچ نيروي آسماني که اساساً موجوديت مستقل ندارد وخود ساخته و پرداخته ذهن اسطوره پرداز انساني است اين همه را انسان مي آفريند.
پيروي از چنين الگوي مدرني براي تفسير عاشورا به وسيله ي نوآوران متدين چه حاصلي جز التقاط و اغتشاش دارد؟ نگاه مدرن،اين را در ادامه يچنين فرآيند اسطوره پردازي ترسيم مي کند:
«کاسيرر اسطوره ها و واژگان همزاداني مي داند که در نخستي لحظه هاي شناسايي هستي از سوي انسان زاده شده اند... .
اسطوره وزبان از اين رهگذر و دراين زمان آغازين آفريده شدند. موجودي را تصور کنيد که نخستين گام را در يک جهان نوين بر مي دارد.هريک از پديده هاي اين جهان چونان پديده هاي بيگانه از او،هستي اورا به بازي مي گيرند ودربيم واميدش مي اندازند.يک روز بخت يارش مي سازند وديگر روز بخت برگشته.او به ناچار برآن ميشود تا هريک ازپديده هايي راکه مرگ وزندگي او به آنها باز بسته است،باز شناسد و از اين راه به گونه اي آنها را از سرکشي وبازيگري بيندازد.
انسان آغازين نمي توانست به يکباره پديده هاي بسياري را به شناسايي کشاند وذهن او نيز چنان گنجايشي نداشت،پس يک راه بيشتر براي او نمي ماند و آن آغاز کردن شناخت آنها با شناسايي يک پديده بود.پس همه ي توجه خويش را متوجه همان يک پديده ساخت و همه ي ذهن خويش را به همان يک پديده اختصاص داد وآن را چنان بزرگ کرد که پديده ي ديگري نتواند خود را دربرابر چشمان کنجکاوش به نمايش گذارد .... . از اين رهگذر ، نخستين واژه براي نامگذاري ويادآوري نخستين پديده ي شناخته شده ي ذهن انسان پديد مي آيد او در اين شهود عيني ـ ذهني ،شيفته ي نخستين نوزاد خويش مي گردد واين پديده چنان فضاي ذهن او را اشغال مي کند که گويي همه ي جهان او را در بر ميگيرد.
آنچه که جهان را مي آفريند و درآفريده ي خويش نيز نمودار است و برانگيزناننده ي همه ي شور وشوق وجود انسان است، آيا جز خداست؟ کاملاً واضح است که اسطوره شناسي و دين شناسي مدرن نخستين مفهوم،نخستين خدا،نخستين واژه و نخستين اسطوره را جملگي يک چيز و فرآورده ي ذهن بشري مي داند. اين نگره وقتي از اسطوره ي عاشورا حرف مي زند. آن را همچون خود مفهوم خداداراي ريشه اي در ساختار بشري مي داند. نگاه مدرن مبني بر«عقلانيت مدرن» است وعقلانتي مدرن جهان را خود بنياد مي داند.