پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦ - شاعرانگي در نثر دفاع مقدس - فیروزی اسماعیل
شاعرانگي در نثر دفاع مقدس
فیروزی اسماعیل
«سيد ضياء الدين شفيعي» را نه از دريچه ي غزل هاي حماسي اش، بلکه بايد از پنجره ي نثرهاي عاشقانه ي مهتابي اش نگريست،نثرهايي که بوي باروت مي دهد وشانه هاي کلماتش آرپيجي زنگار گرفته اي را در برابرت ميگيرد تا زخم هايش را بشماري....
جنگ هشت ساله ي ايران و عراق، به همان اندازه که د رعرصه ي فرهنگ مفاهيم و اصطلاحات جنگي بي سابقه بود، ادبياتي را بنا نهاد که در تاريخ ادبيات جهان کم سابقه بوده است؛ادبياتي که از يک سو مُلهم و متأثر از شهود ومکاشفه است و از سوي ديگر حوادث و رويدادهاي جنگي را با تعبيري عاشقانه به تماشا نشسته است.بجش مهمياز اين ادبيات توسط نويسندگان و شاعراني رقم خورده است که اکثراً چند صد گرم آهن در بدنشان به يادگار دارند و مسلماً اگر در تاريخ ادبيات جايگاهي براي ادبيات جنگ در نظر گرفته شود،به آثار آنان اختصاص مي يابد. دراين آثار نوعي نگاه خاص با حسرت و تأسف به روزهاي جنگ ديده مي شود.درنوستالوژي اين گروه از نويسندگان، جبهه هاي جنگ کانون خاطره هايي است که خطرهايش آن را از ساير لحظه هاي شهودي متمايز مي کند. نگاه آنها به جنگ نگاه مولانا به تبريز است؛نه از جهت جغرافيايي،بلکه به خاطر طلوع«شمس تبريزي».
سيد ضياء الدين شفيعي هم از اين جماعتي است که تا به خود آمد، خويش را غافلگير ديده است.«آدمها همين طور از شانه هاي هم بالا مي روند. جمجمه ها، همين طور بي آفتاب مانده اند.روي سرمان فقط شاخ سبز نمي شود.ما را پيدا کرده اند،رگ خوابمان را، از خودمان جا مانده ايم. ماشينهاي غريبه مثل ويروس در رگ جاده ها جاري اند... ».ساختار انديشه اي اين حرکت ادبي که بهتر است آن را نوستالوژي يا «حسرت گرايي جنگ» ناميد،در سه محور عرفان،حسرت و تلخ کامي فعال است و شايد جمع شدن اين سه که هريک به تنهايي شالوده ي نوعي از سبکهاي ادبي هستند، خود نوعي بدعت ديگر باشد.عرفان که همواره منشاء عشق به هستي بود، در اين نوع خود با حسرت گم شدن شمس را نمي پذيرد،چون به نظر مي رسد که نويسنده اين مجموعه را در پلک به هم زدني از وادي ملکوت به عالم حيراني آورده است.او در باور آنچه دانسته و آنچه باقي مانده،مبهوت به کلمات خيره شده است: «ثانيه ها به هروله مي گذرند و من دستي به گذشته وچشمي به آينده نگران نخلهايي هستم که در باغهاي مجاور ملکوت ايستاده اند و هنوز دستهاي خسته شان را براي ما مي تکانند». حرکت زمان به سمت روز مرگي سرآغاز نوعي حسرت همراه با بدبيني در نويسنده اي مي شود که روزي چشم درچشم خورشيد داشته و ذره اي پلک برخاک گشودن راگمان نمي نموده است: « حسرت تو را مي خورم که با يک پا هنوز ايستاده بودي،وهيچ کدام از اين راهها تو را به بيراهه نمي برد. به سيبي راضي بودي... ». حسرت گرايان جنگ گاهي به نوعي تفکر اشرافي و به گمان بنده « عرفان سياه » متمايل هستند.درعرفان سياه همه چيز غير از خدا به انحراف کشيده مي شود وصاحب آن خط ارتباطي خود را گم کرده است.آن قدر دور افتاده که مانند شخصيت اول فيلم «از کرخه تاراين» که روزگاري در زيرگلوله با ماسک ضد شيميايي سماع مي رفته، امروز فريادهايش را درکنار مسترهاي آلماني خالي مي کند واين انزواي روحي سرانجام گريبان گير او شده و مرگ غريبانه اي را براي او به ارمغان مي آورد. بدنبال آن رود نويسنده و خالق اين آثار با خلق هر کدام ازآنها و مرگ تدريجي آنها،رفته رفته دچار روزمرگي وروزمرگي ميشود.آنچه در مورد کتاب«پشت به صداها و سايه ها» تأمل برانگيز است، عنوان کردن قالب نثر به منزله ي قالب اصلي کتاب مي باشد. درحالي که بسياري از قطعات اين مجموعه شاعرانه تر از اشعاري است که اين روزها به نام شعر بافته و يافته مي شود.
شب ستاره هايش را خورد
وماه کلف زده گريخت
ثانه هاي سنگين گذشت
ما پشت حصارهايي از مه و مرگ نگران شديم
نيمي از ما اين سو
ونيمي ديگر هرسو»
اشتباه نکنيد اين قطعه از مجموعه را حقير به صورت پلّه کاني تقطيع کرده ام نه آقاي شفيعي،آيا ايشان مي توانستند اين کار را بکنند؟ يا به جايگاه نثر ادبي احترام گذاشته اند؟ ايشان با پرهيز از اطلاق شعر به مجموعه ي نثر، تنها از ارزش شاعرانه ي کتاب نکاسته اند، بلکه ارزشهاي شاعرانه ي نثر را گذشته از ويژگي هاي برتر نثر(نسبت به سايرانواع ادبي) به نمايش گذاشته اند تا شايد به ما يادآوري کنند که شعر براساس فرآيند احساسي،نبايد دچاراطناب وخلأ موسيقيايي باشد ومضامين متفکرانه را بيش از حد به خود راه دهد. مابايد ياد بگيريم، نثر اگر بهتر از شعر نباشد،کمتر از آن نيست.