پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - دولتها، تنوع قوميتى و همبستگى ملى - زاهدی وفا سمانه
دولتها، تنوع قوميتى و همبستگى ملى
زاهدی وفا سمانه
اشاره:
كشمكشهاى قومى، همواره در زندگى سياسى، و تكوين و اضمحلال دولتها، نقشى به سزا داشته است و فتح سرزمين قومى به وسيله قومى ديگر، يكى از عوامل تشكيل دولتها بوده است. اهميت اين موضوع زمانى بيشتر مىشود كه بدانيم، اين روزها مجامع سياسى بينالمللى براى اقوام حق انتخاب سياسى بيشترى قايل هستند؛ به خصوص پس از مسئله بالكان و صربستان، مجامع بينالمللى به اقوام بيش از پيش توجه يافتهاند. تا جايى كه حتى قدرتهاى جهانى، با پشتوانه سازمانهاى بينالمللى - خود - در بحرانهاى قومى دخالت مىكنند. مدار ٣٦ درجه پرواز ممنوع در شمال عراق، پس از جنگ با كويت، بمباران صربستان و دخالت ناتو در مسئله كوزوو، شواهدى بر اين گفتارند.
امروزه قوميتها به وسيله نيروهاى خارجى، بيش از هر زمان ديگرى تحريك شده و در اين ميان، نقش دولت دوچندان مىشود. براى كارآمد كردن اين مسئله، انديشه و هوشمندى ديگرى مىطلبد.
هدف اين مقاله اين است كه سياستهاى قومى و فرقهاى صحيح و برنامهريزى شده، مىتواند موجب رشد همبستگى ملى شود.
مقدمه:
پيدايى مشكل اقليتهاى قومى در درون كشورها، حاصل گرايش به ناسيوناليسم نوين است كه هم تقويت احساس همبستگى قومى اقليتها را موجب شده و هم احساسات ناسيوناليستى قوم حاكم را تقويت كرده است. ناسيوناليسم (به معنى حس تعلق داشتن به يك ملت، مانند ايران) و قومگرايى، دو متغير جدا از هم هستند و رابطه معكوس با يكديگر دارند؛ يعنى هرچه ناسيوناليسم در ميان يك ملت قوىتر باشد، از ميزان قومگرايى كاسته خواهد شد و به عكس هرچه ميل به تجزيه و تأكيد بر مسئله قوميت و مليت بيشتر باشد، ريشه ناسيوناليسم ضعيفتر خواهد بود. اصولاً كشورهايى كه از وسعت ارضى قابل توجهى برخوردارند يا داراى تنوع قومى و نژادىاند، به خصوص زمانى كه اختلافات زبانى، فرهنگى و مذهبى را نيز بر آن بيفزاييم، در معرض تهديد جنبشهاى تجزيهطلبانه قرار مىگيرند و چون سرزمين ايران، در مقوله تنوع زبانى و قومى، در جهان، با ٢٤ درصد همانندى، در رتبه شانزدهم قرار دارد، پرداختن به موضوع قوميت امنيتى دوچندان مىيابد. (ابوطالبى، ١٣٨٧، ١٣١).
قوميتگرايى Ethnicity:
احساس تعلق به يك قوم يا گروه قومى خاص، و برتر ديدن خويش و احساس تضييع حقوق كه تلاش براى يافتن از دست رفتهها را در پى دارد، قوميتگرايى ناميده مىشود؛ مانند سرزمين خاص يا فرهنگ خاص. قوميتگرايى مراتبى دارد كه از حفظ آداب، سنن و اصالت، تا مبارزه براى به دست آوردن سرزمين متغير است. (قلجى، ١٣٨٧، ١)
امروزه هويتهاى محلى (جنبشهاى جديد، قوميتهاى جديد) با سرعتى خارق عادت خود را مطرح مىسازند. اين هويتها، تاريخ پنهان خود را باز مىيابند و آن را از آخر به اول روايت مىكنند. آنها دريافتند كه تاريخى دارند و مىتوانند آن را بازگو كنند، چرا كه هيچ وقت فرصت روايت تاريخ خود را نداشتهاند؛ هويتهاى حاشيهاى، در تلاش براى يافتن ريشههاى خود در پى كسب جايگاهى براى خود، از طريق بيان تاريخ پنهان خود هستند؛ اين اشتياق و طلب ريشهها و كسب جايگاه را قوميت مىنامد.
قوميت، جايگاه يا فضاى لازمى است كه امكان سخن گفتن را براى مردم فراهم مىآورد. اين مرحلهاى مهم در پيدايى و رشد همه جنبشهاى محلى و حاشيهاى است كه از بيست سال اخير، يعنى زمان كشف دوباره قوميتها تصوير ديگرى ارائه يافته است. (هال، ٢٠٠٤).
درباره علل و عوامل بروز قوميتگرايى، مىتوان از سه دسته علل نام برد. علل و عوامل سياسى، اقتصادى و فرهنگى.
در حوزه اقتصادى، از عدم توسعه متوازن و توزيع عادلانه ثروت ميان مناطق مختلف يك كشور و بالاخره در حوزه فرهنگ، تخريب عناصر هويتساز سنتى و عدم طرح و ارائه هويت غالب ملى، از علل بروز قوميتگرايى است.
امروزه كشورهايى كه تنها از يك قوم تشكيل شده باشند، اندك هستند؛ بيش از ٨٠ درصد كشورهاى عضو سازمان ملل، داراى تنوع قومى و نژادىاند؛ حدود ٣٧ جنگ و ستيز در جهان شناسايى شدهاند كه جنبه قومى دارند. اين مسائل، انديشمندان سياسى جهان را متوجه خويش كرده است؛ به بيان جيمز كلاس (James Kellas)، ناسيوناليسم و قوميتگرايى همواره از عناصر اصلى ايجاد يك دولت يا فروپاشى آن بوده است. (قلجى، ١٣٨٧، ١)
تا پيش از دهه ١٩٩٠، سه ديدگاه مسلط در مقوله »قوميت« وجود داشت: ازلى انگاران، ابزارگرايان و نمادپردازان قومى. ازلى انگاران هويت قومى را مقولهاى پيشينى مىدانند كه همچون ميراثى به فرد مىرسد. از نظر آنها عناصر عينى، همچون زبان، فرهنگ، دين، سرزمين و رسومات مشترك، نقش مؤثرى در تعيين هويت افراد دارند.
ابزارگرايان هويت قومى را مقولهاى ابزارى، ذهنى و ساختگى مىدانند؛ از نظر آنها »هويت قومى - فرهنگى چيزى جز احساسى از وابستگى يا نوعى همانندى با جماعتى كم و بيش خيالى نيست« نمادپردازان قومى برخلاف دو ديدگاه پيش گفته، اعتقادى به ازلى بودن هويت و نيز ابداعى و ابزارى بودن آن ندارند. آنها با ارائه رويكرد ميانى، هم به اساطير، خاطرات و ريشههاى گذشته توجه دارند، و هم به دگرگونىهاى ايجاد شده توسط مدرنيته. (پارسا، ١٣٨٧)
قوم، مردمى هستند كه داراى وحدت زبان، كنش، بينش و منافع مشترك باشند و قوميت احساسى اجتماعى است كه از اشتراك وطن، زبان، و وحدت تاريخى و آرمانها ناشى مىشود.
طرح مسئله قومى در ايران، نخستين بار توسط جريانات چپ و در چارچوب تحليلهاى ماركسيسم ارائه شده است. (بيات، ١٣٧٣)
چرايى و چگونگى بروز قوميتگرايى
نظريات ارائه شده را مىتوان به طور كلى در ٤ گروه طبقهبندى كرد:
١. واكنش به كاستىها:
اين گروه معتقدند كه بروز پديده قوميتگرايى يا هر نوع خاصگرايى، تنها صورت ظاهرى است كه بايد در وراى آن، علتهاى ديگر را جستوجو كرد. به اعتقاد اين گروه، كاستىهاى اقتصادى يا عدم مشاركت در قدرت سياسى، موجب سرخوردگى جمعى و توسل به مكانيزمهاى »جداانگارانه«، مانند تفاوت نژادى يا مذهبى مىشود. درست است كه احساس تمايز، گاهى در اثر كاستىها حادث مىشود؛ اما همه جنگها و ستيزهاى قومى را نمىتوان با اين علت شناخت، زيرا گاهى قومى كه كاستى ندارد، بلكه از اقوام ديگر نصيب بيشترى دارد، نيز به جنگ با ساير اقوام، به منظور تصفيه نژادى دست مىزند. يا ممكن است در جوامعى كه توسعه يافته است و كاستىهاى اقتصادى وجود ندارد. پديده قوميتگرايى بروز نمايد.
٢. پديده سياسى:
اين گروه نظريات، از سوى دولتمردان و گروه اندكى از كارشناسان ارائه مىشود. اين عده معتقدند كه بروز پديدهها و جريانات متعارض فروملى، در راستاى سياستهاى كشورهاى خارجى است كه براى تضعيف و تهديد استقلال آنها مىكوشند. اين گروه از ديد »تئورى توطئه«، به مسئله مىنگرند و معتقدند كه بايد با روشهاى سياسى و پليسى توطئه را خاموش كرد. درست است كه دولتها گاه در جهت منافع ملى خود، به تضعيف دولتهاى ديگر مىپردازند؛ اما به را حتى نمىتوان، جريانى را كه افراد حاضرند، در راه آن جان بسپارند، تنها يك توطئه خارجى ناميد. از سوى ديگر، قدرتهاى خارجى خود نيز درگير اين مسائل هستند.
٣. طبيعت بشر:
اين گروه از نظريات، از سوى طرفداران حقوق اقليتها و خاصگرايان بيان مىشود. براساس منشور ملل و حقوق بشر داشتن سرزمين، براى همه مليتها به رسميت شناخته شده است. اين گروه معتقدند كه مليت مساوى نژاد و قوميت است. در نتيجه دولت - ملت Nation-state را دولت قومى مىدانند. اين گروه براى توجيه خاصگرايى، به خصوص قوميتگرايى تلاش مىكنند.
هرچند هم نوع و هم كيش، نوعى جاذبه دارد و زندگى كردن در ميان همزبانان و همدينان خود لذتبخشتر است؛ اما بايد در نظر داشت كه تنها همين امر، براى ساختن يك دولت كافى نيست.
دولت - ملت از تاريخى پربار تركيب يافته است كه مردمى را در سختىها و گشايشهإ؛فف در كنار هم قرار داده؛ نيز فرهنگى ناب كه عناصر آن براى مردمان مقدس است. در صورتى كه اين عامگرايىها و اشتراكات را فداى خاصگرايىهاى بى ارزش، مانند قوميت كنيم و به پيوندها و اشتراكات توجه نكنيم؛ حتى اگر دولت قومى هم داشته باشيم، باز خاصگرايىهاى خردترى به وجود مىآيد، چنان كه هر طايفه و عشيرهاى، در پى كسب استقلال خواهد بود و كار به جايى مىرسد كه هر فردى، ادعاى استقلال و داشتن كشور مىكند.
٤. توسعه نيافتگى:
اين گروه، بروز هرگونه جريان چالشزا در سطح فروملى را ناشى از عدم توسعه و پايين بودن آگاهى سياسى مىداند. اين گروه كه مُهر روشنفكرى بر پيشانى دارد، توسل به عناصر هويتبخش سنتى، مانند دين و نژاد را در عصر ارتباطات، نابخردانه ارزيابى مىكنند كه در عدم توسعه يافتگى و پايين بودن آگاهى ريشه دارد.
بايد اذعان داشت كه يكى از علل بروز جريانات مخرب همبستگى ملى، عدم ملتسازى مناسب است؛ اما نمىتوان حفظ اصالت را تقبيح كرد، بلكه هويت داشتن، يكى از عناصر لازم براى زندگى جمعى است؛ اما اگر افراط به اندازهاى برسد كه اجتماع را متلاشى كند، مضر خواهد بود.
علت ديگر در رد تفكر اين گروه اين است كه جوامع توسعه يافته و با آگاهى بالا نيز دستخوش اين پديده هستند (كانادا، اسپانيا و بريتانيا) پس اين علت نيز نمىتواند، عامل بروز پديده تكامل يافتهاى چون قوميتگرايى باشد. (قلجى، ١٣٨٧، ٢)
سياستهاى قومى و فرقهاى:
طبعاً همه اقليتها قومى، به جدا شدن از كشور اصلى تمايل ندارند؛ ميزان وفادارى اقليتها به دولت مركزى دلايل مختلفى دارد. اقليتها داراى مشتركات فرهنگى، تاريخى و زبانىاند و بسته به ميزان سلطهجويى قوم مركزى، ممكن است به درجات مختلف، به خود سازمان دهند.
سياست دولت مركزى نسبت به اقليتهاى قومى، ممكن است در جهت حفظ هويت فرهنگى آنها يا جذب آنها در درون فرهنگ و قوميت مركزى باشد؛ در مقابل گرايش اقليتهاى قومى، ممكن است در جهت كسب خودمختارى سياسى يا فرهنگى باشد. ميزان توانايى سياسى اقليتهاى قومى، به عوامل مختلف بستگى دارد؛ از جمله بايد ديد كه آيا اقليتهاى خاص در يك كشور، بخشى از مليت بزرگتر است كه در سرزمين ديگرى دولتى تشكيل داده است يا خير. (بشريه، ٢٨١، ١٣٧٤)
حركت قوميتها در كشورهاى مختلف نشان مىدهد كه قوميتها به طرف بازيابى ريشه خود حركت كرده و براى بازسازى و احياى مجدد فرهنگ اصلى خود، از هيچ تلاشى دريغ نمىكنند، از اينرو، نقش دولت، بيش از هر زمان ديگرى روشنتر و مشخصتر مىشود.
دولت براى پاسخ دادن به نيازهاى فرهنگى و اقتصادى و حتى سياسى اقوام، مجبور است كه راهكار و شيوه خاصى را انتخاب كند. در اينباره سه الگوى عمده، ماهيت اساسى سياست قومى در جوامع چند قوميتى را شكل مىدهد كه انتخاب هريك از اين الگوها براساس فرهنگ و تطور تاريخى و محدوده جغرافيايى هر كشور مشخص مىشود:
الگوى يكم. همانندسازى يا يك شكلى فرهنگ
همانندسازى فرايند تقليل خط تمايزات قومى است و زمانى رخ مىدهد كه اعضاى دو يا چند جامعه نژادى يا گروه اجتماعى كوچك، با يكديگر همسان شوند. هدف سياستهاى همانندسازى، تركيب زيستشناختى، فرهنگى، اجتماعى و روانى گروههاى متمايز و منفرد به منظور ايجاد يك جامعه عارى از تفاوتهاى قومى است. هدف از سياستهاى همانندسازى، كاهش اختلافات فرهنگى و ساختارى در ميان گروههاى مختلف است كه در آن صورت، جامعهاى متجانس و همگن خواهيم داشت. اين الگو در دو سطح فرهنگى و ساختارى انجام گرفته و مهمترين نظريهپرداز آن »ميلتو ان ام. گوردون« جامعهشناس آمريكايى است.
الگوى دوم. تكثرگرايى مساواتطلبانه
اين الگو، نقطه مقابل همانندسازى است و هدف آن، حفظ و حتى تشديد تفاوتهاى موجود ميان گروههاى قومى است. الن الگو بر گروه جمعى و گروهى استوار بوده، و پذيرش وجود جوامع مستقل از لحاظ فرهنگى و ساختارى (و نه از لحاظ قدرت سياسى و اقتصادى) اصل مهم آن است. در اين الگو، ضوابط سياسى پذيرفته شده و مورد قبول همگان است و شكافها و تفاوتها را كاهش مىدهد. همه گروههايى كه به يك نظام سياسى مشترك و واحد وفادارند، در نظام اقتصادى مشاركت دولت صيانت، و ضوابط سازمانى براى توزيع متناسب پاداشهاى اجتماعى اعمال مىشود و در نهايت، تكثرگرايى صنفى پديد مىآورد؛ مانند سوئيس، يوگسلاوى و اتحاد شوروى سابق. معمولاً در اين گونه نظامها، گروههاى قومى، از نظر قلمرو جغرافيايى جدا هستند. پذيرش اين الگو، متضمن تأييد رسمى فرايند تكثر زبانى (سوئيس چهار زبان، بلژيك دو زبان، كانادا دو زبان) است.
الگوى سوم. تكثرگرايى نابرابر
معمولاً در جوامع تحت استعمار و رژيمهاى نژادپرست، نظامها در قالب سياستهايى هدايت مىشوند كه گروههاى قومى را از نظر ساختارى، از يكديگر مجزا و توزيع بسيار نابرابر قدرت و مزايا را تقويت مىكند؛ در اين الگو، دولت در دست يك گروه قومى مسلط است و مردم رعايا تلقى مىشوند؛ نه شهروند. (حاجيانى، ١٣٨٣)
همبستگى ملى:
National Solidarity عبارت است از همگرايى و اتحاد منافع، اهداف و آرمانهاى اعضاى يك اجتماع انسانى در جهت تعقيب منافع و اهداف مشترك. همبستگى ملى، از عناصر ضرورى بقاى يك كشور و گام نخست دستيابى به رشد و توسعه است. (قلجى، ١٣٨٧، ١)
همبستگى ملى، عامل ضرورى در بقاى يك دولت است؛ اما مانند هر پديده سياسى ديگر، داراى آسيبهايى است كه يكى از اين آسيبها قوميتگرايى است.
يكى از عوامل مهم اعتبار يك دولت در سطح بينالملل و از عناصر بقاى يك كشور است. اهميت كاركرد همبستگى ملى و انسجام درونى هر كشور، بر هيچ كس پوشيده نيست و همگان بر ضرورت وجود اين عامل اساسى و عنصر وحدتبخش اعتراف دارند. در ارزيابى قدرت يك كشور در عرصه بينالمللى، يكى از شاخصهاى تعيين كننده، عنصر همبستگى ملى و يكپارچگى داخلى يك كشور است. نياز به گفتن نيست كه همگرايى سياسى، اجتماعى و ايدئولوژيك، از ويژگىهاى يك دولت قدرتمند به حساب مىآيد. (قلجى، ١٣٨٧، ١)
نتيجه اينكه براى به اجرا درآمدن سند چشمانداز بيست ساله و تبديل شدن به قدرت منطقهاى و جهانى، بايد زيرساختهاى لازم فراهم آيد و سنگ بناى اين زيرساخت، رسيدن به همبستگى ملى و حفظ آن خواهد بود. به فرمايش مقام معظم رهبرى، »در پرتو تقويت همبستگى ملى و مشاركت عمومى است كه آينده ايران روشنتر خواهد بود«. (قلجى، ١٣٨٧، ٣)
هدف عمده سياستهاى قومى نايل آمدن به همبستگى ملى يا اجتماعى، و در نهايت، تحقق وحدت نمادى است. از سوى ديگر، كمتر كسى ادعا مىكند كه همانندسازى كامل در جوامع موجود تحقق يافته، مشاهده برخى كشورهايى كه اين سياست را در پيش گرفتهاند، نشان مىدهد كه تنها در شكل ظاهرى به يك شكل فرهنگى رسيده باشند؛ ولى در بطن جامعه، اين امر هرگز تحقق نيافته است.
از اينرو با اشاره به اين مطالب، توجه به فرهنگها، بايد يكى از اهداف دولت باشد. بيشتر اوقات ما مىبينيم كه توجه زياد به همبستگى ملى، موجب بىتوجهى به هويت فرهنگى شده و همبستگى ملى را با اختلاف مواجه مىسازد. پس بهتر است، سياست قومى كلان ايران بايد به تقويت وفاق اجتماعى، همبستگى ملى و انسجام نظام اجتماعى معطوف باشد. پاسبانى از فرهنگ و عناصر جوهرى و حقوقى اقوام و اقليتها نيز يكى از اهداف اصلى سياستهاى قومى است. به كار گرفتن روشهاى سياسى موثر (توزيع قدرت مساوى بين اقوام) و روشهاى فرهنگى و اجتماعى كارگشا (مانند محترم شمردن عقايد و عدم اهانت نسبت به اعتقادات دينى، تأكيد بر حقوق شهروندى و توجه به قوميتها) راه حلهايى براى ايجاد تعادل ميان هويت قومى و همبستگى ملى هستند و مىتوانند مفيد واقع شوند. (پارسا، ١٣٨٧)
در حوزه فرهنگى، بايد در نسل نوجوان، فرآيند همگونى را حاصل كند و ارزشهاى يك فرهنگ ملى و اسلامى يكپارچه و متحد را در آنها درونى سازد. در حوزه فعاليت نخبگان نيز دولت بايد با توزيع عادلانه قدرت ميان نخبگان، آنها را از روى آوردن به گرايشهاى خروج از نظام باز دارد. ديگر اينكه همگونسازى به معناى از بين بردن هويت سنتى يا اصالت فرد نيست، بلكه به جاى تخريب عناصر هويتساز، بايد گرايش اصالتگرايى را در مقابل گرايش قوميتگرايى تقويت كرد. براى اين منظور بايد به اقوام توجه و احترام كرد تإ؛ فف اعتمادسازى ميان آنها انجام گيرد و حضور و همزيستى در كنار هم جاى برخورد و ستيز با همديگر را بگيرد.
در حوزه مسائل سياسى، هوشيارى در برابر بهرهبردارىهاى سياسى، قدرتهاى خارجى، از اقوام و خنثى كردن توطئه آنها، بايد مدنظر قرار گيرد.
در حوزه اقتصادى، بايد براى دست يافتن به يك توسعه متوازن و توزيع عادلانه ثروت ميان مناطق مختلف، و نيز برآوردن خواستههاى قانونى به نحو مطلوب بكوشد. براى اين منظور، يعنى دستيابى به توسعه متوازن ٤ مرحله نياز است:
١. ايجاد يك ملت؛
٢. ايجاد اقتدار دولتى؛
٣. توسعه مشاركت همگانى؛
٤. پاسخگويى به مطالبات.
گابريل آلموند، از اين مراحل با عنوان چهار انقلاب ملى، قدرت، مشاركت و رفاه ياد مىكند. (قلجى، ١٣٨٧، ٣)
منابع و ماخذ:
١. نيم نگاهى بر امنيت و سياست قومى در ايران، غفار پارسا، ١٣٨٧.
٢. بيات، كاوه. »تحولات خارجى و مسائل قومى ايران«، گفتوگو، شماره سوم، فروردين ١٣٧٣.
٣. ابوطالبى، على. حقوق قومى، اقليتها و همگرايى. ترجمه دكتر على كريمه مله. فصلنامه مطالعات ملى. شماره اول، پاييز ١٣٨٧، ص ١٣١.
٤. نظرى، عيسى. هويتطلبى. هفته نامه نويد آذربايجان. ٤ بهمن ١٣٨٤.
٥. بشريه، حسين.جامعهشناسى سياسى. تهران. نشر نى. ١٣٧٤. ص ٢٨٧.
٦. ميرهادى، على. سرو اصلاحات، نشر كوثر النبى. ١٣٨٤. ص ٢٩٨.
٧. كوش، دنى، مفهوم فرهنگ در علوم اجتماعى، ترجمه فريدون وحيدا، تهران، انتشارات سروش. (١٣٨١)
٨. هال، استوارت، »بومى و جهانى: جهانى شدن و قوميت«، ترجمه بهزاد بركت، فصلنامه ارغنون، شماره ٢٤، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى. ١٣٨٣.
٩. استورى، جان، »جهانى شدن و فرهنگ عامه«، ترجمه حسين پاينده، فصلنامه ارغنون، شماره ٢٤،تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى. (١٣٨٣)
١٠. حاجيانى، ابراهيم. »مسئله وحدت ملى و سياست قومى«، مجموعه مقالات مسائل اجتماعى، ١٣٨٣.
١١. عبداللهى، محمد. هويت جمعى و ديناميسم و مكانيسم تحول آن در ايران. نامه انجمن جامعهشناسى، دفتر اول، بى تا.
١٢. سياست قومى و قوميتگرايى، حسين قلجى، ١٣٨٧.
١٣. قوام عبدالعلى. اصول سياست خارجى و سياست بينالملل، تهران: سمت؛ ١٣٨٠. ص ٨٠.
١٤. گل محمدى؛ احمد. تجدد، جهانى شدن و هويت. دانشگاه تهران: پايانامه دكترى ١٣٨٠، ص ١٥١.
١٥. گل محمدى؛ احمد. همان: ص ٢٧.
١٦. خاصگرايى نقطه مقابل عامگرايى است كه اولى جنبه انفكاكى از كل و دومى جنبه انضمامى به كل دارد.
١٧. گل محمدى، احمد؛ جهانى شدن، فرهنگ و هويت، تهران: نشر نى ١٣٨١، ص ٨١ - ٩٠.
١٨. گل محمدى، احمد؛ همان، ص ١٥٠ - ١٦٠.
١٩. گل محمدى، احمد؛ همان، ص ٢٢٠ - ٢٣٠.
٢٠. نقيبزاده، احمد؛ درآمدى بر جامعهشناسى سياسى؛ تهران: سمت ١٣٨١.
٢١. الطائى، على. بحران هويت قومى در ايران. تهران: نشر شادگان، ١٣٨٢.
٢٢. سخنرانى مقام معظم رهبرى در پيام نوروزى سال ١٣٨٤.