پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت جنسى - فیاض ابراهیم

حكمت جنسى
فیاض ابراهیم

. انسان‌ها در عالم خارج به صورت دو جنس و زوج متجلى مى‌شوند اگر انسانيت هويت انسان‌ها باشد اما ماهيت آنها زن هستند يا مرد پس انسان در جهان خارج از زن و يا مدر نيست زوجيت زن و مرد بزرگ‌ترين محرك انسانى در زندگى است (دوگانه‌ها بزرگ‌ترين مبدأ حركت در جهان مى‌باشد روز شب، خشكى دريا وترى، خام، پخته) به گونه‌اى كه هرچه اين زوجيت قوى‌تر باشد تحرك انسانى در يك جامعه بالاتر است و اگر اين زوحيت ضعيف باشد تحرك انسانى ضعيف‌تر خواهد بود.
٢. مهم‌ترين دوگانه در باب جنسى، دوگانه غريزه و فرهنگ (يا طبيعت و فرهنگ) مى‌باشد يعنى غريزه جنسى هويت است و فرهنگ ماهيت، غريزه جنسى در ميان انسان‌ها مشترك است ولى فرهنگ جنسى به شدت متفاوت و متغير (مثل خود هويت و ماهيت) زوجيت مهم‌ترين بخش روش‌شناسى جنسيت مى‌باشد كه ماهيت را تشكيل مى‌دهد زوجيت مركزنظريه‌پردازى دانش‌هاى متفاوت بشرى درباره زندگى انسانى و حيات مى‌باشند كه فهم آن مى‌تواند تاريخ بشر را براى غنى‌سازى زندگى انسانى ما يارى كند و انسان‌ها در جريان تاريخ و آينده خود از غفلت‌هاى متفاوت رها سازد و زندگى انسانى را با زندگى نه غير آن، غنى سازد.
٣. تضاد غريزه و فرهنگ يا طبيعت و فرهنگ، بنياد اساس فلسفه را در غرب مى‌سازد فلسفه بر فرهنگ در مقابل چيست و غريزه تأكيد مى‌كند و فرهنگ را وسيله‌اى براى كنترل غريزه و طبيعت مى‌داند كه مهم‌ترين عنصر فرهنگ نيز خود فلسفه مى‌داند و حكومت از آن فيلسوف كه در نقش كنترل‌گر غريزه و طبيعت ظاهر مى‌شود البته اينجاست كه فرهنگ به سوى مفعوم جامعه عدول مى‌كند و فلسفه، فرهنگ را به جامعه تبديل مى‌كند چرا كه فلسفه به دنبال تعين است و تعيّن در جامعه تجسم مى‌يابد نه فرهنگ پس فلسفه، فرهنگ را تبديل به جامعه مى‌كند.
٤. براساس تعين سنجش به غريزه و طبيعت است كه جامعه آرمانى يا يوتوپيا يا مدينه فاضله مطرح مى‌شود يعنى فرهنگ واسطه غريزه و جامعه است تعين بخشى به غريزه به محدوديت غريزه مى‌انجامد پس فلسفه ضدغريزه و به گونه خاص ضدغريزه جنسى است. چرا كه طبيعت و غريزه ضد تعين است و فرهنگ مبتنى بر غريزه، هنجارشكنى است پس عقلانيت اجتماعى مبتنى بر فلسفه بر محدوديت غريزه جنسى تأكيد دارد اين محدوديت باتقدم جامعه بر خانواده شروع مى‌شود (خانواده به عنوان نهادى كه ارضاى مشروع و گسترده غريزه جنسى به عهده دارد).
٥. كسانى كه ضدفلسفه و ضداجتماعى مى‌باشند درباره مراتب مذكور ايستادگى مى‌كنند غريزه را اصل و طبيعت (ليبيدو) را محور قرار مى‌دهد و جامعه را رها مى‌سازند و بازتوليد اجتماعى غريزه را مورد حمله قرار مى‌دهد و ساختار متعين‌ساز غريزه را شر مى‌كنند اينجاست كه هنجارشكنى اجتماعى و بى‌تعيّنى اجتماعى هدف قرار مى‌گيرد (فراخود Superego، بايستى رهإ؛ ّّ شود) و آن ساختارى كه جامعه را به حد اعلاى آن مورد، متجلى مى‌سازد يعنى تمدن، مورد هجوم واقع مى‌شود و تمدن ضدغريزه قلمداد شده كه نابسامانى‌هاى بشر را دامن مى‌زند و پرخاش‌گر و جنگ‌طلب است (چرا كه غريزه جنسى را سركوب مى‌كند) و ساختار اجتماعى تمدنى نيز مورد نقد و انتقاد واقع مى‌شود يعنى شهر و روستا، و برهنگى جنگل‌نشينى را اصل و ملاك انسانى قرار داده است.
٦. اين گروه و شيوه تفكرشان به انسان قبل از هبوط بر مى‌گردد كه انسان در بهشت اوليه (يا بهشت زمينى) برهنه بود ولى به اين برهنگى آگاه نبود پس اين برهنگى بعد از خوردن ميوه ممنوعه، آشكار گشت و اين ميوه ممنوعه آگاهى بود كه انسان بدست آورد پس به برهنگى خودش آگاه گشت و احساس نياز به حجاب كرد پس با برگ‌هاى پهن انجير خود را پوشاندند و از اينجا فرهنگ شروع شد و ساختار اجتماعى ضدغيره نيز شكل داده شد. (كه از اينجا كه ماركسيم به فرويديسم ملحق مى‌شود) پس ايده بازگشت به بهشت اوليه و برهنگى عمومى انسانى است (كه نمونه آن در وسط جنگل‌هاى آمازون ديده مى‌شود) كه برگرفته از سفر پيدايش تورات مى‌باشد.
٧. ضديت با آگاهى در اين مكتب و رهيافت، اصل واقع مى‌شود يعنى ضديت با فلسفه كه با آگاهى‌بخشى همراه است از يك نوع عرفان بهره‌مند مى‌شوند يعنى ضدآگاهى منطقى و مفهومى بلكه يك نوع خودآگاهى را روا مى‌دانند پس اينجاست خودآگاهى ضدآگاهى مى‌شود يعنى فلسفه مظهر آگاهى است و عرفان مظهر خود آگاهى است آگاهى ضدغريزه است ولى خود آگاهى عرفانى با غرايز و به گونه خاص، غريزه جنسى همراه دارد. از اين جهت دو جهت علوم انسانى در غرب ترسيم شد. دانش و بينشى اولى فلسفى و دوم عرفانى.
٨. در غرب بعد از جنگ جهانى دوم سعى در جمع بين اين شد يعنى سعى در جمع فلسفه و عرفان شد يعنى جمع بين آگاهى و خودآگاهى اين‌كه از آگاهى به خودآگاهى بايستى رسيد و اين به وسيله ژان پل سارتر و سيمون دوبواررخ داد سارتر سعى كرد يعنى فلسفه ماركس چپ كه براساس دانش و آگاهى بنا مى‌شد و عرفان هايدگرى راست‌گراى كه براساس بينش و خودآگاهى (Dsein) بنا مى‌شد جمع كند و اسم آن نيز اگزيستانسياليسم گذاشت يا اصالت وجود انسان. و سعى كردند كه يك نوع خودآگاهى براساس آگاهى ترسيم كنند كه به الحاد كشانده شد چرا كه اين دو در مسيحيت قابل جمع كردن نيست يعنى شكل دادن يك نوع خودآگاهى الحادى براساس آگاهى.
٩. جمع‌سازى بين آگاهى و خودآگاهى اين‌چنينى در مرحله بعد با فرويديسم جمع شد و به هنجارشكنى اجتماعى كشانده شد يعنى انسان نبايستى فداى هنجارهاى اجتماعى شود او بايستى غرايز خودش را ارضاء كند تا بتواند به ارزش وجودى خودش پى‌ببرد و اين ايدئولوژى نسل جوان دانشگاهى بعد از جنگ جهانى دوم شد و تبديل به شورش‌هاى خيابانى در فرانسه و آمريكا شد كه به شكستن هنجارهاى اجتماعى و به گونه خاص هنجارهاى جنسى در خانواده پرداختند تا آنجايى كه آنها ضداجتماعى و ضدفرهنگ نام گرفتند و غرب‌شكنى شروع شد و جهان غرب شروع به ريزش كرد كه نهايت به پسامدرنيسم منتهى شد.
١٠. فلسفه به اضافه جامعه، ضدغريزه جنسى است و عرفان به اضافه فرهنگ، طرفدار غريزه جنسى غيرهنجارى بودند كه گاهى بر فيلسوف فرهنگ مشهور شدند و قسمت متأخر غرب را تشكيل دادند كه مهم‌ترين آنها نيچه و سپس فرويد بود و در نهايت به ژان پل سارتر و هربرت ماركوزه مى‌رسد براساس همين بنيان بود كه انقلاب جنسى رخ داد و هنجارهاى بنيادى اجتماعى خانواده در غرب شكست و خانواده ضعيف شد و روابط جنسى آزاد بوجود آمد كه با اقتصاد سرمايه‌دارى پيوند خورد و اقتصاد و جامعه را بر خانواده مسلط كرد و خانواده را بر نهاد درجه دو تقليل داد.
١١. آنچه در اين وسط نكته كليدى است كه غريزه براى لذت است يا براى ادامه نسل و خانواده آنجايى كه فلسفه و جامعه مسلط است بايستى غريزه جنسى را هدايت به سوى خانواده هدايت و عقلانيت اجتماعى بر آن مسلط كرد اينجاست كه اخلاق جنسى اوليه شكل مى‌گيرد اخلاقى كه داراى مبناى عقلانى فلسفى است و سعى مى‌كند درباره خانواده برنامه‌ريزى شده عمل كند (مثل آنچه افلاطون در اين باب خانواده در كتاب جمهورى بيان مى‌كند) و زمانى كه غريزه براى لذت باشد روابط جنسى زن و يا مرد مطرح مى‌شود يعنى افراد در قالب زن يا مرد و غريزه جنسى آن دو مطرح است و ارضاى آزاد اين دو كه اينجاست عرفان و فرهنگ به ميدان مى‌آيد و در نهايت بر همجنس‌گرايى نزديك مى‌شود.
١٢. حكمت جنسى مبنا را بر غريزه مى‌گذارد و اصل بر ارضاى مشروع آنها در قالب فرهنگى كه نرم‌افزار ارضاى جنسى مى‌باشد، مى‌گذارد و چون اصل فرهنگ را قبول دارد پس بر نظام معنايى حاكم بر فرهنگ تأكيد مى‌كند، كه چارچوب جهان پديدارى متجلى مى‌شود و اين چارچوب در خانواده تجسم عينى مى‌يابد كه براساس آن بر نظم‌بندى قواعد و هنجارهاى اجتماعى جنسى مى‌پردازد حكمت هرچند براصالت لذت و غريزه تأكيد مى‌كند ولى با نظام معنايى آن را هدايت مى‌كند و به همين دليل ازدواج دائم تك همسرى را اصل اولى قرار مى‌دهد ولى براى لذت بدل ازمشروب به ازدواج موقت روى مى‌آورد و يا براى سنين بالاتر بر تعدد بدون فروپاشى خانواده توجه مى‌كند (به شرط عدالت جنسى)