پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و ولايت - فیاض ابراهیم

حكمت و ولايت
فیاض ابراهیم

١ - ولايت را اگر به معناى سرپرستى همراه با محبت بگيريم، كه از يك نوع تابعيت بوجود آمده است. حوزه مفهومى بسيار گسترده‌اى به خود مى‌گيرد. معناى اولى آن پشت سر واقع شدن، كه با يك نوع ارتباط كه مربوط به دو طرف قبل و بعد است؛ يعنى توالى وقوع، با يك نوع رابطه دو طرفه است نه يك طرفه؛ پس ولايت فاعل و مفهوم ندارد، بلكه دو طرفه است؛ چرا كه براساس احساس بنا مى‌شود و محبت نيز دو طرفه است برعكس عقل صرف كه ممكن است يك طرفه باشد. همان گونه كه ولايت؛ يعنى رويگردانى نيز دو طرفه است.
٢ - ولايت چون دو طرفه است، نشان عقلى آن نيز بر پايه دو طرف بنا مى‌شود؛ يعنى نه براساس عقل طبيعى، بلكه براساس عقل تجربى، كه برپايه ارتباطات دو سويه شكل مى‌گيرد، كه گاهى عقل تاريخى مى‌شود، گاهى عقل جغرافيايى و گاهى عقل روانشناختى، كه براساس آن انديشه‌هاى حكمى شكل مى‌گيرد، برعكس عقل فلسفى كه براساس آن عقل خالص يا خرد ناب، يا عقل طبيعى شكل مى‌گيرد، كه سعى مى‌كند به عقل ناب و خرد خالص بر گردد تا بتوان براساس آن به تجربه جهان بيرون پرداخت و براساس آن جهان بيرون را سنجش كرد و البته فلسفه نيز براى يافتن شاخص‌هاى اين سنجش مى‌باشد.
٣ - عقل تاريخى، جغرافيايى و روانشناختى، يا عقل حكمى، سقوط و صعود دارد؛ پس بايستى به عوامل سقوط و نزول آن پرداخت. پس حكمت به دنبال شاخص‌هاى صعود و نزول عقل حكمى است و ولايت، شاخص‌هاى قوس صعود و نزول عقل حكمى را توضيح مى‌دهد؛ يعنى با ولايت، عقل حكمى اوج مى‌گيرد و يا عدم آن عقل حكمى، سير نزولى پيدا مى‌كند. پس فهم ولايت به فهم عقل حكمى مى‌رسد و مى‌توان براساس آن به فهم احكام عقل حكمى رسيد.
٤ - عقل تاريخى اى كه در فلسفه مطرح شد، عقلى بود كه در پناه ولايت شكل مى‌گرفت و متكامل مى‌شد؛ يعنى حقيقت در عالم در وجود انسانى، متعالى و متجلى مى‌شد و او عقل تاريخى مى‌شد و بر اين اساس زمان نيز تكامل مى‌يافت و بسط پيدإ؛ مى‌كرد و تكامل عقل تاريخى اين گونه رخ مى‌داد و تامل تاريخى عقل، سبب تحولات عظيم اجتماعى شد.
پس ولايت حقيقت براساس واقعيت تجلى پيدا مى‌كند و راهبر واقعيت مى‌شود و لذا ولايت، جهان واقعيتى را از بى جهتى نجات مى‌دهد و آن را به سوى كمال هدايت مى‌كند؛ يعنى تكامل جوامع بشرى در جهت آزادى از جبرهاى طبيعى و اجتماعى.
٥ - بعد از اين مرحله از عقل تاريخى است كه ولايت از عقل تاريخى جدا شده و عقل تاريخى رها از ولايت مى‌گردد؛ يعنى عقل تاريخى، عقلى مى‌شود كه سرگردان بوده و تابعى از ماترياليسم مى‌شود و ماترياليسم تاريخى نام مى‌گيرد، و از اينجاست كه خدا، انسانِ نوعى قلمداد شده است؛ يعنى ولايت حقيقت از براى واقعيت تبديل به يك واقعيت نوعى به نام انسان مى‌شود. به عبارت ديگر، ولايت از فلسفه منقطع مى‌شود و فلسفه غربى از عقل حكمى خارج مى‌شود و عقل فلسفى به ظهور مى‌رسد؛ عقلى كه مبناى علوم انسانى واقع مى‌شود( به معناى علم تجربى انسانى نه دانش انسانى كه در حكمت مطرح مى‌شود).
٦ - بافويرباخ است كه علوم انسانى غربى مبنا دار مى‌شود و مبناى علوم انسانى بعد از كانت و هگل با فويرباخ تدوين مى‌شود. توضيح آنكه، بعد از اين‌كه كانت بناى فلسفى علوم تجربى جديد را بنياد گذاشت، هگل با استفاده از چارچوب كانت، فلسفه علوم تجربى انسانى را بنيان نهاد، ولى آنچه كه واسطه فلسفه علم تجربى انسانى و علوم تجربى انسانى شد، فلسفه فويرباخ بود، كه ولايت حقيقت و خدا بر واقعيت و انسان، قطع شد و انسان بدون خدا، و واقعيت بدون حقيقت در معرفت‌شناسى نظم يافت و مشكل آن نيز فقدان ارتباط مفهومى ميان انسان و خدا؛ يعنى فطرت بود.
٧ - فويرباخ از انسان نوعى به عنوان مبناى علوم انسانى استفاده كرد؛ يعنى نه انسان شخصى است كه شامل امور اجتماعى نشود و اين كه انسان نيز در اين ميان وجود دارد، پس از مفهوم غيرانسانى دور مى‌شود. بنابراين، علوم انسانى، آن علم تجربى است كه درباره انسان نوعى تحقيق و مطالعه تجربى مى‌كند و از اين جاست كه انسانى خود آگاه مى‌شود؛ يعنى خودش را مى‌شناسد. فويرباخ مى‌خواهد بگويد كه خدا سبب غفلت انسان از خودش بوده است و خدا سبب خود آگاهى گشته است؛ پس يك نوع اگزيستانسياليسم الحادى مبناى علوم تجربى انسانى است.
٨ - بر مبناى فطرت، كه اگر انسان خودش را بشناسد، خدا را شناخته است؛ پس فطرت آن اگزيستانسياليسم الحادى فويرباخى را نفى مى‌كند(باسالبه بانتفاء موضوع) چرا كه شناخت آفاقى (تاريخى - جغرافيايى) وانفسى انسان، سبب خود آگاهى و خداآگاهى خواهد شد و معرفت خدا از معرفت انسان به خودش شروع مى‌شود، نه اين‌كه معرفت انسان از معرفت خدا شروع مى‌شود(من عرف نفسه فقد عرف ربه)، كه جمله شرطيه است و فعلها؛ يعنى عرف) ماضى است و »فاء« حرف عطف، بدون واسطه و بى وقفه آمده است و قد تحفيقيه كه هم‌چنين آمده است، پس جمله‌اى است كه مشروط يا معرفت رب به مشروط عليه؛ يعنى معرفت نفس مرتبط مى‌شود.
٩ - خودآگاهى انسانى و خداآگاهى ملازم هم هستند(تلازمى كه هر كدام عبارت، اخراى ديگرى هستند) پس انسان و خدا در يك معرفت دو طرفه واقع شده‌اند، كه همان عقل حكمى و معناى ديگر ولايت است؛ پس حكمت، فطرت و ولايت سه مفهوم متلازم در علوم انسانى اسلامى است، ولى ولايتى كه در آن آزادى و اختيار انسانى نفى نمى‌شود و انديشيدن و تفكر او نيز خدا نمى‌شود(حيثيت زبانى حكمت) پس معرفت فطرى انسانى، استدلال‌پذير، تامل برانگيز و قابل بحث و جدل مى‌باشد نه اينكه مثل معرفت ايمانى مسيحى فقط و فقط قلبى و بدون استدلال باشد) به همين دليل منطقى استدلالى زبانى نيز در آن راه دارد(مثل منطق ارسطويى در حوزه علميه)
١٠ - ماركس، انسان نوعى و فويرباخ را يك نوع امر ايده آليستى دانست كه داراى عينيت بيرونى نيست و به جاى آن مفهوم جامعه قرار دارد و به آن اصالت بخشيد يعنى جامعه يك مفهوم عينيت يافته بيرونى است كه قواعد خاص خود دارد. اين اوج بى ولايتى است كه در مدرنيسم تجلى مى‌يابد(ماركس و فرويد دو پدر مدرنيسم مى‌باشند) و به جاى خدا و حقيقت، جامعه و اقتصاد مى‌نشيند(چرا كه جامعه در اقتصاد بروز و ظهور مى‌يابد و عقلانيت حكم بر آن نيز از اقتصاد بوجود مى‌آيد پس فرمول اقتصاد = جامعه = حقوق، به وجود مى‌آيد
١١ - جامعه با اين ساختار، مبناى علوم اجتماعى (يك قسمت عام از علوم انسانى) مى‌شود و علوم اجتماعى به عنوان يك قسمت بارز برجسته علوم انسانى وارد جامعه مى‌شود و مكانيزم و سازوكار اجتماعى را رقم مى‌زند و لذا جامعه به عنوان يك مفهوم، وقتى وارد زندگى اجتماعى مى‌شود، مبناى سكولاريسم يا جدايى دين از جامعه و سپس سياسى مى‌شود، كه مبناى اصلى آن نيز اقتصاد است؛ يعنى اقتصاد = جامعه = عقلانيت = حقوق = سياست = حكومت، و از اينجاست كه عقلانيت برخاسته از اقتصاد، عقلانيت دين يك جامعه را بركنارى مى‌نهد و براساس آن عقلانيت است كه حقوق به جاى دين در جامعه در بعد اجتماعى مى‌نشيند و دين به حوزه فردى بر مى‌گردد (اگر مدرنيسم اجازه دهد، كه اين نيز در تاريخ آن اجازه نداده است.)
١٢ - ساختار تنگ اقتصاد و عقلانيت حاكم بر آن، كه يك جامعه غيرانسانى و مكانيكى ترسيم مى كند ،كه بسيارى از پيوندهاى انسانى، اجتماعى را ناديده مى‌گرفت، و اين گونه، دين كه يكى از شامل‌ترين و عام‌ترين معنا و مفاهيم انسانى را ترسيم مى‌كند،تقليل گرايانه از اقتصاد قلمداد مى‌شد، مورد نقد و بررسى متفكران بعدى علوم اجتماعى قرار گرفت و آنها نيز ريشه عقلانيت اقتصادى را در دين جستجو كردند(مثل وبر و پارسونز و...) به عبارت ديگر، دين با ولايت انسان و خدا به يك نوع تشكيل جهان پديدارى دست مى‌يابد و از اين جهان پديدارى، نظام معنايى در قالب زمان و مكان بوجود مى‌آيد و اينجاست كه حكمت بروز مى‌يابد و از اين حكمت، عقلانيت اجتماعى خاص خودش(در قالب زمانى و مكانى) بوجود آمده و جامعه را پوشش مى‌دهد، به گونه اى كه روش‌شناسى خاص را نيز بر نظام دانشى و ساختارى تحميل مى‌كند.