پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - غزل، امّا سپيد - رضایی نیا عبدالرضا

غزل، امّا سپيد
رضایی نیا عبدالرضا

 "رحمت حقى‌پور با مجموعه‌ى كم‌حجم امّا موفق " ايستگاه صبحدمان " از چهره‌هايى بود كه در شعر سال هفتادويك برگ‌هاى روشنى را به يادگار نهاد. از نقل اقوالى كه در ستايش اين گام‌روشن جارى شده، در مى‌گذرم، كه توهم مدعى‌العموم‌بودن و نيابت عامه‌ى شاعران و ذوق‌هاى سليم را در ذهن ندارم، امّا اين‌گونه فكر مى‌كنم كه اگر غرض و مرضى‌در كار نباشد، مى توان به چندين سمت‌گيرى درنگ‌برانگيز در اين مجموعه دست‌يافت كه تأمل در آن‌ها نشان از آن دارد كه هم شاعرِ"ايستگاه صبحدمان" شعر را بسيار جدّى گرفته است و هم شعر، شاعر اين مجموعه را.
 اهمّ اين سمت‌گيرى‌ها را مى‌توان در كوشش موفق شاعر براى دست‌يابى به شعرى " سهل و ممتنع " خلاصه كرد. حقى‌پور از فرماليسم مى‌پرهيزد، در عين‌حال، شعرهايش اغلب  از استحكام فرم بهره مى‌برند، زبان در شعر او به شفّافيت استخدام مى‌شود، ضمن آن كه در چندين و چند شعر، توانايى‌هاى زبانى‌خويش را در تركيب‌سازى و در نتيجه تصويرآفرينى به روشنى‌بازمى‌تاباند. حقى‌پور در محتوا و درونمايه‌هاى شعرى خويش مى‌كوشد تا در لحظه‌هاى پيش‌پا افتاده كه از فرط سادگى به چشم نمى‌آيند، رسوخ كرده و به تأمل‌ها، حيرت‌ها و مكاشفه‌هايى در آن‌سوى لحظه‌هاى ساده راه ببرد، كه اغلب تأملات اين مجموعه اندوهى‌صميمانه، واقعى و فارغ از رمانتيك‌بازى‌هاى چندش‌آور و مبتذل انسان‌هاى سرخورده را به همراه دارند.
 حقى‌پور بى‌ترديد مى‌توانست به سبك و سياق آدم‌هاى گنده‌گوى پايتخت‌نشين يا شهرستانى، آسمان و ريسمان كند و تمام كائنات را در الفاظى گول‌زننده و دهن‌پركن به هم‌ببافد و براى تمام معضلات انسان بدبخت معاصر نسخه‌هاى قطعى بالابلند صادر كند و با ژست‌هاى متبخترانه، دريافتنِ همه‌ى رازهاى ريز و درشت عالم و آدم را ادعا كند. اين چاه‌هاى ويل بسيارى از شاعران جوان و پير معاصر را هر روز  در صفحات سرسام‌گرفته‌ى مجلات و روزنامه‌ها و در كتاب‌هاى رنگ‌وارنگ با عناوين محيرالعقول ماليخوليايى  در خويش مى‌بلعد، امّا او براى گريز از همه‌ى اين‌ها  بداهت، سادگى و بى‌پيرايگى را چاره‌ى شعر و زندگى و روان و زبان ديده‌است و به جاى آن كه در كهكشان‌هاى‌دور?ِ احساس و انديشه، در پى كشف واژه‌هاى مهجور و تصويرهاى ناشناخته و هولناك، عمرگرانمايه را برباد دهد، از خود و با خود و درخود شروع كرده‌است، از صميمى‌ترين و حسى‌ترين لحظه‌هايى كه بر او رفته است. و از اين‌گونه است كه بى‌آن كه از زندگى ساده و بى‌پيرايه و عاشقانه‌ى شاعر، اطلاع قبلى داشته‌باشى، در شعر حقى‌پور با خود?ِ شاعر روبه?رو مى‌شوى و شعرها صميمانه دست دراز مى‌كنند و آن‌گاه مى‌بينى؛ شاعرى كه صميمانه باخود  و از خود  به سخن نشسته، مى‌تواند  با ما نيز صميمانه سخن بگويد؛ بى‌دروغ و بى‌نقاب.
 از اين رو مى‌توان در " ايستگاه صبحدمان " دمى توقف كرد و دريافت كه شاعر اگر در لحظه‌ها و سطرهايى از شعرش به شاعرانى نزديك مى‌شود، از آن‌سر است كه عالم او با عالم آنان ربطى يافته است، نه از آن رو كه در عالم ديگران خويش را گم كند و بى‌خويش از چشم آنان ببيند.
 اشتباه نشود؛ نمى‌خواهم مبالغه كنم و كشف‌ها و كرامت‌ها ببافم؛ براى كسى كه مدعى كشف و كرامتى نيست. خير ! اين‌ها پاره‌اى از خطوطى‌ست كه " ايستگاه صبحدمان " را در آغاز يك پرواز باشكوه به ما مى‌نماياند، امّا آيا اين بدان معناست كه شاعر ما به شق‌القمرى دست‌زده و معاصران كه هيچ، حافظ و مولانا بايد روى دستش آب بريزند ؟ و آيا در تاريخ ادبيات ما نام درخشان و پرفتوحى چهره‌نموده است ؟ خير ! چنين ادعايى در كار نيست، حتى اين ادعاكه در اين مجموعه، جاى چند و چونى‌نيست و شعرها همه در اوج كمال‌اند و چه و چه.مجموعه‌هاى بعدى شاعر خواهد نمود كه پس از اين آغاز بر شاعر و شعرش چه رفته‌است؟ و خواهد نمود كه آيا رو به كمال و توفيق راه مى‌سپارد، يا روبه انحطاط و سقوط ؟، همين سمت گيرى‌هاى ادعا شده را نيز بايد در مقاله‌اى مبسوط اثبات كرد و دلايل و شواهد آن را يك به يك نشان داد، امّا ستايش روشنى و تقديس صداقت، چيزى نمى‌خواهد الّا " صداقت " و " روشنى"، و از اين‌روست كه مى‌گوييم : " بد نگوييم به مهتاب، اگر تب داريم..."×
 
 ٢
 اين برشى است از مقاله‌اى كه سال‌ها پيش (به تاريخ خرداد ١٣٧٢) نوشتم و در يكى از جرايد پايتخت به چاپ رسيد، البته با نام و نشانى ديگر  كه شرح آن اين زمان بگذار تا وقت‌دگر!  و رحمت حقى‌پور  هنوز شاعر " ايستگاه صبحدمان " بود و "شهر گردونه‌ها " نيامده بود و سال‌ها بعد " يك تكه از آسمان " از راه رسيد؛ با شعرهايى درخشان، و بعدتر " ترانه‌هاى سارا "، تا برسد نوبت اين شعر بلند كه شور نينوا دارد.
 اكنون كه برمى‌گردم و خيره مى‌شوم به اين سال‌هاى رفته؛ دريغمندانه مى‌توانم گفت كه شعر رحمت حقى‌پور  با همه‌ى‌ارجمندى هايش ديده‌نشد؛ شعرى مهربان و دردمند، لبريز از تصويرهاى زنده، شعرى نجيب و شريف  و سرشار از اميد به آبى‌هاى انكارناشدنى.گيرم كه در وانفساى عسرتى استخوانسوز و غربتى ممتد، رحمت  چندان‌كه از او انتظار مى‌رفت پر كار نبوده‌باشد، آدم‌هاى پرهياهو  مگر آيا   چند گُل بيش‌تر از او  بر سر شعر معاصر زده‌اند كه غوغاى هواداران‌شان گوش‌فلك را كر مى‌كند!
 
 ٣
 در مجوع دفترهاى رحمت كم‌نيست؛ شمار شعرها و سطرهايى كه با آموزه‌هاى قدسى و باورهاى دينى پيوند دارند، ولى‌من بهتر مى‌دانم به شعرى ويژه و متفاوت اشاره كنم كه هم در اين زمينه شاخص است، هم از نمونه‌هاى موفق و برجسته‌ى‌شعر سپيد مذهبى محسوب مى‌شود؛ شعر " نگين نقره‌اى " در ارادت و آستان‌بوسى امير عاشقان و عارفان حضرت على درود خداوند بر او باد !
 اين شعر  با تمهيد رئاليسمى شاعرانه  كه قصّه‌نو.يس‌بودن ِرحمت در پردازش آن بى‌تأثير نيست  تصويرهايى‌عينى و ملموس از كودكىِ شاعر را پيش چشم مى‌كشد؛ كودكى شاعر در خانه‌ى پدرى، با نشانه‌ها و نمادهايى از دين وآيين و ترسيم نخستين مواجهه‌ها با نام و نشان مولا كه در متن پاك و معصوم كودكى در ژرفاى جان نقش مى‌بندد؛ با طرح‌واره‌اى از زندگى‌سنتى  خانواده و پيرامونيان و شور و شيوه‌ى مهرورزى به خاندان كه جلال و جمال مولاى عارفان را توأمان تصوير مى‌كند و با ارجاعى نوستالوژيك، در روايتى موجز به چشم‌اندازى عاشقانه مى‌رسد. شالوده‌ى رويكرد رحمت در شعرهاى‌آيينى‌اش را چنين خطوطى مى‌سازد و مى‌پردازد؛ كه از آن مى‌توان به " روايت‌هاى تغزل‌گرايانه‌ى نوستالوژيك " تعبير كرد؛
 از سال‌هاى گم شده‌ام
 تو را به ياد دارم
 شمشيرى در دست هايت بود
 و شيرى
      يله
 كنار پايت
          بر ديوار...
 مهمانان
 در اتاق
 به احترام، خيره‌ات مى‌شدند
 و مادر
 هر بعد از ظهر
 با دستمال ابريشم
 شيشه‌هاى روبه رويت را
               پاك مى‌كرد.
 
 نوستالوژى گستره‌اى فراخ است، پذيراى رويكردهاى متفاوت؛  گاه  محمل فرار از اكنونِ واقعيت‌هاست، گاه تنها يادبادِ خاطره‌اى‌ست گم‌شده در مِه‌آلودگى سال‌هاى برباد، يا حتّى طعنه‌و تسخرى‌ست بر گذشته‌اى پوچ و درخور وهن، در شعر رحمت  امّا نوستالوژى محملى‌ست براى ستايش از عصمت كودكى‌ها كه در متن سادگيِ‌شكوهمند?ِ باورهاي ارجمند و خواستنى، از ديروزها به امروزهاى زندگى رسوب مى‌كنند، زمينه‌ى مكالمه‌اى زنده و پويا با اهل‌بيت نور  را رقم مى‌زنند و به عاشقانگيِ‌سطرهايي نيايش‌گون پيوند مى‌خورد، هرچند درهر حال، هاشورى از حزنى ملايم را در نوستالوژى‌سرايى مى‌توان ديد كه اگر به تخدير و در خودشكستن نيانجامد، به نوبه‌ى خود شيرين و پذيرفتنى‌ست :
 مولاى من!
 هر چه خواستم
               به من دادى،
 حتّى نگين نقره‌اى را
 كه دلم عاشق بود
 و آسمان با هيچ قيمتى
 حاضر نمى‌شد
              بفروشد
 اگرشعر بلند " در سايه‌سارِ نخل‌ولايت " گرمارودى را شاخص شعرسپيددر ستايش اميرمؤمنان(ع) بدانيم، در امتداد آن سلسله، "نگين نقره‌اى" از زيباترين نوسروده‌هاى علوى‌ست كه به فاصله‌ى سه‌چهار دهه سروده شده، با تفاوت‌هايى چند از جمله در فرم، زبان و حتى درونمايه‌ها و پس‌زمينه‌هاى فرهنگى؛ شعر گرمارودى با زبانى‌فاخر، ضرباهنگى‌پرطنين، و لحنى‌حماسى با ارجاع فراوان به تاريخ و آيات و روايات كه مبتنى‌ست بر آشنايى گسترده از فرهنگ شيعى، به قصيده‌اى‌مى مانَد كه در شمايل شعرى سپيد  آمده‌است، امّا شعر رحمت حقى‌پور شعرى‌ست كوتاه چونان غزلى سپيد؛ يا زبانى‌نرم و تغزلى ، ضرباهنگى ملايم و نجواگون، در سادگى‌ها راه مى‌جويد، به جاى اشاره و ارجاع به دانش مذهبى و تاريخ تشيع به انس و الفتى ريشه‌دار رو مى‌كند كه در ژرفاى زندگى مردم معمولى نهادينه شده وبازتاب معرفتى بى‌پيرايه و ارادتى‌پرشوركه عالمانه و فاضلانه نيست، امّا به غايت عاشقانه‌است؛
 نام تورا
     كه مى‌گويم
 كوه ديگر
        سنگين نيست،
 پلّه‌هاى دريا
 زير پايم
         نمى‌شكند
 و در تقويم
 هيچ روزى نيست
      كه آبى نپوشد.
 ٤
 " تك‌خوانى  باران در آينه‌ى دردار" ادامه و گسترش حال و هواى " نگين نقره‌اى " است؛ باز آفرينى همان مؤلفه‌ها در سرايش نينواى سالار شهيدان جهان.
 شعردر يازده گوشه صورت‌بندى شده و گوشه‌ى دوازدهم گوشه‌ى مفقود است؛ تك‌خوانيِ چشم‌هاى در راه، در گوشه‌اى سپيد.
 در گوشه‌هاى نخست با طرحى نوستالوژيك آغاز مى‌شود؛ تصويرهايى از محرّم‌هاى كودكى در چشم شاعر جان مى‌گيرند، راوى از اتفاقى كه در خانه و در ميان پيرامونيان مى‌افتد، به رويدادى در جهان پى مى‌برد؛
 آن روزها
 هر روز
 هر لحظه
                رازى داشت؛
 صندوقچه‌اى
 كه كليدش
 گردن آويزى بود؛
                  پنهان
                    در پيراهنِ چيتِ گُلدارِ مادر بزرگ...
 گوشه‌ى‌نخست توصيف‌سال‌هاست، گوشه‌ى دوم توصيف فصل‌ها و گوشه‌ى سوم وصف روزها؛ در متن زمانى يله، بى‌ساعت و بى‌تقويم، زمانى روان، زمانى وزان، جارى و آواره‌گرد تا برسد به روزِ روزها؛
 روزِ بى غروب
 روزِ بى سپيده
 با تاجى از شقايق
 پيراهنى از ياس‌هاى سفيد
 روزى كه جهان را
 دهانى  از بهت مى‌كرد،
 چشمانى
  از حيرانى...
 پس‌از تمهيد اين خرده‌روايت‌هاست كه فصل پنجم در جغرافياى روحانى زمين و زمان آغاز مى‌شود؛ فصل پنجم با معصوم پنجم كه نام زيبايش با چهارحرف رازناك، با همان بيان نوستالوژيك درهم مى‌آميزد؛
 و آغاز مى‌شد
 پنجمين فصلِ سال
 با چهار حرفِ راز آميز
 با چهار هجاىِ از عشق
              لبريز...
 با مادرم
 كه در آينه
 دگمه‌هاى پيراهنِ سياهم را
                  مى‌بست،
 با بوى گلاب،
             بوى شربتِ نذرى،
 با آسمان
 كه خيمه،خيمه
               ابرِ سياه...
 با ماه
 كه طبل عزا...
 با ستاره‌ها
 كه دسته‌ى سينه زنان...
 
 
 ٥
 از اين‌گوشه به بعد  تا پايان شعر  رفت‌و آمد مكرّر ميان ديروزها و امروزهاست، آن گاه مجال مكالمه‌اى متعالى فرا مى‌رسد؛ مكالمه با سيدالشهدا حسين‌بن‌على  كه درود خداوند بر آنان باد ! 
 اين مكالمه، مكالمه‌اى‌ست با اوصاف زمينى، امام در چشم و دل شاعرحضورى ملموس دارد، دور از دسترس و فرازمينى‌نيست، شاعر با او بى پيرايه به سخن مى‌ايستد و از حال و مقال‌خود  آن گونه كه هست  بى هيچ آداب و ترتيب پرده برمى دارد، متافيزيك و ماوراء در همين دنيا صورت مى‌بندد؛ در تار و پود همين آنات محسوس، كه امام قرآن ناطق است و همانند قرآن صامت،در افقِ‌تنزيل بر آدمى تجلى‌مى‌كند و دست او را مى‌گيرد و به ملكوت آسمان‌ها مى‌برد؛
 آن‌قدر زخم
 به اين شانه‌ها خورده است
 تا بدانم
 رفيق و يار
          تنها
    تو بوده‌اى،
 كه هر بار
 نامت را بُرده‌ام،
 به رسمِ عطوفت
 بهشتى از بهار نارنج را
            در پىِ صدايم  فرستاده‌اى...
 و من هنوز
 آن‌قدرها گوشم سنگين نيست
 كه صداى تو را
 نشنوم:
  "آيا كسى نيست
            مرا يارى كند..."
 افزون بر اين، در سرتاسر اين شعر عاشورايى، نه نامى از عاشوراست، نه نامى از ماه محرّم، نه نامى از حضرت امام حسين (ع)، نامى نيست، امّا نشان‌هاست و شاعر با چيره‌دستى تحسين‌برانگيز  در متنى ساده ولى باشكوه  فضايى عاشورايى‌مى آفريند؛ با شگردهايى چون چينش قرينه‌ها و تلميحات، احضار نمادهاى مرتبط با آن واقعه‌ى يگانه . از اين‌گونه‌است كه بدون مقتل‌سرايى و شمايل‌نگارى‌كلامى، جهانى نينوايى بر پرده‌ى شعر نقش مى‌بندد و روح شعر چنان به‌زيبايى در ملكوتِ نينوا مستحيل مى‌شود كه ديگر نيازى به ذكر نام‌ها نيست؛
 روزى بزرگ
 كه اعلامِ امپراطورى اش
 پرچمى كبود بود
                بر سرْ درِ خانه‌ها
 و آن اسب
 اسبِ سفيدِ بى سوار
 كه در باد
    ايستاده بود،
 با يالِ آشفته وُ
            شيهه‌اى رو به آسمان...
               " باز اين چه شورش است
                 كه در خلقِ عالم است
       باز اين چه نوحه وُ چه عزا وُ
           چه ماتم است..."
 در گوشه‌ى‌يازدهم، در آستانه‌ى پايان، مكالمه به اوج مى‌رسد؛ امّا شاعر به‌رغم ارادت و عاشقى، به شرمسارى خود از بر زبان آوردن نام سرور و سالار اقرار مى كند و به سطرهايى دريادماندنى مى‌رسد؛
 هنوزهمان كودكِ سال‌هاى دوردست
 در دسته‌هاى عزادارىِ توام
 "يا...!"
 هنوز غرقِ بى قرارىِ توام
 " يا...!"
 يا تويى كه زبان لايقِ تلفّظ نامت نيست!
 يا تويى كه تا نباشى!
 زمان
 در ايستگاهِ صبحدمان پير مى‌شود،
                  در شهرِ گردونه‌ها...
 اى يا تو... تمامِ گُلِ سرخ!
 اى يا تو... تمامِ كبوتر!
 اى يا تو... از تمامِ بزرگى   بزرگ‌تر...!
 مارا ببخش!
 به خاطرِ پاهاى مان؛
        كه سنگ
 و نام‌هاى مان؛
             كه ننگ
 و دست‌هاى مان؛
                كه تنگ...
 
 ٦
 شعر عاشورايى امروز گاه حماسه‌خوان است، گاه عرفان‌پرداز و گاه مصيبت‌آواز، رحمت حقى‌پور در اين شعر بلند، از اين‌هرسه بهره مى‌برد، اما در هيچ‌يك از اين مقام‌ها منزل نمى‌كند، بلكه با تنيدن حماسه و عرفان و سوگ در بافت تغزلى‌لطيف، به ستايش ابرمرد تاريخ عشق و عدالت و آزادى  حضرت سيدالشهدا (ع) مى‌نشيند،  با ته‌لهجه‌اى‌شمالى كه در جاى‌جاى‌زمزمه‌ها پيداست؛ واگويه‌هاى  جان دردمندِ شاعرى شيدا؛  كه نه از سرِ سيرى مى‌سرايد، نه به دريوزه‌ى نان و نوا؛
 با قسطهاى عقب افتاده،
 با قبض‌ها و قرض‌هاى نداده
         هنوز عاشقم...
 ... و عشقِ تو:
 بارانِ روزهاى آخر اسفند
 رنگين كمانِ روزهاى اوّلِ ارديبهشت
 و شكوفه بارانِ درختانى ست
 كه صورتىِ آن‌ها
     ديوارهاى خانه‌ى دنيا را
             رنگ مى‌زند...
 
 ٧
 "تكخوانى ِباران در آينه‌ى دردار "شعرى بلند است، امّا از فرمى منظومه‌وار برخوردار نيست. مهم‌ترين‌ويژگى‌يك‌منظومه فضاى  متكثر و چندصدايىِ آن است كه به شكلى‌بديهى گستره‌ى زبان، لحن و موسيقى شعر را متأثر كرده و متكثر مى‌سازد. هرگاه شكل‌گيرى يك منظومه در روند سرايشى از سرِجوشش و به تكوينى طبيعى اتفاق افتد و با پرداختِ‌زبانى و موسيقايى در رهگذر بازخوانى‌ها و ويرايش‌هاى دقيق همراه شود، شعرى دگرگون با ارج و اوجى مضاعف را به ارمغان خواهد آورد.
 البته، منظومه‌نبودن " تكخوانى باران " نقيصه‌ى آن نيست و اين شعر بلند و ارجمند به لطف نگاه متفاوت و ساختارى كه در عين سادگى باشكوه و زيباست، زمزمه‌اى شريف و اثرگذار است كه در كنار زمزمه‌هاى عاشورايى ديگر  در شعر معاصر قابل تشخيص و شنيدنى‌ست؛ در تحرير چهارحرف عاشقانه‌ى لبريز.