پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - آزادى، شادى و عشق در معنويتهاى نوظهور - مظاهری سیف حمید رضا

آزادى، شادى و عشق در معنويت‌هاى نوظهور
مظاهری سیف حمید رضا

 معنويت از نيازهاى درك شده انسان امروز است كه براى ارضاى آن از هيچ كوششى فروگذار نمى‌كند و از هيج راهى چشم نمى‌پوشد. در ميان كسانى كه رداى رهبرى معنوى انسان معاصر را به دوش انداخته اند، كريشنا مورتى بيش از همه بر آزادى تأكيد مى‌كند، دالايى لاما شعار شادمانى را سر داده و اشو از عشق سخن مى‌گويد. كريشنامورتى نجات انسان را در آزادى معنوى مى‌داند و دالايى لاما گمشده بشر را شادمانى معرفى مى‌كند و اشو راه رسيدن به اوج معنويت را از گذرگاه عشق مى‌نمايد. هر كدام از اين دو نفر علاقه مندانى دارند و نظراتشان از سوى گروهى از مردم پذيرفته شده است. در اين مقاله كوتاه به بررسى اجمالى اين سه مى‌پردازيم.
 هدف از كنار هم قرار دادن اين ديدگاه‌ها، نشان دادن سرگردانى و تحيرى است كه در مفاهيم ارزش مند انسانى در انديشه اين افراد ديده مى‌شود. مفاهيمى كه هر كس گوشه اى از آن را گرفته و مى‌خواهد انسان دردمند و سرگشته را با دست آورد خود نجات دهد. اين مقاله مرورى است براين افكار و نشان دادن سرگردانى كه در آن موج مى‌زند.
 
 شادى از ديدگاه دالاى لاما
 سرور و شادمانى و رضايت‌مندى از گرايش‌هاى بنيادين فطرت است١ كه در اثر حضور در محضر خداوند ادراك آن كمال مطلق و رحمت بى‌كران تمام روح را فراگرفته بود. انسان شادمانى ناب و عميقى را تجربه كرده است كه پس از هجران از معشوق ازلى خويش و جدايى و دورى از آن عالم در جستجوى حيران و شيداى آن شادى و خواهان آن سرور ناب و بى‌كران مى‌باشد. بوديسم تمام تعاليم خود را براى براى رهايى از رنج و رسيدن به زندگى شادمان (آناندا) ترتيب داده است. و دالاى‌لاما رهبر در قيد حيات بودائيان شادى را هدف زندگى معرفى مى‌كند.
 تعاليم بودايى بر چهار حقيقت شريف استوار است كه اساس اين آيين عرفانى را تشكيل مى‌دهد.٢
 ١. در هر جاى دنيا رنج وجود دارد.
 ٢. رنج را مى‌توان به زنجيره علت‌هاى دوازده گانه باز گرداند.
 ٣. توقف رنج امكان پذير است و زنجيره عليت را مى‌توان نابود ساخت (نيروانا)
 ٤. راه‌هاى هشتگانه مشخص براى از بين بردن رنج وجود دارد.
 به نظر مى‌رسد كه سر آغاز رنج كه انسان را در مسير جهل (آويد يا: Avidya ) و در نتيجه رنج و زندگى مجدد قرار مى‌دهد، توهم خود است. اگر ما زندگى را پر از رنج تجربه مى‌كنيم براى اين است كه "آنچه را در زندگى عادى و روزمرّه‌مان حس و تجربه مى‌كنيم، توهمى بيش نيست."٣ در اثر توهم و دانستگى كاذب انسان خود را چيزى مستقل و جدا در كنار ساير اشياء و اشخاص قلمداد مى‌كند. در حقيقت با نفى، خود را اثبات كرده و يك خود محدود و هويت كاذب به دست مى‌آورد هويتى كه به موجب آن چيزى غير از هزاران چيز ديگر و شخصى در مقابل اشخاص ديگر است. بنيان وجود انسان با اين نفى و تحديد شكل مى‌گيرد و از اين فقدان و محدوديت نياز و سپس آرزو و سرانجام رنج پديد مى‌آيد.
 "رنج از تشنگى و تمايل به چيزهايى پيدا مى‌شود كه از دسترس ما بيرون است... در مفهوم "تشنگى" پيشاپيش مفهوم "خود" يعنى روان، مسلم گرفته مى‌شود. و اين خود يا "من" آفريننده جهان دويى است. هر "خود"ى خود را با نفى خويش آشكار مى‌كند، سپس با "نه- خود" روبه‌رو مى‌شود كه همان زدودن يا محو خود است. وقتى كه "خود" اين گونه محدود باشد در او تمايل به غلبه بر ضدش، يا درست‌تر گفته باشيم، تصاحب ضدش پيدا مى‌شود. اما اين تناقص با خويش است و به جايى جز ويرانى خود نمى‌رسد. "خود" از نابود شدن بيزار است، اما بنياد نمى‌گيرد مگر آن كه دست به خود كشى بزند، كه او سخت از فرايند آن مى‌ترسد. پس رنج نتيجه‌اى است ناگزير"٤
 هويت شخص يا خود از آنجا پديد مى‌آيد كه انسان چيزهاى عالم را غير خود بداند و در واقع بين خود ذهنى و ساير پديده‌ها فرق گذارد، آنگاه به تمناى آنها مى‌افتد و رنج او آغاز مى‌شود. در حقيقت او خودى برتر دارد كه اگر به آن برسد تمنا و تشنگى‌اش پايان مى‌پذيرد و اين راه نجات است.
 انسان بر سر يك دو راهى است: يكى جستجوى هويت ذهنى از خود و در نتيجه تمايزگذارى ميان خود و غير خود و احساس فقدان نسبت به آنها و در صدد تصاحب برآمدن و غلبه بر همه چيزهايى كه از وجود "خود ساخته" و موهوم او بيرون و دور است. و ديگر شناخت خود به صورتى كه هيچ هويت متمايز و محدودى در عرض ساير پديده‌ها نيست. پس در اين زمان او هيچ نيست و همه چيز است. و هيچ نمى‌خواهد چون همه چيز است.
 جهل از خود پندارى آغاز شده، موجب مى‌شود كه انسان حقيقت خويش را نبيند و كرمه (نظام جهان) را نشناسد و در چرخ كثرت و زندگى گرفتار آمده، به تمنا و آرزو كه سبب تولد دوباره پس از مرگ و بازگشت به اين جهان است و رنج را در پى دارد، دچار شود.
 "رنج نتيجه دوباره زاييده شدن است، كه ثمره كارمايى است كه بنابر قانون علت و معلول تاثير مى‌كند. كارما، جهان و انسان را به فرمان دارد و علت آن نادانى است كه سبب زنجيره توليدهاى پياپى مى‌شود. نظريه نادانى در دوازده حلقه زنجير على اين گونه بيان شده است: ١- در آغاز نادانى است؛ ٢- از نادانى، كرمه سازها برمى‌خيزد؛ ٣- از كرمه سازها، دانستگى برمى‌خيزد؛ ٤- از دانستگى، نام و شكل؛ ٥- از نام و شكل، شش بنياد حس؛ ٦- از شش بنياد حس، تماس؛ ٧- از تماس، احساس؛ ٨- از احساس، تشنگى؛ ٩- از تشنگى، دلبستگى؛ ١٠- از دلبستگى، وجود يا شدن؛ ١١- از وجود، تولد؛ ١٢ - و از تولد، رنج مى‌برد."٥
 وسوبندو اين زنجير على را چنين توضيح مى‌دهد كه: چون در زندگى پيشين درباره معناى عظيم وجودمان نادان بوديم تمايلات‌مان را آزاد مى‌گذاشتيم و از همين جا كرمه سازها دانستگى ذهنى يا توهم را براى ما ذخيره كرده و به شكل‌ها و نام‌ها و حواس گرفتار شده و اسباب تولد دوباره را فراهم مى‌كرديم.٦
 در عرفان بودايى شادى به معناى فقدان رنج و اندوه است و آرامش به معناى نبودن اضطراب و نگرانى كه اين را شادى و آرامش منفى مى‌ناميم. دالايى لاما مى‌گويد: "وقتى در مورد شادى در مكتب بودا صحبت مى‌كنيم درك ما از آن محدود به يك وضعيت از احساس مى‌شود. يقيناً بازايستايى (بازايستايى كامل رنج) يك وضعيت حسى نيست. با اين وجود مى‌توانيم بگوييم اين پديده عالى‌ترين شكل شادى است."٧ اما ممكن است كه شادى و آرامش بر اثر تحقق عوامل حقيقى آنها روى دهد. در عرفان بوديسم كوشش بر اين است كه عوامل رنج آفرين و اضطراب‌زا و نگرانى بخش و اندوه آور حذف شود و همه اين‌ها هم در مرحله اصلاح به يك علت يعنى تصورات ذهنى و در نتيجه ناتوانى در مديريت احساسات باز گردانده مى‌شود. بنابراين آرامش و شادمانى در بوديسم كه درخشان‌ترين نقطه اين سنت معنوى است، به يك نوع و آن هم از نوع منفى و سلبى محدود مى‌شود.
 اما آيا به راستى عوامل ايجابى براى آرامش و شادى وجود ندارد؟ وجود يك حامى با نيروى مطلق و عشق نامحدود چقدر مى‌تواند آرامش بخش و شادى آفرين باشد؟ احساس پيوندى نزديك با سرچشمه هستى، با كسى كه غنى و پاك و زيبا و مهربان است چه سرور پايدار و آرامش ژرفى را به روح و روان مى‌بخشد. خداوند علت ايجابى شادمانى و آرامش و عميق و ابدى و نامحدودى است كه با ايمان و عمل براى او هر چه نزديك‌تر مى‌توان حضورش را احساس كرد. هستى او فراتر از همه نيستى‌ها و حقيقتى برتر از همه دروغ‌ها و سراب‌ها.
 جان ما تشنه سرور است و سرور يكى از نام‌هاى خداست. سرور از ريشه لغوى سرّ گرفته شده و به معناى شادى نهفته در درون و عميقى است كه از نهانگاه جان آدمى سرمى‌كشد و فراتر از همه عوامل رنج و شادى روح انسان را به معدن سرور و شادى نامتناهى پيوند مى‌زند. فطرت ما شاهد پيوند ربوبى و سرور حضور خداوند بوده و در طلب و تمناى تجربه دوباره آن شادى بال و پر مى‌زند. اما شادى كه دالايى لاما مطرح مى‌كند بسيار حقيرتر از آن است كه قلب ما براى آن مى‌تپد. به همين علت او تمام عظمت‌هاى انسان را نديده و بزرگ‌ترين آرزوى خود را خوراكى خوب و خوابى راحت اعلام مى‌كند.
 
 عشق از ديدگاه اشو
 فطرت ما شاهد زيبايى و كمال مطلقى بوده است كه مشاهده‌اش تمام هستى‌مان را به عشق تبديل كرده و به خود جذب كرده است. قلب‌ما شيدا و سرگردان عشق است و در اين دنيا نمى‌توانيم بدون عشق زندگى كنيم. اگر چه از اين شاخه به آن شاخه بپريم و معشوقى ابدى پيدا نكنيم ولى عشق ازلى كه با جانمان آميخته ماندگار و ابدى است. به اين علت در جريان‌هاى معنويت‌گراى نوين عشق نقش پررنگى دارد بويژه در انديشه‌هاى اشو نقش محورى پيدا كرده است.
 اشو معتقد است شكوفايى معنوى انسان با عشق‌ورزى و مراقبه امكان پذير است و منظور او از عشق، عشق جنسى است. او معتقد است كه با روابط آزاد محض و تأكيد تنها بر عشق انسان از خود بيگانه شده و نمى‌تواند نيروى الاهى را در خويش كشف كند و شكوفا سازد. همانطور كه با مراقبه محض در آيين‌هاى شرقى نمى‌تواند راهى به سوى حقيقت گشايد. هم آنها كه تنها عشق را دنبال مى‌كنند خود را به عشق فروخته و مرعوب آن شده‌اند و هم آنها كه از آن مى‌گريزند مرعوب و هراسان اند. در مقابل عشق ترس است و تا ترس از بين نرود نمى‌توان به خوبى عشق ورزيد و تا به طور كامل عشق نورزى نمى‌توانى به مراقبه بپردازى. پس بايد با شهامت عشق بورزيم و مراقبه را دنبال كنيم.
 شهامت يعنى نه به عشق پناه ببرى و نه از آن بگريزى. انسان از ترس تنهايى به عشق چنگ انداخته و آن را تباه مى‌كند. و از ترس عشق به عزلت و رياضت رو مى‌آورد. "تا كنون فقط دو نوع بزدلى روى زمين زندگى كرده است."٨ راه درست اين است كه تا وقتى عشق به تو شور و شادى مى‌بخشد عشق بورزى و هنگامى كه دلزده شدى به عزلت و نيايش و مراقبه روى آورى و خود را بازيابى. جمع ميان عشق و مراقبه راه نجات و مسير آينده خواهد بود. به نظر اشو انسان نوين بايد عشق و مراقبه را به هم بياميزد. "آميزش بايد بزرگترين هنر مراقبه شود. اين پيشكش تانترا به دنياست."٩ انسان راه يافته در عشق و آميزشش مراقبه كرده، در اوج عشق ورزى و رابطه، مراقبه داشته، خود را مشاهده مى‌كند. براى او "عشق يك آينه است. رابطه واقعى آينه‌اى است كه در آن دو عاشق چهره يكديگر را مى‌بينند و خدا را باز مى‌شناسند. اين راهى به سوى پروردگار است."١٠ پروردگارى كه همانا لذت و خوشى است. وقتى عشق با مراقبه آميخته شود، رابطه بدون تعلق و در حال نظاره صورت مى‌گيردگويى تو عامل نيستى و در پايان رابطه و هنگام دلزدگى و خستگى و جدايى چيزى از دست نمى‌دهى. "انسان دانا به مانند يك آينه در عالم زندگى مى‌كند. از هر آنچه جلويش قرار بگيرد خوشحال مى‌شود. اگر گلى را ببيند شاد شده و آن را منعكس مى‌كند و اگر انعكاسش را باز پس گيرد، او در آن مى‌بيند. اگر كسى در جلويش قرار نگيرد وقتى همه آينه خالى‌باشد او خدا را در تهى بودن آن مى‌بيند."١١
 در آميزش مقدس شخص مستقل است به آينده رابطه نمى‌انديشد به گذشته آن كارى ندارد، شادمانى و هيجان لحظه را مى‌بيند و خود را نيز تماشا مى‌كند چنانكه در آينه خويش را مى‌بيند، پيوند و جدايى را بدون اينكه وابسته شود، مشاهده مى‌كند. لذت مى‌برد و شاد است حتى اگر افسردگى و اندوه هم سراغ او بيايد. او با تمام وجودش رنج نمى‌برد زيرا از آن جهت كه ناظر است، فقط شاهد اندوه است و خود گرفتار آن نيست. چنين كسى مى‌تواند شادتر باشد، با لذت زندگى در لحظه و هماره با خدا بودن. اين خوشى و شادى كه البته خالى از رنج و افسردگى نيست مذهب اشوست "در اين دنيا، هم اينجا هم اينك بمان و به راهت ادامه بده با قهقه اى برخواسته از عمق وجودت ادامه بده. راهت را به سوى خدا برقص، راهت را به سوى خدا بخند، راهت را به سوى خدا آواز بخوان."١٢
 اشو به طور شگفت انگيزى ادبياتى كه عارفان و فرزانگان تاريخ بشريت در همه تمدن‌ها و سرزمين‌ها به كار گرفته‌اند تا ارتباط روح انسان با ماوراء و خدايى كه همه هستى و كمالات از اوست بيان كنند؛ در يك دستگاه مفهومى ديگر به كار مى‌گيرد. و همه آن لذت‌هاى روحانى و شادمانى‌هاى عميق معنوى را كه در ارتباط با خداى واقعى مى‌توان تجربه كرد، در منطق و مذهب اشو به لذت جنسى و همين خوشى و شادى اين جهانى تبديل مى‌شود. همين شادى‌هايى كه همه ما مى‌شناسيم و فقط اشو به ما مى‌آموزد كه سعى كنيد با تمام توجه از اين شادى‌ها لذت ببريد و خود را در آن ببينيد و احساس كنيد. با تمام وجود اين شادى‌ها را لمس كنيد كه لايه‌هاى عميق‌تر آگاهى‌تان از آن سيراب شود و سپس احساس ناكامى را با فراموش كردن خاطره آن و از دست رفتن و تمام شدنش را با در لحظه زيستن و توجه به زمان حال دور بريزيد.
 او در موضع گيرى در قبال عشق سرگردان و پريشان است. در مواردى عشق جنسى را مانعى معرفى مى‌كند كه مطمئن‌ترين راه برطرف كردن آن برداشتن مرزها و محدوديت‌هاى جنسى است. در جاى ديگر آن را وسيله نه هدف و مرحله‌اى گذرا دانسته، تأكيد مى‌كند كه عشق جنسى ابزار و وسيله‌اى براى سير و سلوك است. و در نهايت نظرش اين است كه هدف همين لذت و شادمانى در روابط جنسى و عشق‌بازى است.
 تمام كوشش او در تبيين و تعليم تز "عشق + مراقبه" اين است كه مراقبه لذت و شادى لحظه عشق‌بازى را افزايش داده و اندوه و افسردگى پس از آن را فروكاهيده، تحمل پذيرتر مى‌كند. اهميت و ضرورت آميختن يا جمع ميان عشق و مراقبه به اين خاطر است كه ذهن هم موقع لذت بردن مزاحم بوده، مانع اين مى‌شود كه با تمام حواست از معاشقه لذت ببرى و هم پس از آن اندوه به بار مى‌آورد. زيرا به گذشته معطوف است و خاطراتى به همراه دارد، خاطراتى از پايان لذت از خطاهايى كه وجدان اخلاقى آنها را نپذيرفته، با طبيعت و فطرت انسان سازگار نيست. هم از اين رو توصيه مى‌كند كه ذهن و انديشه را در فرايند مراقبه كنار گذاشته، از اميال و هوس‌هاى طبيعى خود پيروى كنيد، تا از لذت و خوشى زندگى بهرمند شويد. "نداى درونتان را ارج بنهيد و از آن اطاعت كنيد. بخاطر داشته باشيد: من تضمين نمى‌كنم كه آن ندا هميشه شما را به راه راست هدايت كند. بيشتر اوقات شما را به گمراهى مى‌برد،... اين حق شماست كه آزادانه به گمراهى برويد. اين بخشى از كرامت شماست. حتى‌در مقابل خداوند بايستيد. ... درستى و نادرستى امور را به كنار بگذاريد."١٣
 گريز اشو از خويش و از گذشته تا حدى است كه بارها نام خود را تغيير داده١٤ و تصريح مى‌كند كه گذشته ارزش يادآورى‌ندارد. و نيز مى‌گويد كه "من پاسخگوى حرف‌هاى ديروزم نيستم."١٥ او مى‌كوشد بحران معنويت انسان معاصر را بدون تغيير در شالوده‌هاى فكرى و اصول اخلاقى آن برطرف سازد لذا معنويت و عرفان را در همين هوس‌پرستى تزريق كرده، تفسيرى از عرفان ارائه مى‌دهد كه اميال و اهواء انسان هبوط كرده و از خدا دور افتاده را مباح شمرده و تأمين كند. و همين كامجويى‌ها را خدا معرفى مى‌كند و در اين باره از ميراث و ادبيات عرفانى شرق نهايت سوء استفاده و تحريف را اعمال مى‌كند. در يك كلام اوشو يك فريب بزرگ در آستانه هزاره سوم بود كه خودفريبى انسان معاصر براى توجيه هوس‌رانى‌ها و نادانى‌هايش را نمايندگى كرد. و اين اعتراف اوست كه خود را "سرآغاز خودآگاهى مذهبى كاملاً نوينى"١٦ معرفى كرده و در باره مذهب و اين طور اظهار نظر مى‌كند كه: "همه آيين‌ها بر پايه دستاويزى ساختگى بنا شده است. همه شيوه‌ها دروغين اند... مى‌توان دستاويزهاى تازه‌اى به بار آورده و دين‌هاى تازه‌اى پديد آورد. دستاويزهاى كهنه فرسوده مى‌شوند. دروغ‌هاى كهنه از رنگ و بو مى‌افتند و به دروغ‌هاى نوترى نياز خواهد بود."١٧
 انسان پيش از حيات دنيايى عشقى عميق را تجربه كرده و در اين زندگى نيز آواره آن عشق است و تا در اين دنيا به سر مى‌برد نمى‌تواند تمام آن عشق را درك كند. هم از اين رو در اين دنيا بايد نمادى از آن عشق داشته باشد و در اين رابطه خداوند مرد و زن را براى هم آفريد، آن‌ها را مايه آرامش يكديگر قرار داد و در سنت نبوى ازدواج را يك آيين ضرورى‌قلمداد كرد و سرانجام در كلام خود اين پيوند را سرشار از آيات عشق و مهربانى معرفى كرد.١٨ تا با اين پيوندى كه از عشق و معنويت و آيات و نشانه‌هاى الاهى لبريز است، عشقى معنوى و پايدار را بيازمايند و براى بازگشت به آغوش عشق الاهى‌آماده شوند.
 
 آزادى معنوى از ديدگاه كريشنا مورتى
 از ديگر فطريات انسان حريت و آزادى است. به موجب اين خواست فطرى انسان دوست دارد كه تحت تأثير عوامل خارج نبوده، اراده‌اش نافذ باشد و مانعى او بر فعل او مؤثر نشود.١٩ در اديان شرقى آموزه اى به نام موكشا وجود دارد كه به معناى آزادى و رهايى است. رهايى از رنج زندگى در قيد و بندهاى اين جهانى و آزادى از اوهام و فريب‌هايى كه انديشه و قلب ما را محدود و اسير كرده است. كريشنا مورتى مى‌خواهد اين آزادى را به انسان امروز ارمغان كند. او چنان به اين اصل آزادى معتقد و پاى بند است كه حتى راه دست يابى به اين آزادى را نيز در چارچوب و شيوه‌هاى مشخصى نمى‌بيند. و هر كس را راهى به سوى حقيقت مى‌داند كه اگر بخواهد از راهى كه ديگرى به آن رسيده برود گمراه خواهد شد.
 مشكل اصلى و اسارت اساسى انسان‌ها اين است كه با ذهن خود زندگى مى‌كنند و همه اسارت‌ها از اينجا آغاز مى‌شود، اسارت در برنامه‌هاى ديگران كه اسارت در حرص و خود خواهى، اسارت در آرزوهاى دست نيافتنى. او مى‌گويد: "حقيقت سرزمينى است بدون معبر، راهى به سوى آن نيست. ... ادراك و تصور شخص از زندگى به وسيله تصاويرى شكل مى‌گيرد كه قبلاً در ذهنش ثبت شده است. محتويات ظرف اشعار و خود اشعارى او عين اشعارى است كه همان تصاوير به او داده‌اند؛ در او ايجاد كرده‌اند. ... فرديتى كه جوهر هستى انسان را تشكيل مى‌دهد، آن چيزى كه در هر فرد يگانه و بى‌نظير است وابسته به اين چيزهاى سطحى و عارضى نيست. آن يگانه هنگامى هست كه انسان از محتويات خود اشعارى آزاد گشته است."٢٠
 انسان براى اينكه به آزادى برسد بايد فرديت خود را بيابد و اين فرديت با تصاوير ذهنى تيره و مكدّر مى‌شود. آزادى را بايد در مواجهه عريان با هستى دريافت بدون هيچ ذهنيتى كه با اصالت تفاسير و تعابير ما را به بند مى‌كشد و از درك حقيقت محروم مى‌كند. "آزادى كيفيتى است فى نفسه كامل و غير وابسته، مستقل از هر گونه استنتاج ايدئولوژيك، مستقل از هر گونه محرك. و چون مستقل از محرك است، واكنش نيست. آزادى يعنى سكوت، خلوص و خلوت كامل ذهن، يعنى حالت تجربه يا استنتاج نيست. از طريق شناخت آزادى، نسبت به ماهيت و كيفيت‌هاى نهفته در خلوص، خلوت و تنهايى ذهن نيز شناخت پيدا مى‌كنيم."٢١
 آزادى يعنى رسيدن به حقيقت و حقيقت نامحدود است پس با ذهن نمى‌توان آن را شناخت نوعى شعور برتر كه انسان را از ذهنيات رها مى‌كند، نوعى حساسيت و ادراك كه با عشق فراهم مى‌شود مى‌تواند نسبت هر كس را با حقيقت مشخص كند و او را به آزادى و رهايى كامل برساند. آزادى كه واكنش در برابر يك چيز نيست بلكه گشودگى وجود انسان براى دريافت تمام حقيقت است و اين با تجربه حقيقت همين اكنون و همه جا امكان پذير است. "هنگامى كه شما عشق داريد، بسيار نزديك به حقيقت هستيد. زيرا عشق، هستى انسان را بسيار حساس، پر احساس مى‌كند و مستعد تغيير است، استعداد و قابليت نوشوندگى را نيز دارد. و در اين صورت است كه حقيقت متبلور خواهد شد."٢٢
 آزادى يعنى رهايى از هر قيد و بند و محدوديت و اين تنها با تجربه حقيقت تحقق مى‌پذيرد. حقيقتى كه نامحدود است، ناشناختنى است و همه جا به تجربه مى‌آيد و براى اين كار ظرفيت محدود ذهن هراس آور و ضد آزادى است. با ذهن تمايز مى‌گذاريد و موضع مى‌گيريد از همين جاست كه به بند مى‌افتيد اگر ذهن را كنار بگذاريد آن را كه هست خواهيد يافت و آن حقيقت است و شما خود راهى به سوى حقيقت خواهيد بود.
 "آيا نامحدود چيزى است كه بتوان آن را جستجو كرد؟ آيا ذهن محدود مى‌تواند در جستجوى ناشناختنى برون از هر گونه وهم و انديشه باشد؟ براى يافتن، آنچه را جستجو مى‌كنيد بايد بشناسيد. هنگامى كه شما براى يافتن به جستجو مى‌رويد، آنچه مى‌يابيد انعكاس تصاوير ذهنى خودتان است؛ انعكاس تمايلات و آرزوهاى خودتان است؛ و يك ساخته مبتنى بر تمايل و آرزو غير از نامحدود، غير از حقيقت و غير از ماوراء است. جستجوى حقيقت شما را از آن دور مى‌كند؛ حقيقت مكان ثابتى ندارد؛ نه راهى بدان هست و نه راهبرى. كلمه حقيقت غير از خود حقيقت است. آيا حقيقت چيزى است كه بتوان آن را در وضعى خاصّ، در منطقه جغرافيايى خاصّ يا در بين گروهى خاصّ جستجو كرد؟ آيا اينجا هست و آنجا نيست!"٢٣
 مناط آزادى قدرت بر اجراى عمل و دست يابى به مقاصد است به ويژه اگر توانايى به محض اراده تحقق يابد.٢٤ كريشنا مورتى به خوبى تشخيص داده است كه برترين مقصود و خواسته انسان درك حضور هستى مطلق و حقيقت محض است و آزادى‌يعنى درك او به محض اراده. همچنين اگر انسان به حضور هستى مطلق آگاه شود ديگر امور گوناگون نمى‌توانند او را تحت تأثير قرار داده، مبدأ اراده او را متأثر كرده و واكنش‌هايى را در او برانگيزند. اما مشكل او اين است كه راهى را براى‌تأمين اين آزادى نمى‌شناسد. و ذهن را تنها مانعى معرفى مى‌كند كه بايد برطرف شود. در حالى كه مى‌توان با اعمال و طاعات خاصى كه او خواسته است به سهولت به آزادى رسيد. و تمام انديشه و اراده را در آگاهى و اراده حقيقت مطلقى كه عشق و آگاهى محض است، فانى كرد. اينجاست كه راه شريعت به كار مى‌آيد و كسى كه از آن محروم است در سرگردانى بسر برده و به سهولت به تمام ظرفيت خود در ارتباط با هستى محض و درك حقيقت مطلق نمى‌رسد و در هدايت ديگران نيز ناتوان است. مورتى مى‌كوشد در سخنان خود ابهام را حفظ كند تا مبادا كسى به تعاليم يا بينش روشنى برسد زيرا در اين صورت در بند ذهن گرفتار شده است. او مى‌خواهد با ابهام پردازى پيچيده گويى جريان ذهن را متوقف كند تا آن راه ديگر به سوى حقيقت پديدار شود.
 مشكل كريشنا مورتى اين است كه ظرفيت‌هاى عمل و انديشه را در سلطه طبيعت مى‌بيند و نمى‌تواند آن را در راستاى‌فطرت بكار گيرد. هم از اين رو از طبيعت اثر پذيرفته و اگر چه مايل است كه به هيچ شكلى به دام آن نيفتد ولى به نوعى‌از آن شكست خورده و عرصه عمل و انديشه را كاملاً تسليم او كرده و تنها ظرفيت و استعداد دل را براى تأمين آزادى به كار مى‌گيرد.
 در حالى كه آزادى حقيقى اين است كه انسان در همه چيز و همه جا او را بيابد و هرچه را مى‌خواهد محقق سازد و اين تنها به معرفت و درك حضور در هستى محدود نمى‌شود بلكه تمام چهره‌هاى هستى نيز در اراده آزاد انسان مى‌توانند مطلوب تلقى شوند. چنانكه در بهشت چنين خواهد بود و اهل بهشت به محض اراده هر چيز به آن دست خواهند يافت "لهم فيها مايشائون" زيرا اراده اهل بهشت اراده خداست و فطرت بشر پيش در تجربه حضور در محضر الاهى اين آزادى را تجربه كرده و در اين دنيا نيز در پى آن مى‌گردد. و گاهى به صورت بى‌بند و بارى و يا در چهره‌اى معقول‌تر در غالب ليبراليسم سياسى، اجتماعى و فرهنگى آن را مى‌جويد و مبانى شبه معنوى نظير كرامت انسان را براى آن مطرح مى‌نمايد.
 
 جمع بندى
 مفاهيمى كه هر يك از اين افراد بر آن تأكيد و تكيه كرده اند جلوه اى از گرايش فطرى است كه در پرتو حركت به سوى‌خداوند، پاسخ مناسب خود را خواهد يافت اما تجزيه كردن آنها و دست نيافتن به راهى كه خداوند براى شكوفايى اين قابليت‌هاى وجودى انسان تعريف كرده، موجب گمراهى و سرگردانى آنها شده است.
 آزادى، عشق و شادمانى در تكاپويى معنوى و تعالى به سوى خداوند حاصل مى‌شود، اما گم كردن او و نشناختن شريعتى‌كه راه رسيدن به اوست انسان را آواره و سرگردان ساخته و در نهايت به هيچ سرمنزلى جز بى پناهى رساند.
 راه نجات و راز رهايى انسان از رنج‌ها و درمانگى‌ها بازگشت به سوى خداست، و اين راه با بهرمندى از شريعتى ناب سپرى خواهد شد.
 
 پى‌نوشت‌ها:
 ١. رشحات البحار. كتاب الانسان و الفطرة ص٥٤.
 ٢. دالايى لاما. كتاب خرد. ترجمه ميترا كيوان مهر. تهران نشر علم ١٣٨٤. ص١٥م١٦.
 ٣. دالايى لاما. كتاب كوچك ژرف انديش. ترجمه مهرداد انتظارى تهران نشر علم ١٣٨٢. ص١٤٩.
 ٤. ب.ل سوزوكى، راه بودا، ع.پادشاهى چاپ اول ويرايش دوم ١٣٨٠ نشرنگاه معاصر ص ٤٣
 ٥. همان ص ٥٨.
 ٦. همان ص ٥٨.
 ٧. دالايى لاما. كتاب بيدارى. ترجمه ميترا كيوان مهر. تهران نشر علم ١٣٨٤. ص ٥٩.
 ٨. الماس‌هاى اشو ص ٢٣١.
 ٩. الماس‌هاى اشو ص ٢٤٠.
 ١٠. الماس‌هاى اشو ص ٣٣.
 ١١. ضربان قلب حقيقت مطلق ص ١٧٢.
 ١٢. الماس‌هاى اشو ص ٣٢.
 ١٣. شهامت ص ٢٧ غ ٢٦.
 ١٤. اينك بركه اى كهن ص ٤١.
 ١٥. ريشه‌ها و بال‌ها ص ١٧٥.
 ١٦. الماس‌هاى اشو ص ٣٦٦.
 ١٧. مراقبه هنر وجد و سرور ص ٢٠.
 ١٨. و من آياته أن خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودةً و رحمةً.
 ١٩. رشحات البحار. كتاب الانسان الفطرة ص ١٠.
 ٢٠. تعاليم كريشنا مورتى ص ١٤.
 ٢١. نگاه در سكوت ص ٦٥.
 ٢٢. تعاليم كريشنا مورتى. ص ١٠٨.
 ٢٣. حضور در هستى ص ٤٣.
 ٢٤. شذرات المعارف ص ١٣٥.