پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - اسلام سياسى تصور يا واقعيت - ایوب محمد
اسلام سياسى تصور يا واقعيت
ایوب محمد
مترجم: مريم ميرزايارى
قسمت دوم
اشاره:
اين مطلب در آغاز با اشاره به سه فرضيه غرب درباره اسلام سياسى و نيز تقسيم بندى آن به انواع اسلام سياسى فراقومى، سعى داشت تعريف دقيقى از اصطلاح اسلام سياسى يا اسلامگرايى جستجو و ارائه كند لذا ضمن مفهوم شكافى، از آن به عنوان پديده مدرن ياد كرده و به ريشه يابى شرايط سياسى و اجتماعى كشورهاى مسلمان در دو قرن اخير متمركز شده وبازگو كننده اين واقعيت بود كه خشونت، ذاتى جنبش اسلامگرا نبوده و زمينههاى محلى عامل مهمى در تغيير شكل آنها در درون محيطهاى ملى بوده است. اينك ادامه مطلب:
حزبالله و حماس
دو گروه مهم در بين دستهبندىهاى سياسى اسلامگرايان وجود دارد، كه شامل حزبالله در لبنان و حماس در فلسطين اشغالى مىباشد. واژه »خشونت« كه در مورد اين دو گروه به كار برده مىشود، داراى معناى ويژهاى است. حزبالله محصول يك جنگ داخلى در ١٩٧٥ است. در اين جنگِ داخلى، فرقههاى لبنانى عليه يكديگر در مبارزات بين فرقهاى و درون فرقهاىبه رقابتِ با يكديگر پرداختند. حزبالله، نماينده لبنانى هاى شيعه فقير و لگد مال شده در جنوب لبنان است و اين، همان مرحله ورود حزبالله به صحنه رقابتهاى سياسى لبنان مىباشد.
گروههاى پيش قدم در اين درگيرىها شامل مارونىها، مسيحيان، فرقههاى متعدّد اهل سنت و سازمان آزادى بخش فلسطين بودند.
حزبالله حمايت قابل توجهى را به دنبال هجوم اسراييل در سال ١٩٨٢ به دست آورد و در طول دو دهه اخير و در طىاشغالگرى اسراييل در جنوب لبنان رشد كرد و با لشكركشى نظامى، جنگ را عليه نيروهاى اشغالگر آغاز نموده و اين در حالى بود كه توسط ايران و سوريه حمايت نظامى و سياسى مىشد. اين مساعدت و همكارى نبايد با فاكتورهايى كه در اين پيروزى نقش داشتهاند اشتباه گرفته شود. اين عوامل حزبالله را به عنوان تنها مدافع پيشرو شيعيان لبنان و علاقهمند نسبت به جامعه نشان مىدهد.
پايان جنگ داخلى در لبنان در ١٩٩٠ باعث تغيير شكل حزبالله از حالت افراطى و مبارزات مخفيانه به يك حزب سياسىمهم، با شاخهاى از مقاومت شد. هم اكنون حزبالله يكى از دو حزب شيعه در لبنان است. (١)
عقبنشينى نظاميان اسراييلى از جنوب لبنان در مه ٢٠٠٢به اعتبار لبنان و حزبالله افزود. اين گروه به عنوان تنها نيروى عربى توانمند است كه اسراييل را وادار كرد تا از قلمرو اعراب صرفنظر كند و اين عامل، حزبالله را احياء كرده و به عنوان يك نيروى مبارز در آورده است. بنابر بعضى مصالح، حزبالله مجبور به شركت در فرايندهاى انتخاباتى شده و اين، منجر به رقيق شدن اين تشكيلات و تغيير بنيادين در نگرش آن شد. هم اكنون رهبران حزبالله آزادانه تعهداتشان را به سياستهاى هواخواهانهشان نشان داده و واقعيتِ سياسى لبنان را به صورت يك سياست چند فرقهاى مىپذيرند. در كنار اين همه، بر نقش ويژه آنها به عنوان يك گروه فشار اسلامى (بخوانيد: شيعه) در درون حكومت لبنان تاكيد مىشود.(٢)
جنبش حماس، يك شاخه سياسى از اخوانالمسلمين فلسطين است. اسراييلىها به طور غير مستقيم مسئول تاسيس اخوانالمسلمين در فلسطين اشغالى در ١٩٨٠ بودند و اين به دنبال پيشنهاد اسراييلىها جهت سكولار كردن جنبش فتح بود، كه تحت سلطه سازمان آزادىبخش فلسطين و مورد حمايت فلسطينيان بود. اما با وقوع اولين انتفاضه فلسطينيان در ١٩٨٧ و به دنبال دو دهه اشغال اسراييل، اخوانالمسلمين كه تا به آن روز به خدمات اجتماعى، آموزش و فعاليتهاى خيرخواهانه مىپرداخت، شاخه سياسى خود را با عنوان جنبش مقاومت اسلامى يا حماس علم كرد كه به منظور مشاركت در طغيان و شورش ايجاد شد. به دنبال پايان واسطهگرى نروژىها و امريكا و امضاى قرارداد اسلو، مقاومت فلسطينيان به طور چشمگيرى در اواخر ١٩٩٠ شكل نظامى به خود گرفت. حماس از همان ابتدا نظر خود را درباره اين پيمان اعلام كرده بود و توانست حمايت قابل توجهى را در قبال عدم پذيرش پيمان اسلو بدست آورد. (٣)
محبوبيت حماس عمدتا نتيجه تغيير قدرت سازمان آزادى بخش بود. پذيرش پيمان اسلو توسط سازمان آزادى بخش فلسطين باعث از بين رفتن موقعيت در رأس جنبش مقاومت شد؛ چرا كه ياسر عرفات نمىتوانست هم زمان در دو نقش، همانند مارشال دوگول و پتاين قرار بگيرد. به علاوه، اقتصاد فلسطين ضعيف شده بود و فلسطينيان قادر به تامين خدمات و نيازهاىخود نبودند. تشكيلات خيريه شبكه حماس، خلأها را پر كرده و تامين كننده نيازهاى بخشهاى محروم جامعه، به ويژه جمعيت انبوه در اردوگاههاى مهاجرين و شهركهاى زاغهنشين در غزه بود. (٤)
همچنين، حماس حجم مبارزات خود در غزه را گسترش داد و حملات خود عليه مهاجرين يهودى، نيروهاى اشغالگرِ اسراييلى و اشخاص غيرنظامى در درون اسراييل گسترش داد. پس از انتفاضه دوم در ٢٠٠١، اعضاى حماس وعده عمليات انتحارى در درون اسراييل و سرزمينهاى اشغالى را دادند، اما اين كارها مشكلى از فلسطين حل نمىكرد و باعث سرزنش آنها مىشد؛ چرا كه ماموريتها و اعمال نظامى كه توسط حماس انجام مىگرفت همانند ديگر گروههاى فلسطينى؛ مثلا شاخههاى فتح نمىتوانست واقعيت اشغالگرى اسراييل و نااميدى اقتصادى و سياسى فلسطينيان را در سرزمينهاى اشغالى از بين ببرد. چنان چه روزى اين اشغالگرى به پايان برسد، پويايى اين عمل و عكسالعمل (تقابل نظامى اسراييل و فلسطينيان) به طور بنيادى كاهش مىيابد. حماس نيز همانند حزبالله مجبور به چرخش اساسى در موقعيت خود، به طور اساسى و عمده به يك حزب سياسى جهت رقابت با ديگر فرقهها و احزاب فلسطينى، از جمله فتح خواهد بود.
شبكه خدمات اجتماعى و روابط خوب، تصوير خوبى در ميان فلسطينيان از حماس به جاى گذاشت و با احترام به چرخش موقعيت آنها، حمايت قابل توجهى را در سياستهاى انتخاباتى، در دولت مستقل فلسطينيان خواهد داشت. در واقعه عقبنشينى اسراييلىها از كرانه غربى و غزه، حماس توانست از هدف زيادهخواهانه سازمان آزادى بخش فلسطين كه ايجاد يك فلسطين واحد، كه با گستردگى از رود اردن تا درياى مديترانه بود، نجات پيدا كند. رهبران حماس علاوه بر اين كه مسلمانان مقيدى هستند، به همان اندازه هم سياستمداران خوبى هستند و از آراى فلسطينيان در سرزمينهاى اشغالى به خوبى آگاهند و با راهحل ايجاد دو كشور مجزا و مساعدت و همراهى با اسراييل مخالفت مىكنند. (٥) علاوه بر اين، حماس از همان ابتدا در سرزمينهاى اشغالى ايجاد شد و هيچگاه در خارج و در اردوگاههاى بيرون از فلسطين نبوده است.
در نهايت چيزى كه دو گروه حماس و حزبالله را از القاعده و ديگر سازمانهاى اسلامگراى فرا قومى جدا مىكند، اعمال نظامى عارى از تبعيض است. اعمال نظامى آنها به عملياتهاى منطقهاى يا داخلى محدود شده و بر ضدّ اهداف ويژهاىاست كه آنها را به سمت اهداف ملى استقلالطلبانه يا آزادى سرزمينهاى اشغالى متوجه مىكند.
با وجود حمايت آمريكايىها از اسراييل، حماس و حزبالله در طى دو دهه گذشته از حمله به اهداف آمريكايىها دست برداشتهاند، در حالى كه اين موضوع مىتوانست ترور شيخ احمد ياسين رهبر حماس را تغيير دهد، يا حدّاقل آمريكايىها را وادار به محكوم كردن اين ترور كرده و يا رييس جمهور بوش با طرح شارون در عقبنشينى از غزه و توسعه اسكان در كرانه غربى موافقت نموده و اين دو تشكيلات مىتوانستند در سيستم دولتى منطقهاى قرار گيرند و هيچ كس نيز نظريه تشكيل گروههاى جهادى بينالمللى را در ذهن پرورش نمىداد. از اين جهت حماس و حزبالله در مقايسه با شبكه القاعده بسيار شبيه به گروه جمهورى خواه ايرلند يا سازمان جدايى طلبان باسك (اتا) مىباشند.
حكومت تحت نام اسلام
در بسيارى از مطبوعاتِ مقبول و محبوب جوامع اسلامى و حتى در سخنرانىهاى دانشگاهى، به فراوانى در مورد عدم تفكيكپذيرى مذهب و فعاليتها و محيطهاى سياسى موجود، بحث شده است. براى علماى اسلامى، مشاركت اين دو پديده در مقياسى بزرگ، يك افسانه است. نتيجه اين كه، تصور مىشود مذهب و حكومت، صرفاً قابل تقسيم نيست، اما تعاليم مذهبى، محدود كننده سير سياسى كشورهاى مسلمان است: نظير ناتوانى در پذيرش نظريه حقِّ حاكميت پادشاه يا اجراى اصلاحات دموكراتيك. البته اين مطلب هميشه درست نيست. (٦)
هر شخص آشنا با تاريخ سياسى مسلمانان به خوبى مىداند كه حدود مذهب و محيطهاى سياسى به طور واضح، بلافاصله بعد از رحلت پيامبر تا ٦٣٢ ميلادى ايجاد شد؛ چرا كه مسلمانان معتقدند كه وحى با مرگ پيامبر قطع شد و خلفاى بعد از او به دليل پارسايى و نزديكى آنان با پيامبر مورد احترام فراوانى بودند، ولى با همه اينها، نمىتوان ادعا كرد كه حاكميت آنها از سوى خداوند وضع شده باشد. عقايد و اعمال آنها آزادانه مورد سرپيچى ديگران قرار مىگرفت و مذهبيون و ناراضيان سياسى سه نفر از آنها را به قتل رساندند. جنگ داخلى، از افقِ دور خود را نشان مىداد. دو جنگ بزرگ در بين مسلمانان در طول خلافت چهارمين خليفه اتفاق افتاد. خلافت على، نتيجه يك رقابت قبيلهاى بود. درگيرىهاى بين مسلمانان در قتل عام كربلا در سال ٦٨٠ ميلادى به اوج خود رسيد. قتل عام پسرِ على، نوه پيامبر، حسين و هفتاد تن از انسانهاى بزرگى كه همراه وى بودند، توسط افرادى كه به سلسله جديد اميه سر سپردگى داشتند، صورت گرفت.
با شروع اين واقعه سياسى بسيار بزرگ، كه براى تصاحب تاج و تخت بود، جدايى روحانيون شيعه و سنى از هم صورت گرفت. رهبران مسلمان از همان ابتدا از دروغ بزرگ غير قابل تقسيم بودن مذهب و حكومت، به منظور مشروع كردن حكومت خود، حمايت مىكردند كه در حقيقت برقرارى حكومت مذهبى براى ثبات حكومت مادى آنها، سودمند بود. معيارها و ضوابط تعيين شده توسط حقوقدانان مسلمانان براى تأييد حقانيت حكومت دنيايى آنها كم اهميت بود. اجماع بر اين بود، تا زمانى كه حاكم وقت از قلمرو اسلامى (دارالسلام) دفاع كرده و مسلمانان ِ تحت سلطهاش را از اعمال مذهبيشان بر حذر ندارد، هر گونه طغيانى ممنوع است.
خطر فتنهاى (نفاق و هرج و مرج) كه در بين بود بسيار بدتر از خطر حكومت مستبد بود، به طورى كه مىتوانست امت (عوام معتقد و با ايمان) را تهديد كند. ستيزه و كشتار در تاريخ اسلام، امرى بود كه به فراوانى ديده مىشد. از اينرو، آرامشِ سياسى در حكومت مسلمانان بيشتر در قرن هشتم تا هجدهم ميلادى حاكم بود. (٧)
در طول سلسلههاى سه گانه اهل سنت؛ بنىاميه، عباسيان و عثمانىها، تفاوت فاحشى بين امور دنيوى و مذهبى ديده مىشود، كه در درون مؤسسات مذهبى رسوخ پيدا كرده است. از قرن نوزده به بعد با جذب نيروهاى مذهبى به داخل امپراطورىهاى خود، به ظاهر مذهبى بودن حكومت را نشان دادند. شيخالاسلام در تركيه، بزرگترين و قوىترين قدرت مذهبى بود كه توسط سلطان تعيين شده بود و مقامى در تصرف و خوشايند پادشاه بود. جمهورى تركيه جانشين سنتهاىمتداول عثمانى است و همانندِ عثمانىها قدرت و جبر خود را بر سرتاسر مؤسّسات مذهبى مسلط كرده است. حكومت اين كشور در واقع يك كشور سكولار ناميده مىشود. جانشينان عرب امپراطورى عثمانى هم شروع به ادامه حمايت از عقايد سياسى كردند، اما قادر به كنترل نهادهاى مذهبى و سخنرانىها نبودند، همان حالتى كه در تركيه ديده مىشد.
تاريخچه اتحاد مذهب و حكومت در بخشهاى مسلماننشين جنوب و جنوب شرقى آسيا بسيار پيچيده است، اما به نظر مىرسد كه شيوع صوفىگرى و اشكال پيورتانى اسلام، محيطهاى مذهبى مستقل (خود گردان) را ايجاد كرده است. در مورد شبه قاره هند، حضور اكثريت غير مسلمان كه چندين قرن پيش تحت پادشاهى مسلمانان بودند، وضعيت ويژهاى را ايجاد كرده بود. در يك چنين زمينهاى، سياست ايجاب مىكرد كه امپراطورى مغول به سوى خدايان هندو متمايل شده و راجپوتهاىهندى هم در ظاهر خود را تحت سلطه شمشيرِ فرمانروايى مسلمانان در آورند.
با توجه به اين تقابل در هند، اسلام گهگاهى مىتوانست نقش خود را در اين كشور ايفا كند و گرنه هميشه مركز محرّكه در جامعه هند نبوده است. تلاش براى به كار بستن احكام اسلام پيوريتانى از سوى حكومت به شدت اثر عكس داد و بخشهاىبزرگى از ارتش هند و نخبگانِ مدنى اين سرزمين را با تاريخ بيگانه كرد. از اين رو، همين گروهها در قرن ١٨ در سقوط امپراطورى مسلمانان شركت كردند، تا به دوران رنج خود در اين دوره ارتجاع پايان دهند.
سياستهاى امروز مسلمانان، ميراثِ عقيده جدايى عرصههاى سياست و مذهب است. به طورى كه جدايى اين دو عرصه، باعث تفوق سياست نسبت به مذهب شده است. حتى در كشور عربستان هم بيشتر به بنياد گرايى در جوامع مسلمين توجه شده و تعادلِ بين خاندان سعود و موسسات مذهبى وهابيت به طور تاريخى قابل مشاهده است. سركوبِ شورش اخوان به دست عبدالعزيزبن سعود در طول سالهاى گذشته، پادشاهى سعودىها را استحكام بخشيد و اين به معناى برترى حكومت بر نمادهاى مذهبى مسجد بوده است. به هر حال، امروزه، موسساتِ مذهبى به عنوان يك شاخص براى شناسايى اسلام گرايان افراطى به شمار مىرود، كه در قبال خاندان سعود در نقش يك نهاد وابسته و در سطح پايين ايفاى نقش مىكنند. (٨)
اسلام نشانگر هويت سياسى
هر فردى قادر به تلقى مذهب به عنوان يك نشانگر سياسى است. در يك نگاه اجمالى به پيشينه اسلام مشخص مىشود، كه مذهب و سياست پيوند جدا نشدنىاى با هم دارند. در واقع، قابليت اسلام براى سياسى شدن نسبت به مذاهب ديگر بيشتر است. در يك بررسى دقيقتر مىفهميم كه در اين رابطه هم چيز منحصر به فردى در مورد اسلام وجود دارد.
صهيونيسم، به عنوان يك ايدئولوژى و پروژه سياسى است و مىتوان آن را »يهوديسم سياسى« ناميد. صهيونيستها مسئول سكنى دادن يهوديان اروپايى در فلسطين و تاسيس حكومت يهودى در اسراييل و تعريف هويت سياسى يهوديان اسراييلى و ديگر يهوديان در سرتاسر دنيا بودند. بنيادگرايان يهودى يك هسته نظامى را در سرزمينهاى اشغالى تشكيل دادند و حقوق فلسطينيان را در سرزمينشان زيرپا گذاشتند و به طور جدّى با اصلاحات ارضى، كه مىتوانست مبارزات فلسطينيان با اسراييل را بر طرف كند، مخالفت كردند. (٩)
دوره استعمار اروپاييان در نقاط مختلف جهان تحت پرچم صليبى انجام گرفت. بنابراين، سياست و مذهب در طول دوره استعمار در كنار يكديگر بودند. قدرتِ در حال رشد مسيحيت در سياستهاى امريكا، به ويژه جنبش قدرتمند ٤٠ ميليونىانجيلى پروتستانها مؤيد اين مطلب است. اين جنبش با الهام از دو كتاب (مكاشفات يوحنّا و بخش دوم سفر پيدايش تورات) صورت گرفت و فرهنگ سياسى ايالات متحده را به طور قطع و آسانى تغيير داد. حمايت انجيل از بازگشت يهوديان به سرزمين مقدس براى همه نادرست و غلط است، اما دليل آنها براى اين كار، كشتار دسته جمعى يهوديان بوده، كه در اين ميان شاهد چرخش سياستهاى آمريكا به سمت خاورميانه هستيم. (١٠)
بازگشت ال گور و جرج بوش، نمونه ديگرى در تجلّى مسيحيت سياسى در آمريكاست. در اينجا مذهب در ايجاد القائات ايدئولوژيكى و به عنوان نشانگر هويت سياسى است. با همه اينها، اين كشور يك كشور سكولار است، اگر چه در ظاهر سنگ مسيحيت را به سينه مىكوبد.
مثالهاى فراوانى غير از عقايد يهوديت و مسيحيت وجود دارد. به طور مثال »هندويسم« (ملّى گرايى هندوها) در هند مطلقا يك هندويسمِ سياسى است، چرا كه پيروان ِ اين مسلك دست به تخريب مساجد مىزنند، به مكانهاى مقدس بىحرمتىمىكنند و صدها مسلمان را مىكشند. به عنوان مثال مىتوان فاجعه گجرات را نام برد كه در سالهاى اخير اتفاق افتاد.
هر كس كه ظاهراً با سياستهاى سرىلانكا آشنايى دارد، به اهميت بوديسم سان گها (انجمن رهبانيت) آگاه است. بوديسمِ سياسى در اين كشور در تعريف هويت ملى استفاده مىشود. همراهيِ خوي جنگ طلبي سانگها با ميهنپرستي رقابتي احزاب سينهالس در مقياس بزرگ در تضاد با بوداييان سينهالس و عمدتاً هندوان تاميل منجر به بروز جنگ داخلى در ١٩٨٣ شده است.
يكتايى اسلام سياسى
اگر چه همه مذاهب در يك حمّام بخار هستند (نقل از يك ضربالمثل اردو) ولى چرا اسلام تنها حامى اتحاد مذهب و سياست است؟
جواب، نسبتاً ساده است. اكثر جنبشهاى مذهبى سياسى كه از جوامع غربى منشأ مىگيرند، همانند مذاهب سياسى شده هندوها، به طور آشكار با استيلاى غرب مخالفت نكرده و با آن رقابت نمىكنند، بلكه همراهى غربىها را براى پيشبرد كارهايشان طلب مىكنند، اما اسلام گرايان سر سختانه نحوه توزيع قدرت در سيستم بينالمللى را دائما رد مىكنند. جنبشهاى اسلام گرايان، كه شامل اكثريت هستند، در سيستمهاى حاضر در جامعه،به صورت صلح آميز عمل مىكنند و از راههاى گوناگون نه تنها با وضعيت موجود در جوامع خود به مبارزه مىپردازند، بلكه با وضعيت موجود در سيستم بينالمللىنيز به مبارزه مى پردازند، كه توأم بودن اين دو وضعيت نشانگر روشن بينى اسلام گرايان است.
جنبشهاى اسلام گرايان بيشتر در خاورميانه ديده مىشود و محدوده فعاليت آنها از مراكش تا پاكستان كشيده شده است. به علاوه، حمايت قدرتهاى غربى، به ويژه ايالات متحده از رژيمهاى مستبدِّ اين مناطق، خشم اين گروهها را عليه حاكمان محلى بر انگيخته و باعث انتقال و ايجاد انديشههاى ضدّ ايالات متحده مىشود. بيشترين احساسات ضد آمريكايى كه در سطح ملى ايجاد شده را در بعضى كشورها، مثل عربستان سعودى، مصر و پاكستان مىبينيم، كه داراى رژيمهاى متّحد با آمريكا هستند. (١١)
خاطره همه مسلمانان از اطلاعات بىقيد و شرط از غرب و روابط بىپايه، و پر از اشكال با غرب، باعث ايجاد انواع متعدد اسلام سياسى مىشود، اين عوامل همان اجزاى سهيم در ايجاد انواع تقسيمات هستند، كه من در ابتداى مقاله به آن اشاره كردم، كه ممكن است مسؤول ايجاد تصوير منوليتيك و اشتباه در غرب شوند. اين تصوير، تا حدى نتيجه جستجوى آنها براىتفسير تحقيقات گذشته از جانب غرب مىباشد، كه عملكرد اسلام گرايان از مراكش تا پاكستان را شامل مىشود، كه همگىحامى برگشت به يك تصوير پاك از اسلام اوليه و وفادارى و تعهد به آن تصوير خيالى از دوران طلايى اسلام هستند. بيشتر اسلام گرايان بر اين باورند كه اگر مسلمانان بتوانند به مدلى از آن دوران طلايى دست يابند، قادر خواهند بود تا شكل روابطشان را با غرب تغيير دهند، به طورى كه به جاى آن كه فقط مسلمانان از آنان تبعيت كنند، به همان ميزان، عكس اين، اتفاق بيفتد.
ايجاد فرقههاى متعارف در ميان اسلام گرايان، در واقع تلاش در جهت كسب موقعيت و از بين بردن بىثباتى در روابط ميان دنياى غرب است، كه توسط تحليل گرايان ِ غرب اشتباه تفسير مىشود. مسلمانان به استرداد موقعيت ضربه خورده خود، تاكيد دارند و اين يك مسأله مورد توافق در ميان اكثريت بزرگى از مسلمانان است و البته عامل تمايز در ميان اسلام گرايان نمىباشد. اين مساله با كلّ جامعه مسلمين و مسايل اقتصادىشان پيچيده شده، كه در پى بىعدالتىها و دخالتهاى غرب و جانشينان آنها ايجاد مىشود. ايالت متحده آمريكا جلودار غربىها در اين زمينه است و اين رفتار امريكايىها، شكل ضدّ آمريكايى به مسلمانان داده است. نارضايتى مسلمانان از آمريكايىها به معناى مخالفت با ارزشهاى آمريكائيان نيست، بلكه اساس اين مخالفت به جنبههايى از سياست خارجى آمريكا، به ويژه در رابطه با خاورميانه بر مىگردد.
بيشتر گزارشهايى كه در اين زمينه ارائه شده، مربوط به موضوع فلسطين است، كه مسلمانان را از وضعيت نابرابر مسلمانان با پيروان ساير اديان آگاهتر مىكند. حساسيت مسلمانان به اين موضوع باعث شده تا بسيارى از آگاهان سياسى، تمام مسلمانان را به طور بالقوه فلسطينى به حساب آورند. حمايت آمريكا از فجايع حاضر در اين سرزمين باعث رسوائيشان شده و عدالت و حقوق بشرى كه از آن دم مىزنند، تنها به نفع خودشان بوده و منافع خودشان را تامين مىكند.
همچنين، اشغال عراق توسط آمريكا، مسلمانان را هر چه بيشتر نسبت به اين كشور بد بين كرد و به نظر مىرسد كه اين كار، تنها به جهت تسلّط بر نفتِ خاورميانه و محكم كردن استيلاى اسراييل بر منطقه باشد. (١٢)
اسلام گرايان به خوبى از عهده آگاهى بخشى به جامعه فلسطين بر آمدهاند و عمليات خود عليه رژيمهاى حامى آمريكا را در جوامع مسلمين گسترش مىدهند. حقارتهاى گذشته و احساس هميشگى ناتوانى كه در سياستهاى مسلمانان به روشنىديده مى شود، آنها را نسبت به تسلط غرب مقاوم مىسازد. در اين شرايطِ نوميدى، افراطگرايان، دست به استخدام سربازان تازه نفس براى توطئههاى تروريستىشان مىزنند. گروههاى اسلام گراى افراطى، كه نام اسلام را يدك مىكشند، تروريسم را تنها راه غلبه بر عدم تقارن قدرت بين مسلمانان و غرب مىدانند. ترويج تروريسم تنها در زير سايه آموزه »جهاد« صورت گرفته و برداشتى انحرافى از اين ارزش اسلامى است. اين اقدامات از سوى افراطگرايان باعث ايجاد تصوير مونوليتيك از اسلامِ سياسى در غرب مىشود، كه در منظر غربيان بسيار خطرناك است. اين تصويرِ خطرناك از اسلام سياسى، به خصوص بعد از حملات تروريستى ١١ سپتامبر تقويت شد و تحليلهاى غرب از اسلام سياسى، حتى به قبل از وقايع سال ٢٠٠١ بر مىگردد. در بعضى تحليلهاى دقيق غربيان كه با عنوان »ريشههاى كهن مسلمانان« و »برخورد تمدنها« كه توسط برنارد لويس و ساموئل هانتينگتون ارائه شد، در مورد حمله تروريستها به مركز تجارت جهانى و پنتاگون خبر داده شده بود. (١٣)
در تصورات غربيان، اسلام منحصراً جنبه سياسى ندارد، بلكه از مذهب علاوه بر اهداف سياسى جهت ايجاد هويت ملى با تغيير شكل جامعه استفاده مىكنند. و اين طور به نظر مىآيد كه تهديد كننده باشد، چرا كه مىتواند ابزارى براى مبارزه باشد، يا گاهى اوقات ابزار خشونت عليه سلطه جهانى باشد. اين نشانگر اهميت اسلام سياسى است، كه آن را براى قدرتهاى مسلّط بر سيستم بينالمللى، تهديد به حساب مىآورد.
تصور غربيان اين نيست كه اسلام پديده چند جانبه است. تا زمانى كه دولتها مخالفِ انگيزه و هدف اسلام گرايان باشند، فعاليتهاى سياسى اسلام گرايان در قالب قانون اساسى محدود خواهد شد. فعاليتهاى افراط گرايانه فراملى، كه شامل اعمال تروريستى است و تحت نام اسلام صورت مىگيرد، يك استثناء است و قانون حاكم بر تمام گروههاى اسلامگرا نيست و هيچگاه توسط تمام گروههاى اسلامگرا صورت نمىگيرد.
* استاد دانشگاه در رشته روابط بين المل. كالج جيمز مديسون دانشگاه ايالتى ميشيگان
پىنوشتها:
١. ر.ك: جوديت پالمر هاريك، حزبالله، تغيير چهره تروريسم (نيويورك: ٢٠٠٤).
٢. گفتگو با حسن عزالدين سخنگوى اصلى حماس و تعدادى از اعضاى مجلس شورا، بيروت اگوست ٢٠٠٣.
٣. ر.ك: خليل شيكاكى، »فلسطين تقسيم شده« امور خارجه، جلد ٨١ (ژانويه و فوريه ٢٠٠٢)
٤. بر طبق تحليل دو اسراييلى، »بررسى دقيق از ريشههاى حماس و تاريخچه تشكيل آن اشكار مىشود، كه حماس اساساً يك جنبش اجتماعى است، كه انرژى خود را براى تأمين خدمات اجتماعى معطوف كرده و سريعاً به نيازهاى اجتماعى پاسخ مىدهد. حماس عميقاً در جامعه فلسطين نفوذ كرده و از نگرانىهاى اجتماعى آگاه است، چرا كه آنها در دلواپسىها سهيم هستند و اين، بيانگر آرزوها و تمايلات حماس است«. (شائول ميشال و اوراهام سلا،حماس فلسطينىها. ر.ك: خشونت و همزيستى. (نيويورك: چاپ دانشگاه كلمبيا، ٢٠ ٠٢)
٥. جهت دهى رأىگيرى در كرانه غربى رود اردن و غزه توسط مركز مطالعات سياسى فلسطين با همكارى موسسه »كنارد ادنار« آشكار كرد، كه »بعد از دستيابى به پيمان صلح با اسراييل ٧٧ درصد از مردم فلسطين از مصالحه بين دو ملت حمايت خواهند كرد« . ر.ك: مركز مطالعات سياسى فلسطين.
٤. ٦ دسامبر، ٢٠٠٣، در. epdf p١٠ /٢٠٠٣ /www.pcpsr.org/survey/polls
٦. من استدلال ديگرى دارم كه جهان اسلام و بويژه خاورميانه فاقد سابقه دموكراسى مىباشد، كه علت اين عقب ماندگىتوسط عواملى ديگرى غير از اسلام قابل توجيه است. ر.ك: محمد ايوب، »جهان اسلام فاقد مدرن گرايى و دموكراسى: اثر متقابل عوامل داخلى و خارجى«، در مدرن گرايى، دموكراسى، و اسلام، اد. شايرن هانت و هما ماليك (نيويورك)
٧. ر.ك: ال. كارل براون، مذهب و حكومت: نزديك شدن مسلمانان به سياستمداران (نيويورك: چاپ دانشگاه كلمبيا ٢٠٠٢)، بخش ٧ - ٣
٨. ر.ك: جان اس. حبيب، اسلام مبارزان ابن سعود: اخوان نجد و نقش آنها در خلق پادشاهى سعود، ١٩١٠ ١٩٣٠ (ليدن: اى. لى. بريل، ١٩٧٨)
٩. شرح بنياد گرايى يهوديت در اسراييل و نقش آن در آغاز سكنى گزينى يهوديان در سرزمين فلسطين و جلوگيرى از فرايند صلح ر.ك: يان اس. لوستيك، براى سرزمين و خدا: بنيادگرايى يهودى در اسراييل (نيويورك: چاپ روابط خارجىمجلس ١٩٨٨)
١٠. تحليل دقيق روابط بين مسيحيان و همتايان يهودى آنها در ايالات متحده و اسراييل و تأثير شديد آن بر روى سياست خارجى آمريكا و آينده خاورميانه، ١١ اكتبر، ٢٠٠٢، در همچنين، ر.ك: ديويد دى، كاير پارتيك، »غضب و رحمت: بازگشت عيسى قهرمان«، نيويورك تايمز ٤ اوريل ٢٠٠٤.
١١. موقعيت ضربه خورده آمريكا در جهان عرب، كه ماموريت تحقيق در اين باره به استاد دانشگاه مريلند »شيبلىتله مامى « واگذار شده، كه در پنج كشور عربى، شامل عربستان سعودى، مصر، اردن، مراكش و لبنان پيش از آغاز جنگ عليه عراق انجام شد. پژوهشى كه در فاصله زمانى ١٩ فوريه و ١١ مارس ٢٠٠٣ انجام شد. نتايج اين نظر سنجى نشان داد، كه در عربستان ٤ درصد، در مراكش و اردن ٦ درصد، ١٣ درصد در مصر و ٣٢ درصد در لبنان نسبت به ايالات متحده داراى نظر مطلوبى هستند. نظرسنجى انجام شده توسّط مركز مطالعات »پيو« و چاپ در مارس ٢٠٠٤، از مردم ٤ كشور تركيه، پاكستان، اردن و مراكش يافتههاى اخير را اثبات كرد، چنانچه درصد آراى مساعد نسبت به امريكا در اردن ٥ درصد و در تركيه ٣٠ درصد مىباشد.
١٢. محمد ايوب، »جنگ عليه عراق: الزامات قانونى و استراتژى، »جنگهايى عليه تروريسم و عراق: حقوق بشر، يك جانبهگرايى و سياست خارجى امريكا، مارگارت گراهان، جان گورينگ، و توماس جى. ويس (نيويورك: روت لدگف ٢٠٠٤)، بخش ٧.
١٣. ر.ك: برنارد لويس، »ريشههاى خشم مسلمانان«، ماهنامه اتلانتيك، سپتامبر ١٩٩٠ و ساموئل پ. هانتينگتون »برخورد تمدنها؟« امورخارجه، جلد ٧٢ (تابستان ١٩٩٣)