پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - خاكستر آيينه

خاكستر آيينه


                                                                          شعرهاى دكتر محمدرضا تركى
 انسان كامل
 خدا ، انسان ، زمين و آسمان ، گويى تبانى كرده اند اينجا
 تمام هرچه هست و نيست ، گويا همزبانى كرده اند اينجا
 خدا در زير لب بر خود "تبارك×" خواند چون ديد اين چنين زيبا
 طبايع ، چار عنصر ، هفت كوكب مهربانى كرده اند اينجا !
 همان شيطان كه از كفرش به پيش عالم و آدم  نمى شد خم
 مسلمان گشت× چون ديد اين همه معجز فشانى كرده اند اينجا
 نهان از چشمهاى آفرينش ، هرچه خوبى بود و زيبايى
 نثار مقدمت اى ماه كنعانيّ ثاني كرده اند اينجا
 نه عقل و عشق را در تو نزاعى هست ، نه دنيا و عقبا را×
 كه اضداد جهان ، در كار تو پادرميانى كرده اند اينجا
 تو مى گويى : "خدايى را پرستش كرده ام كه ديده ام"× ، وقتى
 كه موسى را دچار اضطراب " لَن تَرانى ×" كرده اند اينجا !
 نمى دانم چه بايد گفت ، اينجا وادى حيرانى محض است
 رسولان خدا هم ، در طلب ، عمرى شبانى كرده اند اينجا...
 
* فتبارك الله احسن الخالقين.
*لكن شيطانى اسلم بيدى.
*  نزاع عقل و عشق  ، انسان و شيطان ، دنيا و آخرت و زمين و آسمان در وجود انسان كامل به آشتى مى رسد ، چون عقل كامل و عشق كامل را نزاعى نيست و شيطان در برابر انسان كامل تسليم است و تنها مى تواند رهزن ديگران باشد.
* لم اعبد ربا لم اره.
* لن ترانى يا موسى
 
 خستگى ها!
 من از دور و نزديكها خسته ام
 از اين ظاهرا نيكها خسته ام
 هم از مذهب زاهدان ريا
 هم از دين لائيكها خسته ام
 من از اين يقينهاى ناپايدار
 در انبوه تشكيكها خسته ام
 از اين خط كشيهاى بى حد و مرز
 از اين گونه تفكيكها خسته ام
 از اين بوقها ، زردها ، سرخها
 من از اين ترافيكها خسته ام
 دلم تشنه ى جمعه بازارهاست
 كه از بوى بوتيكها خسته ام
 تكاپوى آبى دريا كجاست؟
 از اين آب باريكها خسته ام
 خبر از بهارى حقيقى بيار
 از اين كارت تبريكها خسته ام!
 
 يقين گم شده
 به اين شكسته ى بى دست و پاى سرگردان
 يقين گم شده اش را به عشق برگردان
 هنوز مى شود اين دل شكسته تر باشد
 دل شكسته ى ما را شكسته تر گردان
 بريز هر چه عطش را به كام تشنگى ام
 لبان شعله ورم را به گريه تر گردان
 بس است هرچه تپيديم زير خاكستر
 بسوز جان مرا باز و شعله ور گردان
 مرا كه تشنگى از آب خوشتر است امروز
 كنار چشمه ببر ، تشنه كام برگردان
 دعاى ما كه دعا نيست ، ادعاست فقط
 هر آن دعا كه نموديم بى اثر گردان
 دل مرا به كنار ضريح عشق ببر
 رميده آهوى بى تاب دربه در گردان
 
 غريبه
 و مى نشينى چه خسته اما كسى كنارت نمى نشيند
 پرنده اى  اى درخت تنها به شاخسارت نمى نشيند
 در اين ديارى كه همدمى نيست، غريبه بودن غم كمى نيست
 چنان غريبى كه سايه ات هم دمى كنارت نمى نشيند
 نگاهها سنگى اند و سردند، اگر چه در چشم تو بخندند
 اگر بميرى كسى در اينجا سر مزارت نمى نشيند
 به زير لب نغمه هاى ناشاد، ترانه اى كهنه ، رفته از ياد
 بجز هياهوى مبهم باد به جان تارت نمى نشيند
 به خانه مى آيى از خيابان، قدم به يك كوچه مى گذارى
 كه هيچ كس جز گدايى آنجا به رهگذارت نمى نشيند
 نشسته اى دلشكسته اما...كسى كنارت نمى نشيند
 پرنده اى اى درخت تنها به شاخسارت نمى نشيند
 
 جستجو
 تو از عشيره ى اشكى ، من از قبيله ى آهم
 تو از طوايف باران ، من از تبار گياهم
 تو آبشار بلورى ، تو آفتاب حضورى
 طلوع روشن نورى در آسمان پگاهم
 به جستجوى نگاهت هزار دشت عطش را
 گذشته اند پريشان ، قبيله هاى نگاهم
 قلندران تبسم نشسته اند چه غمگين
 كنار خيمه ى سبز نگاههاى تو با هم
 كدام وادى شب را در آرزوت گذشتم
 كه دستهات گلى را نكاشت بر سر راهم
 
 رقص مرگ
 لابه لاى خاطرات و عكسهاى رنگ باخته
 در كنار ساعتى كه زنگ مرگ را نواخته،
 آن طرف...ميان قاب عكس مانده در غبارها
 چهره اى ست كودكانه با تبسمى گداخته
 كودكى كه سهم او هميشه از قمار سرنوشت
 طعم باختهاى برده بود و بردهاى باخته
 كودكى شبيه من ، شبيه تو ، شبيه هيچ كس
 مثل نقشهاى مبهمى كه ابر و باد ساخته...
 زندگى براى ما هميشه صعب بود و سهمگين
 مثل رقص مرگ در ميان تيغهاى آخته
 گاه دل سپرده ايم ، صادقانه ، مثل مرغ عشق
 گاه دل بريده ايم ، بى بهانه ، مثل فاخته
 كاش آشنا نمى شديم ... يا جدا نمى شديم
 كاش مى شناختيمت آى... حس ناشناخته!
 
 رجزخوانى شب!
 شماعادت به مردن داشتيد از اول اين داستان،ما نه!
 سيه پوشان اين دشت جنون بوديد چون نيلوفران،ما نه
 دهان واكرد هرجا زخم تيغى، بى محابا برشماخنديد
 زبس خورديد،از هر دشمن وهر دوستى زخم زبان،ما نه
 شما قامت به خون بستيد، چون منصور در ميدان جان دادن
 درآن ساعت كه مى دادند بر گلدسته هاى شب اذان،ما نه
 هزاران تن اگر بر خاك افتد از شمايان، هيچ باكى نيست
 به رگبار و به طوفان اُنس ها داريد چون برگ خزان،ما نه
 يقيناً گوشهاى بسته ى  دنيا بدهكار صداتان نيست
 اگر فريادتان پيچيده باشد در زمين و آسمان، ما نه
 ندايى از گلوى ما برآمد، هر طرف پيچيد چون تندر
 شما بر شعله مى پيچيد، همچون شمعهاى نيمه جان، ما نه
 يقيناً خون مارنگين تراست از خونتان،هرچند گسترده ست
 شبيه دشتهاى ارغوان،خون شما تا بى كران، ما نه
 ولى ما مثل شب بى انتهاييم و پراز راز و هراس آور
 شما خورشيد هم باشيد مى گرديد در ظلمت نهان، ما نه!
 
 بازى عدم
 با آنكه كبوتر حرم بودم
 پيش تو هميشه متهم بودم
 تو در نوسان و برزخ ترديد
 من در تب و تاب دم به دم بودم
 غم بر دل من فرود مى آمد
 پيغمبر بى كتاب غم بودم
 گاهى كه براى كمترين شكها
 محتاج به آيه و قسم بودم ،
 در فكر دمى كه بى كمى ترديد
 بر شانه ى مرگ سر نهم بودم
 تو بركه ى سر به راه مى خواهى
 من سركش ، مثل موج يم بودم
 عشقى كه جنون نياورد بازى ست
 من در پى بازى عدم بودم
 بسيار شكسته ام دل و...اينك
 در فكر شكستن دلم....هستم !
 
 نگاه آخر
 به بى كرانه ، به دريا ، به آسمان برگرد
 به آفتاب يقين از مِهِ گمان برگرد
 برو پرنده ى غمگين ِ من ، خداحافظ !
 به سايه سار درختان مهربان برگرد
 كنار من به جز اين ميله هاى زندان نيست
 از اين قفس به افقهاى بى كران برگرد
 به هر كجا كه نشان صداقتى ديدى
 بمان ، و گرنه از آنجا به آشيان برگرد
 نگاه آخر و تير خلاص از تو يكى ست
 براى كشتن اين صيد نيمه جان برگرد
 بدون نام تو اين قصّه  بى سرانجام است
 نمى شود تو نباشى ، به داستان برگرد
 ولى چه فايده ، وقتى بيايى از تن من
 نمانده هيچ به جز مشتى استخوان بر  گرد...
 
 بقعه ى دل
 حسى غريب مى كشد اين سمت و سو مرا
 عطرى نجيب مى وزد از رو به رو مرا
 خورشيد رفته است و به دامان نشسته است
 گرد و غبار  قافله ى  آرزو  مرا
 پيراهنى نمانده كه روزى بياورد
 حتى نسيم گمشده بويى از او مرا
 يك تكه استخوان و پلاكى شكسته كو
 زان پيكر غريب به خون خفته كو مرا؟!
 در پايبوس سرخ كدامين زمين و مين
 گل مى كند شراره ى اين جستجو مرا...
 در آستان بقعه ى دل ايستاده ام
 اذن دخول مى شكند در گلو مرا
 اى ابر اشك وقت زيارت رسيده است
 آخر مخواه اين همه بى آبرو مرا
 عطرى شگفت در همه جا موج مى زند
 ديگر نمانده طاقت اين گفتگو مرا...
 
 شبيه دلتنگى
 اگر به شوق تو اين اشتياق شكل گرفت
 چه شد، چگونه، چرا اين فراق شكل گرفت؟!
 اگر تمام شدن سرنوشت يك ماه است
 چرا به جاى طلوع اين محاق شكل گرفت
 دل از نگاه تو لرزيد، عشق پيدا شد
 شهيد چشم تو شد، درد و داغ شكل گرفت
 از آن زمان كه جهان را خدا پديد آورد
 چقدر حادثه در اين رواق شكل گرفت
 چقدر حادثه رخ داد تا رخ تو شكفت
 و اين قشنگ ترين اتفاق شكل گرفت
 نسيم زلف تو بر شوره زار خاك گذشت
 كه طرح سبزترين كوچه باغ شكل گرفت...
 دوباره حس عجيبى شبيه دلتنگى...
 دوباره عطر تو در اين اتاق شكل گرفت...
 
 بغض ناتمام
 بعد از تو كارد بر جگر استخوان گذشت
 فوّاره گشت حسرت و تا آسمان گذشت
 غمگين ترين تلاوت آيات درد بود
 نامت اگر به نيمه شبان بر زبان گذشت
 تاوان دل سپردن اگر زنده - مردن است
 آسوده آن كه زودتر از اين جهان گذشت
 سودى نداشت بودن با تو بغير آه
 هر چند بى تو نيز ، زيان در زيان  گذشت
 ما در چهار راه فصول ايستاده ايم
 آنجا كه مرگ نيز به صد اَلاَمان گذشت
 دنيا به ما مجال رسيدن نمى دهد
 بايد پرنده بود و از اين آشيان گذشت
 يك بغض ناتمام كه بى واژه مانده بود
 شكل غزل درآمد و از ناى جان گذشت...
 
 ولى دريغ
 چو شاخه اى كه اميدش به برگ و بارى نيست
 بهار آمده ، امّا مرا  بهارى نيست
 نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
 ولى به گفته ى تقويم اعتبارى نيست
 مرا كه عطر بهشت از تن تو بوييدم
 به باد هرزهّ‌ى ارديبهشت كارى نيست
 درون قاب خزان ايستاده ام ، بى برگ
 ز هيچ رهگذرم چشم ِ انتظارى نيست
 تو مثل باد بهارى ، گره گشا ، سرسبز ...
 ولى دريغ ،  تو را عهد استوارى نيست
 قرار بود كه از عشق نگذريم ، ولى ...
 گذشتم از تو و ديگر مرا قرارى نيست...!
 
 همسفر بادها
 خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانى ام
 داغ كدامين خطا خورده به پيشانى ام
 همسفر بادها ، رفته ام از يادها
 فاصله اى نيست تا لحظه ى ويرانى ام
 خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم برى
 بد ، نه بدان گونه بد ، تا كه بسوزانى ام
 سايه‌ى اهريمن است ، يا شبحى از من است
 اين كه نفس مى كشد در من پنهانى ام
 كولى زلفت شبى خيمه بر اين دشت زد
 آه كه تعبير شد خواب پريشانى ام
 در شب غربت مپرس حال خراب مرا
 يكسره طوفانى ام ، يكسره بارانى ام...
 
 گرگ و ميش
 باد مى رقصد ميان سايه ها
 در فضاى يك شب پر همهمه
 گرگها در شهوت خون شعله ور
 گوسفندان بى خيال و واهمه
 واپسين فرياد از ناى شبان
 مى شود گم در هياهوى رمه
 گوسفند و گرگ در بزمى شگفت
 دست و سرافشان و پاكوبان ، همه !
 ×××
 باد مى نالد ميان لاشه ها
 در سكوت يك شب بى زمزمه ...
 
 روايت عطش
 سايهّ سبز بيد  در يك دشت...
 سايه يعنى اميد  در يك دشت
 مرد با واپسين نفسهايش
 همچنان مى دويد  در يك دشت
 آه غير از سراب و دود  نبود
 سايه هايى كه ديد  در يك دشت
 تشنگى بود  و... باد تاول خيز
 صيحه ها مى كشيد در يك دشت
 لحظه اى بعد بر زمين افتاد
 پيكر يك شهيد ....
 
 
 چند قطره اشك
 حتى به روى نى سر سردار كربلا
 يك نيزه بود از قد دشمن بلندتر !
 ×
 بازاريان كوفه چه قيمت نهاده اند
 آيا ، نگين خونى انگشتر تو را ؟!
 ×
 اى من فداى بر سر نى خوش زبانيت
 با دختر سه ساله خود هم سخن بگو !
 ×
 در حسرت لبان تو و كودكان تو
 آب فرات تشنه لب از كربلا گذشت !
 ×
 اينها چقدر نامه برايت نوشته اند
 معلوم مى شود ته دل عاشق تو اند !
 ×
 اين شيرخوار مى شود از تشنگى هلاك
 آخر به تير حرمله او را چه حاجت است ؟!
 ×
 هر روز كربلاى تو تكرار مى شود
 اما شبيه روز تو چشمى نديده است !
 ×
 اين نابرادران كه برادر نمى شوند
 اين كوفيان براى تو ياور نمى شوند
 ×
 وقتى حسين رفت تو را همدمى نماند
 من داغ آن دمم كه تو را محرمى نماند !
 ×
 مى سوخت در شراره ى اندوه ، خيمه ها
 نذرى خوران در آتش جان سوز قيمه ها !!
 ×
 اين اشك اگر به داد دل من نمى رسيد
 قدّم به زير بار گناهان خميده بود 
 
  گرگ و ميش
 صف اوليا و اشقيا
 نامنظم است
 عده اى
 با مدالهايشان
 كه روى سينه برق مى زند
 در اين طرف
 عده اى در آن طرف
 عده اى در اين ميانه گيج و بى هدف!
 حُر
 در كنار ابن سعد ايستاده است
 فكر مى كند:
 "آه ، رقص تيغ در كف جنون كجاست
 آزمون خون كجاست
 تا جدا كند
 حباب را از آب
 موج را ز كف..."
 آسمان
 دوباره بغض كرده است
 سرنوشت ابرهاى دل گرفته
 مبهم است!
 
 كلاغ قصه
 از اون بهشت براى ما
 خوشه ى گندمش موند
 از تب و تاب عاشقى
 سوء تفاهمش موند                   
 مثل كلاغ  قصه ها
 تو التهاب غصه ها
 گم شد و تنها واسه ما
 خاطره ى گمش موند
 يه بغض سنگين تو صداش
 غم غريبى تو نگاش
 ميخواس بگه هنوز ...
 ولى
 نميدونم تو گفتن
 جمله ى چندمش موند...
 
 شعر
 شعر گاه آخرين بهانه مى شود
 براى زيستن
 همدمى براى لحظه ى گريستن
 شعر گاه سنگرى ست
 گاه خنجرى
 شعر نيز روسياه يا سپيد مى شود
 شعر هم شهيد مى شود!
 
 كاش شعر من جوانه اى شود
 بر درخت بى بهار...
 
 حرفهاى ساده و ملايم نسيم هم
 وقتى از كنار بوته هاى خار
 از ميان سيم هاى خاردار
 بگذرند ،
 تلخ و مبهم و گزنده مى شوند
 مثل شعرهاى من كه از ميان دوزخ دلم
 گذشته اند!
 
 گاه آن چنان كه تكدرخت پير
 مى شكوفد و جوانه مى كند
 يا كه تخته سنگ تشنه
 جويبار كوچكى روانه مى كند
 از ميان جان خود شكفته ام
 شعر تازه گفته ام...
 
 هر زمان كه لب گشوده ام
 از تو و نگاه تو سروده ام
 
 آى شعر بى بديل
 گيسوان تو قصيده اند
 چشم هاى تو غزل
 پيكر تو جويبار شير
 طعم بوسه ات عسل...
 
 شگفت
 اگر آتشفشانى سرد گردد
 يا بهارى زرد
 يا درياچه اى تبخير
 يا كوهى به زير بارش برف زمستان ، پير
 يا...
 جاى شگفتى نيست
 شگفت آنجاست
 يك درياى طوفانى بى پايان
 خاكستر شود روزى...
 ×××
 چه كردى با دلم اى آذرخش واپسين
 اى شعله ى موذى!؟
 
 
 اتاق انتظار
 ايستاده ايم
 در برابر درى شگفت...
 
 تا كنون چه بى شمار
 از درى كه بسته است
 تا فراتر از هراس،
 سرزمين عطرهاى ناشناس
 رفته اند
 در ، ولى هنوز
 آن چنان كه بوده
 - ناگشوده-
 مانده است!
 ×
 مثل ناگهان
 جان ما
 شبيه غنچه اى
 گشوده مى شود
 و مرگ چون نسيم
 از آستان جان ما
 عبور مى كند!
 ×
 زندگى
 جز همين درآمدن
 جز همين گذار
 جز درنگ ساده اى
 در اتاق انتظار
 نيست!!
 
 
 يار مهربان
 اولين بهار
 با تو در كنار "جوى موليان"
 آشنا شدم
 با تو در شكوفه زار "كوى دلبران"
 قدم زدم
 يادشان به خير
 ...
 بعد از آن
 هر قصيده اى براى من
 شرح گيسوى تو بود
 هر غزل
 حكايتى از آرزوى تو
 هر ترانه
 جلوه اى از آن جنون عاشقانه...
 آى يار مهربان
 هزار سال مى شود كه مى شناسمت !
 
 زن و عطر و نماز
 بر بسترى كه عطر نفسهاى تو را دارد
 آسوده به خواب مى روم
 حتى وقتى شمشيرهاى آخته
 بر من تاخته باشند...
 ...
 از بى راهه حركت كن
 راهها
 گاه به مقصد نمى رسند
 واحه در واحه بگذر
 از دشتهايى كه مثل من تشنه اند
 اگر خدا بخواهد
 تار عنكبوتى پناه عصمتت مى شود
 و تو را
 از چشمان آلوده نگاه مى دارد
 اما آن كبوتر تنها
 كه بر آستان غار آشيانه بسته
 بى گمان دل من است
 كه براى تو پرپر مى زند!
 ...
 مهار شتر را رها كن
 بگذار او تصميم بگيرد
 كه بوى گلهاى صحرا و رايحه ى عشق را
 خوب مى شناسد،
 هر جا فرود آمد
 خانه عشقمان را مى سازيم!
 ...
 حيران ِ سمت و سوى قبله چرايى؟!
 نگاه كن نسيم عشق از كدام سمت مى وزد؟!
 ...
 مرا كه از تب آسمان مى لرزم
 در آغوش بگير
 "با من سخن بگو..."
 گاه از جهل بوالحكمان و التهاب زمين و آسمان
 تنها مى توان به نماز و عطر تن تو پناه برد!
 در نوازشهاى تو
 رازى است
 كه نرما و گرماى دست مادرى گم شده را
 به ياد يتيم صحرا مى آورد!
 ...
 تمام آيه هاى من
 سورهّ نساء است
 اما احسن القصص
 نگاه عاشق توست!
 
 
 
 ذبح عظيم!
 يوسف نبود
 تا عاشقش شده باشى
 موسى نبود
 تا در شب وادى
 پا به پايش
 تا تيه گم شدگى بروى
 ابراهيم نبود
 تا بى تاب
 بى آب
 گرد محرابش
 هروله كنى
 اسماعيل نبود
 كه بين زمزم و صفا
 برايش غزل بگويى...
 او تنها
 گوسپندى بود
 قربانى را...
 
 بى تابى
 من با همه ى دلم هماهنگ توام
 يك نغمه ى عاشقانه در چنگ توام
 از چيست كه در روز رسيدن حتى
 مانند شب فراق دلتنگ توام!
 
 ماهيها
 آرام و صبور و بى صدا ماهيها
 دلتنگ حصار تُنگها ماهيها
 با خاطره مبهم دريا دلخوش
 در جارى اشك خود رها ماهيها !
 
 شكوه !
 در سوز و گداز است تنم از تب تو
 روز دل من تيره تر است از شب تو
 از دست تو خسته ام ...خودت مى دانى
 جانم به لبم رسيده است از لب تو !
 
 پر بسته
 خود را بايد چقَدر كوچك بكند
 بازيچه دست چند كودك بكند
 مرغى كه به گوشه قفس خو كرده ست
 بايد به پرنده بودنش شك بكند !
 
 پاييز
 ظاهراً يك اتفاق ساده است
 بارها و بارها افتاده است
 اتفاقى ساده ، امّا تلخ و سخت
 چون سقوط آخرين برگ از درخت !
 
 زمستان
 همچون غروب مزرعه هاى ملخ زده
 من ماندم و كرختى يك قلب يخ زده !