پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - تجدد در جغرافياى معرفتى شرق و غرب - خاکی قراملکی محمدرضا

تجدد در جغرافياى معرفتى شرق و غرب
خاکی قراملکی محمدرضا

قسمت دوم

اشاره:
در قسمت نخست مطلب، ذهنيت‌هاى غربى و شرقى در قالب نظر مدافعان ومخالفان تجدد مطرح و نمونه‌هايى از اين ذهنيت‌ها با بسته بندى دقيق‌ترى معرفى شد.
مقاله در ادامه، تاثير چارچموب‌هاى نظرى در تحليل گفتمان تجدد را محور بحث قارر داده كه در اين شماره به پنج الگو پرداخته و بقيه نيز در شماره بعد مطرح خواهد شد.

٢. چارچوب‌هاى نظرى و تاثير آن در تحليل گفتمان تجدد
حال با توجه به تبيينى كه از ذهنيت‌ها و تلقى‌هاى غربى وشرقى گفته شد، اينك بايستى منظرها و چشم اندازهاى مختلفى كه گفتمان تجدد را مورد تحليل قرار داده‌اند، مورد بررسى قرار دهيم. در واقع، چشم‌اندازهاى نظرى انديشمندان در حوزه‌هاى مختلف،الگوها و مدل‌هاى تحليلى متفاوتى را در برخورد با پديده‌هاى اجتماعى ايجاد كند. از اين رو، بسته به اينكه با چه رهيافتى و چارچوبى وارد تحليل پديده‌هاى اجتماعى مى‌شويم و بسته به اينكه در چه فضا و گفتمانى تنفس مى‌كنيم ، تعدد منظر و نگرش نسبت به موضوعات اجتماعى نيز متفاوت و متعدد خواهد شد.
گفتمان تجدد نيز از جمله پديده‌هاى اجتماعى پيچيده چند بعدى است كه در سير تطور تاريخى اش، اطوار و اشكال گوناگونى به خود گرفته است. لذا انديشه گران و تحليل گران مسائل اجتماعى با توجه به گرايش غالب خود كه معلول و برآمده از اقتضائات عصر جديد است، چارچوب‌هاى مفهومى متفاوتى را در تحليل انديشه تجدد به كار مى‌گيرند، كه حكايت از كثرت وجوه و ابعاد آن است، به گونه‌اى كه نمى‌توان از دريچه تخصصى واحد، حوزه ومقياس واقعيت‌ها ودگرگونى ژرف تاريخى را كه در جغرافياى غرب وگفتمان تجدد رخ داده مورد تحليل قرار داد. البته على رغم اينكه تخصص‌ها و چارچوب‌هاى مفهومى مختلف در اين راستا بكار گرفته شده اما چون فاقد هماهنگى و نظام خاص و فاقد جهت‌گيرى واحد و روشن بوده، لذا به نتيجه مطلوبى منتهى نشده است. از سوى ديگر، نه تنها تخصص‌ها در اين رابطه نقش كليدى دارد، بلكه نوع زيست جهان كه فضاى زندگى افراد را فرا گرفته؛ در داورى و ارزيابى تجدد تأثير اساسى دارد. اينك ما به نحوى گذرا، منظرهايى كه در تحليل انديشه گفتمان تجدد مى‌توان بكار بست را بيان مى‌كنيم. تا روشن گردد كه آيا صرفا با رهيافت واحد مى‌توان به تحليل هماهنگ و بنيادى نسبت به تجدد رسيد؟

٢-١. تجدد غربى از منظر فلسفه تاريخ
در واقع تأثير منظرها در تحليل و تفسير پديده‌هاى اجتماعى را به اين شكل مى‌توان توضيح داد، كه اگر حركت و تكاپوى عالم هستى را ملاحظه كنيم؛بسته به اينكه در كدام نقطه عالم ايستاده ايم و بسته به اينكه با كدام عينك به سير عالم نظاره مى‌كنيم، نگاه و تصوير ما از هستى متفاوت خواهد شد. در واقع درك و تصوير روشن و الگوهاى نظرى كارامد در تبيين و تحليل موضوعات و پديده‌ها در مقياس، تكوين، تشريع، تاريخ، جامعه و فرد صورت مى‌گيرد. در مقياس تاريخى، كسى كه بر بام و بر بلندى تاريخ نشسته و گذر عمر انسان‌ها و تاريخ و تمدن‌ها را مى‌بيند و با چشم‌انداز وسيعى، تحولات و دگرگونى تاريخ تمدن‌ها و فرهنگ‌ها را نظاره مى‌كند، مى‌تواند جايگاه و منزلت پديده‌ها را فراتر از ظاهر و صورت غلبه‌كننده‌اش و نيز شكوه و عظمت اغواءكننده‌اش در نظم و نظام تاريخى كه بر آن منطق و فلسفه حاكم است ببيند.
با فهم جايگاه پديده‌هاى اجتماعى در نظام تاريخى، مى‌توان با تحليل فلسفى از تاريخ افق آينده، آن پديده را دريافت و تمدن‌هاى بشرى براى فيلسوف تاريخ حكم پديدارهاى جزئى در سلسله و زنجيره طولانى تاريخ را خواهد داشت. هر چند هم به گسست اين مرحله قائل باشد، اما در مقايسه با پهنه وسيع تاريخ بشر، چهار سده تاريخ تمدن با وجود وسعت و عمق تأثيرش نمى‌تواند كل تاريخ را پوشش دهد.
پس با اين رهيافت فلسفى به تاريخ تمدن‌ها مى‌توان منطق و قانون نانوشته‌اى را استخراج كرد، كه تحولات اجتماعى محكوم و تابع آن باشند؛ يعنى به حكم تجربه‌هاى متوالى ظهور وسقوط تاريخ‌ها و تمدن‌هاى عظيم بشرى مى‌توان به راحتى اذعان كرد كه تجدد غربى نيز در نهايت به اين تجربه و منطق تاريخى تن خواهد داد. البته همه فيلسوفان تاريخ و مورخان، به سير خطى از تاريخ ملتزم نيستند، بلكه به حركت ادوارى براى تاريخ معتقدند.
بدون اينكه وارد نزاع و تلقى فوق شويم، در مجموع مى‌توان گفت كه از نگاه فلسفه تاريخ، تجدد غربى، پديده‌اى است كه مرحله‌اى از مراحل ادوار تاريخى بشر مى‌باشد. عمر تاريخ اين تمدن جديد ولو از حيث عمق و وسعت و برد جهانى قابل مقايسه با ديگر مراحل و ادوار تاريخى نباشد، اما به هر حال مرحله اى ودوره اى است كه عمر آن نيز سپرى خواهد شد. لذا حكم پايان و زوال و انحطاط نيز بر آن بار خواهد شد، چنانكه تحليل‌گران ژرف‌نگر، همچون »اسوالد اشپنگلر« ونيز »ارنولد توينبى« بر اين نكته تصريح دارند.
حاصل اينكه، از منظر فلسفه تاريخ، نگرش انسان نسبت به تجدد از يك موضع وجايگاه بلندى برخوردار است كه مى‌تواند فراتر از پاراديم حاكم بر اين مرحله از دوره تاريخ و نيز بدون اينكه دچار خودباختگى نسبت به گفتمان تجدد غربى شود، با رويكردتمدنى، تجدد غربى را در درون فلسفه حاكم بر تاريخ تحولات بشرى مورد ارزيابى‌قرار دهد.طبعاً اين نگرش و منظر مى‌تواند قدرت آينده نگرى و وسعت بينش ما را از وضعيت حال و مطلوب دقيق‌تر كند، تا بتوانيم با برنامه ريزى و حركت فعالانه جهت رسيدن به نقطه مطلوب حركت كنيم.اساسا بدون داشتن اين بينش كلان از تاريخ، قدرت سنجش ما از وضعيت موجود مدرنيته غرب ممكن نمى‌گردد و تا چشم‌اندازى‌فراتر از آنچه هست نباشد، چگونه مى‌توان آسيب‌ها و ضعف‌هاى تجدد غربى را شناخت و بر آن فائق آمد؟

٢-٢. تجدد از منظر جامعه شناسى
بعد از بيان نگرش فلسفه تاريخ نسبت به تجدد، يكى ديگر از رهيافت‌هاى كليدى و بسيار متداول در تحليل تجدد، تحليل جامعه شناختى است.در اين رهيافت، تجدد را با نگاه جامعه شناختى و سير تحولات اجتماعى آن مورد تفسير قرار مى‌دهيم.
منظر جامعه شناختى از آن جهت بسيار كليدى است كه از يك سو، رشته و تخصص جامعه‌شناختى، مولود و محصول سير تحولات مدرنيته غرب است، كه در جهت آسيب شناسى اجتماعى مدرنيته، راه گشايى و دفع موانع اجتماعى سير و توسعه آن بوجود آمده است. لذا با كشف منطق تغييرات اجتماعى و فهم علل دگرگونى اجتماعى، درصدد پيش بينى وضعيت مطلوب و بهبود آن مى‌باشد و از سوى ديگر، جامعه‌شناسى، تحصصى است كه مدعى است: فهم و توصيف علمى مدرنيته بواسطه اين رشته به نتيجه مطلوب مى‌رسد و كشف ماهيت و هويت پيچيده تجدد و تحليل و تبيين واقع گرايانه از آن، مهم‌ترين چالش و دغدغه علمى رهيافت جامعه شناسى است كه بعد از عنصر انقلاب صنعتى ظهور پيدا كرده است.
اين رهيافت بر خلاف منظر قبلى، با سير در ساختار وسيستم درونى گفتمان تجدد، آن را مورد تفسير قرار مى‌دهد. به عبارتى ديگر، جامعه مدرن كه مهم ترين تحول و نتيجه عصر تجدد غربى است، موضوع تخصصى رهيافت فوق است. لذا جامعه مدرن به عنوان بستر رشد و شكوفايى مدرنيته، با توجه به تحولات و دگرگونى عميق آن، با چالش‌ها و بحران‌هاى مختلفى دست و پنجه نرم مى‌كند؛ معضلاتى؛ همچون زندگى شهرى، صنعتى شدن زندگى، خلأ معنوى و روحى، رشد آمار فساد و طلاق و ناهنجارى‌هاى اجتماعى ... كه ظهور و رشد چالش‌هاى ذكر شده، جامعه شناسان را بر آن داشته تا علل پديدار شدن و عوامل آن را مورد بررسى قرار دهند.در اين رهيافت نيز منظر ونگرش‌ها درتوصيف و تبيين علل وعوامل يكسان نبوده، هركس با توجه به ميزان دقت وتتبع و بلكه به نسبتى كه به جامعه مدرن ومدرنيته تعلق دارد، داراى تبيين‌هاى متفاوتى است. مثلا »ماركس« با نگاه ماترياليستى، جامعه مدرن را محصول انباشت سرمايه مى‌داند كه با حاكميت طبقه بورژواها و در دست داشتن ابزارها و روابط توليد به شكاف طبقاتى دامن زده است. با حكومت و سلطه سرمايه دارى نيز هر نوع امر قدسى، روابط و نظام سنتى پيشين، از بين مى‌رود و جامعه مدرن پديد مى‌آيد. از اين رو، در تحليل ماركس فرايند سكولاريزاسيون حاصل سلطه سرمايه، روابط و مناسبات آن بر جامعه مى‌باشد. لذا چالش و بحران‌هاى اخلاقى و روحى از جامعه مدرن به سبب تحقق اين روند دنيوى شدن زائيده شده است.در نگاه »دوركيم« نيز در مدرنيته تقسيم كار و تحصصى‌گرايى حرفه‌ها، مهم ترين اصلى است كه جامعه را از يك نظام مكانيكى به يك نظام ارگانيكى انتقال مى‌دهد. لذا با تحقق نظام ارگانيكى، جامعه مدرن تولد مى‌يابد و مدرنيته چيزى جز اين نيست. »ماكس وبر« نير معتقد است: عقلانيت ابزارى و فرايند عقلانى شدن، منجر به وجود آمدن جامعه مدرن گشته است. اين عقلانيت ابزارى در جهت رشد و توسعه سرمايه‌دارى، نظام بوروكراسى پيچيده‌اى را بوجود آورده و جامعه مدرن را با معضلات روحى و خلأهايى بى درمان مواجهه كرده است.
و ديگر جامعه‌شناسان شاخص؛ همچون »گيدنز«، »مارشال برمن«، »آلن تورن«، الوين گولدنر، كه تحليل دقيق جامعه شناختى از تجدد ارائه كرده‌اند را مى‌توان ذكر كرد. غرض ما ذكر تفصيلى آراء و رويكردهاى جامعه شناسان در بحث تجدد نيست، بلكه بيان و اشاره كوتاه و اجمالى به اين نكته است، كه چگونه اين رهيافت، منظر و افق تحليل را متفاوت مى‌كند و به تفسير و تحليل پرجدال و نزاع مى‌انجامد.در ميان تحليل‌هاى ذكر شده نگاه ماركس و ماكس وبر، جنبه نقادى دارد. هر چند نقادى ماركس براى گذار از تجدد نيست، بلكه جهت بهبود و اصلاح آن است، اما نقادى »وبر« به گونه‌اى بدبينانه و مأيوسانه است. از ميان جامعه‌شناسان متأخر، تفسير و تحليل »مارشال برمن« و »گيدنز« بسيار خوشبينانه و محافظه كارانه است.
به همين روى، جامعه شناس با سير و تكاپو در اندرونى ترين حالات و احوال جامعه مدرن، و نيز ابعاد و اوصاف بيرونى آن، بر ضعف‌ها و كاستى‌ها، نيز بر زيبايى‌ها و لذت‌هاى آن واقف است. بر اين اساس، اين رهيافت كه در مواردى تجدد را الگو و ايده و طرح قابل دفاع براى زندگى اجتماعى مى‌داند و در مواردى، تجدد را اساس و ريشه تمام ضعف‌ها و مشكلات جامعه امروزى مى‌داند، خواهان جايگزينى و يا بازگشت به سنت‌هاى مذهبى است. نمونه چنين تحليل‌هايى را مى‌توان در آثارى؛ هم‌چون »تجربه مدرنيته« اثر مارشال برمن، »نقد مدرنيته« اثرالن تورن، »بحران در جامعه شناسى غرب« اثر الوين گولدنر و...دنبال كرد.

٢-٣. تجدد از منظر تجدد گرايان
تجدد گرايان طيف وسيعى را تشكيل مى‌دهند، كه همه رشته‌ها و رويكردها را پوشش مى‌دهند. اين رهيافت در دل خود، حامل رسالت دفاع و حمايت از پروژه تجدد است. پروژه تجدد غربى در نگرش تجدد گرايان افراطى به عنوان روش و الگوى زندگى جديد و يا نظم و ساختار جديد زيست اجتماعى و يا به عبارتى، رويكرد، تجربه و حالتى نفسانى - درونى نسبت به دگرگونى و تحول جديدى است، كه وضعيت رفاه، آزادى و امنيت انسان مدرن را بوجود آورده است. لذا آثار و نتايج محسوس و به عبارتى، كارآمدى فعلى، شاخص اساسى در تحليل پديده تجدد مى‌باشد.
در واقع، اين رهيافت با اعتقاد و ايمان به آرمان‌ها و ايده‌هايى كه تجدد در عصر روشنگرى طرح كرده و با حيرت زدگى نسبت به آسايش، رفاه و لذتى كه از رهگذر ابزارها و تكنولوژى‌هاى جديد بدست آمده است و ...، به توصيف و تحليل خوشبينانه از تجدد دست مى‌زند و معضلات و مشكلاتى كه بواسطه ره آوردهاى تجدد بوجود آمده است را قابل رفع و دفع مى‌دانسته. بر اين امر پاى مى‌فشارد و عقل و علم بشرى همچنان با قدرت مى‌تواند به مشكلات و ضعف‌هاى درونى خود فائق آيد. اين رهيافت، با كم رنگ شمردن نقدها و انتقادهايى كه بر تجدد وارد شده است، ونيز ناديده گرفتن و كم اهميت تلقى كردن بحران‌هاى اساسى در دل جامعه مدرن، تصويرى رؤيايى و خيال‌انگيز از تجدد را دنبال مى‌كند.
طبعا اين رهيافت با توجه به تعلق، دلبستگى و وابستگى‌اش نسبت به عالم مدرن، تصوير وفهمى كه از تجدد ارائه مى‌كند، در جهت برترى و حاكميت هژمونى غرب به ديگر است. و در راستاى حفظ نظام زندگى دنيوى و مادى موجود است، كه هرگونه تغيير و تحول بر خلاف آن را نمى‌تابد. در سطح روشنفكران غرب نيز بعضى از شخصيت‌ها؛ همچون »پوير« تئورى‌هاى انقلابى و بنيادى را نادرست تلقى مى‌كنند، جامعه مدرن غرب را، جامعه باز مى‌دانند، در مقابل جوامع ديگر را جامعه بسته تلقى مى‌كنند.
در نگاه سياست مدارانى؛ همچون »فوكوياما« نيز »ليبرال دموكراسى« پايان‌خوش تاريخ جهان تلقى مى‌شود. يا در نگرش طراحان آينده كه معتقدند تمدن غرب با موج سوم مدرنيته كه به تكنولوژى اطلاعاتى منتهى شده، استحكام مدرنيته را بيش از پيش رقم خواهد زد. به هر روى، اين رهيافت بيش از هرگونه ارائه منطق براى تصوير خوش و مطلوب از تجدد، تعلق شديد به حفظ مدرنيته دارد و اين تعلق شديد، منظر و افق تحليل ستايشگرانه را دامن مى‌زند. لذا الگوى تحليل اين نگاه نسبت به تجدد معطوف به كارامدى عينى تجدد در حل و فصل نظام معيشت و آزادى و...مى باشد.

٢-٤. تجدد از منظر پسا تجددگرايان
رهيافت ديگرى كه در تحليل مدرنيته امروز بيش از پيش به كار گرفته مى‌شود، رويكرد پساتجددگرايى است. اين رويكرد بر خلاف نگرش تجددگرايان، تجدد را با توجه به طرح و ايده‌هايى محقق نشده و آسيب‌ها و خلأهاى بوجود آمده مورد حمله شديد قرار مى‌دهد.
به اعتقاد رهيافت فوق، تجدد شكست خورده ، ديگر طرح‌ها و آرمان‌هاى آن نمى تواند آينده جامعه را رهبرى و سرپرستى كند. به همين جهت، پساتجددگرايى ، پيامدهاى برآمده از تجدد غربى را ناشى از مؤلفه‌ها و عناصرى‌داند كه تجدد بر آن متكى است و به آن مى‌بالد. عناصرى؛ همچون ايمان به علم مدرن، عقلانيت ابزارى، صنعت مدرن، بنيان باورى و اعتقاد به اصول و مبانى عام و جهان شمول، رويكرد پسا تجددگرايى، در نقطه مقابل، مشروعيت عناصر و مؤلفه‌هاى فوق را مورد سوال قرار مى‌دهد. به هر حال، با اين رهيافت، نگرش ما به تجدد خوشبينانه نخواهد بود، بلكه بر اين اساس ما به علائم بيمارى و فروپاشى نظام مدرنيته واقف مى‌شويم.
طبعااز اين منظر، تجدد، ديگر، طرح و نظام بى نقص و عيبى نيست كه همگان بدون خودآگاهى به سوى آن بشتابيم، بلكه بيان فوق، مجالى است تا ما در اين دوره و وضعيت موجود تأمل كنيم وشتاب زده، كليت نظام مدرنيته را نپذيريم، با وقوف بر وارد بودن نقدها و انتقادها، در فكر عبور از وضعيت گذار جامعه خود باشيم.
هر چند ما همه ايده‌ها و لوازم ناخواسته اين رهيافت را نمى‌پذيريم، اما هر چه هست، پنجره اى است كه مى‌تواند ما را در عمق و ژرفاى بيشترى نسبت به فرهنگ و تمدن حاكم يارى كرده، در تصميم گيرى‌ها و برنامه ريزى آينده كمك شايان كند. طبعا كسى كه اين رهيافت را در تحليل گفتمان تجدد به كار گيرد و با عينك پساتجددگرايى، به تجدد خيره شود، تجدد را در حال سقوط و زوال مى‌بيند كه اساسا اعتقادى به امكان اصلاح و ترميم آن ندارد و تلاش كسانى كه از پروژه ناتمام تجدد سخن مى‌گويند را امر بى حاصلى مى‌داند.
حاصل اينكه، نقادى تجدد گرايى، حكايت از آن دارد كه ديگر ايمان به اصول تجدد و تمدن جديد غربى چندان محكم و استوار نيست و اين سستى ايمان نه تنها در تاريخ غرب، بلكه در تاريخ جهان و در سرنوشت جهانيان اثرگذارد. به همين جهت مناظرات جارى ميان تجددگراها و پساتجددگراها فرصتى است كه بايستى از آن بهره‌مند شد؛ چرا كه جامعه و تفكرات ما در طول سده‌هاى گذشته متاثر از اصول معرفتى و نظام‌هاى اجتماعى مدرنيته بوده و اين امكان را فرهم كرده تا فراتر از گفتمان تجددگرايى و پسا تجددگرايى به بازبينى اوضاع و شناخت ايران وجهان بينديشيم و اين مسئله بسترى براى حركت به سوى هدايت جامعه به سمت اسلامى شدن و تحقق نظام ارزشى دين اسلام است.
به اعتقاد بعضى از تحليل‌گرايان، اين رهيافت، منظر ما را نسبت به تجدد متحول مى‌كند، و به نوعى به غرب شناسى نقادانه مى‌انجامد. در شرايط موجود، فلسفه اى كه مى‌تواند كم و بيش راهگشاى غرب شناسى باشد، مباحث پست مدرن است؛ زيرا مباحث و مقالاتى كه اين جريان، در تحليل تجدد ارائه كرده، اصول و مبادى غرب را مورد تشكيك قرار داده، و اين انديشه براى ما طريقيت دارد نه موضوعيت، لذا مى‌توان با بخش‌هايى از نقدهاى آنها موافق بود. البته اين به معناى اعتقاد به فلسفه‌هاى پست مدرن نيست. اين فلسفه و انديشه پست مدرن در شرايطى كه ما نياز به شناخت غرب و گشايش طريق آينده داريم و نيز مبتنى بر تذكر و توجه به وضعيت غربى انسان معاصر است، فرصت و مجالى است كه بايستى از آن بهره بگيريم.

٢-٥. تجدد از منظر شرق شناسى
شرق‌شناسى، شيوه و نوعى روش پژوهشى و نوع نگرش به ماهيت و حقيقت وجودى شرق است. عالم »شرق« موضوع و متعلق فهم و درك شرق‌شناس است. شرق نيز صرفا حوزه و جغرافيايى نيست كه بتوان به آن اشاره كرد، بلكه شرق، حقيقت و عالمى است كه با انديشه، فرهنگ و تمدن ويژه همراه است و هويت آن با معنويت، عرفان و دين گره خورده است. با اين تلقى كه شرق يك واقعيت و حقيقت جاندار و داراى حركت است، بايستى با توجه به رهيافت شرق‌شناسى ديد، كه هويت شرق چگونه چيزى‌است و منظر شرق شناسى به شرق چه نسبتى با تجدد دارد و به چه ميزان در فهم از تجدد غربى يارى مى‌كند.
همچنين، شرق‌شناس بسته به اينكه جانش و تعلقاتش به كدام جهت تاريخ و صورت تاريخى پيوند دارد، آيا به عالم و تاريخ مدرن غربى تعلق دارد يا تعلقش به عالمى وراى غرب و گريزان از آن عالم غرب است؟ با اين فرض اگر شرق‌شناس از پايگاه تاريخ غرب مدرن، سراغ تحليل شرق مى‌رود، شرق، غيريت و هويت مقابل است، كه بايستى ابژه تصرف قرار گيرد و بر آن سلطه پيدا كند. شرق در اين صورت عامل هويت بخش به غرب است. لذا غرب با نفى صورت تاريخى گذشته؛ اعم از گذشته تاريخ سنتى خود و گذشته تاريخى شرق با شاخص عقلانيت جديد، اتهام بى ريشگى، كهنگى و غير عقلانى را بر آن مى‌زند.
فرهنگ غرب جديد با ايجاد تمايز وجود شناختى و معرف شناختى ميان شرق و غرب، جدا كردن راه خود از شرق، كسب هويت و قدرت مى‌كند و اين كسب هويت با اين تمايز و غيريت ساختگى، از آن جهت كه به استعلاء و برتر بودن هويت غربى مى‌انجامد، نوعى غلبه و استيلاء براى هويت غرب به ارمغان مى‌آورد.با توجه به بيان فوق، »ادوارد سعيد« در كتاب »شرق‌شناسى«، شرق شناسى را نوعى سبك غربى در رابطه با ايجاد سلطه، تجديد ساختار، داشتن آمريت و اقتدار بر شرق تعريف مى‌كند. به تعبير ترنر:
»شرق‌شناسى، گفتمانى است كه شرق غريبه، احساس و بيگانه را به عنوان پديده اى قابل درك و فهم در درون شبكه، از طبقات جداول و مفاهيم معرفى مى‌كند، كه بوسيله آن شرق به طور همزمان تعريف و كنترل مى‌شود. شناختن همان مطيع ساختن است«.
شرق‌شناسى به عنوان نظام تبيين گر، ويژگى‌هاى ترقى خواهانه غرب و ايستاى اجتماعى شرق را توضيح مى‌دهد و به عنوان يك گفتمان، جهان رابه گونه‌اى بى‌ابهام به شرق و غرب قطب‌بندى مى‌كند، كه در آن، شرق اساسا وجود بيگانه و غريبه ومرموز، احساسى و غير منطقى و ذاتا خطرناك است. ادوارد سعيد نيز تصريح مى‌كند كه شرق‌شناسى بيش از آنكه به عنوان يك موضوع و خط و سخنانى درست و آكادميك و محققانه در مورد شرق باشد، نشانه با ارزشى از اعمال قدرت اروپايى - آتلانتيك به شرق محسوب مى‌شود. لذا شرق شناسى يك نظام معرفت درباره شرق، آن را به عنوان ابزار مقبول پالودن و فيلتر شرق در جدال غربى درآورده و براى تعيين استراتژى خود همواره به صورت مستمر بر برترى موقعيت خويش نسبت به شرق در همه موارد تكيه مى‌كند.
با توجه به اين نكته كه شرق از اين منظر غيريت و متعلق شناسايى است و گذشته آن منحل در عصر حاضر است، مى توان نسبت و رابطه اى ميان شرق شناسى و امپرياليسم قائل شد.
»با شرق‌شناسى، تمام گذشته شرق از آن غرب شد و اقتضاى تاريخ جديد غربى هم اين بود كه از حد استيلاى سياسى و اقتصادى و استفاده از امكانات كنونى عالم بگذرد و بر تمام موجوديت تاريخى اقوام دست يابد، البته اين موضوع، بدين جهت است كه گفتيم شرق‌شناسى و امپرياليسم در تاريخ از يك چشمه آب مى‌خورند و فرزند يك مادرند. نطفه امپرياليسم هم مثل شرق شناسى، در تاريخ عصر جديد بود...«.
با اين تبيين، روشن شد كه تجدد غربى بدون گفتمان شرق شناسى به مثابه روش و چارچوب فهم و درك شرق كه آن را غيريتى و بيگانه مى‌داند، نمى‌توانست رشد و توسعه پيدا كند؛ زيرا شرق‌شناسى استراتژى چيره گر و غلبه فرهنگى بر ديگر فرهنگ‌ها است. تجدد بدون اين راهبرد فرهنگى، نمى‌توانست انعكاس و بازتاب بيرونى يابد، لذا شرق شناسى ستون تمدن جديد غرب و ضامن هويت آن است. تعيين و تحقق فرهنگ غربى در نسبت با شرق و تملك آن ممكن شده و به همين روى شرق شرط وجود عالم غرب است. (٢٧)
حاصل سخن اينكه، با رهيافت شرق شناسى، تجدد غربى به عنوان فرهنگ و تمدن برتر، بايستى همه فرهنگ‌ها و تمدن‌هاى شرقى حوالت تاريخى خود را با حوالت تاريخ به هم افق و همراه كنند. به همين روى، تجدد غربى تنها با نفى و طرد نظام سنتى شرقى مى‌توانست هويت چيره و بلامنازع ميدان باشد، بلكه اساسا شرق شناسى‌به عنوان يك رشته مطالعات و پژوهشى كه بعد از قرن ١٨ بوجود آمده، معلم و راهنماى سلطه و امپراطورى غرب مى‌باشد. تجدد غربى، از منظر شرق‌شناسى، پروژه فرهنگى و نظام فكرى غرب برترى است كه بايستى آن را بر ديگر نظام‌ها و تمدن‌ها بقبولاند. بدون پذيرش آن از سوى جوامع شرقى، طرح وپروژه تجدد تحقق نمى يابد. شرق شناسى از نگاه پايگاه فكرى غرب به چيزى جزء استيلاء تجدد استعمار غرب نمى‌انجامد، اما در مقابل بعضى انديشمندان با نقادى شرق شناسى غربى، به دنبال ارائه شرق‌شناسى بوده‌اند، كه بتواند با تغيير مركزيت، دنيايى جديد، ميان استعمارزدايى و خودآگاهى نسبت به غرب، با شرق شناسى نسبت برقرار كند. لذا شرق‌شناسى شرقى و اسلامى مى‌تواند گاهى براى شناخت حقيقى شرق آنچنان كه هست نه آنچنان كه ما مى‌خواهيم باشد. با شناخت حقيقى استعدادها، توانايى‌ها و... مى‌توان شرق را مأوى و كاشانه اى دانست كه غرب عصيان گر و خسته در آن، به استوار و آرامش مى‌رسد. به اين ترتيب بيان فوق الگوى تحليلى ديگرى را در بيان ماهيت تجدد ارائه مى‌كند.


پى نوشت‌ها:
١. فوتوريسم يا آينده‌گرايى (Futurism) يكى از شمار انبوه فمينست‌هاى فرهنگى و سبك‌هاى هنرى مدرنيستى است كه در سال ١٩٠٩ در ايتاليا به دست فيليپو مارينه تى بنياد نهاده شد و حدود يك دهه بعد در روسيه بولشويكى رواج يافت. فوتوريسم جنبش ضدسنتى بود كه به سرعت، تكنولوژى، ماشينيسم و ديگر مشخصات زندگى مدرن را مورد تأكيد مى‌گذارد.
٢. ر.ك تجربه مدرنيته، ص ٢٧.
٣. واژه پاستورال، مشتق از واژه Pastor به معناى چوپان يا شبان، در سنت فرهنگى و ادبى مغرب زمين معرف سبكى هنرى است كه مضمون اصلى آن ستايش از آرامش و زندگى ساده روستايى در دل طبيعت است. اين واژه حاكى از تأييد هرگونه جوّ يا حال و هواى سرورآميز و مفرح است. از اين رو، تركيباتى؛ چون »تكنو - پاستورال«، »پاستورال تكنوكراتيك« يا »پاستورال تكنولوژى« مبيّن تصور يا برداشت مثبت از تكنيك و نكنولوژى و استفاده از نكنولوژى در ايجاد فضايى دل‌پذير و مصفاست.
٤. ر.ك: همان، ص ٢٨ - ٢٩.
٥. ر.ك: همان، ص ٢٩.
٦. ر.ك: همان، ص ٣٠.
٧. ر.ك: گيدنز، تجدد و تشخص، ص ١٧؛ ديويد لاين، ص ٥١.
٨. ر.ك: پيامدهاى مدرنيت، ص ٤.
٩. ر.ك: معناى مدرنيت، ص ١٦٥ - ١٦٦.
١٠. ر.ك: تجربه مدرنيته، ص ١٤.
١١. ر.ك: نقد در حوزه عمومى، ص ٢٠٤، همچنين ر.ك: مدرنيته و مدرنيسم، ص ١١٠ - ١١٢.
١٢. ر.ك: فرهنگ انديشه انتقادى، ص ٦٠١.
١٣. مانيفست حزب كمونيست، ص ٥٤، ٥٥، ٥٦.
١٤. ر.ك: تجربه مدرنيته، ص ١١، ١١٢.
١٥. ر.ك: مدرنيته و مدرنيسم، ص ٦٧.
١٦. ر.ك: جامعه‌شناسى تجدد ماكس وبر، ص ٦٧ و نيز تجربه مدرنيته، ص ٣٠.
١٧. ر.ك: انحطاط غرب و نيز ر.ك: آينده نامعلوم تمدن، ص ١٠٤ و ١٠٧.
١٨. ر.ك: كارل پوير، جامعه باز و دشمنانش.
١٩. ر.ك: الوين تافلر، موج سوم.
٢٠. ر.ك: انديشه پست مدرن، ص ٦٩.
٢١. پساتجددگرايى و جامعه امروز ايران، ص ١٤ و ٢٢.
٢٢. ر.ك: درباره غرب، ص ١٠ و نيز ر.ك: انديشه پست مدرن، ص ٧٠.
٢٣. شرق‌شناسى، ادوارد سعيد، ص ١٦.
٢٤. ر.ك: شرق‌شناسى، پسامدرنيسم و جهانى شدن، ص ٥٥.
٢٥. شرق‌شناسى، ص ٢١ - ٢٣.
٢٦. تاريخ غرب‌زدگى، ص ٦٩.