پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - شاعر معانی رنگین - عباسیه کهن سید محمد
شاعر معانی رنگین
عباسیه کهن سید محمد
ميرزا رفيع الدين محمد بن فتح الله قزوينى معروف به »ميرزا رفيعا« متخلص به »واعظ« از واعظان و عالمان مذهبى و از شاعران سدهى يازدهم هجرى است كه در عهد شاه عباس بزرگ و شاه صفى و شاه عباس ثانى و شاه سليمان مىزيست. و در قزوين به واعظى اشتغال داشت. وفاتش به سال ١٠٨٩ يعنى در همان سالى كه استادش (ملّا خليل قزوينى) درگذشته بود، اتفاق افتاد. مهم ترين اثر واعظ » ابواب الجنان « اوست به زبان فارسى در اخلاق، بنابر سنتهاى اسلامى و خبرها و رهنمودهاى امامان شيعه. ديوان واعظ، شامل قصيده و غزل و رباعى و قطعه و مثنوى است. قصيدههايش در نعتپيامبر(ص) و منقبت دوازدهامام (ع) است و ستايش شاه عباسثانى . غزلهاى واعظ قزوينى، پر است از نكتههاى اخلاقى و پند و وعظ، و اينخصلت بيشتر منبردارى شاعر و اشتغال به موعظه و ارشاد دينى و اجتماعى است. در نگاهِ كلّى، شعر او متوسط و بعضى ابياتش در سطح نازل است و با اين حال، بيتهاى قابل انتخاب هم كم ندارد. ديوانِ واعظِ قزوينى براى نخستين بار به تصحيح روانشاد استاد دكتر سيّد حسن سادات ناصرىبه چاپ رسيده است.(١) »زادروز واعظ، شهر ذى حجه ١٠٢٧ هجرى به قلم آمده است و سال مشهور ١٠٨٩هجرى را بايد براى وفات واعظ معتبر شمرد. او در قزوين، در مزار امامزاده حسين (ع) مدفون شد.«(٢) شخصيت واعظ واعظ در مكتب تشيع پرورش يافته است، در حديث و فقه و تفسير و تاريخ و لغت و ادب، عالمى عامل و فاضلى متبحر و نويسندهاى چيرهدست و شاعرى بلند پايه و خطيبى قوى مايه بوده است. رياضيات و نجوم و فلسفه و طب و عرفان مىدانسته و ازعلوم بيان و معانى و بديع و عروض با اطلاع بوده و اصطلاحات موسيقى را در سخن خود به كار داشته است و از ديوان او بعضى اطلاعات جغرافياى اقتصادى و اجتماعيات مىتوان يافت. همچنين، ديوانش خالى از مصطلحات و واژههاى ورزشى و مكتب دارى نيست. وى با آنكه عزلت جويى و گمنامى را دوست داشت ، از سر وجد مىسرود: فيض گمنامىام اين بس كه ز خلوتگه فقر شغل دنيا نتوانست مرا پيدا كرد * گمنام بس كه همچو وفا در زمانهام كس جز شكست راه نيابد به خانهام * اى كه از هم چشمى دشمن، درِ شهرت زدى آن چه نتوانست دشمن كرد ، شهرت مىكند دربارهى واعظ، چه گفته اند؟ ميرزا محمد طاهر نصر آبادى مىگويد: »مطالع كتاب ابواب الجنان واعظ، هر كسى را از كتب اخبار و احاديث و اخلاق، مستغنى مىسازد.« محمد افضل سرخوش در كلمات الشعراء: »در سخنورى و معنى گسترى، بازوى پهلوانى با صائبا و ميرزا وحيد مىزند.« خوشگو، صاحب سفينه خوشگو : "به همه حال، شاعر خوش لفظ نازك خيال معنى بند زبان دان بلند تلاش است." لطفعلى بيگ آذر بيگدلى، شاعر ديرپسند كه به طرز تازه و شاعرى واعظ، هم چنان كه بر ديگر معانى پردازان و نازك خيالان، سست اعتقاد است، در تذكرهى آتشكده مىنگارد : »در مراسم پند و نصيحت، تحريراً و تقريراً، سرآمد اهل روزگار خود بوده و كتاب ابواب الجنان بر اين مطلب، شاهدى است صادق « غلامعلى آزاد بگلرامى در سرو آزاد : »مطالعه ديوان واعظ، طبع را به اهتزاز درآورد.« محمد قدرت الله گوپاموى در تذكرهى نتايج الافكار: »صاحب فكر بلند و طبع متين، در نظم پردازى از همنوايان ميرزا صائب و طاهر وحيد بود و طريق سخن به تلاش تازه و معانى دلنشين به خوش اسلوبىمىپيمود.«(٣) واعظ، شاعر معانى رنگين به غير معنى رنگين، مجو زِ ما ميراث به غير رنگ ، چه مىمانَد از حنا ميراث واعظ، شاعرمعانى رنگين و نصيحتنامههاست. دو چهرهى متفاوت دارد در شعر؛ چهرهاى واعظانه كه پر رنگتر است و چهرهاى عاشقانه. برگزيدهاى كه پيش روى داريد، عكسى است از چهرهى كامل واعظانه، تمام رخ و عكس ديگر از نيمرخ عاشقانهى شاعر. به نظر مىرسد كه واعظ، شعرهاى عاشقانهى خود را در جوانى سروده باشد و شعرهاى واعظانهى او آيينهاى از طرز بينش و اعتقاد و اخلاق زاهدانهى اوست. اگر گزاف نباشد، او سرآمدِ شاعرانى است كه پند و اندرز و نصيحت و اخلاق را در قالب غزل، سرريز كردهاند. به گونهاى كه اگرحكيمسنايى را پدرغزلعارفانه بدانيم، واعظ را پدرغزلواعظانه بايد دانست. اگر براى غزل، با توجه به درونمايههاى آن، شاخه هايى روييده باشد مثل غزل عارفانه، عاشقانه، سياسى و اجتماعى و حماسى، شاخهى غزل واعظانه نيز يكى از شاخههاى اين »گل هميشه بهار« تواند بود. هرچند پند و اندرز و نصيحتكردن ديگران گاه در چشم مخاطبان نشانهى خودخواهى است. و براى ديگران، تلخ و ناگوار است اما در قالب غزل، شيرين و گيرا مىشود، به ويژه آنگاه كه با تمثيل و استدلال و حسن تعليل و اسلوب معادله همراه باشد: به كف، تو را زر و سيم جهان، زبُخل نپايد نگه نداشته، كس با فشار، رنگ حنا را * رود به باد فنا زود مال مردم مُمسك حباب چند تواند نگاه داشت، هوا را ؟ * نباشد جز فرو رفتن زخجلت بر زمين، فردا اگر سركوب ما خواهند كرد، آوردهى ما را * تند خويان را نباشد جز كدورت، حاصلى نيست در كف، غير خاك از تندى خود، باد را واعظ، شايد نظرى به درونمايههاى شعر حكيم سنايى داشته باشد اما مسلماً رويكردىآگاهانه به شيوهى تمثيلى غزلهاىصائب دارد و ارادت خاصى به وى؛ كه در جاىجاى غزلهاى خود از صائب ياد مىكند و غزلهايى را نيز به اقتفا و استقبال غزلهاى صائب سروده است چنان كه: ز سادگى ست تمناى سود از اين مردم كه شد به خاك، برابر، وجود از اين مردم [ صائب ] ز غصه جان نَبرى بى حذر از اين مردم به منزلى نرسى بى سفر از اين مردم [ واعظ ] * نِيَم بى درد، دايم پيچ و تاب ساكنى دارم چو نبض ناتوانان، اضطراب ساكنى دارم [ صائب ] چو رنگ خويش، هر دم انقلاب ساكنى دارم چو جوش باده، دايم، اضطراب ساكنى دارم [ واعظ ] با اين همه، غزليات واعظ، سرشار از طراوت و تازگى و تعبيرات بديع و تفكرات والا و استعارات و تركيبات تازه است: آتش عطش / آيينه خورشيد / انگشتر آسمان / افسار شاخسار / بازار نگاه- بحر طويل زلف / كوچه باغ زلف / برگ ريزان رنگ / بيدار خوابان / پرى زاد نوبهار- توفان حسن- جادهى آواز / حوض آيينه / دفتر آيينه / درياچهى ديده / صحراى اندازه / فيض ناك. در كنار اين همه نوآورى در پهنهى واژگان و تركيبات و كنايات بىشمار شعر، گاهى نيز به لفظ، كمتر توجه دارد و بيشتر به محتوا و انديشه مىنگرد. از اين منظر است كه شعرها، به ويژه، غزلهاى او يكدست نيست و با اين حال چنان كه دكتر ذبيح الله صفا نيز خاطرنشان مىكند، بيتهاى قابل انتخاب كم ندارد. برخى از ضعفها و نارسايىها و نازيبايىهاى غزلهاى واعظ چنين است: ١- تتابع اضافات (كثرت اضافه) : عندليبِ چمنِ روح فزايِ دمِ صبح صوتِ شورآورِ افغانِ سحرخيزان است ٢- كثرت تكرار : نيست ناخوش هر چه آيد از خوش و ناخوش ز دوست خوش نبودن با خوش و ناخوش، ز مردان ناخوش است ٣- تعقيد معنوى : يابد نظام كار بزرگان، ز كوچكان بر تن، لباس تيغ، به امداد سوزن است ٤- تقدم ضمير بر مرجع : باشد غرضش دل، كه زابرو، مژگانت پيوسته كمانى به سر چنگ، گرفته است تكرار قافيه و غرابت استعمال و استفاده از واژهها و فرهنگ عاميانهى كوچه و بازار، نيز از كدورتهاى غزل اوست. واعظ چونان بسيارى از شاعران ، در لابهلاى ابيات خود نظرهاى منتقدانهاى در بارهى شعر دارد كه توجه به آنها خالى از لطف نيست ،ببينيد؛ تنها ز لفظ، شعر تو دلبر نمىشود از رنگ گل، دماغ معطر نمىشود * شكار بحر معانى نمىتوانى كرد دو تا ز فكر چو قلاب تا نمىگردى * باشى اگر ملايم با طبع ها، دهندت جا در دل و زبانها چون شعرهاى حالى واعظشاعرىاست محتوىگرا و نصيحتگر و درپى گرويدن به چنين رسم و راهى »غزلهاى خال و خط«(٤) نمىگويد، او غزلهاى خود را نصيحت نامه مىداند: غزلهاى خوش واعظ، نصيحت نامهها باشد گران بر خاطرت گر نيست، جان من! بيا بشنو البته به اين نكته توجه دارد كه شعر، كلامى است مخيَّل، بنابراين نصيحتنامههاى خود را با خيالپردازى و تصوير سازى »ايماژ« بيان مىكند و بيهوده نيست كه به »خوش خيالى« شهرت دارد: گر ديده پاى تا سر، پر از خيال جانان واعظ نكرده بى جا شهرت به خوش خيالى اين بيت نيز از خوش خيالىهاى اوست: نسبت تن پروران، تن پرورى مىآورد هست از آن، مايل به خوابيدن، زگل ها، مخملى واعظ خود را شاعرى پُرگو مىداند و به كاستىهاى شعر خود نيز كه از پاشيدگى نظم و ترتيب آن است اشاره و اعتراف مىكند و آن را ناشى از وامدارى و پريشانى خود مىداند و شاعران ديگر با او معارضه مىكنند. و اين پريشانى را ناشى از پريشانى اوضاع حكومت كشور مىخواند: پريشانى است حاصل، دانهى دل را همين، واعظ! مگر پروردهاى در آب و خاك ملك ايرانش؟! واعظ شاعرى است كه به قناعت و گوشه گيرى، عنايت ويژه دارد و دامن غزل را به نام سلطان نيالوده است. او فقط يكى دو بار در قصيده و قطعه و مسدس، به مدح شاه عباس اول و شاه صفى به نوعى، شانه خالى كرده است. و در غزلهايى نيز با شاهان صفوى به تعريض و تنبيه برخورد كرده است: ما رعيت را ذليل شاه مىپنداشتيم شاه هم در زير تيغ آه ايشان بوده است × عقل اگر دارى، مكن هرگز تمنا تخت و تاج كز بسى گردن كشان مانده است بر جا تخت و تاج × معاش شاه ز پهلوى كاسبان گذرد كه سر، عيال سر خوان دست و پا باشد با اين همه، اگرچه از كنار پيرايهها و ويرايههاى شعر خود بى اعتنا و بىتفاوت مىگذرد و به زيبايى و فريبايى زبان شعر چندان توجهى ندارد ، با آرايههاى ادبى به خوبى آشناست واز باب نمونه در بيتهاى زير، حسآميزى، پارادوكس (تركيبمتناقضنما)، تصويرسازى و خيالپردازى، ارسالالمثل و استعاره مكنيه (تشخيص، انسان انگارى) را مىتوان تحسين كرد : گوش بر نالهاى نمىبيند ورنه واعظ، هزار دستان است × از يار و دوست، وقت سلام وداع شد قامت، مرا براى همين، در خميدن است × بكش تيغ، اى ستمگر! تا جهانى جان به كف گردد كمان بردار، تا خورشيد، نارنج هدف گردد × آزاده به همراهى كس، بند نگردد خاصيت سرو است كه پيوند نگردد × به راه انتظارش، هر دم، آهى مىكشد گردون غبارى بر نمىخيزد كه گردد چشم ما روشن پانوشت: ------------------------------ ١- تاريخ ادبيات در ايران (ج پنجم ٢)- دكتر ذبيح الله صفا- تهران- ١٣٦٩ ٢- ديوان واعظ - به كوشش دكتر سيد حسن سادات ناصرى - موسسه مطبوعاتى على اكبر علمى - تهران ١٣٥٩ ٣- همان ٤- از واعظ: نشنوند اهل زمان گر شعر واعظ دور نيست زان كه شعر خال و خط خواهند، اين پند است پند