پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - قاعده زرين اعتدال - آزاد حجت

قاعده زرين اعتدال
آزاد حجت

قسمت اول

چكيده
در تبيين وتعريف فضايل اخلاقى، ملاك‌هاى متفاوتى عرضه شده، كه قاعده حد وسط ارسطو از جمله ملاك‌هايى است كه فضيلت را حد وسط ميان دو رذيلت متقابل تعريف مى‌كند و اين ملاك در ميان انديشمندان اخلاقى با اقبال و ادبار روبرو بوده است. منتقدين، اين نظريه را ملاكى ناكارامد برآورد كرده‌اند، به گونه اى كه هم به ماهيت اين قاعده وهم به عدم شمول اين قاعده اشكال كرده‌اند. با اين وجود، به نظر مى‌رسد كه بتوان با پاسخ به نقدها از اين نظريه دفاع كرده و اين ملاك را در جايگاهى شايسته قرارداد، به گونه اى كه بتوان از آن در تبيين فضايل و رذايل كمك گرفت.

مقدمه
ترسيم نظام اخلاق اسلامى از بايسته‌هاى پژوهشى است كه نيازمند طى كردن مقدمات است، كه يكى از مقدمات، شناخت تراث اخلاق اسلامى است. در ميان تراث اخلاقى يكى از رويكردها، رويكرد فلسفى به اخلاق است. اين ره‌يافت به اخلاق، تاثير گرفته از نظريه حد وسط ارسطو در تبيين و تعريف فضايل اخلاقى است. در اين نظريه كه به قاعده زرين اعتدال شهرت دارد، ملاك فضيلت به چيزى است كه در ميان دو رذيلت قرار گيرد، وبه عبارتى، حد وسط ميان دو رذيلت فضيلت ناميده مى‌شود.
اين نظريه، مقبول عالمان اخلاق اسلامى قرار گرفته است تا حدى كه كتب مشهور اخلاقى، هم چون »تهذيب الاخلاق« ابن مسكويه »جامع السعادات« نراقى و »اخلاق ناصرى« خواجه نصير متاثر ازاين نظريه شكل گرفته‌اند. در مقابل اين اقبال، ادبارهايى هم وجود داشته است البته اثر مستقلى كه به تحليل ونقد وبررسى اين نظريه آن هم به تفصيل پرداخته باشد به چشم نمى‌خورد و تنها يك پايان نامه كارشناسى ارشد در نقد اين نظريه عرضه شده كه سعى داشته اين نظريه را در اثبات ادعايش ناكام جلوه دهد، امإ؛ نگارنده معتقد است كه نقدهاى موجود قابل پاسخ است.
نوشتار حاضر گامى است در جهت پاسخ به اين سؤال، كه آيا نظريه حد وسط ارسطو مى‌تواند ملاك درستى در تبيين فضيلت و رذيلت اخلاقى باشد؟ پيش نيار پاسخ به اين سؤال، پاسخ به سؤالات ديگرى است؛ سوالاتى از قبيل اين كه آيا حد وسط يك مفهوم رياضى و كمى است؟ آيا حد وسط در همه موارد فضيلت است؟ مقاله حاضر بعد از بيان مقدمه، به سه فصل: كليات، فضيلت از نگاه ارسطو و نقد نظريه ارسطو و بررسى نقد تقسيم مى‌شود.

فصل اوّل: (كليّات)
١. واژه‌شناسى اخلاق
غايت در اين نظريه به معناى ارزش غيراخلاقى و نتيجه عمل نيست، به گونه‌اى كه از فعاليت اخلاقى جدا باشد، بلكه عبارت است از زندگى خوب براى همه انسان‌ها. به عبارتى ديگر، غايتى كه در اين جا مطرح است عبارت است از قسمى برگزيده از زندگانى انسانى، نه به معناى نتيجه در غايت‌گروى كه از زندگى اخلاقى‌جداست.(١)

الف: معناى لغوى اخلاق
اخلاق، جمع خلق، به معناى نيرو و سرشت باطنى است كه تنها با ديده غير ظاهر، قابل درك است. در مقابل،خلق به شكل و صورت و ويژگى‌هاى جسمى، كه قابل رؤيت با چشم ظاهر است اطلاق مى‌شود.(٢)
هم چنين خلق را به صفت نفسانى راسخ كه انسان، افعال متناسب با آن ويژگى نفسانى را بى‌درنگ و بدون تأنّى انجام مى‌دهد اطلاق كرده‌اند. اين حالت پايدار درونى ممكن است، منشأهاى متعددى داشته باشد: مى‌تواند فطرى يا اكتسابى باشد، يا اينكه منشأ وراثتى داشته باشد.(٣) اما هيچ يك از اين منشأها دخلى در معناى خُلق ندارند.
اين صفات راسخ درونى ممكن است فضيلت باشند و منشأ اعمال پسنديده، يا اينكه رذيلت بوده و منشأ اعمال ناپسند باشند.

ب: كاربرد اصطلاحى اخلاق
اخلاق، اصطلاحاً به چند صورت امده است: گاهى به همان معناى لغوى استعمال مى‌شود و گاهى‌هم، مقصود از آن وصف رفتار انسان است؛ اعم از اينكه سرچشمه‌اش حالت نفسانى پايدار باشد، يا حالت زودگذر و متغيّر درونى. بدين معنا كه باتأمل و انديشه صادر شود نه بدون آن و با سهولت، كه برآمده از حالت پايدار درونى است.
اين دو نوع كاربرد؛ اعم از فضيلت و رذيلت و يا خوب و بد هستند؛ يعنى هم براى صفات نفسانى و رفتارخوب و هم براى صفات نفسانى و رفتار بد به كار مى‌روند. از اين دو كاربرد آن گاه كه در مقام تعيين و تحديد علم‌اخلاق هستيم استفاده مى‌كنيم و بدين لحاظ، اخلاق و امر اخلاقى در مقابل علوم ديگر و امور غيراخلاقى؛ يعنى خارج از قلمرو اخلاق قرار مى‌گيرد.(٤) بر اين اساس، كاربرد واژه "اخلاقى" به معناى اخلاقاً درست يا اخلاقاًخوب، نيست، بلكه به معناى متعلق به اخلاق در مقابل غيراخلاقى يا nonethical است.(٥)
گاهى هم اصطلاح اخلاق در مقابل "ضداخلاق" به كار مى‌رود، كه فقط شامل فضيلت‌ها، اعمال و رفتار نيك‌خارجى مى‌شود.(٦) مثلاً گفته مى‌شود: سخاوت يك امر اخلاقى است؛ يعنى فضيلت است. يا خودنمايى يك امر غيراخلاقى؛ يعنى رذيلت است.
گاهى نيز اخلاق استعمال مى‌شود و مقصود از آن چيزى هم عرض هنر، علم، حقوق، قرارداد يا دين، اما متفاوت از آنها است، هرچند كه با آنها ربط داشته باشد، و آن استعمال هنگامى است كه سؤال‌هاى اين چنينى مطرح شود، كه اساساً اخلاق چيست؟ چه تفاوتى با حقوق دارد؟ و چه ارتباطى با دين دارد؟ اخلاق به اين معنا، همان چيزى‌است كه از آن به "نهاد اجتماعى اخلاق" تعبير مى‌شود.(٧)

ج: علم اخلاق
علم اخلاق، علمى است كه از صفات پايدار درونى خوب و بد مرتبط با افعال اختيارى انسان و كيفيت اكتساب صفات پسنديده و زدودن صفات ناپسند بحث مى‌كند.(٨)
برخى نيز علم اخلاق را متكفل ارائه اصول و قواعدى براى عمل اختيارى انسان مى‌دانند؛ يعنى اصولى رامعرفى مى‌كند كه مى‌توان بر طبق آن اصول، عمل خوب را شناخت و در موارد خاص دريافت كه كدام عمل‌وظيفه و به لحاظ اخلاقى درست است.
از آن جا كه اخلاق هم با صفات نفسانى مرتبط است و هم به بررسى افعال نيك و ناپسند مى‌پردازد، مى‌توان علم‌اخلاق را اين گونه تعريف كرد: علمى است كه به بررسى و شناخت انواع صفات پايدار درونى و افعال متناسب‌با آن صفات پرداخته، سجاياى نيك را از ناپسند تمايز بخشيده و اصولى را ارائه مى‌كند كه به واسطه آن، عمل اخلاقى درست را از نادرست تشخيص مى‌دهيم.

د: فلسفه اخلاق
فلسفه اخلاق، شاخه‌اى از فلسفه است، كه به مجموعه تفكرات فلسفى و استدلال درباره اخلاق، مسائل‌اخلاقى و احكام اخلاقى اطلاق مى‌شود.(٩)
برخى نيز فلسفه اخلاق را پژوهش درباره مبادى تصورى و تصديقى علم اخلاق معرفى مى‌كنند.(١٠) در صورت آشنايى با مباحث عمده فلسفه اخلاق، اين تعريف‌ها وضوح بيشترى مى‌يابد.
مباحث عمده فلسفه اخلاق به دو بخش كلى قابل تقسيم است: مباحث بخش اوّل شامل بررسى ملاك‌هاى كلى‌خوبى و بدى و يا درستى و نادرستى اخلاقى است.(١١) در اين بخش به سؤال‌هاى كلى درباره خوبى و بدى اخلاقى يا درستى و نادرستى اخلاقى پاسخ گفته مى‌شود، كه به صورت يك حكم هنجارى بيان مى‌شود. به اين‌بخش، اخلاق هنجارى اطلاق مى‌شود.
مباحث بخش دوم، شامل سه دسته مسائل منطقى، موقت شناختى و معنا شناختى مى‌باشد، كه در اين جا به دفاع‌از احكام هنجارى خاص پرداخته نمى‌شود، بلكه سؤال‌هايى از قبيل سؤال‌هاى ذيل بررسى مى‌شود: معنا يا كاربرد تعبيرات درست يا (خوب اخلاقاً) چيست؟ چگونه مى‌توان احكام اخلاقى و ارزش را اثبات يا توجيه كرد؟ آيا اصلاً قابل توجيه‌اند؟ماهيت اخلاق چيست؟ تفاوت اخلاقى و غيراخلاقى در چيست؟ معنى آزاد يا مسؤول چيست؟(١٢)
دسته سومى از مطالعات اخلاقى نيز وجود دارد كه به نوعى، تحليل تجربى، توصيفى، تاريخى يا علمى است، كه‌انسان‌شناسان، تاريخ‌دانان، روان‌شناسان و جامعه‌شناسان انجام مى‌دهند. هدف از اين پژوهش‌ها آن است كه پديده اخلاق توصيف يا تبيين شود، يا نظريه‌اى درباره سرشت بشرى به دست آيد كه در بردارنده مسائل‌اخلاقى باشد.(١٣)
در سنت فلسفى رايج، بيشتر متمايلند كه مسائل فرا اخلاق را به عنوان موضوع فلسفه اخلاق بيان كنند، اما به‌لحاظ ارتباط فرا اخلاق با اخلاق هنجارى و به دليل آن كه در مباحث اخلاق هنجارى استدلال فلسفى و عقلانى مطرح است، فلسفه اخلاق به مباحث اين بخش نيز اطلاق مى‌گردد. از طرفى ديگر، به دليل آن كه پاره‌اى از نظرات روان‌شناختى و انسان‌شناختى، در پاسخ به مسائل هنجارى و فرا اخلاقى تأثير مى‌گذارند - چنان‌كه در مباحث اخلاق هنجارى هنگام بحث از خودگروى، لذت‌گروى، و نسبى‌گروى قابل مشاهده است - برخى ازمباحث اخلاق توصيفى نيز به پژوهش‌هاى فلسفه اخلاقى راه مى‌يابند.(١٤)
با اين اوصاف، مباحث فلسفه اخلاق شامل تفكرات تحليلى، انتقادى يا فرااخلاقى، مباحث اخلاق هنجارى وبرخى مباحث اخلاق توصيفى - كه در پاسخ به سؤالات فرا اخلاقى و هنجارى مؤثر واقع مى‌شوند - مى‌گردد.
در بازار داد و ستد مطالعات اخلاقى و در تقاضاى پاسخ به ملاك‌هاى كلى آنچه خوب يا درست است، دو پاسخ عمده كه به غايت‌گروى و وظيفه‌گرايى معروف‌اند عرضه شده‌اند. در غايت‌گروى، ملاك درستى و نادرستى‌يا خوبى و بدى اخلاقى به ميزان ارزش غيراخلاقى بستگى دارد، كه به وسيله فعل يا منش اخلاقى حاصل مى‌شود، امادر وظيفه‌گروى، ملاك اخلاقى بودن عمل بر اساس وظيفه است. در نگاه وظيفه‌گران، افزون بر خوبى يا بدى‌نتايج يك عمل يا قاعده، ملاحظات ديگرى نيز در كار است كه مى‌تواند آن عمل يا قاعده را صواب يا الزامى‌كند.(١٥)
غالباً فلاسفه اخلاق، فضيلت‌گروى را نيز قسمى از غايت‌انگارى برشمرده‌اند؛ چرا كه فضيلت‌گروان در طول‌تاريخ اغلب به غايت و خير نهايى تمسك جسته‌اند. با همه اين احوال، فضيلت‌گروى، داراى‌خصوصياتى است كه آن را از غايت‌گروى مصطلح كه قسم غالب آن نيز سودگروى است، متمايز مى‌كند، كه به‌همين سبب مى‌توان آن را از دو قسم ديگر جدا ساخت.
در سطور ذيل به برخى از تفاوت‌هاى اخلاق فضيلت با وظيفه‌گرايى و غايت‌گرايى اشاره شده كه اخلاق فضيلت را از دو نظريه ديگر متمايز مى‌كند.
اما برخلاف فضيلت‌گروى، غايت‌گروان و نيز وظيفه‌گروان بيشتر به دنبال اصول عمل‌اند و ملاك‌هاى الزام راجستجو مى‌كنند و كم‌تر به مباحث فضيلت مى‌پردازند. آنچه براى آنان دغدغه است، پاسخ دادن و حل‌معضلات اخلاقى و وظايف اخلاقى است و حداقل فضيلت‌گروان مدعى‌اند كه آنچه از ديد اين دو دسته مغفول مى‌ماند، خود انسان است.(١٦) به عبارتى ديگر، آنچه در اخلاق فضيلت مهم است، آن است كه چگونه‌باشيم. اخلاق فضيلت مى‌گويد: راست‌گو باش، عادل باش، اما برخلاف آن، غايت‌گروان و وظيفه‌گروان، مى‌گويند: اين گونه عمل كن: راست بگو، با عدالت برخورد كن و دروغ نگو.
با توجه به مطالب پيشين، مى‌توانيم نظريات هنجارى را بر اين اساس تقسيم كنيم: نظرياتى كه به عمل اخلاقى‌مى‌پردازند و ملاك الزام را جستجو مى‌كنند. و نظرياتى كه دغدغه آنان به منش‌ها و خصوصيات فاعل است، نه فعل. گروه اوّل را كه شامل دو نظريه غايت‌گروى و وظيفه‌گروى است، اخلاق وظيفه يا عمل، و گروه دوم رااخلاق فضيلت‌مدار مى‌ناميم، هم‌چنان كه اخلاق‌منش نيز ناميده شده‌اند.
٢. جايگاه اخلاق فضيلت
الف: نظريه فضيلت‌گروى، به خصوص اخلاق ارسطويى كار درست را بر حسب امر خير تعيين نمى‌كند؛ زيرا بخش مهمى از زندگى خوب عبارت است از عمل به شيوه درست.
ب: در اخلاق فضيلت‌مدار، فاعل و ويژگى‌هاى منش او مباحث اصلى پژوهش اخلاقى است. مسأله اصلى در اين اخلاق در ارتباط با بهترين نوع زندگى فردى و ويژگى‌هاى منشى است، كه براى آن زندگى لازم است. از اين رو، بيشترين حجم اخلاق »نيكو ماخوس« را بررسى انسان‌هاى مختلف و انواع منش‌ها به عنوان نمونه‌هاى ممكن از آن گونه زندگى‌كه بايد آن را سرمشق قرار داد به خود اختصاص داده است.(١٧) در اخلاق فضيلت، مباحث بيشتر بر روى اين‌مسائل دور مى‌زند، كه فضيلت چيست؟ فضايل چند نوع‌اند؟ چگونه مى‌توان به فضيلت آراسته شد؟

فصل دوم: فضيلت ازديدگاه ارسطو
چنان كه پيش از اين گذشت، اخلاق فضيلت‌مدار، بيشتر به مباحثى، از جمله فضايل، منش‌ها و نوع زندگى‌سعادت‌مندانه مى‌پردازد. انديشه درباره حيات نيك و نيك‌بختى، محور اخلاق ارسطويى است. در اين ميان نقش فضايل در دست‌يابى به اين نوع زندگى كاملاً مشهود است.
از جمله مباحث نيازمند تأمل در نظام اخلاقى ارسطو نقش فعاليت برطبق فضايل اخلاقى در تأمين نيك‌بختى و سعادت است. از ديگر مباحث مهم پژوهش اخلاقى ارسطو، تعريف و نسبتى است كه ارسطو از فضايل دارد و نوع تقسيم او از فضايل است. تعريف ارسطويى از فضايل اخلاقى، كه به "قاعده زرين اعتدال" مشهور گشته، همواره مورد نقض و ابرام انديشمندان اخلاقى بوده است. نگاهى دوباره به مفاد اين قاعده ونقدهاى ايراد شده ما را در فهم مزايا و معايب اين معيار كمك خواهد كرد. از ديگر مباحثى كه پرداختن به آن‌شايسته است، نوع نگاه ارسطو به فضايل عقلانى و تفاوت آنها با فضايل اخلاقى و نحوه ارتباط اين دو با همديگراست كه در ميان فضايل عقلانى نيز آنچه در اخلاق ارسطو بسيار چشم‌گير بوده و نقش كليدى و محورى دارد، حكمت عملى است. بنابراين، از جمله سؤالاتى كه در اين باره مطرح است، اين است كه آيا تقسيم ارسطويى فضايل به اين نحو، به گونه‌اى كه فضايل عقلانى را از فضايل اخلاقى متمايز و مستقل عرضه كنيم كارى مطابق با واقعيت‌است؟ آيا نمى‌توان برخى از فضايل عقلانى را در ساختار قاعده حدّ وسط عرضه كرد، چنان كه نمايندگان‌اخلاق فلسفى اسلامى چنين كرده‌اند؟
اينها اهمّ مباحثى است كه در بازخوانى نظريه ارسطو شايسته توجه‌اند. در اين مقال توجه ما معطوف نظريه حد وسط در فضايل اخلاقى است و بقيه مباحث را به مجالى ديگر حواله مى‌دهيم.

الف: فضايل اخلاقى
ارسطو طى مباحثى در كتاب اوّل نيكو ماخوس درباره سعادت و نيك‌بختى به اين تعريف از نيك‌بختى دست مى‌يابد: فعاليت بر طبق فضيلت كامل!
براى تشريح اين تعريف، نيازمند تعريف فضيلت هستيم. از همين رو، ارسطو به اين مسأله مى‌پردازد. او به لحاظ نظرى نفس را به دو بخش عقلانى و شهوى يا خوب و بد تقسيم مى‌كند. فضايل نفس مى‌بايست متعلق به اين‌دو بخش باشند. فضايل بخش اوّل را فضايل عقلانى و فضايل بخش دوم را فضايل اخلاقى نام مى‌نهد.او دركتاب دوم نيكو ماخوس به فضايل اخلاقى مى‌پردازد و طى چند فصل به تبيين و تشريح فضيلت اخلاقى‌مى‌پردازد و مؤلفه‌هاى فضيلت اخلاقى را برمى‌شمرد.
در مباحث ذيل حركت گام به گام او را در تعريف و تبيين فضيلت اخلاقى دنبال مى‌كنيم.

ب: فضيلت اكتسابى است
فضيلت اخلاقى در ما نه طبيعى است و نه غيرطبيعى، ما در ابتدا استعداد آن را داريم كه فضايل را به خود بپذيريم، اما اين استعداد بايد به وسيله تمرين پرورده شود. فضايل، همانند قواى حسى نيست؛ زيرا ما توانايى‌هاى‌حسى را از راه شنيدن‌ها يا ديدن‌هاى مكرر به دست نمى‌آوريم، بلكه آنها از اوّل آماده و كاملاً رشد كرده‌اند و چنان‌نيست كه آن را چون به كار انداختيم دارا شديم. اما فضايل را با تمرين به چنگ مى‌آوريم و چنان كه در فنون مختلف نيز به سبب تمرين مهارت مى‌يابيم؛ چرا كه ما از راه بنّايى، معمار مى‌شويم و از راه ساز نواختن، نوازنده. بر همين منوال، از طريق اعمال عادلانه، عادل و از راه تمرين خويشتن‌دارى، خويشتن‌دار. به عبارتى، صفات شخصيت از فعاليت‌هاى مشابه شكل مى‌گيرد و تحقق مى‌پذيرد.
نخستين قاعده درباره فعاليت‌هاى شكل دهنده فضيلت اين است كه بايد از افراط و تفريط خوددارى كرد. چنان‌كه افراط و تفريط در كار يا خوردن براى بدن مضر است، به همين‌سان اگر كسى از همه چيز بگريزد و پايدارى نورزد ترسو مى‌شود، اما اگر از هيچ نهراسد بى‌باك مى‌گردد. ارسطو در اينجا پايه آموزه حدّ وسط را مى‌ريزد تا در آينده كامل شود.
ج: فضيلت و لذت و درد بهترين نشان گرايش آدمى، احساس لذت يا رنج او به هنگام عمل كردن به فضيلت‌ها يا رذيلت‌هاست. لذت و رنج را به واقع مى‌توان موضوع فضيلت اخلاقى دانست.(١٨)
ارسطو فضيلت و رذيلت اخلاقى را با لذت و درد مرتبط مى‌داند و به اين امر از چند زاويه اشاره مى‌كند، كه آنها رامرور مى‌كنيم:
١. نشان سيرت استوار، لذت و دردى است كه با يكايك اعمال همراه است. كسى كه از لذات جسمانى پرهيز مى‌كند و از اين پرهيز لذت مى‌برد، خويشتن‌دار است و آنكه با اكراه چنين كند، لگام گسيخته است.
٢. فضايل با اعمال و عواطف ارتباط دارند و هر عاطفه و هر عملى، لذت و يا درد را به دنبال خود مى‌آورد. بدين‌جهت نيز فضيلت با لذت و درد ارتباط دارد و يكى از نشانه‌هاى اين امر اين است كه انواع مجازات‌ها نيز در همين حوزه اثر مى‌بخشند؛ زيرا مجازات‌ها به يك معنى حكم معالجه‌دارند و معالجه بالطبع از طريق تضاد اثر مى‌بخشد.
٣. هر حالت نفس بر حسب طبيعت‌اش در ارتباط با همان اشيا و در حوزه همان اشيايى خود را نشان مى‌دهد كه‌سبب مى‌شوند تا حالت نفس بهتر يا بدتر شود. آدميان به سبب لذت و درد، بد و فرومايه مى‌شوند. از اين طريق كه‌يكى را مى‌جويند و از ديگرى مى‌گريزند؛ آنجا كه نبايد جست و نبايد گريخت، يا هنگامى نبايد جست و نبايد گريخت، يا چگونه نبايد جست و نبايد گريخت يا هر خطاى ديگرى در جستن و گريختن، و به همين جهت؛ يعنى تأثير پذيرفتن شخص در اعمال، رفتار و احساسات، از لذت و الم. برخى فضيلت را اين گونه تعريف‌كرده‌اند: "استقلال از احساس لذت و درد يا سكوت نفس." اما ارسطو اين تعريف را نمى‌پذيرد و مى‌گويد: اين‌تعريف نادرست است، چون آن را به طور مطلق به كار برده‌اند و اضافه نمى‌كنند: "چنان كه بايد" يا "چنان كه‌نبايد" يا "آن گاه كه بايد" يا قيدهاى ديگرى از اين قبيل.
بنابراين، اين اصل را مسلم فرض مى‌كنيم كه فضيلت و سيرت نيك، آدمى را بر آن مى‌دارد كه در ارتباط با لذت والم بهترين رفتار را در پيش گيرد و رذيلت، انسان به خلاف آن وادار مى‌كند.
٤. سه عامل براى بهترين گزينش به كار مى‌روند: ١. زيبا؛ ٢. سودمند؛ ٣. لذت‌بخش. انتخاب طريق غلط نيز سه‌عامل در خور توجه دارد: ١. زشت؛ ٢. زيان‌بار؛ ٣. رنج‌آور. از بين همه اينها، لذت‌بخش، بالاترين جاذبه را دارد.به همين سبب مى‌بايست طورى تربيت شويم كه لذت و رنج را در طريق درستش احساس كنيم. اگر ما غلط تربيت شويم، هرگز نمى‌توانيم در مقابل جذابيت لذت مقاومت كنيم. مبارزه با لذت دشوارتر از نبرد با خشم است. بنابراين، در يك معنى، »فضيلت، پيروزى بر لذت اشتباه است«. از اين رو، تمام پژوهش اخلاقى بايد به گرد اين نقطه بگردد؛ زيرا اينكه آدمى لذت و درد را به نحو درست يا نادرست احساس كند، در عمل او تأثير فراوان مى‌بخشد.

د: فضيلت و مهارت (هنر، فن)
فضيلت، غير از مهارت است؛ چرا كه فضيلت، داراى اركانى است كه مهارت‌ها آن را فاقدند. ارسطو فرق بين مهارت‌ها و فضايل اخلاقى را در ضمن ايراد يك اشكال بيان مى‌كند: اين سخن كه ما از طريق اجراى اعمالِ‌خوب، خوب مى‌شويم، در بردارنده يك تناقض‌نما است. مثلاً اگر ما عادل نباشيم، چگونه اعمال عادلانه انجام‌مى‌دهيم و اگر ما خويشتن‌دار نيستيم، چگونه اعمال خويشتن‌دارانه انجام مى‌دهيم؛ زيرا كه شرط انجام دادن‌عمل عادلانه و خويشتن‌دارانه عادل بودن و خويشتن‌دار بودن است. بنابراين، اين سخن كه ما از طريق اعمال‌عادلانه يا خويشتن‌دارانه، عادل مى‌شويم يا خويشتن‌دار تناقض‌نما است. اين تناقض‌نمايى در فنون نيز وجود دارد، چرا كه مثلاً شرط عمل درست در نحو و موسيقى، عالم نحو بودن و موسيقى‌دان بودن است. در نتيجه، اين‌سخن كه با انجام اعمال صحيح و مطابق قواعد موسيقى و نحو، موسيقى‌دان و عالم نحوى گرديم، حاوى تناقض‌است.
ارسطو به اين سؤال در دو مرحله جواب مى‌دهد:
١. ميان اعمال پديد آورنده فضيلت و مهارت، با اعمال برآمده از فضيلت و مهارت فرق است. ما ممكن است باقواعد نحو آشنا نباشيم اما مى‌توانيم مطابق قواعد نحو عمل كنيم، اما اين عمل نه از روى مهارت و استقلالى علمى در نحو است، بلكه با تقليد و كمك است. اما كسى كه خود، عالم علم نحو است يا در فنى ديگر مهارت دارد، اگر مطابق قواعد نحو يا مطابق آن مهارت عملى انجام مى‌دهد، از آنجا كه در آن هنر يا فن كاملاً به بلوغ و استقلال علمى رسيده است آن را انجام مى‌دهد. بنابراين، بين هر دوعمل به ظاهر شباهت وجود دارد، ولى به لحاظ درونى آن دو غير از يكديگرند. در اعمال فضيلت‌مندانه نيز به همين منوال.
٢. مرحله دوم پاسخ، در حقيقت بيان تفاوت‌هايى است كه ميان فضايل و مهارت‌ها وجود دارد. ارسطو مى‌گويد: نه تنها انجام عمل به نحو خاص (استقلالى و عدم استقلالى) موجب تمايز عمل قبل از فضيلت، با عمل بعد ازشكل‌گيرى آن مى‌گردد، بلكه اصولاً بين مهارت و فضيلت فرق هست؛ چرا كه اثرى كه از طريق توانايى فنى به‌وجود مى‌آيد ارزش خود را در خود دارد و كافى است كه آن اثر به نحو خاص انجام شود، حال آن كه درحوزه فضيلت يك عمل تنها بدان جهت كه به نحوى خاص انجام گرفته است، عادلانه يا خويشتن‌دارانه نيست، بلكه وقتى چنين است كه عامل در هنگام عمل در حالت روحى خاصى باشد: ١. بداند چه مى‌كند؛ ٢. عمل را به علّت انتخاب و تصميم روشنى به‌جا آورد، آن هم تصميم و انتخاب به خاطر خود عمل؛ ٣. عمل بايد برآمده ازيك ملكه و خلق و خوى ثابت و استوارى باشد.
با اين اوصاف، تناقض نمايى سخن قبلى ارسطو از ميان مى‌رود؛ اعمالى كه فضيلت در پى مى‌آورند - نه به لحاظ طبيعت درونى بلكه از جنبه بيرونى - همانند اعمالى هستند كه فضيلت به بار مى‌آورد.(١٩)
ارسطو در ادامه بر تمايز بين دو عنصر موجود در اعمال كاملاً خوب (فضيلت‌مندانه به معناى حقيقى) انگشت‌مى‌گذارد:
الف) اعمال انجام شده بايد به لحاظ شرايط (اوضاع و احوال)، اعمال درست باشند.
ب) اين اعمال بايد بر اساس انگيزه‌هاى خوب انجام يافته باشد.(٢٠)
شرايطى كه درباره عمل برآمده از فضيلت لازم بودند (شرايط سه‌گانه مذكور) در مورد فن، نقشى ندارند و همين‌قدر كافى است كه صاحب فن به فن خود دانا باشد. ولى دانستن، به عنوان شرط دارا بودن فضيلت شرط اصلى نيست، بلكه شرايط ديگر، شرايط اساسى هستند و اين شرايط نيز آن گاه حاصل مى‌شوند كه شخص اعمال‌عادلانه و خويشتن‌دارانه را به كرات انجام دهد.

پى نوشت‌ها:
١. مار تا نوسيام، فلسفه ارسطو، ص ٨٦.
٢. راغب اصفهانى، مفردات الفاظ القرآن، ص ١٠٩.
٣. ابن مسكويه، تهذيب الاخلاق و طهارة الاعراق، ص ٥١.
٤. احد ديلمى و مسعود آذربايجانى، اخلاق اسلامى، ص ٢٢.
٥. ويليام كى فرانكنا، فلسفه اخلاق، ترجمه هادى صادقى، ص ٢٨.
٦. همان، ص ٢٨، و ديلمى ،همان ص٢٢.
٧. دروس فلسفه اخلاق استاد مصباح يزدى، ص ١٠، ص ٢٨ و ٢٩.
٨. همان ص ١٠.
٩. فرانكنا، همان، ص ٢٥.
١٠. مصباح يزدى، همان، ص ١٠.
١١. فرانكنا، ص ٢٧.
١٢. همان، ص ٢٦.
١٣. همان، ص ٢٥.
١٤. همان، ص ٢٧.
١٥. همان، ص ٤٩ - ٤٦.
١٦. لگنها وزن، نقد و نظر، سال چهارم، شماره اول و دوم، ص ٢٢٢.
١٧. ادموند پينكافس، اخلاق مسأله محور،ترجمه حميد رضا حسنى، ارغنون ش ١٦، ص ٢٤٩.
١٨. ديويد، راس، ارسطو، ص ٢٩٥.
١٩. راس، ارسطو، ص ٢١٦.
٢٠. همان، ص ٢٩٦

ادامه دارد