پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

ساقى كجاست؟
صالحی بهمن

بهمن صالحى گفتم:
- استاد من!
اى پير پاك‌زاد!
ما را در اين زمانه‌ى ناشاد
- وين تيره روزگار-
در لحظه‌هاى خيره‌ى درد
اختيار چيست؟

خنديد و گفت:
- جان پسر!
دانى كه »عيش و صحبت باغ و بهار...«
سيماى ساقى و مى گلگون و خوشگوار،
اما
تا رويش دوباره‌ى گل‌ها
تا صبح آفتابى فردا
جز انتظار
اى نور ديده،
چاره در اين رهگذار چيست؟

برخاستم ز جاى
وزجان خروش تشنگى‌ام هر كرانه خاست:
- »ساقى كجاست،
گو سبب انتظار چيست؟...«

موعود
مصطفى على‌پور
ساده است اگر بهار
جنگلى سترگ را
برگ و بر دهد
يا پرنده را
ز شاخه‌اى به شاخه‌اى دگر سفر دهد
من در انتظار آن بهار گرم و بى‌قرار و آفتابى‌ام،
مى‌رسد
- مرا عبور مى‌دهد ز روزهاى سردِ سخت
خاك را پرنده مى‌كند،
سنگ را درخت...

در نام تو پنهان
رحمت حقى‌پور
در كوچه
در خيابان
دست دوستان
همسايگان
خويشان را فشردم
شايد
شايد
كه تو باشى
جهان اما
بى گل سرخ ماند
اقيانوس‌ها خاكسترى.
جنگل‌ها
بى درخت
بى پرنده
تاريكى آفتاب
ايستادن زمين
در سياهى
در غبار
اتفاق مى‌افتاد:
اگر سپيدى اسب
و سرخى سيب
سپيده‌ها را در نام تو
پنهان نمى‌كرد

در انتها
سيد على ميرباذل
در انتهاى زمان
گلى كاشت
تا پايان جهان را
معطر كند!

بى تو
قيصر امين‌پور
بى تو اين جا همه در حبس ابد تبعيدند
سال‌ها، هجرى و شمسى، همه بى خورشيدند
از همان لحظه كه از چشم يقين افتادند
چشم‌هاى نگران آينه‌ى ترديدند
نشد از سايه‌ى خود هم بگريزند دمى
هرچه بيهوده به گرد خودشان چرخيدند
چون به جز سايه نديدند كسى از پى خود
همه از ديدن تنهايى خود ترسيدند
غرق درياى تو بودند ولى ماهى‌وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسيدند
در پى دوست همه جاى جهان را گشتند
كس نديدند در آيينه به خود خنديدند
سير تقويم جلالى به جمال تو خوش است
فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجيدند
تو بيايى، همه‌ى ثانيه‌ها، ساعت‌ها
از همين روز، همين لحظه، همين دم، عيدند

موعود
يوسفعلى ميرشكاك
تمام خاك را گشتم به دنبال صداى تو
ببين باقى است روى لحظه‌هايم جاى پاى تو
اگر كافر اگر مؤمن به دنبال تو مى‌گردم
چرا دست از سر من بر نمى‌دارد هواى تو
دليل خلقت آدم، نخواهى رفت از يادم
خدا هم در دل من پر نخواهد كرد جاى تو
صدايم از تو خواهد بود، اگر برگردى، اى موعود
پر از داغ شقايق‌هاست آوازم براى تو
تو را من با تمام انتظارم جست‌وجو كردم
كدامين جاده امشب مى‌گذارد سر به پاى تو
نشان خانه‌ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سوتر است از اين تمدن روستاى تو

اتفاق
زكريا اخلاقى
همين است ابتداى سبز اوقاتى كه مى‌گويند
و سرشار گل است آن ارتفاعاتى كه مى‌گويند
اشارات زلالى از طلوع زاده‌ى نرگس
پياپى مى‌وزد از سمت ميقاتى كه مى‌گويند
زمين در جست‌وجو هرچند بى تابانه مى‌چرخد
ولى پيداست ديگر آن علاماتى كه مى‌گويند
جهان اين بار ديگر ايستاده با تمام خويش
كنار خيمه‌ى سبز ملاقاتى كه مى‌گويند
كنار جمعه‌ى موعود گل‌هاى ظهور او
يكايك مى‌دمد طبق علاماتى كه مى‌گويند
كنون از ابتداى دشت‌هاى شرق مى‌آيد
صداى آخرين بند مناجاتى كه مى‌گويند
و خاك اين خاك شاعر آسمانى مى‌شود كم كم
در استقبال آن عاشق‌ترين ذاتى كه مى‌گويند
و فردا بى‌گمان اين سمت عالم روى خواهد داد
سرانجام عجيب اتفاقاتى كه مى‌گويند

"تو بايد"ى
محمد سعيد ميرزايى
كجاست جاى تو در جمله‌ى زمان كه هنوز
كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟
و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟
سؤال مى‌كنم از تو: هنوز منتظرى؟
تو غنچه مى‌كنى اين بار هم دهان، كه هنوز...
چقدر دل خورم از اين جهان بى موعود
از اين زمين كه پياپى... و آسمان كه هنوز...
جهان سه نقطه‌ى پوچى است، خالى از نامت
پر از »هميشه همين طور« از »همان كه هنوز«
همه پناه گرفتند در پس »هرگز«
و پشت »هيچ« نشستند از اين گمان كه »هنوز«...
ولى تو »حتماً«ى و اتفاق مى‌افتى!
ولى تو »بايد«ى، اى حسِ ناگهان كه هنوز...
در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه مى‌دهد از ابرها نشان كه هنوز
شكسته ساعت و تقويم، پاره پاره شده
به جست‌وجوى كسى، آن سوى زمان، كه هنوز...

زمان
مهدى فرجى
منى كه آدم اين عصرم و تمام زمان
هميشه گم شده‌ام لاى ازدحام زمان
مدار دائمى من دوازده عدد است
كه دوره كرده مرا در خودش به نام زمان
اسير آن همه تاكم، اسير اين همه تيك
تمام زندگى من اسير دام زمان
ولى به طالع آن صبح بى‌دريغ خوشم
اگرچه له شده باشيم زير گام زمان
اگر هنوز مرا فرصت تغزل هست
به شوق آمدن توست يا امام زمان

محضر گل
قنبر على تابش
كجاست يك شعله نو بهاران، كه در شعاعش جهان كند گل
كجاست غزنين روزگاران، كه صبح هندوستان كند گل
نه كلك مانى، نه نقش ارژنگ، نه شعر جامى، نه رقص رومى
نه شور بهزاد كز دو كِلكش، هرات در اصفهان كند گل
سپيده سر زد، نماز! شاعر! مگر نپيچيد بانگ تكبير؟
نماز كن تا ز واژه‌هايت فرشته خيزد، اذان كند گل
بخوان خدا را به واژه واژه، به جز خدا چيست لايق شعر؟
ادب نباشد به محضر گل، كسى دگر بر زبان كند گل
اگر دوباره چنان سنايى قدم نهادم به شعر و عرفان
ز چرخش رقص واژه‌هايم، بشر به هفت آسمان كند گل
قسم به آتش، قسم به باران - كه هر دو از جنس نوبهارند -
كسى بيايد ز مشرقى‌ها كه در قدومش جهان كند گل

مى‌آمدى اگر زود
محمد على عجمى
مى‌آمدى اگر زود، مرجان شكوفه مى‌كرد
در جانِ جان سپاران، جانان شكوفه مى‌كرد
مى‌آمدى اگر زود، مى‌سوخت ريشه‌ى غم
در قحط سال دنيا، ايمان شكوفه مى‌كرد
در چشم‌هاى ليلى، مجنون طواف مى‌كرد
در دشت‌هاى حسرت باران شكوفه مى‌كرد
از شاخسار دنيا، لبخنده باز مى‌ريخت
اين روز و روزگاران چندان شكوفه مى‌كرد
مى‌آمد از خرابات، آوازِ آمد، آمد
از شوق، جام‌هاى مستان شكوفه مى‌كرد
مى‌آمدى اگر زود، با رحمت الهى
در سفره‌هاى خالى، احسان شكوفه مى‌كرد
فانوس سينه‌هامان، نهج البلاغه مى‌شد
در دست‌هاى عاشق، قرآن شكوفه مى‌كرد
با مِهر ماهرويان، پاييز سبز مى‌شد
آذر جوانه مى‌بست، آبان شكوفه مى‌كرد
مى‌آمدى اگر زود، مثل فرشته يك شب
مثل درخت، يك صبح، انسان شكوفه مى‌كرد

خُم سربسته
فريد (قادر طهماسبى)
بتى كه راز جمالش هنوز سربسته‌ست
به غارتِ دل سوداييان كمر بسته‌ست
عبير مِهر به يلداى طرّه پيچيده‌ست
ميان لطف به طول كرشمه بر بسته‌ست
بر آن بهشت مجسم دلى كه ره برده‌ست
درِ مشاهده بر منظر دگر بسته‌ست
زهى تموّج نورى كه بى‌غبار صدف
ميان موج خطر، نطفه‌ى گهر بسته‌ست
بيا كه مردمك چشم عاشقان همه شب
ميان به سلسله‌ى اشك تا سحر بسته‌ست
به پاى بوس جمالت، نگاه منتظران
زبرگ برگِ عاشقان، پل نظر بسته‌ست
اميد روشن مستضعفان خاك تويى
اگرچه گرد خودى چشم خود نگر بسته‌ست
هزار سدّ ضلالت شكسته‌ايم و كنون
قوام ما به ظهور تو منتظر بسته‌ست
متاب روى زشبگير، اشك بى‌تابم
كه آه سوخته، ميثاق با اثر بسته‌ست
به يازده خُم مى گرچه دست ما نرسيد
بده پياله كه يك خم هنوز سربسته‌ست
زمينه ساز ظهورند، شاهدان شهيد
اگرچه هجرت‌شان داغ برجگر بسته‌ست
كرامتى كه ز خون شهيد مى‌جوشد
هزار دست دعا را ز پشت سر بسته‌ست
قسم به اوج كه پرواز سرخ خواهم كرد
در اين ميانه مرا گرچه بال و پر بسته‌ست
چنان وزيده به روحم نسيم ديدارت
كه گوش منتظرم چشم از خبر بسته‌ست
در اين رسالت خونين بخوان حديث بلوغ
كه چشم و گوش حريفان همسفر بسته‌ست
رواست سر به بيابان نهند منتظران
كه باغ وصل تو را عمر رفت و در بسته‌ست
به پيشواز تو هر جاده‌اى به راه افتاد
ولى دريغ كه دروازه‌ى گذر بسته‌ست
دلِ شكسته و طبع خيال بندِ »فريد«
به اقتداى شرف، قامت هنر بسته‌ست

پرسش
محمدرضا تركى
اى نسيم سرخوشى كه از كرانه‌ها عبور مى‌كنى
اى چكاوكى كه كوچ تا به جلگه‌هاى دور مى‌كنى
اى شهاب روشنى كه از ديار آفتاب مى‌رسى
وين فضاى قيرگونه را پر از عبور نور مى‌كنى
آى ابر دل گرفته‌ى مسافرى كه خاك تيره را
آشناى تندبارشِ شبانه‌ى بلور مى‌كنى
اى ترنّمى كه پا به پاى رودها و آبشارها
خلوت سواحل خموش را فضاى شور مى‌كنى
آى راهيان، گر از ديار يار ما عبور مى‌كنيد
پرسشى كنيد از او كه اى بهار، كى ظهور مى‌كنى؟

چشم به راهيم
عزيز الله زيادى
بگشاى در، نشسته به راهيم، ما همه
در انتظار موكب ماهيم، ما همه
پشت صداى ما همه از غم خميده است
مستوجب كدام گناهيم، ما همه
تو آفتاب و آبى و سرمايه‌ى حيات
بى تو بدون پشت و پناهيم، ما همه
رفتى و سرنوشت زمين را گره زدى
با اين شبى كه هيچ نخواهيم، ما همه
بعد از تو يخ تمام جهان را فراگرفت
اين گونه گر دهانه‌ى آهيم، ما همه
روز و شب است و شوق تماشاى روى تو
پا تا به سر تمام نگاهيم، ما همه
مثل ستاره‌ها و نگاه درخت‌ها
بازآ ببين، كه چشم به راهيم، ما همه

كى عيد مى‌رسد؟
نجمه زارع
دنيا به دور شهر تو ديوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
كى عيد مى‌رسد كه تكانى دهم به خويش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است
شب‌ها به دور شمع كسى چرخ مى‌خورد
پروانه‌اى كه دل به دل يار بسته است
از تو هميشه حرف زدن كار مشكلى است
در مى‌زنيم و خانه‌ى گفتار بسته است
بايد به دست شعر نمى‌دادم عشق را
حتى زبان ساده‌ى اشعار بسته است
وقتى غروب جمعه رسد بى تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است
مى‌ترسم آخرش تو نيايى و پُر كنند
در شهر شاعرى ز جهان بار بسته است

چهار رباعى در انتظار
بيژن ارژن
(١)
كى مى‌آيى؟ سوار خورشيد به دست
كه ماه به انتظارت از نيمه شكست
گفتند كه روز جمعه خواهى آمد
اين جا هر هفت روزِ هفته جمعه‌ست

(٢)
كشتى و درخت، جاى پاى ساحل
بر صخره و شن، پرنده‌هاى ساحل
ساعت روى دوازده منتظر است
من پاى درخت، موج، پاى ساحل

(٣)
هر كس اين جا ز عشق نامى دارد
بر درگاه شما سلامى دارد
در عشق تو صاحب الزّمان ساعت هم
آيين دوازده امامى دارد

(٤)
در خواب هم انتظار من پيوسته‌ست
چشمى باز است و چشم ديگر بسته‌ست
با پانزده آمدى، مبارك عددى است
زيرا كه شبيه گنبد و گلدسته‌ست