پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

مكاشفه در باد
رضایی نیا عبدالرضا

(مقدمه‌اى بر آدونيس)
مَا الجَمال؟
- شكل اِذا رأيتَهُ
رَأَيتَ وَ راءَهُ السرِّه
وَ اَحْياناً تَرى و راءَه الله...×
(آدونيس)
حدود پانزده سال پيش بود كه كتاب الصوفيه و السورياليه واسطه‌ى آشنايى‌ام با دنياى آدونيس شد. پيش‌تر شعرهايى از آدونيس يا نقل قول‌هايى پراكنده و نوشته‌هاى مختصرى از او را ديده بودم، اما خواندن اين كتاب ديدارى بى واسطه بود؛ آشنايى از نزديك با شاعر كه چشم و زبان متفاوتش به او تمايزى ويژه بخشيده است.
هركس كه با فرهنگ عرفان و تصوف و با ماجراى سورئاليست‌ها و دستاورد ادبى و هنرى‌شان آشناست، به بداهت درمى‌يابد كه اين دو - اگرچه در نقاطى با هم تلاقى مى‌كنند يا نزديك مى‌شوند - مبدأ و معادى جداگانه دارند هم از نظر خاستگاه متفاوتند و هم از نظر رهيافت، و بر همين مبنا در سرشت و سرنوشت‌شان آنقدر فاصله و تباين مى‌توان ديد كه آن نقاط تلاقى و تقارب در سايه قرار مى‌گيرند. اين قدح چنان اساسى است كه آدونيس - خود - در نخستين سطرهاى كتاب به عنوان دفع دخل مقدر درصدد توضيح و توجيه آن برمى‌آيد! در واقع، تطبيق و انطباق جريان تصوف و سورئاليسم بى‌آن كه چيزى بر تصوف و عرفان بيافزايد - بيش از هر چيز فروكاستن و مسخ و مصادره‌ى هويت و حيثيت آن به نفع سورئاليسم خواهد بود. با اين وصف، آنچه بيش از همه، در اين كتاب جالب مى‌نمود، اهتمام به بازخوانى و تماشا و تحليل ديروزها از منظر امروز و محاوره با سنت به زبانى مدرن بود. بعدها با ديدن ديگر آثار آدونيس، اين اهتمام را از پررنگ‌ترين محورهاى تلاش فكرى او در نوشته‌هاى تئوريك و انتقادى‌اش يافتم كه البته با تمركز بر سرنوشت انسان عربى، جامعه، فرهنگ، شعر، زبان و ادبيات عربى و چند و چون مواجهه با فرهنگ مدرنيته گسترش مى‌يابد.
براين محور بايد محور پررنگ ديگرى را افزود كه در مجموعه‌ى حركت فكرى و قلمى آدونيس (شعر و نثر) سهمى عظيم دارد و آن اشتياق و عطش كم‌نظير او به شورش قهرآميز و ويرانگرانه در عرصه‌ى شعر؛ فرهنگ و ارزش‌هاى عربى است كه تا مرز اغتشاش پيش مى‌رود. اين نكته را در همه‌ى آثار شعرى و نثرى و مصاحبه‌هاى آدونيس به روشنى مى‌توان ديد، از جمله در همين كتاب الصوفيه و السوريالية ستايشى مبالغه‌آميز نثار روح شورشى و معترضانه‌ى صوفيان و عارفان مى‌شود و شورش و اعتراض برجسته‌ترين نقطه‌ى اشتراك آنان با سورئاليست‌ها خوانده مى‌شود، كه تجليات گونه گونى در مسير سيرو سلوك روحى و زبانى آنان پيدا مى‌كند، در معرفت و شناخت، در خيال‌ورزى، در عشق، در نوشتار، و بُعد زيبايى‌شناسى و عرصه‌هايى ديگر(٢).
على احمد سعيد (آدونيس) در كولاك شبى از شبهاى زمستان ١٩٣٠ در روستاى قصّابين سوريه به دنيا آمد. پدرش روستايى ساده و فقيرى بود كه از رهگذر خواندن بسيار در زبان، شعر عربى و فقه و علوم دينى دانش فراوان اندوخته بود. گه‌گاه به مناسبتى شعر نيز مى‌سرود. آدونيس قرآن و ادبيات عرب را از پدر آموخت. در دوازده سالگى سوره‌هاى بسيارى از قرآن كريم را از بَر بود، با نهج البلاغه امام على(ع) اُنس داشت، قصائد فراوانى از شاعران بزرگ كلاسيك عرب چون متبنى، ابونواس، ابوتمام و سيد رضى را حفظ بود. آن زمان در مكتب خانه‌اى درس مى‌خواند كه زير درختان روستا در هواى باز برپا مى‌شد.
با چنين زمينه‌اى بعدها به مدرسه و دانشگاه راه يافت. در بيست و چهار سالگى ليسانس فلسفه گرفت. در اين دوران با »حزب قومى اجتماعى سورى« مرتبط شد و فعاليت‌هاى تند سياسى را به شوريده سرى شاعرانه گره زد. در همين اثنا با خالده سعيد شاعر و منتقد برجسته‌ى عرب ازدواج كرد. دو سال پس از ازدواج، در پى تلاش براى تأسيس شاخه‌ى چپ حزب »قومى اجتماعى سورى« از آن اخراج شد.
تجربه‌ى يك سال زندان به خاطر فعاليت‌هاى سياسى و سرخوردگى از بازى‌هاى حزبى، او را به لبنان كوچاند، كوچى كه سبب ساز آشنايى و ارتباط با شاعر پرآوازه يوسف الخال و تأسيس مجله‌ى شعر شد و سهم عظيمى در نوگرايى شعر عربى پيدا كرد و بر ذهنيت بسيارى از شاعران عرب تأثيرگذاشت. البته همكارى آدونيس با مجله شعر سه سال بيشتر تداوم نيافت و او به نشر مجله مواقف روى آورد، با بيست و پنج سال تداوم انتشار و هفتاد و چهار شماره كه كارنامه‌اى در خور اعتناست.
در اين سال‌ها علاوه بر تدريس در دانشگاه لبنان، از دانشگاه سنت ژوزف دكترا گرفت. از سال ١٩٨١ به عنوان استاد ميهمان در دانشگاه‌ها و پژوهشگاه‌هاى مختلف اروپا و امريكا حضور پيدا كرد و اكنون بيش از بيست سال است كه در فرانسه زندگى مى‌كند.
اشعار آدونيس به زبان‌هاى مختلفى ترجمه شده و جايزه‌هاى متعددى را از آنِ خود كرده‌اند. به علاوه، سال‌هاست نامش در زمره‌ى نامزدان نوبل ادبى برده مى‌شود، البته شاعران فراتر از جايزه‌هايند و دريافت جايزه چيزى بر شعر و شخصيت آنان نمى‌افزايد.
دلدادگى وصف‌ناپذير نسبت به نثر و شعر صوفيانه يكى از خطوط پررنگ حركت شعرى آدونيس در بده و بستان با تُراث فرهنگى است كه حكايت از اُنسى عميق و ديرپا دارد و البته در شيوه‌ى خاص خود آدونيس در بيان و فرمى مدرن نمود پيدا مى‌كند. دكتر احساس عباس با بيان اين نكته كه گرايش صوفيانه بارزترين گرايش‌ها در شعر نوى عربى است، در ريشه‌يابى اين امر به چند عامل فردى و اجتماعى اشاره مى‌كند: »شايد اين قضيه به طولانى شدن مسير پيشرفت و پسرفت در حيات سياسى برگردد، يا به يأس غالب و سرخوردگى از دنبال كردن مبارزه، چنان كه اينجا بخشى از تصوف ميان گرايش‌هاى انقلابى پيشين پيوند مى‌زند، ديگر اين كه اين اميد بهترين ميدانى است كه در آن فرديت و ذات شاعرانه شكوفا مى‌شود، شاعر - به ظاهر - از جامعه مى‌برد تا آلامش را - كه همان آلام اجتماع است - با دريافتى تراژيك زندگى كند، و ديگر اين كه اين گونه از تصوف كوششى است براى جايگزينى پيوندهاى روحى و روابط صميمانه‌اى كه از دست رفته، و تلطيف ماديت خشن و سخت... با اين كه تصوف جريانى فراگير و بزرگ است، هريك از شاعران از تصوفى ويژه برخوردارند كه آن را اسبابى مرتبط با زندگى شاعر و گرايش‌هاى اصلى شعرى‌اش مشخص مى‌كند. و تصوف آدونيس گشودگى برهستى و يگانگى با ميراث عارفه دينى است«.(٣)
گرايش خاص آدونيس - البته - به شيوه‌ى ويژه‌ى خود او در بازخوانى تصوف رخ مى‌نمايد كه نقش سحرگونگى زبان صوفيانه در اين عرصه دو چندان است و تجربه‌ى تصوف در چارچوب زبان عربى را - صرفاً - تجربه‌اى در نوع نگاه نمى‌داند، بلكه معتقد است تجربه‌ى نوشتارى و كتابتى كه بر تجربه‌ى بينشى و معرفتى مقدم است، اين تجربه در صيرورت خويش حركتى ابداعى است كه مرزهاى شعر را گسترش داده است، با شعرگونگى زبان و سياقى رمزآلود كه هر چيزى كه در آن رمز است؛ هم خود است، هم ديگرى.(٤)
البته چنان كه دكتر عبدالعزيز المقالح خاطرنشان مى‌كند؛ آدونيس در ريشه‌يابى نوآورى شعر عرب به تأثير ژرف متن قرآنى بر متون صوفيانه اعتقاد دارد و اين را مى‌توان از مهم‌ترين نظريه‌هاى آدونيس در عرصه‌ى مفاهيم انتقادى دانست. او به اين جملات آدونيس در كتاب الشعرية العربية استشهاد مى‌كند: »ريشه‌هاى نوآورى عرب به طور خاص - و نوآورى كتابت - به طور عام - در متن قرآنى نهفته است... پژوهش‌هاى قرآنى بنيان‌هاى انتقادى نوينى بنا نهاد، بلكه دانش زيبايى‌شناسى جديدى را رقم زد كه مقدمه بالندگى شعر عربى نوين شد. وقتى به همه‌ى اينها ميزان تأثير متن قرآنى در شعر گونگى متن صوفيانه را اضافه كنيم، در مى‌يابيم كه چگونه نوشتار قرآنى ذوق جديدى را براى زبان هنرى بارور كرد و نوشتار جديدى را پديد آورد و چگونه قرآن »منبع ادبيات« شد - چنان كه ابن اثير در گذشته به سال ٦٣٧ هجرى مى‌گويد - و چگونه پژوهش‌هاى قرآنى پراهميت‌ترين مأخذ براى بررسى شعريت زبان عربى را فراهم آورد«.(٥)
با اين اوصاف، چند و چون تعامل آدونيس با تصوف سيمايى خاص براى او رقم مى‌زند، كه بروز و ظهورى خاص دارد. دكتر ابراهيم محمد منصور او را تركيبى از صوفى و سورئاليست مى‌داند، البته با ترديد در اين كه او صوفى سورئاليست سورئاليست صوفى؟(٦) او همين ترديد و تشكيك را به بيانى ديگر چنين توصيف مى‌كند: »آدونيس بزرگ‌ترين شاعر معاصرى بر شمرده مى‌شود كه از ميراث صوفيه بهره برده و تأثير پذيرفته اما مبالغه‌آميز است يا نيست؛ وقتى مى‌گوييم او دورترين مردم است از طريقت صوفيان اسلامى كه ترانه‌خوان وصول به حضور »حق« بودند، حال آن كه او ترانه‌خوان طريقتى است كه طريقت شورش، نابودى و ويرانگرى است، بى‌شك رويكرد صوفيانه‌ى او با تصوف به معناى عام همگونى دارد، آنچه مايه‌ى افتراق است، گرايش به سوى رؤياها و ناخودآگاه است«.(٧)
آدونيس از جنجالى‌ترين شاعران عرب است. موافقان و مخالفان او بسيارند. اگر موافقان شعرش را سرشار از بُن مايه‌هاى فلسفى، عرفانى و غنى از حضور اساطير، و رنگارنگ از تجليات گونه‌گون فرمى و زبانى مى‌دانند و در يك كلام، او را پرچمدار شعر و آوانگارد عرب در رويكرد مدرنيستى‌اش مى‌خوانند، مخالفانش - نيز - شعرش را شعرى سرد و تهى از حرارت عاطفى مى‌يابند كه از دخالت دانش‌هاى مزاحم لبريز است و ساخت مصنوع آن شورى برنمى‌انگيزد و در چشم‌اندازى عام، روگرفتى عربى از شعر غربى (فرانسوى) است.
بررسى و نفى و اثبات اين مواضع از عهده‌ى اين ديباچه خارج است اما ذكر اين نكته ضرورى است كه كمتر مقاله و كتابى درباره شعر امروز عرب مى‌توان يافت كه در آن از آدونيس و شعرش ياد نشده باشد، تنها براى دادن طرح‌واره‌اى از ماجرايى كه بر آدونيس و شعرش مى‌رود، چند پاره از اين نقطه نظرها رانقل مى‌كنيم تا درآمدى باشد بر مجموعه شعرى كه در دست داريد؛ از محمد الماغوط شاعر بزرگ عرب آغاز مى‌كنيم كه دست سرنوشت او را به زندانى كشاند تا با آدونيس از نزديك آشنا شود و بعدها با خواهر همسرش ازدواج كند؛ سنيه صالح و خالده سعيد همسران ماغوط و آدونيس هر دو در عرصه‌ى ادبيات عرب نامدارند. ماغوط آدونيس را چنين تصوير مى‌كند؛ »مشكل آدونيس اين است كه او جنگ را تخيل مى‌كند، بى آن كه در گِل و لاى سنگر زيسته باشد. انكار نمى‌كنم او شاعر مهمى است و معتقدم شعر »گورى براى نيويورك« از مهم‌ترين سروده‌ها در شعر نوى عربى است اما او با كوچيدن به غرب اصالتش را از دست داد. او در شرق معلم است و در غرب دانش‌آموز. من با شعر متفكرانه ميانه‌اى ندارم، حال آن كه همه‌ى شعر آدونيس فلسفه است و از آغاز مى‌داند كه به كجا مى‌رود و چگونه؟ منظم و مرتب، من شعرش را نمى‌فهمم«.(٨)
عبدالوهاب البياتى درباره‌ى كتاب مفرد بصيغة الجمع با لحنى آكنده از هجو چنين گفته است: »نتوانستم آن را بخوانم، دو سطر از آن را خواندم و به گوشه‌اى پرت كردم، زيرا نه شعر بود، نه نثر، نوع سومى بود، بى‌ارزش و بى‌ربط. نه در او تصويرى، نه انديشه‌اى، نه تجربه‌اى، نشان از آن داشت كه نويسنده‌اش به بيمارى صعب العلاجى دچار آمده است«.(٩)
البياتى همين تعابير را با اندكى تغيير بارها و بارها درباره‌ى كتاب‌هاى ديگر آدونيس نيز به كار برده و در قضاوتى نهايى معتقد است »نثر آدونيس از شعرش برتر است«.(١٠)
خليل حاوى در نگاهى نزديك البياتى اسلوب شعرى آدونيس را هم سنخ ابتذال دانسته و كتاب مفرد بصيغة الجمع را برداشتى از شعر هانرى ميشو مى‌خواند.(١١)
صلاح عبدالصبور به غموض و پيچيدگى زبان شعرى آدونيس اشاره كرده و به تأكيد مى‌گويد كه از همه دواوين آدونيس جز يك يا دو شعر را نفهميده است.(١٢)
جودت فخرالدين با تمجيد از آدونيس در نيل به افق‌هاى دور دست، مؤلفه‌ى خاص شعر او را پيوند مداوم شعر و انديشه مى‌داند و همد لانه مى‌افزايد: »شعر آدونيس به عقل بيش احساس رو مى‌كند و مخاطبش را در فضايى از تأمل و بازنگرى و پرسشگرى قرار مى‌دهد، پيش از آن كه احساس يا طربى را در او برانگيزد. سطح عقلى يا ذهنى در شعر او بر سطح عاطفى پيشى مى‌گيرد، بى آن كه احساسى را به طور كلى حذف كند«.(١٣)
جبرا ابراهيم جبرا - شاعر و منتقد - آدونيس را شاعرى پراهميت مى‌خواند. كه شعرش را با تصوف درهم‌آميخته و ما را وادار به سماع و درنگ مى‌كند.
جبرا براين عقيده است كه در شعر آدونيس مسايل مهم زمانه بيان مى‌شود با نوعى رهيافت پيش‌گويانه كه انسان را به دقت و درنگ وا مى‌دارد، با اين همه، او مشكل شعر آدونيس را در فشردگى و تراكم لفظى آن مى‌بيند: »نمى‌توان پذيرفت كه اين فشردگى انديشه‌اى، يا رمزى، يا عاطفى باشد. اين فشردگى همانند زره پولادينى است كه با پوشيدن آن رقص بر آدمى ناممكن مى‌شود، هنگامى كه مى‌خواهد به رقص برخيزد. در اين هنگام، الفاظ به جاى آن كه پَرى بر بال شاعر باشند، به رشته‌هاى دامى بدل مى‌شوند كه شاعر در آن مى‌افتد«.(١٤)
از اين دست داورى‌ها درباره‌ى شعر آدونيس كم نيست، آن قدر كه مى‌توان كتابى حجيم از آن ترتيب داد. اما يكى از خواندنى‌ترين داورى‌ها، بيان صريح، انتقادى و در عين حال صميمانه‌ى نزار قبّانى است كه اندكى طولانى اما جذاب و شاعرانه است: »دردهاى ما پيداست، غم‌هاى ما پيداست. عقب‌ماندگى ما پيداست، وقتى خنجر اسرائيل تا استخوان در كمرگاه ما فرورفته، ابهام و ايهام و مجاز چه نفعى براى ما دارد؟ و هنگامى كه گردن انسان عربى در طناب است، چه خدمتى است كه - مثلاً - سن ژول پرس را به او تقديم كنيم؟
بازگرديم به دوست ما آدونيس؛ به تأكيدى تمام او شاعرى بزرگ است و طلايه‌دار و قائم به ذات. اما دوستانه مى‌پرسم: چند نفر از ما مى‌تواند آدونيس را بفهمد؟ چند نفر مى‌تواند در سفر حدس و تجريد و ماورائيات همپاى او باشد، بى‌آن‌كه از سختى راه از پا درآيد؟
اگر آدونيس براى ملت بريتانيا يا فرانسه مى‌نوشت، امرى طبيعى بود، اما او براى جهان عرب مى‌نويسد كه هم‌چنان در نيمه راه بى‌سوادى و فرهنگ، نيمه راه روز و شب و آگاهى و جهل قراردارد. اگر همه‌ى شعرها انتزاعى نوشته شوند، مى‌تواند پنج درصد از مجموع ملت عرب را دربرگيرد، با نود و پنج درصد باقيمانده چه بايد كرد؟
آدونيس شاعرى است با مهارت‌هاى بسيار، آتش قلبش را فروخته و سنگ فلاسفه راخريده است. او متن‌هاى شعرى بى‌سابقه‌اى نوشته است اما به رغم كثرت مقلدان، بدون وارث و ميراث باقى مانده است. او سال‌هاست كه از سواحل نخستين‌اش - كه پوشيده از علف و كودكى و صدف‌هاى درياست - كوچيده و در جايى شنا مى‌كند كه ديگران نمى‌كنند.
هريك از ما به راه و رسم خويش راضى است و هريك از ما به زيبايى صدايش و به موهبت خداوندى‌اش. او به مفرد به الصيغه الجمع راضى است و من به صيغه‌ى منتهى الجموع (جمع جمع‌ها)، او به نخبگان مى‌انديشد، من به كوچك‌ترين ذره‌ى خاك بر زمين عربى، او به تجريد و انتزاع اهميت مى‌دهد، من به تشخيص، او در اتاق‌هاى در بسته حضور دارد، من در هواى باز ترانه مى‌خوانم. او مرا دوست دارد و من او را دوست دارم، هرچند بردو موج شعرى سخن مى‌گوييم«.(١٥)
گذشته از شعر پرماجراى آدونيس، زندگى فكرى و سياسى او نيز سرشار از حكايت‌هاست؛ نمايشگاه دگرديسى‌ها، چرخش‌ها و انشعاب‌هاست. خانواده‌ى او از علويان (شيعيان) سوريه بوده‌اند اما او خود نحله‌هاى مختلفى از جمله اهل تسنن، مسيحيت، ماركسيسم و الحاد را تجربه كرده و در هر يك كارنامه‌اى از مكتوبات و محاورات بر جا نهاده و در نهايت راه - گويا - باز به سر منزل نخست بازگشته است.(١٦)
بر همين سياق، مواضع سياسى آدونيس - نيز - در شعاع مواضع اعتقادى‌اش فراز و نشيب‌هاى بسيار داشته است و او در برهه‌هاى گوناگون از زندگى اجتماعى‌اش به مدح و قدح فرقه‌ها و جريان‌هاى مختلف و حتى متضادى برخاسته؛ گاه قوام‌گرايى عربى، گاه ناصريسم مصر، گاه جريان‌هاى ماركسيستى، گاه سكولارينه‌ى غربى، گاه الحاد، گاه جريان‌هاى شيعى از جمله انقلاب ايران (با سرودن شعر معروف سلامى به انقلاب ايران) و حزب الله لبنان و يحتمل چندين و چندجريان ديگر! كه در هر حال شخصيت او را با هياهو همراه كرده و بالطبع، برچسب‌ها وانگ‌هاى رنگارنگى را برايش به ارمغان آورده است. خود او در توصيف اين قصه مى‌گويد: »هيچ تهمتى نمانده - مطلقاً جز آن من بدان متهم شده‌ام، هيچ! خنده‌دار است؛ من ناصريستم، ناسيوناليسم، ماركسيسم، قوم‌گرايم، وهابى‌ام بله وهابى! من آمريكايى‌ام و من خمينيستم«.(١٧)
كم نيستند آنانى كه اين تغيير مذهب‌ها و مسلك‌هاى فكرى و سياسى و دينى را نشانه‌ى بى ثباتى و دَمدمى مزاجى دانسته‌اند و حتى در تحليل‌هاى بدبينانه، آدونيس رإ؛ عنصرى مشكوك خوانده‌اند. در هر صورت، به هر تحليل و به هر تقدير - خوش‌بينانه يا بدبينانه - نمى‌توان كنش‌گرى شتابزده و مبتنى بر احساسات ولاجرم سطحى‌نگرى را در اين انتخاب‌هاى نو به نو نفى كرد، انگار گيرودار سنت و مدرنيسم يكى از آينه‌هاى تمام نماى خود را در سيماى آدونيس يافته است؛ شاعرى با زيستن در بستر شكى، مدام، شورشى مدام، سرگشتگى مدام، پرستشگرى مدام و تعويض مدام معبودها، و انگار آن تعبير معروف اقبال لاهورى حسب حال آدونيس است كه مى‌گويد: »تراشيدم، پرستيدم، شكستم« و البته امثال آدونيس كه زندگى‌شان گره خورده به ژورناليسم است و عادت دارند با صداى بلند فكر كنند، همه‌ى تراشيدن‌ها، پرستيدن‌ها و شكستن‌هاشان را با فرياد در گوش جهان جار مى‌زنند.
آدونيس بى‌آن كه نقشى براى خويش - در ترسيم سيمايى اين چنين - قائل شود، آن را پى‌آمد استقلال فكرى‌اش مى‌داند كه فرهنگ‌مداران عرب از فهم آن عاجزند: »دلمشغولى‌هاى من وراى دلمشغولى‌هايى است كه بر فرهنگ‌مداران عرب حاكم يا مسلط است. آنها نمى‌توانند شخصى را بفهمند كه از دسته‌بندى كردنش عاجزند. به همين دليل اهل فرهنگ عرب معناى مستقل بودن آدمى را نمى‌فهمند، نمى‌توانند وجود انسانى را تصور كنند كه بر سر استقلال خود مى‌جنگد و مى‌ميرد. از اين رو در وجود انسان مستقل به ديده‌ى ترديد مى‌نگرند؛ هريك در ديگرى. زيرا براين باورند كه ديگرى بايد وابسته به جايى باشد، مثلِ خود او. اين انديشه‌اى بيمار است، از آن اشخاصى كه حقيقتاً بيمارند«.(١٨)
ستايش‌گران و نكوهش‌گران آدونيس - تا مرز افراط - درباره‌ى چند و چون ماجراهاى فكرى و سياسى او قلم زده‌اند. در خوش‌بينانه‌ترين وجه مى‌توان اين دگرديسى‌هاى صد و هشتاد درجه‌اى را برخاسته از نوعى »تفلسف شاعرانه« دانست؛ شاعرانه فلسفيدنى كه عاطفه و احساس و حتى تخيل و توهم، عقلانيت انديشه را با توانى سيل‌آسا با خود با ناكجا آبادهاى نو به نو مى‌برد.
نيت‌خوانى و داورى درباره‌ى صادقانه بودن يا نبودن اين اضطراب احوال و اقوال امرى است كه به قول حضرت حافظ بايد آن را به پيش داور اندازيم اما درباره‌ى نوشته‌هاى نظرى و انتقادى آدونيس و پاسخ‌هاى بسيارش به پرسش‌هايى كه در اين عرصه طرح مى‌كند، بايد به چشم درنگ و تأمل نگريست و بى‌هيچ مطلق‌نگرى آنها را به چالش كشيد، اى بسا در پايان راه بسيارى از رهيافت‌هاى او را به لحاظ استدلالى مقبول نيابيم؛ »نَحْنُ اَبْناءُ الدَّليل / اَيْنَما مالَ نَميل« با اين همه حتى اگر »تفلسف شاعرانه« در ذات خود بر تناقض ويرانگر استوار باشد، كه هست، »شعر فلسفى« تناقضى (پارادوكسى) پذيرفتنى است؛ هر متنى يا شعر هست يا نيست، قيدها هر چه باشند! مهم جوهره و سرشت شعر است كه آن را شايسته‌ى خواندن و بازخواندن و نقد و بررسى مى‌كند.
مى‌توان ميان اين دو شخصيت؛ يعنى آدونيس شاعر و آدونيس نظريه‌پرداز تمايز قائل شد و مى‌توان تشخيص داد كه دخالت‌هاى اغواگرانه‌ى آن شخصيت دوم به كار اين اولى آسيب بسيار رسانده است كه آدونيس دوم پريشان مى‌نمايد با عقلانيتى مغشوش. من به نوبه‌ى خود كتمان نمى‌كنم كه تنها آن بخش از شعرهاى او را مى‌پسندم كه دست تفلس از آن كوتاه است و صداى عاطفه در آن بلندتر، در يك كلام »آدونيس شاعر« جذاب‌تر مهم‌تر است، دستاوردهاى شعرى او تجربه‌اى مهم در شعر معاصر جهان است و درنگ در ابعاد تجربه‌ى او براى هر شاعرى ره‌گشاست، از سير و سلوك و رفتار شگفت شعرى آدونيس مى‌توان بسيار آموخت، حتى اگر با پسند شاعرانه‌ى ما چندان سازگار نيفتد.
بى‌هيچ تعصبى، هر كه در هر جاى جهان سوداى شعر و نثر عرفانى و صوفيانه در سر دارد، اُنس با زبان فارسى از نيازهاى اوليه‌ى اوست، همان‌گونه كه اُنس با زبان عربى و آموختن مقدماتى ضرورى از جمله جهان‌شناسى عرفانى و هرمنوتيك قرآنى. التذاذ از شعر و نثر مولانا، سنايى، عطار، حافظ، جامى، بيدل، خواجه عبدالله انصارى، شيخ روزبهان، خواجه احمد غزالى، عين القضات، شيخ اشراق، شيخ محمود شبسترى و شيخ نجم رازى و ده‌ها چهره‌ى برجسته‌ى ديگر - با اثر درخشان عرفانى - تنها به زبان فارسى دست مى‌دهد، نه از رهگذر خواندن سطرهايى پراكنده از ترجمه‌هايى كه چندان حس و حال طربناك متون را بازتاب نمى‌دهند، و نه از رقص و سماع شگفت كلمات در بستر زبانى غنى و ضرباهنگى پرطنين و طيف‌ها و شبكه‌هاى تصويرى تو در تو و ايهام‌ها و ابهام‌هاى زلال و آينه‌گون. ترديد ندارم كه در صورت تلاقى شاعران خلاق همچون آدونيس با اين جريان زايا و بالنده، در شعر و نثرشان ماجرايى ديگر در مى‌گرفت.
با تورق مجموعه آثار آدونيس، مى‌توان ديد كه آشنايى او با ميراث عظيم و گرانسنگ شعر و نثر فارسى بسيار اندك و غيرمستقيم است؛ انگار تماشاى اقيانوسى كبير از روى چند كارت پستال؛ گهگاه نقل قولى از بايزيد بسطامى، يا بيتى از شيخ شبستر و مصرعى از مولانا، يا اشارتى به قصه‌ى منطق الطير عطار و بس.
و اين حكايت، تا آن جا كه من مى‌دانم حكايت همه‌ى شاعران و اديبان برجسته‌ى معاصر عرب است، بى استناد! نمى‌دانم از سر غرور و خودشيفتگى عربى است يا روحيه‌ى فارسى ستيزانه توأم با شيدايى غرب باورانه ياجهل مركب و يا شايد آميزه‌اى از همه‌ى اين‌ها كه هيچ نيازى يا عطشى به رؤيت اين همه درياهاى دُرفشان در خود نمى‌بينند، حال آن كه براى تماشاى خردترين جويبارها و بركه‌هاى ادبى اروپا سر از پا نمى‌شناسند.
نخستين سفر آدونيس در هفتاد و چهار سالگى به ايران با وساطت غربيان و مجموعه مصاحبه‌ها و نشست‌هاى او در تهران از اين حيث نشانه‌ها و دلالت‌هايى بس واضح داشت.
انصاف بايد داد كه حال و روز بسيارى از هم ميهنان خودِ ما نيز بهتر از اديبان و شاعران عرب نيست، دريغا!

فهرس لاعمال الريح بخشى از آخرين تجربه‌هاى شعرى آدونيس را دربردارد. اين كتاب مجموعه‌اى است از شعرهاى كوتاه كه در چند سطر شكل مى‌گيرد، سه - چهار سطر و حداكثر ده سطر.
محور بنيادين و هسته‌ى اصلى اين شعرها »باد« است و شبكه‌ى تداعى‌هاى آن؛ باران، برف، خورشيد، ابر، آسمان، ستاره، ماه و...، شاعر از چشم باد به جهان خيره مى‌شود، از زاويه‌هاى گوناگون و از چشم جهان، از زاويه‌هاى گوناگون به باد.
و اين چنين تأملات رنگارنگ شاعر شكل مى‌گيرد؛ تأملات هستى‌شناسانه، اجتماعى، سياسى، حتى تأملات عاشقانه و طبيعت‌گرايانه.
شعرها با تصوير همراهند و در صورت نهايى - غالباً - با دو يا چند تصوير، در بيانى موجز و نزديك به حكمت‌هاى شرقى و شعرهاى چندهجايى و هايكوها.
مكاشفه‌هاى شاعرانه با تمركز بر اشياء و نگريستن و بازنگريستن به آن، بارها و بارها با تجديد مضمون همراه مى‌شود؛ به مثابه‌ى تأكيدى بر تماشاى چند باره‌ى اشيا و واگويه‌ى تأملاتى تازه به تازه، كه يادآور سماجت لطيف و شاعرانه‌ى سبك هندى در تجديد مضمون‌هاست كه گذشته از نشان دادن چيره دستى و تيزبينى و تازه ديدن اشياء هزار بار ديده شده، بيانگر كوششى شاعرانه و زيباست در افشردن عصاره‌ى هر مضمون.
طبيعى است آشنايان شعر فارسى كه طعم خيال‌بندى‌هاى شگفت شاعران تيزبين و چيره دست سبك هندى را چشيده‌اند و با تخيل نيرومند و هنرنمايى اعجاب‌انگيز شاعران در آفرينش صور خيال مأنوسند، بخشى از شعرهاى اين دفتر را چندان دلربا نيابند و مكاشفه‌ى تصويرى مهمى را در آن سراغ نگيرند.
عناصر بسيارى از جهان نو و زندگى شهرى در اين شعرها به چشم مى‌آيند و افزون بر تعابير اشاره‌گون، تصريح تصويرها و فضاسازى بر چنين بيانى مُهر تأكيد مى‌زند به گونه‌اى كه مى‌توان تمايز اين نگاه از ناتوراليسم صرف را دريافت. با اين همه، بدون آشنايى با كودكى پرماجراى آدونيس هم مى‌توان به ريشه‌هاى روستايى شاعر پى برد كه مكاشفه‌هاى ناب و ديدار بى‌واسطه و عريان طبيعت را به زلالى در كلماتش جارى كرده است، تأملاتى كه جز در سايه‌ى زيستن با طبيعت و فراروى از سطح و پوسته‌ى تماشا و چشيدن معاشقه با طبيعت و يگانه شدن با آن دست نمى‌دهد، از باب مثال »گفتگوى باران و آفتاب« كه چيستى اشيا پاسخ‌هايى رمزگون مى‌يابد، يا فرهنگ‌واره‌ى پايان كتاب با عنوان »راهنماى سفر در بيشه‌هاى معنا«.
برخى شاعران اگرچه در نثر جنجال به پا مى‌كنند، در شعر آرام‌اند، چونان دريايى خروشان و طوفان‌خيز كه به آرامشى پرمعنا دل مى‌دهد. شعر آدونيس - دست كم در اين دفتر - از اين گونه است، شعرها در بطن خود پيرانه سرند، هرچند نگاه شاعر پر از طراوت اشاره‌ها و تازگى تماشاست. انگار، در فرود عمر هياهوهاى برون شعرى به دست باد سپرده مى‌شوند...

»تابستان« و »فانوس‌ها« دو فصل از اين دفترند كه براى اين مجال برگزيده‌ايم.

پى نوشت ها:
*. زيبايى چيست؟
صورتى كه اگر ببينى‌اش، راز را در فراسوى آن
خواهى ديد
و چه بسا فراسوى آن خدا را...
١. الصوفيه و السوررياليه، آدونيس، الطبعة الثانيه، بيروت، دارالساقى، ١٩٩٥، ص ٢٦.
٢. همان، ص ١٧٤.
٣. الاتجاهات الشعر العربى المعاصر، الدكتور احسان عباسى، الطبعة الثالثه، عمان، دارالشروق، ٢٠٠١، ص ١٦١.
٤. الصوفيه و السور رياليه، ص ٢٣.
٥. ثلاثيات نقديه، الدكتور عبدالعزيز المقالح، الطبعة الاولى، بيروت، مؤسسة الجامعيه للدرامات و النشر و التوزيع، ٢٠٠١، ص ١٣٣.
٦. الشعر و التصوف، دكتور ابراهيم محمد منصور، الطبعة الاولى، قاهره،دارالايمن، ١٤٢٠ هجرى، ص ٢٥٧.
٧. همان، ص ٢٦٢.
٨. اغتصاب كان و اخواتها، الطبعة الاولى، دارالبلد، ٢٠٠٢، ص ٧٠.
٩. الشعر التصوف، ص ٢٢٨.
١٠. مجله‌ى كيان، اسفند ١٣٧٠، شماره‌ى ٣، ص ٤٢ »شاعرى در جست‌وجوى نيشابور، ترجمه‌ى سعيد شهرتاش«.
١١. الشعر و التصوف، ص ٢٢٠.
١٢. همان.
١٣. الايقاع و الزمان، جودت فخرالدين، الطبعة الاولى، بيروت دارالحرف العربى، دارالمناهل، ١٩٩٥، ص ١٦٧.
١٤. النار و الجوهر، جبرا ابراهيم جبرا، الطبعة الثالثه، بيروت، المؤسسة العربيه للدراسات و النشر، ١٩٨٢، ص ٧٨.
١٥. لعبت باتقان و هاهى مفاتيحى، نزار قبانى، الطبعة الاولى، بيروت، منشورات نزار قبانى، ١٩٩٠، ص ١١١.
١٦. نگا .ك. الشعر و التصوف، ص ٢٦٣ [»درباره‌ى بازگشت آدونيس از ماركسيسم به انديشه‌ى دينى«، عبدالله احمد المهنا در مجله‌ى عالم الفكراش ٣، ص ١٩٨٨، ص ٢٧) مى‌نويسد: نظرگاه آدونيس پس از فروپاشى اتحاد شوروى و افول عقيده‌ى كمونيستى تغيير كرد، بلكه اين تغيير پيش از آن رخ داد، پس از انقلاب ايران - در سال ١٩٧٩ - وقتى دين را وسيله‌ى رهايى ديد.]
١٧. شاعر الدهشة و كثافة الكلمه، هانى الخير، الطبعة الاولى، دمشق، دارسليمان، ٢٠٠٦، ص ٩٨.
١٨. همان، ص ٩.

تابستان و فانوس‌ها
آدونيس (على احمد سعيد)

تابستان
١
ديرى است،
اسب رؤياهايم را لابلاى خوشه‌ها رها كرده‌ام،
مى‌دانم؛
هنوز همان گونه است كه تركش كرده‌ام،
زمان
تيرى است كه به شكلى ثابت در حركت است.
[چنانكه همسايه‌ى ما »زنون ايليايى« مى‌گفت]
و كودكى
بال‌هايى دارد كه پرواز مى‌كند و پيش رويت مى‌ماند
[چنان كه شعر مى‌گويد]
با اين همه،
ديگر نمى‌دانم چه سان بر آن اسب دست يابم؟
×
درخت سيبى كه زيرش
- به گمانم -
نيوتنى ديگر مى‌نشيند،
قانونى ديگر براى جاذبه‌اى ديگر كشف مى‌كند؛
آ- شكوفه‌اى كه از افق گياه گذشته است.
ب- سفينه‌هايى از روشنا كه جز براى كودكان جا ندارند.
ج- كشتزارى گريان
- كه اشك‌هايش را با دستمال هوا پاك مى‌كند. -
×
اى تابستان!
دستانت را به من نشان بده!
پس از كجاست،
كه مى‌چكد اين خون؟
×
آرى،
خواهش‌هاى ابر را
بر ارزش‌هاى رود
برگزيدم.
×
در تابستان
آنگاه كه آسمان صاف مى‌شد،
ستارگان را مى‌خواندم
- با اعتماد به خطوط دستانم -
دوستى داشتم
كه خطوط دستانش را مى‌خواند
- با اعتماد به ستارگان -
نمى‌پرسيديم:
كدام يك از اين دو خوانش
به دانش نزديك‌تر است؟
مى‌پرسيديم:
كدامين به شعر نزديك‌تر است؟
او مى‌گفت: »شعر همان جهان طبيعت است«.
من مى‌گفتم: »شعر همان غيب جهان است
در جامه‌ى طبيعت«.
×
تابستان
دست دريا را مى‌گيرد
به او مى‌آموزد؛
كه چگونه با شن دست بدهد؟
×
اندوه
عطر ساحل بود،
پيش از آن كه امواج تابستان به او برسند.
×
در ژرفاى چهره‌ى تابستان، فرود آى!
اگر خواستى از خزان معنا
سخن سازكنى.
×
فصل‌ها
پيكرت را جابه جا مى‌كنند
و تابستان
اَهرُمِ فصل‌هاست.
٢
افسانه‌اى است
كه برخى روستائيان بازگو مى‌كنند،
مى‌گويند: »شب در تابستان
به جادوگرى بدل مى‌شود،
كه با سرى خميده در روستاها به چشم مى‌آيد
و تمام وقتش را به شمردن ستارگان و پرتاب نيزه‌ها
مى‌گذراند«.
×
تابستان
رويم به سوى درياست،
به گمانم
تنم امواجى بى‌كرانه است
و گويا با خيالم نجوا مى‌كنم؛
- تو دومينِ منى،
تو
تمام منى.
خورشيد، برهنه وار
مقابل خانه‌ى ما دراز مى‌كشد،
بيهوده مى‌كوشد سايه‌ى خجول؛
سايه‌ى درخت توت
كه سينه‌هاى خورشيد را بپوشاند.
اين تن من!
به من بگو:
در اين لحظه
چه چيز شيدايت مى‌كند؟
×
تابستان گفت:
»غمينم مى‌كند،
اين كه مى‌گويند
بهار اندوه نمى‌شناسد«.
×
خورشيد تابستان
زير درخت
به در يوزه‌ى هوا مى‌نشيند.

فانوس‌ها
ديدار شب را رها مى‌كند
در انتظار وعده‌ى روز،
و ديدار روز را
در انتظار وعده‌ى شب،
انگار عشق اوست؛
منزل گزيدن
در وطنى به نام انتظار.
×
عصر؛
طفلى
كه فراموشىِ سينه‌ى مادر را بشارت مى‌دهد.
×
هرگز چونان خاك
دستى دراز و سينه‌اى باز
نمى‌بينى.
×
آخرين بال‌هايم
گام اول من است.
آيا از همين‌روست،
كه هماره از واقعيت پيش مى‌افتم.
×
ملتى عاشق؛
جز به فرزندان مرده‌اش
عشق نمى‌ورزد،
ملتى وفادارِ گورها
×
چيست اين انسان!
كه عداوت انسان را
جز در او نتوان يافت.
زندگى‌شان را به سرگردانى مى‌گذرانند؛
ميان خانه‌اى
كه هيچ نورى به آن راه نمى‌يابد،
و نورى
كه آنان را
به اندرون هيچ خانه‌اى نمى‌بَرَد
×
شهروند كشورى است
كه نمى‌تواند در آن ساكن شود،
در كشورى ساكن است
كه نمى‌تواند شهروند آن شود.
و نامش گناه است؛
چونان سنگريزه‌اى
غلطان بر رخساره‌ى تاريخ.
×
از هر كار بزرگى مى‌زايد:
نظم و آشفتگى
- در يك لحظه -
هرگاه سفر كرد،
پيش رويش
راه‌هاى بسته
بسيار شدند.
×
زمين
چونان بانويى
جلوه‌گر در آينه‌اى شكسته.
×
شادمانى نزد من آمد،
اما با قافله‌اى
كه جز در خيالم سفر نمى‌كند.
×
هوس‌هاى حكومت
دروازه‌ها را مى‌گشايد
بر حكومتِ هوس‌ها.
×
من و ميهنم.
بندى يك زنجيريم؛
كجا مى‌توانم از او بگسلم؟
چه سان مى‌توانم
به او عشق نورزم؟
×
كاميابى را دوست ندارم،
راهى را دوست دارم
كه مرا به آن مى‌رساند.
×
اغلب
سادگى لغت
به لغت سادگى ربطى ندارد.
×
به دشمنى بال‌ها سخن مى‌رانَد
و در گفتارش
جز بند و زنجير نيست.
×
ميهنى
كه زندان
در آن آغاز مى‌يابد؛
با ترانه‌ى ميهنى.
×
هر قدر
اشيا را بيشتر درك كردم،
مِهر مردم
در من
فزونى گرفت.
×
هر قدر
قطعه‌ى »گفت« تنگ شود،
قطعه‌ى »وجود«
تنگ خواهد شد.
×
پيروزى راستين تو
در ويران ساختن طاق‌هاى نصرت است؛
نو به نو.