پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - سقا خونه - حقی پور رحمت

سقا خونه
حقی پور رحمت

١
يه سقاخونه‌ى قديمى بود؛ دو اشكوبه. تخته‌كوب؛ با ستون‌هاى چوبى؛ صحن گلى كه جا به جا قلوه سنگ ماسيده بود ته اش. پايين طارمى، جايى كه هميشه سايه‌دار بود و نمناك، سال‌ها پيش چاه زده بودند و كنار چاه، روى سكوى‌پاكوتاه سمنتى ، تلمبه‌اى گذاشته بودند با دو تا ليوان برنجى كه با يك رشته زنجير نازك، بسته شده بودند به جايى كه حالا يادم نيست كجا... ما ليوان‌ها را زير دهانه‌ى تلمبه نگه مى‌داشتيم، يكى‌مان تلمبه مى‌زد تا ليوان‌ها از آب پر مى‌شدند و بعد يه نفس سر مى‌كشيديم و مى‌گفتيم:
"سلام بر حسين..."
آنجا هر روز از سال و هر ساعت از روز، عطر گل محمدى مى‌داد. حتّى زمستان‌ها كه برف مى‌آمد اين عطر آنجا بود... اما نه گلدانى مى‌ديدى، نه بوته‌ى گلى، نه باغچه‌اى...دور تا دور بازار بود. خيابان سنگ‌فرش با دو رديف دكان قرينه‌ى‌هم،سقاخونه رو دور مى‌زد و مى‌پيچيد طرف ميدانچه، كه بناى يادبود داشت و قرار بود مجسمه‌ى شاه رو روى اون بذارند و معلوم نبود كى؟! ما كارى به ميدانچه نداشتيم. اونجا تو قرق جوان‌ها و پا به سن گذاشته‌ها بود؛ روى‌نيمكت‌هاى چوبى‌اش مى‌نشستند وگپ مى‌زدند و تخمه مى‌شكستند. تخمه‌ها رو از دكان آغلامعلى مى‌خريدند كه خدا بيامرزدش. مرد شريفى بود. يك طوطى بزرگ سبز رنگ داشت كه هر كس وارد دكان مى‌شد، از پشت ميله‌هاى‌قفس داد مى زد ، مى‌گفت:"بى‌بى!...بى‌بى!!..." بعد از چهل سال، آدم خيلى حرف‌ها رو، از خيلى‌ها از ياد مى‌بره... اما زنگ صداى بى‌بى گفتن اون طوطى، هنوز توى گوش‌هام هست، بس كه تودل‌برو مى‌گفت: بى‌بى! بى‌بى!... يادش به خير تخمه‌هاى دكان آغلامعلى كه بوى گلپرش تمام ميدانچه رو برمى‌داشت... ما هر جا كه مى‌رفتيم، از اون تخمه‌ها كه توى جيب نيم‌تنه‌مان بود مى‌خورديم، الّا سقاخونه! او نجا حرمت داشت... نگاه علَم و كُتل‌ها و بيرق‌هايى‌كه دور تا دور سقاخونه بود و اون عطر گل‌محمدى ، هوش از سرمون مى‌پَروند. لباس مشكى برتن مى‌كرديم و توى صحن مى‌پلكيديم، تا دسته راه بيفتد. دسته‌ى سقاخونه، بهترين و طولانى‌ترين دسته‌ى شهرمون بود؛ شهرى كه سال‌هاى سال بعد هم، با همين دسته‌هاى ماه محرم‌ش ازش ياد مى‌شد ...

٢
محرم كه مى‌آمد، حال و هواى ديگرى داشتم. پيرهن سياه مى‌پوشيدم و شب كه مى‌شد، فلك هم ديگر جلو دارم نبود. شام خورده نخورده از خانه مى‌زدم بيرون و يك كلّه مى‌رفتم بازار. جلوى سقاخونه منتظر مى‌ماندم. اين قدر دسته مى‌آوردند كه نگو. صداى نوحه ومرثيه از روى گلدسته‌ها توى شهر پر مى‌كشيد. جمعيت راه نمى‌داد قدم از قدم بردارى. زن‌ها يك طرف و مردها طرف ديگر. آن‌قدر شلوغ بود كه آدم گم مى‌شد... وقتى دسته مى‌آوردند، جلوم كيپ مى‌شد و نمى‌ديدم. روى پنجه‌ى پا هم كه بلند مى‌شدم ، باز قدم نمى‌رسيد. بعد فشار مى‌آوردم و مى‌افتادم به تقلّا ؛ بزرگترها را هُل مى‌دادم و سُقلمه مى‌زدم و بِهِم چشم غُرّه مى‌رفتند. باكى نبود. صداى طبل و سنج و مرثيه، از خود بيخودم مى‌كرد. مى‌خواستم هر طور شده زنجيرزن‌ها و سينه‌زن‌ها را ببينم... كه مى‌ديدم. بعد دسته كه راه مى‌افتاد، خودم را ته صف، قاطى‌شان مى‌كردم و مى‌رفتم. هر جا كه دم مى‌گرفتند. من هم صدا در صداشان مى‌دادم و دم مى‌گرفتم ؛
واى واى ، حسين واى
اى تشنه لب حسين واى
اين قدر حال خوبى پيدا مى‌كردم كه نگو... يك‌شاهى پول هم اگر توى جيب ام نداشتم، خيالى‌ام نبود. هيچ‌چى‌نمى خوردم. دهانم را مى‌دوختم. اما نگاه ام يادم هست كه ول بود. هى پرسه مى‌زد روى خوردنى‌هاى جور واجور. هر طرف كه مى‌رفتم جا به جا كاسب‌ها چراغ زنبورى‌شان را علم كرده بودند و توى روشنايى، صورت‌شان عرق كرده بود. من هم عرق مى‌كردم؛ بس كه يك‌ريز سينه مى‌زدم و راه مى‌رفتم. آن‌وقت خسته كه مى‌شدم برمى‌گشتم و مى‌رفتم چندگ مى‌زدم جلوى صحن سقاخانه و شربت نذرى مى‌خوردم. بعد دوباره دسته‌ى ديگرى مى‌آمد. صداى‌مرثيه خوان از بلندگو، قاطى‌اى تام تام طبل و سنج، توى شب رها مى‌شد :
نوجوان اكبر من
نوگل پرپر من
هر بار كه اين نوحه را مى‌شنيدم، چيزى گلويم را توى چنگ خودش مى‌گرفت، آنقدر فشار مى‌داد كه اشك ام درمى‌آمد. اگر مى‌ماندم و گوش مى‌دادم، هِق هِق‌ام بدجورى بلند مى‌شد. آنوقت دلم مى‌خواست بدوم توى كوچه‌ها و سنگ بردارم، بزنم تمام شيشه‌ها را بشكنم. همين بود كه نمى‌ماندم و گوش نمى‌دادم. از پشت بازار كج مى‌كردم و مى‌انداختم توى كوچه پس كوچه‌ها و تا خانه يك كله مى‌دويدم...
***
توى رختخواب تا صبح هى غلت مى‌زدم و خوابم نمى‌برد. همش اكبر جلوى چشمانم مى‌آمد. انگار صدايش را مى‌شنيدم كه هى التماس مى‌كرد :
" داداشى، اگه خوب شدم،
منو هم مى‌بلى زنجيل زنى...؟ "
" آره دادشى، مى‌برمت زنجيل زنى،
تو خوب بشو، مى‌برمت ... "
و خوب نمى‌شد. روز به روز ناخوش‌تر و بدتر مى‌شد. توى تب مى‌سوخت و آب مى‌شد و هر چى هم دوا به خوردش مى‌دادند اسپند برايش دود مى‌كردند، افاقه نمى‌كرد، چشمان آبى‌اش دو دو مى‌زد و از زور تب هى لج مى‌كرد وبهانه مى‌گرفت. بعد مى‌زد زير گريه و ريز ريز ناله مى‌كرد. همسايه‌ها و قوم خويش هر روز مى‌آمدند ديدن اش :
طفلك معصوم داره از دست مى‌ره .
... ببريدش بيمارستان
... اين جورى دوام نمى‌آره
من هاج و واج مى‌ماندم و نگاه مى‌كردم. مى‌دانستم كه قيافه‌ام پكر و ناراحت است. مى‌دانستم بايد گريه كنم. اما گريه‌ام... نمى‌آمد
***
بعد از ظهرى بود كه رفته بودم بادبادك ام را هوا كنم. بادبادك توى هوا اوج مى‌گرفت. همان‌طور يكسره بالا مى‌رفت و من تنداتند به‌اش نخ مى‌دادم. آنقدر بالا فرستادم اش كه كاملا نقطه شد... بعد يِهو معلق زد. كج شد. پيچ و تاب خورد و هى قيقاج رفت تا نخ‌ش پاره شد... چند قدم دنبالش‌ش دويدم و بعد حسرت ايستادم نگاهش كردم. توى باد غلت مى‌خورد و مى‌رفت... داشت غروب مى‌شد كه راه افتادم به طرف خانه. وقتى رسيدم، هيچ كس نبود. نوعى بهت و گنگى توى خانه موج مى‌زد. اكبر را هم برده بودند و جايش را جمع كرده بودند. شب هم كه آمدند، اكبر باهاشان نبود. مادر توى ايوان شيون مى‌كرد و گيس سپيدش را چنگه چنگه مى‌كند و زن‌ها دوره‌اش كرده بودند و هر بار كه غش مى‌كرد بهش قند آب مى‌دادند ...
اين‌ها همه، يادم مى‌آمد و توى رختخواب غلت مى‌زدم و تا حقّ صبح خواب ام حرام مى‌شد ...
شب‌هاى بعد هم، هر شب همين بود . ستاره‌ها كه مى‌آمدند و آسمان را خال مى‌كوبيدند. سر سفره قرار نبود. دو سه تا لقمه نان مى‌لمباندم و مى‌زدم بيرون سمت بازار. باز هى دسته پشت دسته بود كه مى‌آوردند. اينقدر علم و كتل و بيرق مى‌ديدى كه نگو! من اما هيچ چى ديگر حالى‌ام نمى‌شد و هى راه به راه بغض‌ام مى‌گرفت :
"دادشى، اگه خوب شدم منو هم مى‌بلى زنجيل زنى؟..."
"آره دادشى، تو خوب بشو... خودم مى‌برمت زنجيل زنى..."
يك شب كه هِق هِق ام گرفت، از پشت بازار، كج كردم و انداختم توى كوچه پس كوچه‌ها. از توى تاريكى، سنگ جمع كردم و زدم شيشه‌ها را شكستم. بعد يك كله دويدم تا خانه ...

٣
... هر چه مى‌كرديم، ما بچه‌ها رو توى دسته راه نمى‌دادند. اگرچه اون روزها بفهمى نفهمى قد كشيده بوديم و پشت لبامون سبز شده بود و فكر مى‌كرديم بزرگ شده‌ايم... اما هنوز هيچكى بِهِمون اذن ورود به دنياى بزرگ ترها رو نمى‌داد. مثل اينكه روى پيشانى‌مون نوشته شده بود كه بچه‌ايم و بايد پامون رو بيشتر از گليم‌مون دراز نكنيم ...
خب ما هم دل مون مى‌خواست توى صف دسته‌ها جايى داشته باشيم. دل‌مون مى‌خواست بيرق دست بگيريم... زنجير بزنيم... طبل و سنج بكوبيم... مرثيه بخونيم... مگه چى از بقيه كمتر داشتيم؟! تا كى بايد تهِ صف قاطيِ جمعيت بدرقه كننده ى دسته‌ها مى‌شديم و با حسرت نگاه مى‌كرديم كه ديگران چه جورى زنجير مى‌زنند!... تاكى بايد غصه بخوريم؟
اون وقت‌ها پدرم ميان‌دار دسته‌ى سقاخونه بود. زنجير بزرگ و پرپشتى داشت كه اونو از همه جدا مى‌كرد. هم زنجير مى‌زد، هم بعضى وقت‌ها مرثيه مى‌خوند، هم وظيفه ى نظم دادن به كارها رو به عهده داشت... توشب‌هاى محرم اصلاً حواس اش به من نبود؛ هر چى بهش مى‌گفتم: واسه من هم يه زنجير بگيره تا باهاش برم زنجيرزنى؛ اصلاً و ابداً به خرجش نمى‌رفت. مى‌گفت: "تو هنوز بچه‌اى. وقتى بزرگتر شدى، واسه‌ت زنجير مى‌گيرم ..."
اين بود كه يه سال من و يوسف، سه چهار ماه مونده به محرم، تصميم گرفتيم پول‌هامونو جمع كنيم و روى هم بذاريم تا بتونيم واسه‌ى خودمون زنجير و طبل و سنج بخريم و با چند تا از بچه محل‌ها، دسته راه بندازيم. يه قلّك پلاستيكى‌برداشتيم و دفن اش كرديم تو حياط خلوت خونه‌ى خودمون. هر روز پول تو جيبى‌مونو دور از چشم همه مى‌برديم و مى‌انداختيم توى قلك ...
يه هفته مونده به محرم رفتيم سر وقت قلّك و از جايى كه چال‌ش كرده بوديم درش آورديم. سكه‌ها رو دونه دونه شمرديم... ديديم خيلى كمه! بغض‌مون گرفت و همونجا وارفتيم ونشستيم روى خاك و خُل ، يوسف گفت :
"بيا از خيرش بگذريم و با اين پولا بريم سينما ... ".
گفتم : "نه ! "
گفت: "چرا آخه؛ با اينا هم مى‌تونيم بريم سينما، هم مى‌تونيم ساندويچ و نوشابه بخوريم..."
گفتم: "نه... ما اين پولا رو با زحمت جمع كرديم، دلم نمى‌آد ... "
گفت: "پس مى‌خواى چى كار كنى؟ با اين چندر غاز كه نميشه دسته راه انداخت... "
گفتم: "يعنى نميشه حتى دو تا زنجير باهاش بخريم؟ "
گفت: "چرا... ميشه. "
گفتم: "خب، دو تا زنجير واسه خودمون مى‌خريم و مى‌ريم تو دسته ى سقاخونه... "
گفت: "هوم! حرفا ميزنى توام! اونا مارو راه نميدن كه!... "
گفتم: "امشب با پدرم صحبت مى‌كنم؛ شايد قبول كنه كه مام بريم تو دسته‌شون... "
گفت: "باشه... من حرفى ندارم. هركارى دلت مى‌خواد بكن... بيشتر اين سكه‌ها رو خودت جمع كردى."
بلند شديم و يك سر رفتيم بازار مغازه‌ى آسِد كاظم و زنجير خريديم. كوچك بود و همونى نبود كه دل‌مون مى‌خواست. اما هر چى بود باهاش مى‌تونستيم به عنوان زنجير زن، توى دسته، واسه خودمون جايى باز كنيم. اون شب با هر زبونى كه بود، من و مادرم بالاخره تونستيم پدرم رو راضى كنيم كه من و يوسف رو توى دسته ى سقاخونه راه بده ...
گفت: "ديگه برو بگير بخواب؛ صبح مدرسه دارى... "
پا شدم و زنجيرمو برداشتم رفتم اتاق، توى جا دراز كشيدم و چشمامو بستم. زنجير زير لحاف روى سينه‌ام بود. دو دستى بغل اش كرده بودم...
٤
من و يوسف كه رفتيم تو هيأت سقاخونه ، پنج نفر ديگر هم شب‌هاى بعد اومدن ؛ شديم هفت نفر. اون سال محرم، سال ما بود. سال بچه‌هاى محل سقاخونه... از ته صف دسته، به ترتيبِ قد مى‌ايستاديم: اول عباس بود، بعد صادق و مهدى و رسول بودند، بعد من و يوسف اسماعيل... دسته كه راه مى‌افتاد سر از پا نمى‌شناختيم. جورى زنجير مى‌زديم و دم به دمِ مرثيه‌خوان مى‌داديم كه همه ى عزاداران به شور و حال مى‌افتادند ...
ما هفت نفر، سال به سال همراه دسته‌ى سقاخونه، بزرگ و بزرگ‌تر شديم... بعدها مهدى و رسول طلبه شدند و رفتند قم واسه‌ى درس خوندن. صادق و عباس و اسماعيل دانشجو شدند و رفتند تهران؛ من و يوسف هم زور و زوركى‌ديپلم‌مونو گرفتيم و شديم آلاخون والاخون كوچه و پس كوچه‌هاى شهر، كه خيابون‌هاى اصلى‌ش رو آسفالت كرده بودند و روى بناى ياد بود ميدانچه‌اش مجسمه‌ى شاه گذاشته بودند و جا به جا ساختمون‌هاى چهار پنج طبقه‌اى‌هم مثل ديوهاى افسانه‌اى كه موى‌شان را آتش زده باشى، سبز شده بودن كه به مغازه‌هاى كوچك دور و بر دهن كجى مى‌كردند .
حالا كم‌كم چهره‌ى شهر عوض شده بود. خونه‌ها و ماشين‌ها و دكان‌ها و آدم‌هاى قديمى، خواهى نخواهى نسل‌شون داشت ورمى‌افتاد. خيابون‌ها گل و گشادتر شده بودن و جاى او ميدانچه، ميدان درندشتى زده بودن كه وسط باغچه‌بندى‌ها و فواره‌هايش، مجسمه‌ى اعلى‌حضرت بود كه گنجشك‌ها و كلاغ‌ها، از اون بالا فضله مى‌انداختند روش و قيافه‌اش رو گم وگور كرده بودند و فقط دماغ رك زده‌اش پيدا بود. هر روز يكى از باغبون‌هاى شهردارى، نردبون مى‌ذاشت و با يه سطل آب از بناى يادبود بالا مى‌رفت تا مجسمه را تميز كنه ...
من و يوسف اون موقع‌ها علاقه‌ى عجيبى به دماغ همايونى پيدا كرده بوديم. با هم قرار گذاشتيم يكى از شب‌هاى‌محرم، وقتى مراسم عزادارى تموم شد و همه رفتند خونه و ميدون خلوت شد، نفرى يه سنگ به طرف مجسمه نشونه بريم. هدف‌مون هم دماغ اعلى‌حضرت بود. اون شب، سنگ يوسف به هدف نخورد. اما من كه در نشونه‌گيرى يد طولايى داشتم، يك راست زدم وسط خال. دماغ مبارك از جا قلوه كن شد و افتاد پايين و ما جلدى از اونجا دور شديم... روز بعد پاسبون‌ها دوره افتاده بودند ببينن كى اين عمل ننگين رو انجام داده! اما چيزى‌دستگيرشون نشد و خسته شدند و وادادند .
شب‌هاى بعد يكى از پاسبون‌ها كه نيم دانگ صدايى داشت، با لباس شخصى مى‌اومد و نوحه مى‌خوند و آخر سر، براى شاهنشاه آريامهر، دعا مى‌كرد و مى‌رفت. يه شب موقع رفتن، من و يوسف زاغش رو زديم ؛ سوار پيكان جوانان قرمز رنگ اش شد و ميدون رو دور زد و انداخت تو خيابون سپه. جلوى مهمانخانه‌ى ماسيس پياده شد. ما اون طرف خيابون ايستاديم و از پشت شيشه‌ها نگاهش كرديم. ماسيس برايش چند سيخ كباب برد و يه پنج سيرى... زهرمارى‌اش رو كه خورد اومد بيرون و سوار ماشين شد و رفت ...
يوسف گفت: "مى‌بينى؟ اون وقت اين آدم مياد برامون نوحه مى‌خونه؟ ! "
گفتم: "چى كارش كنيم؟ "
گفت: "بسپرش به من! "
گفتم: "چى تو سرِته؟ ! "
گفت: "بعداً مى‌فهمى ... "
شب بعد، تنها رفتم هيأت. يوسف نبود. هر چى چشم چشم كردم نديدمش. دسته راه افتاد و رفتيم... تا ساعت دوازده شب زنجير زديم و دوباره برگشتيم سقاخونه. شام آبگوشت نذرى مى‌دادند. يه كاسه خورده نخورده راه افتادم رفتم خونه. فردا صبح شنيدم يوسف رو گرفتند و بردند و آثارش پيدا نيست. مى‌گفتند جلوى مهمانخونه‌ى ماسيس، يه پيكان جوانان قرمز رنگ به آتش كشيده...

٥
شده بعضى وقتا دلت جورى بگيره كه دوست داشته باشى برى جايى، يه گوشه‌ى دنج پيدا كنى دور از همه سر بذارى‌روى كاسه‌ى زانو و دست‌ها رو حلقه كنى دور سرت، چشم‌ها رو ببندى و بذارى اون بغض كهنه و قديمى‌نم‌نمك توى نى‌نى‌هات خيس بخوره و از پلك‌هات سرازير بشه روى گونه‌هات؛ و تو داغى اونو حس كنى‌هق‌هق بزنى طورى كه انگار همون لحظه بِهِت گفته باشن پدرت مرده، مادرت مرده، برادرت يا عزيزترين كسى كه توى دنيا داشتى...؟ و تو نتونى جلوى اين بارون بى‌صدا رو بگيرى. نتونى نذارى كه شونه‌هات مثل بيد مجنون تكون نخورن و نلرزن. نتونى نذارى كه زخم‌هايى كه تو گُرده‌هات دارى نسوزن و نذارى پيشونى‌ت گُر نگيره از تبى كه مى‌خواد ذرّه ذرّه تو رو ذوب كنه و آب كنه از رقص آتشى كه شعله شعله دلت رو دوره كرده و نفس به نفس‌هات مى‌چرخه كه بهت بگه: عشق چيه؟ غربت چيه؟ تنهايى چيه؟ بهت بگه كه دنيا با همه‌ى بزرگى‌ش يه وقتايى اونقد كوچيك مى‌شه كه هيچ چى رو يادت نمياد. نه آسمون، نه زمين، نه دريا، نه كوه، نه جنگل...
چشم‌هات رو بسته‌اى و خودت رو از يه ارتفاع نامعلوم رها كرده‌اى به يه جاى نامعلوم‌تر و توى اون حال فقط ريز ريز نعره مى‌زنى: هع!... هع!... هع!... مثل اينكه دارى وردى مى‌خونى يا ذكرى مى‌گى كه تمومى نداره. تو دلتنگى از اون بدتر دل‌شكسته‌اى، دل‌سوخته‌اى، خرابى...
***
نشسته بودم زير درخت نارنجى كه كنج حياط خونه‌مون بود. همه رفته بودن بيرون. شبِ تاسوعا بود. آسمون و زمين مثل يه خيمه‌ى سياه و بزرگ بود و ماه فانوسى كه انگار توش شمع روشن كرده بودند. از بازار صداى نوحه‌خوانى و طبل و سنج و دسته‌هاى عزا مى‌اومد. با امشب درست يك هفته مى‌شد كه از يوسف خبرى نداشتم. معلوم نبود كجا برده بودنش. بعضى‌ها مى‌گفتند: انتقالش دادن به زندانِ قصر... عده‌اى مى‌گفتند بردنِش اوين... چند نفرى هم مى‌گفتند كه يحتمل سر به نيست اش كردن...! اما فقط خدا مى‌دونست كه يوسف كجا بود و چه بلايى سرش آورده بودند؟... فكر يوسف بى‌قرارم مى‌كرد. از اينكه اون شب همراهش نبودم احساس بدى بِهِم دست مى‌داد. سرم رو بالا گرفتم و به آسمون نگاه كردم و آه كشيدم .
بلند شدم رفتم اتاق و لباس پوشيدم و از خونه زدم بيرون. اون شب مراسم چهل منبر داشتيم. بايد دسته جمعى راه مى‌افتاديم و توى چهل مسجد و تكيه و حسينيه شمع روشن مى‌كرديم. توى دلم بود كه اين چهل شمع رو نذر كنم واسه سلامتى يوسف؛ كه حالا اسير بود و غربتى بود و تنها بود و مظلوم ...
رفتم سقاخونه و از اونجا با جماعت راه افتادم. هوا سرد شده بود و بارون مى‌اومد؛ بارونى كه تا ساعت‌ها طعم نمك مى‌داد.