پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - سطرهايى از رنجهاى نيما - رضایی نیا عبدالرضا

سطرهايى از رنج‌هاى نيما
رضایی نیا عبدالرضا

قسمت دوم

با سوداگران زر و زور
از حزب توده كه بگذريم، بخش مهمى از يادداشت‌هاى نيما به خانلرى مى‌پردازد، به گونه‌اى كه با عنايت به اوصافى كه بر قلم نيما رفته مى‌توان خانلرى را دل‌آزارترين و منفورترين چهره از معاصران در چشم نيما ديد. پرويز ناتل خانلرى، پسر خاله‌ى عالى جناب و صاحب منصب نيما، شاگرد ديروز اوست كه با بهره‌مندى از مواهب »عَلَم« به معاونت وزير كشور رسيده و از ناز و تنعم دربار برخوردار است. نيما از خانلرى با عنوان خانلرخان، ياد مى‌كند و معتقد است كه خانلرى بسيارى از حرف‌هاى او را دزديده و حتى طرح و خط اصلى رساله‌ى پايان نامه‌ى همسر خانلرى كه سير تطور غزل فارسى نام دارد، از كتابخانه‌ى نيما به سرقت رفته است. لحن او در ياد كرد خانلرى بسيار تلخ و زخمى است:
»شارلاتان‌ها، طرارها، چنان كه در تهران، در همه جا هستند. در ولايات خوانين هستند كه بسيار كثيف هستند. هيچ صفات بارز يك انسان در آن‌ها نيست. فقط زمان زندگى خودشان را مى‌يابند كه به شهواتشان رسيدگى كنند. چون مى‌دانند آينده‌اى ندارند. وقتى مردند، مردند. حالا در تهران اين جوان طرار آينده را نگاه نمى‌كند... اين جوان امروز مى‌گويد اشعار اوزان مختلف بايد داشته باشد در يك قطعه (چنان كه نادرپور، بچه مرشد او مى‌گويد...) خيال مى‌كند كه من هم مى‌خواهم وزير بشوم. من گرسنه و لخت به سر مى‌برم و او با ماهى چندين هزار تومان و عمارت و دستگاه...

آيا آيندگان اين خيانت‌ها را خواهند دانست؟
« در نگاه نيما، خانلرى جوانكى سودايى ثروت و قدرت است كه با تحقير و تخفيف ديگران و مصادره‌ى دست‌آوردهاى فكرى آنان به نام خويش در پى رسيدن به نام و نان است. از اين رو نيما چونان قلندرى يك لا قبا و بى‌اعتنا به افسونِ قدرت و ثروت به ريشخند جوانك سوداگر مى‌نشيند:
»پسر احتشام الملك مى‌خواهد ترقى كند، وزير شود. احمق! چقدر وزرا مردند و نامى از آن‌ها نيست... اين جوان همه جور اسباب فراهم آورد كه از من اسمى نباشد. پس از آن همه جور از حرف‌هاى من دزديد وارونه سرمقاله و ساير چيزها قرار داد... .
اين جوان كه مدح مرا مى‌كرد و يك مدرك او درباره من در نزد دكتر هشترودى زاده است (شعر من نغز اگر بُوَد نه عجب / زان كه استاد شعر من نيماست) بعداً اين جوان كه هنر متوسطى داشت، علم فونتيك و سِمانتيك را در اروپا خواند، هوس پيشوايى را در ادبيات در نظر گرفت. هنر او و علم او وسيله‌ى ترقى او در پول و منصب است. در كنگره خيلى نقشه انداخت و كنگره را واداشت كه اسم مرا به اسم نيماى مازندرانى در رديف هزار نفر كه شعر تازه گفته‌اند، گذاشته و امروز خيال مى‌كنند شعر جديد من يعنى بالشويكى و با جريان امروز دارد آن را به هم مى‌زند. در راديو هم دلال و دلقك دارد.«
پيش‌تر نيز به كنگره‌ى نويسندگان ايران كه از طرف انجمن فرهنگى ايران و شوروى (خانه‌ى وكس) در سال ١٣٢٥ برگزار شد اشاره‌اى شد.
زخمى كه نيما از آن كنگره‌ى كذايى برمى‌دارد تا پايان عمر با اوست. هم دستىِ احسان طبرى (از اعضاى مركزى حزب توده) و پرويز ناتل خانلرى و چند نفر ديگر از اين دست در ترتيب دادن نمايشى به نام ادبيات ايران:
»زخمى كه طبرى زد هنوز به جاست. آن‌ها نه تنها در سياست احمق بودند در رشته‌هاى زندگانى هنرى احمق‌تر بودند.
يك سر دروغ مى‌گفتند. عده‌اى كشته خونشان به گردن آن‌هاست. رؤسا به روسيه و جاهاى ديگر رفتند و مشغول گذران و كيف و عشرت شده‌اند... من از كنگره خوشنود بيرون نيامدم. در پشت نسخه شعرى كه به طبرى داده بودم، نوشته بودم مى‌خواستم قى كنم. گفتند قى نكن، اين كنگره است. اگر مى‌دانستم در رديف چگونه جانورهايى من هم داوطلب شعر خواندن شده‌ام، فرار كرده بودم.«
برخى از شاگردان و مريدان خانلرى در سال‌هاى اخير در كتاب‌ها و مقاله‌ها با نگاهى تقديس‌گرا به زندگى خانلرى، از بازيگرى او در عرصه قدرت و نيز روابط نيما و خانلرى به اجمال و اهمال گذشته‌اند.(٨) اما بخش مهمى از يادداشت‌هاى نيما ويژه‌ى بازيگرى‌هاى خانلرى در اين عرصه‌هاست و با مرور آن همه شكايت مى‌توان القابى چون شارلاتان، ناجوانمرد، جاه‌طلب، احمق - متشاعر، طالب شهرت، طرار و چاروادار فرنگستان را سراغ گرفت كه بيانگر زخم عميق نيما از ماجرايى است كه ميان او و خانلرى گذشته است:
»خانلر خان... شيادترين آدمى كه من در زمان خود ديدم. اين ناجوانمرد بود كه خود را به هدايت مى‌چسباند و هدايت اعتنايى نداشت... .
تحقير مى‌كند اين جوان همه را خيال مى‌كند با كوتاه كردن ديوار ديگران ديوار او بلند خواهد شد. اصلاً اين جوان جلف حرف مى‌زند، مگر در جلوى زور و قدرت كه در آنجا موش مى‌شود...«
درباره‌ى سرقات خانلرى نيز چند يادداشت آمده است كه حكايت از آن دارد كه خانلرى نه تنها به شعر و نظريه‌ى شعرى نيما كه به نثر نيما نيز رحم نمى‌كند:
»اين جوانك خرده خرده به راه من مى‌آيد و به دزدى و تقلب و ظاهرسازى كار مرا مى‌دزدد و به رخ مى‌كشد... حتى در يك مقاله بعد از انتشار دو نامه، جمله (مَثَل آن‌ها مَثل كسى است) را كه من از قرآن مجيد آموخته‌ام در مقاله‌اش به كار برده است.«
هر قدر كه بيان نيما را تلخ و گزنده و حتى مبالغه‌آميز فرض كنيم، نمى‌توانيم تيزچشمىِ نيما را در تشخيص جاه‌طلبى و شهوت تند وزارت‌خواهى خانلرى انكار كنيم؛ جوانك سال‌هاى ميانى دهه‌ى سى، چند سال پس از در گذشت نيما سرانجام به وزارت مى‌رسد؛ وزارت فرهنگ، در فرازى از حساس‌ترين فرازهاى تاريخ معاصر ايران در حوالى قيام پانزده خرداد سال ١٣٤٢ چند و چون بازيگرى خانلرى در عرصه‌ى قدرت، به ويژه در مقطع قيام پانزده خرداد و حمله‌ى سفاكان رژيم پهلوى به حوزه‌ى علميه و كشتار طلاب و مردم با استناد به اسناد آن دوره امرى ضرورى است كه بايد به دست تاريخ‌پژوهان آزادمنش و فارغ از رابطه‌ى مريد و مرادى تحقق يابد تا امكان داورى دقيق‌ترى از قضاوت‌هاى نيما درباره‌ى شخصيت خانلرى فراهم آيد.(٩)

ياد بعضى نفرات
شكايت‌هاى نيما از پيرامونيانش سرفصل ديگرى از يادداشت‌هاى نيماست. چشمانِ حساس نيما از پشت صحنه‌ى شعرها و زندگىِ شاعران دريافت‌هاى تلخى دارد؛ انگار در آن سوى شعرها از شاعرانه زيستن و عاشقانه نفس كشيدن خبرى نيست. زندگى‌هاى مشوش، ارتباطهاى آلوده به حسادت و بَد دلى و منفعت‌طلبى‌هاى حقير و كژ راهىِ شاعران، روحِ روستايى نيما را به شلاق مى‌كشد. شايد اين يادداشت صريح كه زير عنوان »معاصرين من« آمده، تصويرى گويا از چشم‌انداز تلخى بوده كه فراروى نيما گسترده شده، نيما بر كلمه‌ى »همه معاصرين« در پايان يادداشت تأكيد مى‌كند، به استثناى يكى دو نفر:
»تمام غرق در كينه و حسد هستند... همه اين اشخاص كه در اين زمان هستند يا در خودبينى خود غرق شده‌اند براى به دست آوردن شهرت، يا كينه مى‌ورزند در سر هيچ چيز يا بد عمل هستند و به ناموس هم چشم دارند. يا مثل شيرازى‌ها خوش استقبال و بد بدرقه انه، مسلكشان را فراموش كرده‌اند يا گول خورده‌اند و هنوز گول مى‌خورند. يا كسانى هستند كه كشور ما را حاضرند به دست اجانب بدهند كه خودشان چيزى بشوند. براى دو سه صباح نان خوردن اين همه اشخاص بد هستند. تمام معاصران گرفتار اين امراض هستند. نه فقط شاگردهاى من كه نسبت به من استاد شده‌اند، همه معاصران من.
در اين ميانه محمد ضياء هشترودى زاده مرد است. اعتصام الملك مردى بود و غيره و بسيار به ندرت.«
از اين گونه است كه نيما، كمانِ ملامت‌كشان، بسيارى از پيرامونيان را مى‌نوازد؛ از جوان‌هاى شاعرِ مدعى رهروى نيما گرفته تا هم‌سالان و اديبان معنون و عالى مقام. در اين ياد كردها تنها ميزانِ تلخى لحن متفاوت است و روايت‌هاى شكايت‌آلود نيما تا يأس و نااميدى كامل از اينان پيش مى‌رود. توصيف‌ها و اشاره‌هاى دقيق و البته تند و تيز نيما به احوال شاعران و اديبان آن سال‌ها گاه چنان مى‌نمايد كه انگار طالع‌بينى خُبره با خيره‌شدن در كف دستان و خطوطِ پيشانى آدم‌ها از آينده‌ى آنان خبر مى‌دهد. اكنون كه نزديك به نيم قرن از اين اشاره‌ها مى‌گذرد، تعابير مختصر نيما شگفت مى‌نمايد و مكاشفه‌گون.
اسماعيل شاهرودى از چشم نيما: »جوانى است بسيارى شاعر و پرالتهاب خطرهاى زيادى در پيش دارد. بسيار او را گول خواهند زد.«
اشاره به احوال سايه (ابتهاج): »سايه را ديدم، در مغازه داوود. سبيل گذاشته بود. بسيار فكرى بود. مرا مهمان كرد. گفت اتاقم را با حصير و نى ساخته‌ام. گفت عكس مرا دارد. خواستم به او بگويم آن قدر فكرى نباش. بسيار خواهد آمد كه ما به اشتباهات و ساده‌لوحى‌هاى خود برخورد كنيم.«
حكايت بديع‌الزمان فروزانفر: »مى‌گويند در مجالس درس به شاگردها مى‌گفت: فردوسى بسيار اشتباهات لغوى دارد. نبايد استاد فروزانفر را تحقير كرد به اين كه راست نگفته است. الحمدلله سال‌ها گذشت. روزگار خودش ثابت كرد كه او بر استاد طوسىِ ما قبلِ او برترى دارد. زيرا فردوسى در گرسنگى و آوارگى مُرد. ولى او امروز سناتور است و خوب طرف بسته است. خدا همه را هدايت كند.«
قصه ديدار با يدالله رؤيايى در شبِ عيد قربان به تاريخ هفتم تيرماه ١٣٣٧: »امشب دو سه ساعتى با رؤيا در پشت دكانى در خيابان در بند صحبت كردم. مخصوصاً من به رؤيا سك زدم راجع به اين كه انسان اول بايد مرد و انسان باشد، بعد شاعر. هنر نمودارى از آدميت بايد باشد. وقتى كه آدميت نبود، تف به هنر. از مولا على(ع) صحبت كردم كه بارها گفته‌ام خيال مى‌كنند چون نوول ننوشته است و پِيِس ندارد كسى نيست.«
جلال آل احمد همسايه و وصىِ نيماست و در بسيارى از مواقع باخبر از كار و بار و وضع و حال نيما. نيما محبت‌هاى جلال را كتمان نمى‌كند اما از او گله‌هايى نيز دارد:
»آل احمد در موقع زندانى شدن من به من كمك كرد اما در سخنرانى خود راجع به من در جشنى كه براى من ظاهراً گرفته بودند، متن سخنرانى خوانده شده را عوض كرد و نوشت: مثلاً نيما شاعر است، نويسنده نيست و نوشت: كسى كه زياد مى‌گويد، بد هم مى‌گويد. نمى‌دانم كدام زياد گويندگان همه را شاهكار نوشته‌اند، به قدرى تير پوسيده اين آدم از تركش مرا مأيوس كرد نسبت به جوان‌ها كه مپرس.«
در جايى ديگر نيز اشاره‌وار به سلوك خانوادگى جلال مى‌پردازد:
»حس كردم كه مثل خيلى‌ها ناراحت است ولى ظاهراً معلوم نيست، اخبار داخلى بيشتر خانواده‌هاى مسلمان ايرانى در ايران امروز همين طور است.«
نيما با شهريار نيز مراوداتى دارد. گلايه‌ى او از شهريار برداشت‌ها و اقتباس‌هايى است كه از شعر نيما مى‌كند:
»چقدر شعرهايم را كه چاپ نشده بود، براى شهريار خواندم و او در شعرهاى خود گنجانيد و من آن شعرها را دور انداختم... شهريار از همين شعرهاى انتشار يافته من نيز برداشت كرده است.«
درباره‌ى صادق هدايت با عنوان »هدايت و مردم شارلاتان« مى‌نويسد: »نكته اين است كه هدايت بهترين نويسنده ايران بود ولى خامى‌هايى دارد. بعضى را به قول خودش كه به من گفت با كمال عجله نوشته است.«
در يادداشتى ديگر از هدايت گلايه مى‌كند:
»هدايت ناجوانمردى‌هايى داشت كه بايد آن را حمل بر بى‌حالى او كرد. رفتار او با شين پرتو كه در هند از او چه پذيرايى‌ها كرد، رفتار او با من در كنگره كه حمايت نكرد و فقط نشسته بود كه از گلوى او به شكم او باد كنند تا خودش بزرگ شود.« از ربط قاتلان هدايت از چشم نيما همين دوستان توده‌اى هدايت‌اند:
»نوشين و بزرگ علوى به من توهينات كرده‌اند. امروز بزرگ علوى و دستيارانش به اروپا رفته‌اند براى بزرگ كردن هدايت، براى جلوه دادن هدايت آن جورى كه هدايت خودش به من گفته بود: از دست اين چند تا دوست نادان دارم دق مى‌كنم.
كشندگان هدايت همين دوستان او بودند كه او را مأيوس كردند.«
نيما از شاملو هم كه روزى كتاب افسانه‌اش را براى انتشار به او سپرده، دل خوشى ندارد:
»بسيار جوان‌ها در پى من آمدند. بسيار جوان‌ها نام مرا خراب كردند... شاملو كه من براى اصلاح شعر او حتى مصرع‌هايى را ساخته و در شعر او جا دادم، نامرد كسى بود كه هر دفعه با من تماس پيدا كرد براى اشغال وقت من و ضايع كردن وقت من بود.«
همين تعابير با توسعه عبارات و تفصيل بيشتر و لحنى گزنده‌تر در يادداشت ديگرى آمده است كه عنوان آن »شاگردان و دوستان من« است:
»تمام افرادى را كه من آموختم و بيشتر مصراع‌هاى شعر آن‌ها از من است (به استثناى شاهرودى) استادان من شده‌اند.
تمام آن‌ها خودشان خراب هستند و بودند. يا زنشان را به اين طرف و آن طرف مى‌بردند و يا در عقب زن مردم هستند و به نام انسانيت و مردم دوستى مشغول كارهاى كثيفى هستند.
در منزل رهنما، شاملو مقاله‌اى را مى‌خواند كه راجع به من بنويسد و از ارزش احساسات من سطرهايى را برداشت كرده بود و مى‌خواند كه مرا بعداً هجو كند و من گوش مى‌دادم.
ناهار را در منزل آن جوان، فريدون رهنما، كه به ضد من مقدمه صادر فرموده بود، به سر بردم. اين جوان بعداً خيلى از من حمايت مى‌كرد.
اما من فراموش نمى‌كنم تمام افرادى را كه به من نزديك شدند، براى خيانت بود. براى نفع خودشان بود. تمام افراد... تمام افراد دزد و وطن‌فروش و خائن و بى‌ايمان و نانجيب.«
اين جمله‌هاى صريح بخشى از تذكرة الادباى نيما يوشيج بزرگ است كه از باب نمونه نقل شد. با رجوع به متن يادداشت‌ها مى‌توان اشارات بسيار نيما را به افراد يگرى از شعرا و اُدبا ديد؛ از جمله سعيد نفيسى، عبدالعظيم قريب، جلال همايى، رشيد ياسمى، جنتى عطايى، على دشتى، حميدى شيرازى، رسول پرويزى، مهدى سهيلى، حسن هنرمندى، فريدون توللى، نادر نادرپور، انجوى شيرازى، ابوالحسن صبا، صبحى مهتدى، نصرت رحمانى، نوذر پرنگ، سيمين دانشور، حسن پستا، م.آزاد و عماد خراسانى.
پس از مرور گلايه‌ها و شكوه‌هاى نيما خالى از لطف نيست از محبوبان و ستودگان نيما نيز يادى كنيم: محمدضياء هشترودى، يوسف اعتصام الملك، پروين اعتصامى، محمد على خان تربيت و صادق چوبك از اديبانى هستند كه مشمول ذكر خير نيمايند؛ همين طور علامه‌ى قزوينى، عباس اقبال و دكتر محمد معين. از روحانيانى چون علامه‌ى حائرى مازندرانى، حسين على راشد، مرتضى مطهرى و سيد موسى صدر نيز در يادداشت‌هاى نيما به نيكى ياد شده است، از اين ميان حكايت سيد موسى صدر با عنوان »خواب غريب« بسيار زيباست. اما از پيرامونيان سه نفر هستند كه نيما از ياد و ديدار آن‌ها آرامش مى‌يابد و به آنان عشق مى‌ورزد. دست بر قضا هيچ يك از آن سه شاعر مهمى نيستند، گرچه با شعر و ادبيات آشنايند.
جوانمردى و عرفان وصف مشترك آن‌هاست كه بارها بر زبان نيما جارى مى‌شود. يكى جوان كردى است به نام انجيرى آذر كه بارها و بارها قلم نيما را به ستايش برانگيخته با بزرگ‌ترين تمجيدها:
»او به زبان عرفان به حق اليقين دانش‌هاى خود رسيده است، او علاوه بر دانش است...
او بزرگ‌ترين انسانى است كه من در دوره زندگانى خود با او برخورد كردم. من با انسان‌هاى هم افق و هم فكر خود زياد برخورد كرده‌ام. او از همه اين‌ها گذشته بود... .
دلم مى‌خواست شب و روز اين جوان نجيب كُرد را ببينم.«
محبوب ديگر نيما در سال‌هاى پايانى عمر درويشى است به نام محمد فتى:
»سفارش كردم هركس آمد بگو نيستم، غير از فتى و تنها مرد همان فتى است كه درويش صفى على شاهى است... .
امروز فتى آمد. از ديوان شمس خواند و از مثنوى... حقيقتاً با اين مرد درويش انسان زنده مى‌شود. گفت از ترس عقرب به مار پناه مى‌برند.« و سومى ناعم گيلانى است، شاعر جوانمردى كه نيما در اواخر عمر دلبسته‌ى معاشرت اوست براى رهايى از دلتنگى‌هاى درون و بيرون.
جز اين چند نام انگشت‌شمار، باقى آدم‌ها در نيماى پير شورى نمى‌انگيزند و مايه شر و دلتنگى و ملال‌اند، رنگ ملال از رخساره‌ى اين واژه‌هاى دلتنگ پيداست: »من كمتر از كسى خيرى ديدم. من خسته شده‌ام از بدكاران، از گنهكاران، از بدانگيزان، از شور و شرطلبان بى‌غيرت و ترسو و بى عرضه‌هاى زرنگ نما، دزدهاى موفق صورت، دوزخى‌هاى بهشتى مسلك.«

پايان راه
اينك به پايان كار نيما مى‌رسيم. پايانى كه سرآغاز بسى آغازها در شعر معاصر ماست. آغازهايى كه هنوز ادامه دارد و يحتمل به منزل‌هاى مباركى خواهد انجاميد. در سال‌هاى پايان عمر، اگرچه افق از همه سو - در چشم نيما كبود مى‌نمايد، او خوشدلانه ديده به روزنه‌هاى روشنايى دارد، به خورشيدهاى پشت ابر:
»چنان مى‌گذرانم كه مردى در يك مهمان خانه غريب...
چنان مى‌گذرانم مثل كسى كه به سرزمين آمد و دزد او را زد و نجات خواست و كسى به او كمك نكرد. از هر حيث موقتى مى‌گذرانم. من فقط با پاك‌نويس بعضى شعرها خودم را سرگرم داشته‌ام. به آينده خوب نگاه مى‌كنم و از اين جهت است كه پايدارى دارم و زنده‌ام.«
البته نگرانى‌هاى نيما كم نيست: اما جنسِ نگرانى‌هاى او متفاوت است. نيما نگران مال و منال و جاه و جلال داشته و نداشته نيست، نگران آخر و عاقبت شعرهايى است كه عصاره‌ى عمر او هستند و دست‌آورد رنج و تنهايى ممتد او تا پايان عمر:
»بعد از مرگ من: نه كسى را دارم علاقه‌مند، يعنى دريابد كه كدام شارلاتان نمى‌آيد نوشتجات مرا ببرد و مأخوذ به حيا نشده به دست آن‌ها نمى‌دهد. نه مرا فرزندى باشد برومند... .
من مى‌ميرم و آثار شلوغ و درهم برهم من مى‌ماند و از بين مى‌برد.«
در يادداشتى ديگر با عنوان »آينده من« مى‌نويسد:
»من بدبختى‌ها و سرسختى‌ها باز در پيش دارم. من بايد زجركش شده بميرم. حتى مردنِ من هم بايد آسان نباشد. اميدى كه دارم در كيسه‌هاست، شعرهايى دارم ولى آن هم چطور.«
بدين گونه نيما در اوج تنهايى چشم بر دنيا مى‌بندد. چنانچه خود پيش‌ترها نوشته بود: »هر آدمى آن قدر تنها مى‌شود كه بميرد.«
آخرين يادداشت به تاريخ ١١ آذر ١٣٣٨ نوشته شده؛ ٣٢ روز پيش از درگذشت. با شرحى كه از قلم نيما خوانده‌ايم، ديگر شگفت نيست كه نيما به نشانه‌ى آزردگى عميق از شاعرانِ پيرامون هيچ يك از آنان را وصى خود قرار نمى‌دهد و حتى تأكيد مى‌كند كه »هيچ يك از كسانى كه به پيروى از من شعر صادر فرموده‌اند نباشد.« دكتر محمد معين، محبوبِ ناديده‌ى نيما، وصى اول اوست به اضافه‌ى جلال آل احمد و دكتر ابوالقاسم جنتى عطايى، كه البته به رغم تلاش‌هاى بسيار آن گونه كه بايد و شايد به تدوين و نشر آثار نيما توفيق نمى‌يابند. پس قرعه‌ى فال به نام سيروس طاهباز زده مى‌شود كه عاشقانه از راه مى‌رسد و مشتاقانه سال‌هاى سال برگ‌هاى پراكنده‌ى نيما را به سامان مى‌رساند و جوانمردانه، بى دخل و تصرف، نشر مى‌دهد. آخرين حلقه از آثار پر ارج نيما همين يادداشت‌هاى روزانه است كه نشرِ آن حُسن ختام كار و زندگى طاهباز قرار مى‌گيرد! انگار پس از انتشار اين برگ‌هاى واپسين فراغتى حس مى‌كند و بار سفر به سراى ابدى مى‌بندد.(١٠) شك ندارم كه بدون اين يادداشت‌ها كار و تلاش سى ساله‌ى طاهباز ابتر تلقى مى‌شد و هاله‌اى از پندارها و تهمت‌ها و شايعه‌ها، همچنان، بر شعر و شخصيت نيما سايه افكن‌باقى مى‌ماند؛ و انگار شگفت نيست كه به رغم اهميت بسيار اين يادداشت‌ها در معرفى درست نيما، انتشار آن با سكوت گسترده و معنادار بسيارى از شاعران و منتقدان پر سر و صداى معاصر مواجه مى‌شود كه بنابر رويه‌ى معتاد، گاه از كاه كوه ساخته‌اند.
ظاهراً سيروس طاهباز با انتشار اين برگ‌ها مرتكب گناهى نابخشودنى شده بود؛ افشاى اسنادى قاطع و انكارناپذير براى درهم شكستن شمايل غيرواقعى نيما. شمايل ساختگى و بهتان آلودى كه بيش از نيم قرن علم شد تا بيش از همه روح و روان خود نيما را شكنجه كند.
طاهباز به شهادت مقدمه‌ى كوتاهش بر يادداشت‌ها، از آبى كه با كلمات نيما در خوابگه مورچگان مى‌ريخت، آگاه بود، به همين دليل نيز انتشار اين كتاب را به آخرين مرحله‌ى كارش واگذاشته بود تا در اثر گرد و غبارى كه برمى‌خيزد، توفيق اتمام كار بزرگش را از او نگيرند:
"... اين نوشته‌ها و قضاوت‌ها اگرچه بر بسيارى گران خواهد آمد و احتمالاً آنان را خواهد آزرد، اما لازم بود كه روزى به چاپ برسد تا بتوان براساس آن زندگى و هنر نيما را به طور دقيق شناخت و در مورد او درست قضاوت كرد."
آن گونه كه ديديم و شنيديم؛ فرزندان خلف همان‌ها كه در يادداشت‌هاى روزانه‌ى نيما به تلخى از آنان ياد شده، با تشبث به حربه‌ى كهنه‌ى انگ و شايعه زنده ياد طاهباز را نواختند و در خدمت بزرگ او به لطايف الحيل تشكيك كردند. ضمن آن كه تردستانه زمينه‌اى را رقم زدند تا آن يار وفادار نيما و نيماييان حال و مجال چاپ‌هاى بعدى يادداشت‌ها را نيابد.
بهترين پايان براى تماشا نوشته‌اى از اين دست، دعاى خود نيماست كه »خدا ما را حفظ كند از شر و بد شيطان رجيم«.

پى نوشت‌ها:
٨. مثلاً نگا.ك. خانلرى، منصور رستگار فسائى، تهران، طرح نو، چاپ اول، ١٣٧٩.
٩. نگا.ك. متن كامل مذاكرات هيأت دولت طاغوت در پانزده خرداد ٣٤٢، دفتر هيأت دولت و روابط عمومى نخست‌وزيرى، بى‌تا.
١٠. يادداشت‌هاى روزانه نيما، براى بار نخست در ضمن برگزيده‌ى آثار نيما يوشيخ (نثر) به چاپ رسيد، انتشارات بزرگمهر، تهران، ١٣٦٩.