پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

تفسیر و رویکردهای معرفتی معاصر
محسنی فرد فرزانه

مجيد مرادى
معرفى كتاب "الانسان و القرآن وجهاً لوجه"
نويسنده: احميدة النيفر
ناشر: دارالفكر
محل نشر: دمشق
سال نشر: ٢٠٠٠ م
دكتر حميدة النيفر در كتاب »انسان و قرآن چهره به چهره« مى‌كوشد تا روش‌هاى تفسيرى معاصر قرآن كريم را مورد بازخوانى قرار دهد. وى بر آن است كه در عصر جديد توجه به تفسير، چه در شكل تفسير مستقل و چه در الهام‌گيرى از قرآن در بررسى مسائل نظرى يا اجتماعى بسيار چشمگير بوده است، زيرا در طول يك قرن و نيم، گذشته از مقالات تحليلى و مطالعات موردى، بيش از يكصد اثر تأليفى در اين زمينه توليد شده است و در كنار اين پرشمارى، سبك و سياق عرضه اين تأليفات و نيز هم زمانى آن با بحران‌هاى اجتماعى شديد، جلب توجه مى‌كند.
مسئله ديگرى كه نويسنده بر آن تأكيد مى‌كند، اين است كه در صد بالايى از مؤلفانى كه در موضوع تفسير كار كرده‌اند، دانش آموختگان حوزه‌هاى علمى دينى يا دانشكده‌هاى الهيات نيستند و مدارج رسمى دينى را طى نكرده‌اند؛ اگر چه آنان همواره و هنوز به كارهاى تفسيرى ادامه مى‌دهند؛ ولى ديگر علم تفسير به آنان منحصر نيست و در كنار شيوخ الازهر و رجال افتا كه جايگاه شرعى‌شان به رسميت شناخته شده است، متخصصانى در طب، هندسه، علوم تربيتى و زبان‌شناسى نيز هستند كه در ورود به عرصه تفسير، ترديدى به خود راه نداده‌اند كه برجسته‌ترين مثال آن تفسير جواهر، اثر »طنطاوى جوهرى« است و نيز تفسير فى ظلال القرآن »سيد قطب« و مفهوم النص »نصر حامد ابو زيد«.
اين تأملات، از ديد نويسنده گوياى آن است كه نص قرآنى، به رغم ماهيت تحولاتى كه جوامع، در نوع رابطه خود با عناصر مقدس در طول دوره جديد ديده‌اند، همچنان جايگاه مرجعيتى خود را در منظومه فرهنگى معاصر حفظ كرده است، زيرا انضمام نوع و نسل جديدى از قرآن پژوهان به »اهل ذكر« (شيوخ و علماى دينى)، بر اين امر صحه مى‌گذارد كه مرجعيت قرآن از دل اهتمامات معرفتى جديد و معاصر نيز قابل درك و دريافت است.
نكته ديگر مورد توجه نويسنده اين است كه تحليل روند توليد تفسير و دوره‌هاى اوج و فرود آن، پرسش‌هايى را از ميزان تحول در انديشه اسلامى در اين زمينه و ميزان برندگى آن در مسائل مربوط به رابطه مسلمان با نص بنيادين تمدن و انديشه‌اش فراهم مى‌سازد. نويسنده در اين كتاب قصد دارد، چيزهايى را كه لازم است؛ درباره مفسران، توليدات فكرى و ويژگى‌هاى معرفتى و روش شناختى‌شان مطرح كند؛ ولى - در نظر وى، مهم‌تر از آن، تلاش براى درك ميزان تحول و تغيير از جايگاه انسان و ماهيت آگاهى‌اى است كه از او خواسته مى‌شود، زيرا اين تفاسير و مطالعات قرآنى در سطح روش شناختى‌اش، تجلى نگره‌اى به انسان و جايگاهى است كه براى او در جهان در نظر گرفته‌اند. در يك جمله نويسنده چنان كه خود تصريح مى‌كند، مى‌خواهد دريابد كه تجدد در موضوع رابطه با متون مقدس و نص بنيادگر چه كارى با ضمير و انديشه اسلامى كرده است؟
به نظر مى‌رسد كه النيفر، در ارائه نگره‌اى كلى از رابطه نص با انسان و عصر، از راه مطالعه رابطه ديالكتيك ميان آنها، چنان كه در ايده‌ها و انديشه‌هاى مفسران معاصر يا قرآن پژوهان معاصر تجسم يافته، كمى بلند پرواز است. از اين رو نخست مسئله روش را به عنوان مبناى اساسى تعامل بانص مطرح مى‌كند، زيرا بى آن، نص مبهم و بررسى آن دشوار خواهد بود. وى روش را از مفاهيم اساسى‌اى مى‌داند كه طبيعت، حركت و كاركرد نص را چار چوب بندى مى‌كند.
بر اين اساس وى به نمونه‌هاى چهار گانه از تفاسيرى كه در مناطق مختلف جهان اسلام تدوين شده، اشاره مى‌كند؛ مانند تفسير »روح المعانى« آلوسى، »فتح البيان« قنوجى، »بيان السعادة و مقامات العبادة« بيدختى و »هميان الزاد الى دار المعاد« محمد بن يوسف اطفيش.
وى بر آن است كه اگر به اين چهار نمونه اكتفا كنيم، بايد علم تفسير را علمى سوخته ناميد؛ يعنى تلاش‌هاى متراكم تفسيرى كنونى، نتوانسته از مرزهاى روش شناختى‌اى كه مفسران بزرگ بدان خو كرده بودند، فراتر رود. وى با اشاره به اين كه در هر يك از اين تفاسير چهار گانه، آثارى از عصرى بودن در بررسى برخى مسائل به چشم مى‌آيد؛ اما اين عصرى انديشى، همچنان حاشيه‌اى باقى مى‌ماند، زيرا نويسنده عصرى بودن را از دل زمان و دوره تاريخى بر نمى‌گيرد، بلكه از مايه معرفتى‌اى مى‌گيرد كه محقق يا مفسر، در تعاملش با نص به كار مى‌گيرد و عصرى بودن يك تفسير به كار بست روش‌ها و ساز و كارهاى جديد زبانى و اجتماعى در قرائت نص و تعامل با آن مرتبط است.
النيفر سپس به تقسيم تفاسير جديد، به مكتب‌هاى روشى متفاوت مى‌پردازد:
١. مكتب روشى سنتى كه در آن از انگاره‌اى سلفى، بر نص قرآنى مى‌نگرد و پناه جستن به درون مفاهيم موروثى متصل به نصر را ضامن وحدت فكرى و فرهنگى مسلمانان مى‌داند؛ از اين رو خاستگاه خود را قدسى بودن نصر قرآن قرار داده كه مقصود از آن قدسى بودن منبع، و فهم ابزارهاى به كار گرفته شده براى آن و نيز قدسى بودن هويت، معرفت و تاريخ است. وى از ميان تفاسير سنتى جديد، از تفسير صابونى و تفسير »آيات الاحكام« مناع القطان، تفسير »التحرير و التنوير« محمد طاهر بن عاشور و تفسير »الميزان« علامه سيد محمد حسين طباطبائى نام مى‌برد.
٢. مكتب سلفى اصلاحى كه نويسنده آن را مكتب المنار نام مى‌نهد. نقطه عزيمت اين مكتب تفسيرى اين است كه قرآن، مرجع مركزى و يگانه هرگونه اصلاح مورد انتظار است و ميراث تفسيرى كه براى آن و پيرامون آن شكل گرفته است، به گردنه‌اى سخت تبديل شده است، زيرا راه يافتن به نص قرآنى بدون گذشتن از آن و پذيرفتن مقولات آن ممكن نيست. از جمله اين تفاسير است: تفسير سيد جمال از برخى آيات قرآن، تفسير محمد عبده كه محمد رشيد رضا آن را پس از وفات وى در قالب تفسير المنار تنظيم و تكميل كرد. تفسير جمال الدين قاسمى با عنوان »محاسن التأويل« و تفسير المراغى و تفسير محمد عزة دروزه، به عنوان »تفسير الحديث« و تفسير ثعالبى با عنوان »روح التحرر فى القرآن« .
٣. مكتب تفسيرى ايدئولوژيك: اين جريان از مقولات و باورهاى اجتماعى و سياسى رجال مكتب المناركه آنها را وظيفه اساسى مفسر معاصر دانسته‌اند، بهره برده است؛ از اين رو از دهه چهل قرن بيستم، تفاسير كامل يا جزئى و پس از آن مطالعات و پژوهش‌هاى قرآنى‌اى عرضه شد كه به شكل قطبى يا نسبى به مسئله ماهيت ايدئولوژيك مفسر نگريسته است. منظور نويسنده از تفسير ايدئولوژيك، تفسيرى است كه براى پرسش‌هايى كه از پيش مطرح است، پاسخى آماده براى مفسر يا پژوهشگر قرار مى‌دهد و كار مفسر تأكيد و اصرار بر آن پاسخ از پيش آماده، از طريق سازه‌اى عقلانى است كه آن را با صبغه‌اى انتقادى عرضه مى‌كند؛ از اين رو گفتمان ايدئولوژيك نمى‌پذيرد كه نص قرآنى - به تعبير امام على (ع) - بار وجوه متعدد را بر دوش مى‌كشد و حمال ذو وجوه است.
اين گفتمان، كار مفسر را نظامى از پرسش‌ها و پاسخ‌هاى دربسته‌اى مى‌داند كه مجال فتح حوزه‌هاى جديد را در فهم و تركيب فراهم مى‌آورد. به تعبير نويسنده، نقطه اتكاى داخلى در تفسير ايدئولوژيك اين است كه معنا، امر ثابت و مطلقى است و اين گزينه روش شناختى موجب مى‌شود كه اين نوع كارهاى تفسيرى در ضمن مكتب سلفى طبقه‌بندى شود؛ هر چند پاره‌اى تفاوت‌هاى ظاهرى با آن دارد.
نويسنده معتقد است كه جريان المنار زمينه ساز ظهور گفتمان ايدئولوژيك بوده است. وى در پاسخ به چگونگى اين مسئله مى‌نويسد: اين جريان با الهام‌گيرى از برخى آيات قرآن كه قابل استفاده در جريان مقاومت در برابر استعمار و رويا رويى با حاكمان كشورهاى اسلامى و مبارزه با تيرگى جهل و بدعت موجود در جوامع اسلامى بود، زمينه را براى ظهور گفتمان ايدئولوژيك فراهم ساخت؛ اما اين جريان، واقع گرايى رجال المنار را به نهايى‌ترين حد ممكن برد.
نويسنده در پاسخ به اين پرسش كه چگونه مفسران وابسته به اين جريان، به لحاظ معرفتى توانستند، مفهوم اصلاح اجتماعى را چندان گسترش دهند كه به گفتمانى ايدئولوژيك تبديل شود، به قرن پنجم هجرى باز مى‌گردد و نظريه‌پردازى غزالى درباره نص مقدس را كه در كتاب »احياء علوم الدين« و »جواهر القرآن« آورده ياد آور مى‌شود. وى معتقد است كه همين نظريه اين جريان (ايدئولوژيك) را وا داشته، تا به خود اجازه چنين تعاملى با نص را بدهد.
وى انگاره و نظريه غزالى را چنين توضيح مى‌دهد: انگاره غزالى از نص و اهداف آن، در ضمن ساختار انديشه دينى، بر دو مبنا استوار است كه يكى اشعرى كلامى و دومى صوفيانه وگنوسى است. غزالى انگاره اشعرى را درباره كلام خدا كه آن را صفتى از صفات ذات الهى مى‌داند، پذيرفته است و در تعيين غايت و هدف وجود انسان در عرصه حيات كه تحقق رستگارى در آخرت است، تحت تأثير متصوفه قرار گرفته است. با تركيب اين دو بعد، ابوحامد غزالى در كتاب احياء و جواهر به اين ايده دست مى‌يابد كه حل معضلات معاصر، جز با بازگشت به گذشته ميسر نيست. براساس بعد نخست، وضع كنونى تجسم فساد و انحراف از هنجارهاى اصلى دين است؛ در حالى كه گذشته، الگوى طهارت و تحقق عينى وحى است.
از بعد دوم نيز همه علوم و حقائق و نيز معرفت، ازلى و نهفته در نص است و هيچ پيوندى با كنش انسانى ندارند و اگر قرآن سرچشمه علوم است، مفسر ايدئولوژى گراى معاصر نيز وظيفه خود مى‌داند تا موضع صريح خود را نسبت به رابطه قرآن با واقعيت، تاريخ، حركت و فرهنگ مشخص كند و اين همان كارى است كه دو تن از چهره‌هاى برجسته اين جريان، يعنى سيد قطب در تفسير »فى ظلال القرآن« و طنطاوى جوهرى در »تفسير الجواهر« انجام داده‌اند.
اين دو به دو رويكرد متفاوت و متضاد گرايش دارند: سيد قطب رويكردى مبارزه جو و طنطاوى رويكردى علمى دارد؛ ولى هر دو ايدئولوژيك باقى مى‌مانند. اين گفتان، روش فرا تاريخى دارد كه فهم نص را در خارج از اعتبارات زمانى و مكانى جست و جو مى‌كند.
النيفر، علاوه بر سيد قطب و طنطاوى، عبدالرحمان كواكبى را هم با توجه به مجموعه مقالاتش كه كوشيد، براساس روشى علمى قرآن را تفسير كند، در اين جريان طبقه‌بندى مى‌كند. وى از حسن حنفى، صاحب پروژه بازخوانى ميراث و محمد ابوالقاسم حاج حمد، مؤلف كتاب »العالمية الاسلامية الثانيه« نيز به عنوان قرآن پژوهان ايدئولوژى گرا نام مى‌برد.
٤. مكتب تفسير نو گرا كه نويسنده مقطع ظهور، آن را به دهه چهل قرن بيستم باز مى‌گرداند. نويسنده بر آن است كه از دهه چهل، نشانه جريان تازه‌اى در مطالعات و تفسير قرآن رو به ظهور نهاد كه از مواضع علمى مغاير با مواضع سلفى‌ها در بحث نصر قرآن بهره مى‌گرفتند. وى ضمن اين بحث، به اين نكته اشاره مى‌كند كه اين مكتب تفسيرى، پرسش نو انديشى را بر خود مطرح كرده و نوعى انقطاع از گفتمان ايدئولوژيك حاصل كرده است. وى از ميان چهره‌هاى برجسته اين جريان، از امين الخولى مؤلف كتاب‌هاى »مناهج التجديد« و »من هدى القرآن« كه به تثبيت روش تفسير بيانى قرآن پرداخته است، و نيز همسر وى، عائشه عبدالرحمن، مؤلف كتاب »الدراسات القرآنية« و محمد احمد خلف الله، مؤلف كتاب »الفن القصصى فى القرآن الكريم ياد مى‌كند.
٥. آخرين مكتب و روش تفسيرى كه نويسنده كتاب الانسان و القرآن و جها لوجه از آن ياد مى‌كند، مكتب تفسيرى تأويلى (هرمنوتيك) است كه نقطه عزيمت آن، پويايى متن و تعدد نگره‌هاى خوانندگان و زواياى ديدشان در برابر نص و دشوارى وصول به معناى نهايى نص است؛ البته هرمنوتيك (تأويل) را نمى‌توان مكتبى تفسيرى خواند، بلكه اين روش، نظر به قرائت‌هاى مختلفى دارد كه به بررسى نص قرآنى، بدون تمايل به استخدام آن در تثبيت هيچ ايده‌اى مى‌پردازد. اين قرائت‌ها، نص را پديده‌اى فرهنگى مى‌شمارد و روش‌هايى را براى واسازى و تأويل آن، به قصد كشف ويژگى‌هاى انديشه‌اى كه نص قرآنى براى تأسيس آن آمده است، پيشنهاد مى‌كند. مطالعات و پژوهش‌هاى محمد ارگون، نصر حامد ابو زيد و فضل الرحمن د راين بخش طبقه بندى مى‌شود.
احميده النيفر، پس از معرفى رويكردها و مكتب‌هاى تفسيرى ياد شده، چنين ابراز نظر مى‌كند كه روش‌شناسى تفسير به بعد معرفتى - فكرى محدود و منحصر نمى‌شود، بلكه ارتباطى محكم و عميق‌به مسئله ايمان و تدين هم دارد، زيرا روش تفسيرى اى كه نص قرآن را به خدمت استخراج و استحصال تكنيك‌هاى فقهى و عقيدتى در مى‌آورد، در حقيقت به آن منجر مى‌شود كه رابطه انسان مؤمن با نصر قرآنى در حد و مرز حوزه استخدامى آن محدود گردد. روشى كه نويسنده به آن متمايل است، روش انتقادى - تاريخى است كه مى‌تواند پويايى زبان و رمزها و نيروى معنوى و تاريخى وحى را بدان باز گرداند.
نويسنده پرسش‌هايى بسيار مهم را درباره رابطه نص با عصر، زمانه، مفسر و ديالكتيك حاكم بر اين رابطه مطرح مى‌كند. به رغم اهميت طبقه بندى‌اى كه نويسنده تصنيف كرده است، توضيحات وى دربارء پاره‌اى از آنها گذرا و اجمالى است و به رغم جانبدارى نويسنده از رويكرد و روش انتقادى، نقد جدى و روش شناختى‌اى نسبت به غالب آنها ارائه نشده است؛ به هر روى، بايد اقرار كرد در ميان پژوهش‌هاى مرتبط با روش‌شناسى تفسير قرآن طى سال‌هاى اخير، كتاب »انسان و قرآن، چهره به چهره« كه اميد است خواندن ترجمه آن در زمانى نه چندان دور، براى خوانندگان فارسى زبان ميسر شود، از خواندنى‌ترين و آموزنده‌ترين آثار است.