پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - امپراتوری امریکایی - مظلومی فرشته

امپراتوری امریکایی
مظلومی فرشته

مقدمه:
بهره‌گيرى از زور و قواى نظامى، براى برآورده كردن خواست حكومت‌ها، قدمتى ديرينه دارد. در سده‌هاى اخير و به خصوص قرن بيستم، با پيشرفت‌هاى شگرف نظامى، به خصوص در سال‌هاى پس از جنگ جهانى دوم، با امنيتى شدن فضاى جهانى و آغاز رقابت تسليحاتى ميان دو ابرقدرت سابق، اين رويكرد نمود بيشترى يافته است.
با فرو پاشى شوروى سابق، بسيارى كارشناسان، اين دوره را پايان يافته تلقى كرده، آغاز عصر جديدى را نويد مى‌دادند؛ ليكن اين دوره، عمر چندانى نداشت و امريكايى‌ها با طرح نظم نوين جهانى، عزم خود را براى يكه تازى در عرصه بين المللى به رخ جهانيان كشيدند.
پس از به قدرت رسيدن نو محافظه كاران در امريكا، وقوع حوادث تروريستى يازده سپتامبر ٢٠٠١، فرصتى مهم را براى اين كشور فراهم ساخت تا به الگوهاى اقتدار خود كه پس از سقوط كمونيسم قوام يافته بود، مشروعيت بخشند و در سايه آن، اهداف سياست خارجى خود را عملياتى سازند.
پس از حوادث يازده سپتامبر، مفهوم امنيت با تغيير در مفهوم دشمن، دچار دگرگونى اساسى گرديد. پس از اين حوادث تروريستى، امنيت كشورها ديگر به امنيت نظامى محدود نيست، بلكه مفهومى جامع دارد كه عوامل متعدد ديگرى چون امنيت اقتصادى، علمى، فرهنگى، اطلاعاتى و... را نيز در بر مى‌گيرد.
در واقع سردمداران امريكا تلاش كردند تا جوى نظامى بر دنيا حاكم كنند و آنگاه با توجه به برترى بلامنازع نظامى خود، امپراتورى امريكايى را به راه بيندازند. در چنين فضايى روسيه نيز از صدر فهرست دشمنان امريكا خارج شد و جاى خود را به تروريسم و كشورهاى ياغى حمايت كننده از تروريسم و گسترش دهنده سلاح‌هاى كشتار جمعى، به زعم امريكا، دارد.
دو ابرقدرت پيشين به جاى دشمنى، به همكارى همراه با رقابت، براى بهره بردارى از منافع مشترك و متقابل روى آوردند؛ از اين رو پس از حوادث ١١ سپتامبر، فصل جديدى از روابط ميان دو قدرت امريكا و روسيه پديدار گشت.
نوشته حاضر مى‌كوشد، ضمن مرورى اجمالى بر استراتژى امريكا و روسيه، به اقدامات امريكا پس از حوادث ١١ سپتامبر ٢٠٠١ و عملكرد اين كشور در جريان حمله به افغانستان و عراق بپردازد و نيز روابط امنيتى دو قدرت امريكا و روسيه در جريان اين دو بحران را مورد بررسى قرار دهد.

سياست امنيتى روسيه در دوران يلتسين
در روزهاى نخست پس از فرو پاشى شوروى، مهم‌ترين دغدغه زمامداران روسيه، حفظ تماميت ارضى آن كشور و تثبيت آن، به عنوان وارث اصلى شوروى بود. در فوريه ١٩٩٢، يلتسين بر تقويت جايگاه جديد روسيه در جامعه بين المللى متمدن و تأمين كمك غرب، براى اصطلاحات اقتصادى، به عنوان »دو اصل اساسى سياست خارجى روسيه« تأكيد كرد.١
كمونيست‌ها به رهبرى زيوگانف و ملى گرايان افراطى به رهبرى ژيرينفسكى ، مهم‌ترين مخالفان سياست خارجى غرب گرايان بودند. در ژانويه ١٩٩٣ آندره كوزيرف وزير امور خارجه روسيه، در نامه‌اى مكتوب، خط مشى روسيه را به رئيس كميته سياست خارجى تسليم كرد. سه ماه بعد اين نامه، پس از بررسى‌هاى گسترده و مذاكرات فراوان، به امضاى يلتسين رسيد. اين سند تغييرى انقلابى در اولويت‌هاى امنيت ملى روسيه ايجاد كرد. سند نوامبر ١٩٩٣ به موازات پيمان‌هاى وفادارى و پايبندى به قوانين بين المللى و موافقت نامه‌هاى خلع سلاح، حاوى برخى نكات منحصر به فرد و غير عادى بود.
قسمت هسته‌اى، چند ابتكار و نو آورى در خور توجه داشت؛ از جمله آن كه سند مذكور به طور صريح و عارى از ابهام بيان مى‌كند كه هدف سياست فدراسيون روسيه، در زمينه سلاح‌هاى هسته‌اى، از بين بردن تهديد و خطر جنگ هسته‌اى، به وسيله باز دارندگى و جلوگيرى از راه اندازى آن عليه فدراسيون روسيه و متفقين آن است«. ٢
براساس پيمان عدم تكثير سلاح‌هاى هسته‌اى، فدراسيون روسيه{P - P}
از سلاح‌هاى هسته‌اى عليه هيچ دولت - حزب ديگرى استفاده نمى‌كند:
قدرت اتمى نيست.
مهم پيمان يا متحد يك قدرت اتمى نمى‌شود.
در عمليات مشترك همراه با يك قدرت اتمى، در تجاوز و حمله به سرزمين قلمروى فدراسيون روسيه، متحدين يا نيروهاى آن درگير نمى‌شود.٣
روى كار آمدن پريماكف، به عنوان وزير خارجه در سال ١٩٩٦، رضايت افكار عمومى داخلى روسيه و نگرانى كشورهاى غربى را به دنبال داشت. براساس ديدگاه وى، روسيه نبايد صرفاً به ارزش‌هاى غربى توجه داشته باشد، بلكه اين كشور داراى قدرت منحصر به فرد، به حسب شرايط ژئوپلتيكى و تاريخى است كه در اروپا و آسيا ريشه دارد. بر اين اساس نگاه به شرق و اتحاد راهبردى با كشورهاى چين و هند و ارتباطات نزديك‌تر با كشورهاى ايران، سوريه، عراق و... و مخالفت با نظام بين الملل تك قطبى و اقدامات امريكا در عراق و بالكان مطرح شد.

سياست امنيتى روسيه در دوران پوتين
همان‌گونه كه گذشت، سياست امنيتى روسيه در دوره يلتسين، غير منسجم و پراكنده، و رنگ و بوى اقتصادى داشت. با روى كار آمدن پوتين به عنوان رئيس جمهور، اين كشور به سمت تحول و تحركى چشم گير حركت كرده است.
ولاديمير پوتين در ٦ ژانويه سال ٢٠٠٠ ميلادى سندى را در يكى از اقدامات خود به عنوان كفيل رياست جمهورى روسيه، طرح و مفهوم امنيت ملى روسيه را تصويب كرد. اين سند دگرگونى اساسى در سياست خارجى روسيه، نسبت به جهان غرب ايجاد كرد.
پوتين با تعيين چند اولويت در سياست خارجى مى‌كوشد تا با اقتدار، به آن‌ها تحقق بخشد:
١. اولويت نخست، تقويت اقتصاد روسيه است. با توجه به آن كه روسيه پس از فروپاشى با مشكلات فراوانى در زمينه مسائل اقتصادى، نظير كمبود سرمايه، نابودى مراكز توليد و كاهش درآمد ملى رو به رو بود و اين مسئله در تضعيف موقعيت روسيه در نظام بين المل نقش اساسى داشته، تلاش مراكز تصميم‌گيرى روسيه در دوران پوتين، در جهت تغيير اين وضعيت بوده است.
٢. اولويت دوم، توجه به كشورهاى مشترك المنافع و همسايه است. رئيس جمهور روسيه نتوانسته است، ضمن گسترش روابط اين كشور در زمينه‌هاى امنيتى و اقتصادى با اين دولت‌ها، نفوذ خود را در اين مناطق توسعه بخشد.
٣. اولويت‌هاى ديگر سياست خارجى اين كشور مبارزه با تروريسم و جدايى‌طلبى قومى، تاكيد بر نقش محورى سازمان ملل در عرصه بين المللى، حمايت از حق حاكميت كشورها، ايجاد ثبات استراتژيك در جهان و مقابله با طرح دفاع موشكى آمريكا است. ٤
٤. جلوگيرى از استقرار يك نظام تك قطبى، از ديگر اولويت‌هاى سياست خارجى روسيه است. از جمله مهم‌ترين اهدافى كه روسيه در دوران پوتين دنبال مى‌كند، تلاش در جهت جلوگيرى از ايجاد نظام تك قطبى است.
در سند مربوط به سياست خارجى روسيه نيز مخالفت با نظام تك قطبى و تلاش در جهت استقرار نظام چند قطبى، مورد تاكيد فراوانى قرار گرفته است.
براساس اين سند، اقدامات يك جانبه مى‌تواند، وضعيت بين المللى را بى ثبات و تنش زا كرده، مسابقه تسليحاتى را تحريك و تناقضات ميان كشورها و نزاع‌هاى ملى و مذهبى را تشديد كند. روسيه بايد در پى نيل به يك نظام چند قطبى از روابط بين المللى باشد كه در حقيقت بازتاب گوناگونى دنياى جديد و تنوع و فراوان منافع آن است.
از آغاز دوران رياست جمهورى پوتين، وى مصمم بود تا به انحراف و بحران عصر يلتسين پايان دهد و عظمت و شكوه گذشته روسيه را احيا كند.
هدف پوتين تبديل روسيه به يك كشور قدرتمند، دفاع از منافع ملى و حياتى و كسب عظمت گذشته در عرصه روابط بين الملل است ؛ ولى در اين عرصه دچاره تناقض‌هايى است: از يك سو براساس نيازها و الزامات داخلى، به سمت تقويت گرايش‌هايى حركت مى‌كند كه مورد پذيرش غرب نيست؛ ولى در عين حال براى تأمين و هزينه بازسازى اقتصادى و تكنولوژيك، به كمك غرب نيازمند است. لذا استراتژى پوتين، تلفيقى از استراتژى نگاه به غرب كوزيرف و نگاه به شرق پريماكف است.
پوتين تلاش داشته تا روسيه را در عرصه سياست بين المللى، به يك كشور مستقل و خارج از علائق غرب تبديل كند و در اين راه سعى دارد تا از نكات مثبت هر دو استراتژى گذشته براى هدايت اين كشور به سمت پيشرفت و توسعه و نيز بازيابى منزلت روسيه در جهان بهره جويد.٥

استراتژى دولت كلينتون
با پيروزى كلينتون در انتخابات رياست جمهورى امريكا در سال ١٩٩٢، زمينه تغيير در استراتژى امريكا نيز فراهم شد. وى در سخنرانى‌هاى انتخاباتى خود توجه آمريكايى‌ها را به مشكلات حاد اقتصادى جلب كرد ؛ اما اين نكته را نيز متذكر مى‌شد كه آمريكا نمى‌تواند، خود را از مسايل بين المللى كنار بكشد و رئيس جمهور آينده بايد، به هر دو مقوله سياست خارجى و داخلى توجه داشته باشد. وى اصرار داشت كه هدف اصلى استراتژى نظامى امريكا بايد، حفظ منافع اين كشور باشد. ٦
استراتژى مورد نظر وى براى امريكا، موارد زير را در بر مى‌گرفت:
١. ترويج دموكراسى در داخل و همچنين روسيه و ديگر نقاط جهان.
٢. ترميم و بازسازى اقتصاد، مهم در داخل آمريكا و مهم اقتصاد بين الملل.
به اعتقاد كلينتون، اگر ما نتوانيم جهان را رهبرى كنيم، دولت ديگرى قادر به انجام چنين كارى نيست و از اين رو بايد سه مورد را در دستور كار خود قرار دهيم:
الف. پايان جنگ سرد به معناى پايان تهديدات و خطرات در جهان نيست، بنابراين ما بايد وضعيت دفاعى خود را بازسازى كنيم و خطرات را جدى بگيريم. اين خطرات مى‌تواند از كشورهاى تازه استقلال يافته شوروى، گسترش تسليحات هسته‌اى و شيميايى، اقدامات تروريستى درگيرى‌هاى محلى كه در مرزها به وقوع مى‌پيوندد و شكل بگيرد.
ب. ما اكنون در عصر اطلاعات هستيم؛ از اين رو بايد عصر اطلاعاتى را شكل دهيم.
ج. از يازده سال گذشته، هيچ رئيس جمهورى در آمريكا، بينش اقتصادى نداشته است؛ بنابراين ما بايد قدرت اقتصادى داشته باشيم و از اين طريق مى‌توانيم بر جهان سلطه داشته باشيم.
دولت كلينتون مانند دولت‌هاى پيش از خود، كوشيد تا تهديد سلاح‌هاى كشتار جمعى را كاهش دهد كه به دليل منافع امريكا، از پشتيبانى عمومى وسيعى برخوردار شد. در اين راستا، تيم كلينتون دولت‌هاى اوكراين، بلا روس و قزاقستان را ترغيب به كاهش زراد خانه‌هاى هسته‌اى كردند و همچنين مواد اتمى روسيه را كه از اتحاد شوروى به آنها به ارث رسيده بود، با همكارى دولت اين كشور، تحت كنترل بيشتر قرار داد. تلاش بعدى در اين راستا، تصويب كنوانسيون سلاح‌هاى شيميايى بود كه دست يابى، توليد، انبار، انتقال و استفاده از سلاح‌هاى شيميايى را ممنوع مى‌كند. كلينتون در نوامبر ١٩٩٣ اين طرح را براى تصويب تقديم سنا كرد. ٧
سياست خارجى دولت كلينتون در دوره ٨ ساله، داراى چهار هدف عمده به شرح زير بود:
١. تلاش در جهت كاهش رقابت‌هاى امنيتى و كاهش خطر جنگ‌هاى عمده در اروپا، شرق آسيا و خاورميانه، عمدتاً به وسيله باقى ماندن بر پيمان‌ها و تعهدات نظامى امريكا در هر يك از اين مناطق .
٢. تلاش در محدود كردن خطرات سلاح‌هاى كشتار جمعى.
٣. تلاش در ترويج يك نظم اقتصادى باز و مولد جهانى كه به عنوان مهم‌ترين مؤلفه رفاه اقتصادى ايالات متحده امريكا، بدان نگريسته مى‌شود.
٤. تلاش در راستاى ساختن يك نظام جهانى هماهنگ با ارزش‌هاى بنيادى امريكايى، به وسيله تشويق رشد دموكراسى از طريق استفاده از نيروهاى نظامى، عليه نقض فاحش حقوق بشر.٨

استراتژى امريكا پس از ١١ سپتامبر
حوادث تروريستى ١١ سپتامبر ٢٠٠١ در امريكا، بى‌ترديد نقطه عطفى در تحولات نظام بين المللى پس از پايان جنگ سرد است. در واقع وقايع ١١ سپتامبر اين واقعيت تاريخى را نصيب آمريكا ساخت كه به الگوهاى اقتدار خود كه پس از سقوط كمونيسم قوام يافته بود، مشروعيت بخشيده، در پناه آن اهداف سياست خارجى خود را عملياتى سازد.
واقعه ١١ سپتامبروضعيتى را ايجاد كرد كه طى آن، ايالات متحده امريكا بتواند، پس از يك دهه وقفه، مجدداً دوست و دشمن را براى خود تعريف كرده، به اصطلاح، استراتژى سياست خارجى خويش را هدفمند سازد.
بايد خاطر نشان كرد كه دكترين امنيت ملى » جرج بوش«، بلافاصله پس از حادثه ١١ سپتامبر شكل گرفت:
الف. بار نخست در تاريخ ٢٠ سپتامبر سال ٢٠٠١ كه طى آن اظهار داشت: »هر كشور در هر منطقه‌اى بايد تصميم خود را بگيرد، يا با ما هستيد يا با تروريست‌ها، از امروز هر كشورى كه به تروريسم پناه دهد يا از آن حمايت كند، از سوى امريكا با عنوان يك رژيم متخاصم شناخته خواهد شد.
ب. بار دوم در تاريخ ١١ سپتامبر ٢٠٠٢ در مراسم گرامى داشت، در مورد مرحله بعدى مبازره با تروريسم در استراتژى سياست خارجى دفاعى چنين گفت: »جلوگيرى از دست يابى و كاربرد سلاح‌هاى كشتار جمعى« اولويت بعدى ما در جنگ عليه تروريسم است. دولت‌هايى كه اين اصول را نقض كنند، به عنوان رژيم‌هاى متخاصم تلقى خواهند شد«. ٩
جرج بوش پس از اين حملات تروريستى، استراتژى جديدى را در زمينه امنيت ملى برقرار ساخت و اعلام كرد كه رهبرى جهانى خود را به طور دائم حفظ خواهد كرد و به هرگونه مبارزه‌طلبى با زور پاسخ خواهد داد و در اين عرصه، هيچ رقيبى به پاى او نمى‌رسد. استراتژى سپتامبر ٢٠٠٢، به ايالات متحده امريكا اجازه راه اندازى »جنگ پيش گيرانه« را داد، زيرا از اين پس، هدف مشروع دانستن و خنثى سازى تهديداتى است كه هنوز جامع عمل نپوشيده‌اند و مى‌توانند خيالى يا ساختگى باشند. ١٠
در اين حادثه تروريستى گروهى ناشناخته، بدون اعلان جنگ و با استفاده از ابزارهاى كاملاً غير متعارف، به تنها ابرقدرت جهان (امريكا) حمله كردند و خساراتى را بر آن وارد آوردند. پس از آن، تهديدهاى نامتقارن كه براى توصيف بهره‌گيرى از سلاح‌هاى كشتار جمعى مطرح مى‌شد، به طور جدى مورد بررسى قرار گرفت و آمريكايى‌ها اعلان كردند كه با جنگ نا متقارن رو به رو هستند. پس از حادثه تروريستى، سياست جديد بوش بر اين محور استوار شد كه دولت امريكا بايد از هرگونه ابزار نظامى و حملات غافلگيرانه استفاده كند تا آن كه تروريسم را نابود و كشورهاى صاحب سلاح‌هاى كشتار جمعى را تعديل كند و حاميان تروريسم را براى هميشه شكست دهد.١١
همان گونه كه در سخنرانى‌هاى جرج بوش تصريح شده، در انديشه سياسى دولت وى، خير و شر در مقابل يكديگر قرار دارند و امريكا خير مطلق و دشمنان آن شر مطلق هستند.
در مجموع به نظر مى‌رسد كه چند مسئله مهم استراتژى جديد دولت بوش را شكل مى‌دهند:
١. جرج بوش با طرح مسئله محور شرارت، مقابله با تروريسم و سلاح‌هاى كشتار جمعى را هم عرض يكديگر و در يك اولويت قرار داده است.
٢. در استراتژى جديد بوش، بيش از آن كه به منشأ تهديد توجه شود، به عامل تهديد عنايت مى‌شود؛ يعنى وجود سلاح كشتار جمعى در دست كسانى كه دوست امريكا نيستند، به خودى خود مى‌تواند به عنوان تهديد عليه امريكا محسوب شود.
٣. امريكا به منظور مقابله با عامل تهديد و با توجه به نامتقارن بودن تهديدهاى جديد، مى‌تواند دفاع پيش گيرانه انجام دهد و همان گونه كه در استراتژى امنيت ملى امريكا در سال ٢٠٠٢ آمده، و بهترين دفاع، تهاجم خوب و مناسب است.

محور شرارت
محور شرارت، عبارتى است كه جرج بوش پسر، رئيس جمهور امريكا در كنگره اين كشور، در تاريخ ٢٩ ژانويه ٢٠٠٢ عليه سه كشور ايران، عراق و كره شمالى به كار برد. در اين نطق، جرج بوش به صورت آشكار، كشورهاى ايران، عراق و كره شمالى را به حمايت از تروريسم وسعى در توليد و گسترش سلاح‌هاى كشتار جمعى متهم كرد و ضمن انتقاد شديد به اين سه كشور، از آن‌ها به عنوان تهديدى جدى براى صلح ياد كرد.
به عقيده امريكا، اين سه كشور و همراهان و هم پيمانان تروريست آن‌ها، محور اهريمنى را تشكيل مى‌دهند. اين كشورها با توليد و گسترش سلاح‌هاى كشتار جمعى و قرار دادن اين سلاح‌ها در اختيار تروريست‌ها، صلح جهانى و منافع امريكا و متحدان آن را به مخاطره جدى مى‌اندازند.١٢
پل ولفوويتز معاون وزير دفاع امريكا در مورد اهداف سياست خارجى ايالات متحده مى‌گويد: »جرج بوش اين موضوع را مطرح كرد تا تمامى عناصر قدرت ملى، براى مقابله با تروريسم، يك جا جمع شوند«.١٣
بوش حاميان تروريسم را به كشورهاى ايران، عراق و كره شمالى محدود كرده است و از ديدگاه ايشان اين كشورها در عرض هم قرار دارند. امريكا طرح دفاع ملى موشكى را مقابله با تهديدات جدى از سوى كشورهاى ياغى معرفى كرد. در اين خصوص، جمهورى اسلامى ايران در زمينه توليد و تكثير سلاح‌هاى كشتار جمعى، تلاش در دست يابى به سلاح‌هاى هسته‌اى، تكميل نيروگاه اتمى بوشهر، حمايت از انتفاضه فلسطين و گروه‌هاى حزب الله لبنان، و افزايش فعاليت نيروهاى اطلاعاتى و نظامى در افغانستان، مورد اتهام قرار گرفته است. در اين رابطه ديك چنى معاون رئيس جمهور امريكا ادعا كرد كه »جمهورى اسلامى ايران بزرگ‌ترين صادر كننده تروريسم به جهان است«. ١٤

حمله امريكا به افغانستان
پيش از حوادث تروريستى ١١ سپتامبر، بن لادن و گروه القاعده، به عنوان اصلى‌ترين گروه ضد امريكايى شناخته شده بودند. امريكا از پناه گرفتن بن لادن در افغانستان خبر داشت؛ ولى ترجيح داد كه از گسترش اقدامات تروريستى گروه القاعده به داخل خاك امريكا جلوگيرى كند. رئيس جمهور امريكا و نيز وزير دفاع اين كشور تاكيد كردند كه جنگ جديد امريكا جنگى طولانى خواهد بود، چون در اين جنگ، ويژگى مكان و توانايى دشمن، به طور دقيق مشخص نيست. ١٥
به فاصله كوتاهى پس از اين حوادث تروريستى، دولت امريكا بن لادن و القاعده را متهمان درجه نخست حوادث ١١ سپتامبر معرفى كرد و از گروه طالبان خواست تا آن‌ها را به امريكا تحويل دهد.
شوراى امنيت در ١٢ سپتامبر، تشكيل جلسه داد تا به اين موضوع رسيدگى كند. حاصل اين نشست اضطرارى، صدور قطعنامه ١٣٦٨ بود كه در آن شوراى امنيت ضمن محكوم كردن اعمال تروريستى انفجارى در شهرهاى امريكا و اظهار همدردى با قربانيان و بازماندگان حادثه، اعلام كرد كه اين اقدام تروريستى، همچون هر عمل تروريستى ديگرى، تهديدى براى صلح و امنيت بين المللى است و از دولت‌ها خواست، براى يافتن و مجازات عاملان اين حوادث همكارى كنند.
چند روز بعد نيز شوراى امنيت قطعنامه ١٣٧٣ را با رأى مثبت كم سابقه هر ١٥ عضو شوراى امنيت صادر كرد. از جمله نكات مهم اين قطعنامه ، تاكيد مجدد بر »حق ذاتى دفاع مشروع فردى و جمعى« است.١٦
با خوددارى طالبان از استرداد بن لادن و هوادارانش، حملات هوايى به افغانستان در شب هفتم اكتبر سال ٢٠٠١ آغاز شد و افغانستان به راحتى اشغال شد و حكومت طالبان سقوط كرد. در اين حمله امريكا سعى كرد كشورهاى ديگر را براى نابودى تروريسم و گروه‌هاى تروريستى با خود همراه كند؛ براى نمونه دعوت از روسيه، چين و كشورهاى اروپايى و غربى براى تشكيل ائتلاف بين المللى را مى‌توان در اين راستا ارزيابى كرد.
در واقع لشكر كشى امريكا به افغانستان، جلوه‌اى از نقش آفرينى و موضع فعال امريكا را در طرح نظام نوين جهانى به نمايش گذاشت. ايالات متحده امريكا مى‌خواست، اين نكته را به اثبات برساند كه هيچ قدرت يا كشورى ياراى آن را نخواهد داشت كه در مقابل اراده معطوف به قدرت بلا منازع امريكا قد علم كند.
به نظر مى‌رسد كه مقامات امريكايى، با مشورت متحد سنتى خود، يعنى انگلستان، به صورت حساب شده و هدف دار، افغانستان را به عنوان نخستين قربانى جنگ عليه تروريسم انتخاب كردند.
به چند دليل ايالات متحده امريكا، شبكه القاعده و طالبان را به عنوان هدف اول نظامى خود انتخاب كرد:١٧
١. سابقه فعاليت‌هاى تروريستى اين گروه عليه امريكا.
٢. ضعيف و قابل شكست بودن حاميان آن.
٣. گستره بين المللى فعاليت اين گروه.
٤. شناختى كه امريكا از اين گروه داشت، چون خود آن را عليه شوروى در دوره جنگ سرد ايجاد كرده بود.
بنابراين پيروزى در جنگ عليه طالبان و شبكه القاعده، با همكارى بسيارى كشورها همراه بود و هر يك براساس منافع ملى خود در اين امر همكارى مى‌كردند.

روابط امنيتى امريكا و روسيه در جريان حمله به افغانستان
تا دو هفته پس از حملات تروريستى ١١ سپتامبر ٢٠٠١ عليه ايالات متحده امريكا، رئيس جمهور روسيه، ولاديمير پوتين در ميان جنجال و التهاب انبوه سؤالات، در مورد اين كه آيا روسيه، پشتيبانى‌هاى ضرورى و حياتى را براى جنگ در افغانستان، در اختيار امريكا قرار خواهد داد يا خير، از نظرها پنهان شد. سرانجام او از سكوت خارج شد تا چراغ سبز را به امريكا براى نقل و انتقال نيرو به پادگان‌ها و قرارگاه‌هاى نظامى شوروى سابق در آسياى مركزى نشان دهد كه اين امر، نشان‌گر يك جابه‌جايى تاريخى در سياست خارجى روسيه، به سوى همكارى با امريكا بود.١٨
بنابراين، پس از حوادث تروريستى ١١ سپتامبر سال ٢٠٠١ و تصميم دولت امريكا مبنى بر سرنگون كردن طالبان، سياست روسيه در افغانستان، به همكارى و همگرايى با آمريكا گرايش يافت. وقتى سوء قصدهاى ١١ سپتامبر رخ داد، رئيس جمهور روسيه كوشيد تا از فرصت به وجود آمده براى بهبود موقعيت كشورش در جهات دريافت امتياز از امريكا بهره ببرد١٩. در اين بحران، كرملين در اردوگاه ايالات متحده امريكا قرار گرفت. موضع‌گيرى‌هاى پوتين پس از ١١ سپتامبر ، هزينه زيادى بر روسيه تحميل نكرد. مسكو در جنگ افغانستان نيز بسيار ماهرانه عمل كرد. روس‌ها جز انتقال اطلاعات سرويس‌هاى مخفى‌شان درباره شبكه القاعده به واشنگتن، عملاً كار ديگرى انجام ندادند. روسيه بى اين كه مستقيماً در جنگ افغانستان درگير شود، دوستى‌اش را به امريكايى‌ها قبولاند.
روس‌ها با هوشيارى از دريچه‌هايى نفوذ كردند كه برايشان هزينه اندكى داشت. دولت روسيه اطلاعات مهمى را در اختيار دولت امريكا و نيروهاى نظامى اين كشور، براى حمله به افغانستان قرار داد و على‌رغم عدم اعزام نيرو به افغانستان، از هيچ كمكى اطلاعاتى براى حمله نيروهاى امريكايى و متحدان آن به افغانستان دريغ نكرد.
كرملين در جنگ با شورشيان چچن، موفقيت نسبى به دست آورد و اينك براى مبارزه با تروريسم در آسياى ميانه، مقبوليت و مشروعيت خاصى يافته و توانسته است، جمهورى‌هاى غير قابل مهار گذشته را به مسكو نزديك‌تر كند؛ البته ترفند روسيه اين است كه در ضمن مبارزه با تروريسم، روابط خود را با كشورهاى به زعم امريكا سركش، از جمله ايران، عراق، ليبى محفوظ نگاه دارد. ٢٠
در واقع تهاجم به افغانستان، به عنوان ضعيف‌ترين واحد سياسى از سوى امريكا، در مقام قدرتمندترين كشور جهان، نشان داد كه سياست جديد امريكا براى تثبيت نظام تك قطبى بر برخورد و سركوب واحدهاى ضعيف و نه قدرتمند استوار است. در حقيقت امريكا براى پاسخ گويى به افكار عمومى خود، به يك دشمن ضعيف نياز داشت، تا بتواند به سرعت بر آن فائق آيد و در صورت لزوم به طور يك جانبه يا با همكارى محدود ساير كشورها، عليه آن وارد جنگ شود. ٢١
پس از پيروزى امريكا در حمله به افغانستان، با فرو پاشى طالبان، دولت امريكا قصد خود را مبنى بر حمله به عراق، به بهانه دست‌يابى آن كشور به سلاح‌هاى كشتار جمعى اعلام كرد و هدف خود را خلع سلاح رژيم عراق و تغيير رژيم آن از طريق بركنارى صدام حسين مطرح ساخت.

حمله امريكا به عراق
حادثه ١١ سپتامبر را مى‌توان پايان دوران گذار در نظام بين الملل و نيز سياست خارجى امريكا دانست. اين حادثه با خلق و ايجاد دشمن جديدى به نام تروريسم، زمينه را براى بهره بردارى امريكا از اين دشمن، براى حل مشكلات خود در نظام بين الملل فراهم ساخت. نكته جالب توجه اينكه اگر در دوران جنگ سرد، شوروى و اقمار آن، به عنوان دشمن، سياست خارجى امريكا را جهت مى‌دادند، اين بار خاور ميانه اين نقش را ايفا كرد. ٢٢
جرج بوش، ضمن توصيف دشمنان خطرناك ايالات متحده امريكا، با تعابيرى چون دولت‌هاى سركش يا محور شرارت، ضرورت توسل به اقدام‌هاى فورى براى دفع خطر قطعى و نزديك را يادآور شد.
در سپتامبر سال ٢٠٠٢، دولت بوش اعلام كرد: »ما از ناوگان و ارتش‌ها كمتر هراس داريم تا از فناورى‌هاى فاجعه‌آميزى كه در دست عده اندكى از دشمنان ما قرار مى‌گيرد. امروزه ما قدرت‌هاى بزرگ جهان را به جاى رقابت استراتژيك، در كنار هم مى‌بينم، زيرا خطر مشترك خشونت و آشوب‌هاى تروريستى، ما را با يكديگر متحد كرده است«. ٢٣
بوش معتقد بود كه مسئله عراق، تنها از طريق جنگ حل خواهد شد. بازرسان سازمان ملل متحد براى آخرين بار نيز وارد عراق شدند و نتوانستند، به صورت قاطعانه ثابت كنند كه دولت عراق در حال جمع آورى تسليحات كشتار جمعى است.
شوراى امنيت سازمان ملل متحد قطعنامه ١٤٤١ را در تاريخ ٨ نوامبر ٢٠٠٢ به اتفاق آرا مورد تصويب قرار داد. در واقع قطعنامه ١٤٤١، بر آيند مجموع تلاش‌هايى است كه ايالات متحده در طول چند ماه، با هدف متقاعد ساختن افكار عمومى داخلى خود و نيز اعضاى جامعه بين الملل و به منظور آماده كردن بستر حمله نظامى عليه عراق و تغيير هيأت حاكمه اين كشور به كار گرفته است.٢٥
اما بايد خاطر نشان كرد كه در اين قطعنامه، عبارت صريحى، مبنى بر صدور مجوز توسل به زور مشاهده نمى‌شود و تدوين كنندگان قطعنامه نيز چنين هدفى را در نظر نداشته‌اند. طرفداران حمله نظامى به عراق به پاراگراف ١٣ اين قطعنامه اشاره مى‌كنند كه عنوان مى‌كند، در صورت عدم همراهى عراق با تعهدات خود، اين كشور ممكن است با پيامدهاى جدى مواجعه شود؛ اما در پاسخ به اين امر، قاضى ويژه ديوان بين المللى دادگسترى، در سخنرانى خود در تاريخ ٢٧ فوريه ٢٠٠٣ اظهار داشت: »عبارت »پيامدهاى جدى« مورد اشاره در قطعنامه ١٤٤١، به حمله نظامى و نابودى جمعيت غير نظامى مشروعيت نمى‌بخشد«. ٢٥
دولت امريكا با بيان دلايل زير، سعى كرد افكار عمومى و رسانه‌ها را براى تهاجم نظامى عليه عراق آماده سازد:
١. تلاش دولت عراق براى توليد و استقرار سلاح‌هاى كشتار جمعى و تقويت نيروهاى متعارف خود .
٢. كمك‌هاى عراق به تروريسم بين المللى، به خصوص اعضاى شبكه القاعده و گروه‌هاى بنيادگراى اسلامى.
٣. مخالفت عراق با هرگونه توافق ميان اسرائيل و عرب‌ها، براى پايان دادن به خشونت‌ها در خاور ميانه.
٤. تهديد كشورهاى عربى خليج فارس، به خصوص كويت .٢٦
سرانجام امريكا و انگليس با همكارى آشكار معدودى از كشورها چون استراليا، لهستان، اسپانيا و كويت و همكارى نيمه آشكار برخى ديگر كشورها، بدون كسب اجازه از شوراى امنيت و به رغم مخالفت برخى كشورهاى مهم، چون آلمان، فرانسه، بلژيك و روسيه، با تهاجم به اين كشور، موفق شدند ظرف تنها مدت سه هفته، رژيم حاكم بر عراق را ساقط كنند و اين كشور را به اشغال خود در آورند .
در واقع آن چه عراق را طعمه جاه‌طلبى‌هاى امريكا در خليج فارس قرار داد آن بود كه از شرايط مطلوب‌ترى نسبت به ديگر كشورهاى منطقه برخوردار بود كه عمده‌ترين اين عوامل عبارت بود از: ٢٧
الف. صدام انگيزه بسيار قوى در توليد سلاح‌هاى كشتار جمعى داشت.
ب. صدام در بين كشورهاى منطقه خليج فارس، از هيچ حمايتى برخوردار نبود.
ج. صدام در دنياى اسلام جايگاهى نداشت.
د. صدام در دنياى عرب طرفدار مصمم نداشت.
ه. صدام در حقوق بين الملل جايگاهى نداشت.
شايان ذكر است كه تاوان ظلم و استثمار بيگانه، اگر بيشتر از استبداد داخلى نباشد، كمتر از آن نيست؛ امروزه برخى بيان مى‌دارند كه عراق به ٣٠ سال زمان، براى بازسازى نياز دارد و ١٠٠ ميليارد دلار براى بازسازى اين كشور لازم است؛ البته در كنار اين موارد، بايد به دردهاى روحى و روانى ملت عراق نيز اشاره كرد كه التيامى نخواهد يافت. ٢٨

روابط امنيتى امريكا و روسيه در جريان حمله به عراق
مسئله حمله احتمالى امريكا به عراق، پس از پايان نسبى درگيرى‌ها در افغانستان، واكنش‌هاى متعددى را در جامعه بين المللى ايجاد كرد. در اين ميان، واكنش و موضع روسيه به عنوان مهم‌ترين حامى و متحد سنتى عراق در ميان قدرت‌هاى بزرگ، از اهميت زيادى برخوردار بود.
در پى تصميم امريكا مبنى بر حمله به عراق، روسيه در جبهه مخالفان جنگ، از خود واكنش نشان داد. روسيه كه روابط اقتصادى دراز مدتى با عراق داشت، از اين بيم داشت كه پس از پايان جنگ، منافع‌اش در اين كشور ناديده گرفته شود ٢٩؛ براى مثال شركت‌هاى نفتى روسى، سرمايه گذارى بسيارى در منطقه انجام داده بودند. از جمله آن‌ها قرار داد ٢٠ ميليارد دلارى »لوك رويل«، براى توسعه ميدان نفتى قرناى غربى بود كه ممكن بود توسط رژيم عراق، پس از جنگ عليه اين كشور ملغى شود.
مدير مؤسسه مطالعات بين المللى وزارت امور خارجه روسيه، يوگنى با ژانف مى‌گويد: » اگر امريكا درهاى عراق را به روى ما ببندد، روسيه عصبانى خواهد شد ؛ دليل اين امر فقط اقتصادى نيست، بلكه روسيه نمى‌تواند امريكا را به عنوان حكمران جهان بپذيرد«٣٠.
الكساندر پانارين رئيس دانشكده سياست در دانشگاه ايالتى مسكو مى‌گويد: »من از سال ١٩٦٠ تاكنون چنين وضعيت ضد امريكايى به خاطر ندارم. نظر سنجى‌هاى اخير نشان مى‌دهند كه بيش از ٩٠ درصد مردم روسيه، مخالف عمليات امريكا در عراق هستند«. ٣١
ايوانف گفت: عراق نيازى به دموكراسى‌اى ندارد كه بر بال‌هاى موشك‌هاى تام هاوك آورده شود.
ونگ آنتونف، رئيس شركت آوياكون ورسيا، اتهامات امريكا در مورد تحويل مختل كننده‌هاى GPS به عراق را بى معنى خواند. اما وى اضافه كرد كه عراق ممكن است، چنين دستگاه‌هايى را خود ساخته يا اين كه از طريق واسطه خريدارى كرده باشد.
چندى بعد يك سخنگوى ارتش امريكا نيز اظهار كرد كه تلاش‌هاى عراقى‌ها براى گمراه كردن موشك‌هاى هدايت شونده امريكايى، كاملاً ناكام مانده است و همه شش مختل كننده GPS عراق در روزهاى اوليه جنگ نابود شده‌اند.
از سوى ديگر، دو شركت ديگر روسى نيز مشكوك به فروش تعداد قابل توجهى از موشك‌هاى ضد تانك و هزاران عينك شب نما در ماه‌هاى اخير به عراق هستند. بعضى كارشناسان مى‌گويند: اين عينك‌ها برترى نيروهاى امريكايى را براى جنگ در شب خنثى خواهد كرد. روس‌ها در جواب شكوائيه امريكا مى‌گويند كه اين سه شركت كه نام آن‌ها در شكوائيه امريكا آمده است، با مشترى‌هايى در امارات متحده عربى، سوريه، اردن، يمن و هند مبادلات تجارى دارند. ٣٢
در اين وضعيت به وجود آمده، پوتين بر سر دو راهى قرار گرفته بود: از يك سو منافع اقتصادى روسيه، اتحاد استراتژيك اين كشور با عراق و افكار عمومى روسيه و برخى احزاب اين كشور، روسيه را ناگزير به حمايت از عراق و مخالفت با حمله امريكا به عراق كرد و از سوى ديگر روابط استراتژيك با امريكا در معرض خطر قرار داشت.
روس‌ها خواهان آن بودند كه عراق تعديل‌هايى در رفتار خود ايجاد كند تا اين كه بتوانند، روابط استراتژيك خود را با اين كشور، به حالت سابق باز گردانند. چنان كه گذشت، حجم بدهى‌هاى عراق به روسيه و نيز پروژه‌هاى نا تمام روسيه در عراق، خود دليل ديگرى براى تمايل روسيه به استمرار وضعيت گذشته در اين كشور بود. روسيه نگران منافع اقتصادى خود در عراق بود. بنابراين پوتين در چارچوب بده بستان، به دنبال امتيازى بود كه مى‌توانست، در ازاى عدم مخالفت با ايالات متحده امريكا در حمله به عراق به دست آورد.
پوتين گفت: من افرادى را كه مخالف ادامه رابطه دوستانه با امريكا هستند، درك مى‌كنم و عموماً با عقايد شان موافق هستم. عقايد آن‌ها به خصوص هنگام مشاهده تصاوير تلويزيون از خط مقدم، بيشتر قابل درك است؛ اما در عين حال فكر مى‌كنم، عاقلانه نيست كه از احساسات پيروى كنم و براساس آن تصميم بگيرم.٣٣
در مقاله‌اى كه در روزنامه ايزوستيا منتشر شد، سفير امريكا الكساندر ورشبو گفت: »رابطه دوستانه دو طرف پس از اختلاف بر سر جنگ عراق باقى است و قول داد كه امريكا، روسيه را از معاملات پس از جنگ منع نخواهد كرد« همچنين وى اظهار كرد: »ما نگرانى‌هاى روسيه را درك مى‌كنيم كه تغيير رژيم، معاملات نفتى كنونى روسيه و باز پرداخت بدهى‌هاى عراق به روسيه را تحت تأثير قرار خواهد داد؛ اما ما از روسيه دعوت مى‌كنيم كه در مباحث استراتژى پس از جنگ در عراق شركت جويد از كمك‌هاى انسانى به مردم عراق حمايت كند. اين امر به تقويت نقش روسيه در بازسازى عراق منجر خواهد شد«٣٤
در نهايت پس از حمله امريكا به عراق و سقوط صدام حسين، لحن روسيه نسبت به امريكا تغيير كرد و اين كشور در بازسازى عراق شركت كرد. از طرفى روسيه به اوضاع عراق، به عنوان يك حالت ويژه مى‌نگريست كه نمى‌توانست به واسطه آن، روابط استراتژيك خود را با ايالات متحده امريكا بر هم زده، در مقابل ايالات متحده امريكا بايستد. روس‌ها نمى‌خواستند كه هزينه مخالفت با جنگ در عراق، خدشه دار شدن روابط روسيه و امريكا باشد.

نتيجه‌گيرى
فرو پاشى شوروى سابق، جهان را دستخوش تغييراتى كرد كه تا پيش از آن سابقه نداشت. كمونيسم به عنوان بزرگ‌ترين دشمن كاپيتاليسم آمريكايى كه امريكايى‌ها سال‌ها با آن در جنگ بودند، به زانو در آمده بود و عرصه براى يكه تازى سردمداران امريكا فراهم شده بود. در زمان بوش پدر، طرحى به نام نظام نوين جهانى مطرح شد كه با اتكا به همين فلسفه هژمونى امريكا مطرح گرديده بود.
با به قدرت رسيدن بوش پسر در انتخابات رياست جمهورى سال ٢٠٠٠، تيم نو محافظه كاران به همراه او به كاخ سفيد راه يافتند. يك سال پس از آن، در ١١ سپتامبر ٢٠٠١ چند هواپيماى غير نظامى مسافربرى، به برج‌هاى دو قلوى ساختمان تجارت جهانى و پنتاگون بر خورد كردند ؛ به اين ترتيب بهانه لازم به دست جنگ سالاران حاكم بر امريكا افتاد تا جنگى بى پايان را عليه تروريسم آغاز كنند. اكنون پس از اضمحلال دشمن سال‌هاى جنگ سرد، آن‌ها دشمن جديدى به نام تروريسم براى خود ساخته بودند كه نامرئى بوده، براى پايان مبارزه عليه آن، هيچ هدف، زمان و مكانى تعريف نشده بود. جنگ سالاران تازه به قدرت رسيده در امريكا، با بهره‌گيرى از ماشين جنگى عظيم امريكا، تلاش كردند تا هژمونى خود را بر جهان تثبيت و تحكيم كنند. در واقع از ديدگاه آن‌ها، اين حوادث مشروعيت لازم براى حملات پيش گيرانه و پيش دستانه به هر نقطه از جهان را كه صلاح بدانند، به آن‌ها اعطا كرد.
به اين ترتيب، امريكا با متهم كردن افغانستان، به عنوان عامل حوادث تروريستى ١١ سپتامبر ٢٠٠١ به اين كشور حمله نظامى كرد و به راحتى اين كشور را در هم شكست. در اين حمله، مجامع بين المللى با امريكا همراه شدند. حتى كشور روسيه نيز به عنوان دشمن و رقيب ديرينه اين كشور، با امريكا هم صدا و همگام شد ؛ اما حمله دوم امريكا، يعنى حمله اين كشور به عراق، به صورت يك جانبه و به بهانه وجود سلاح‌هاى كشتار جمعى كه هرگز هم اثبات نشد و در شرايط مخالفت كشورهاى قدرتمندى نظير فرانسه، آلمان، روسيه، چين و نيز مخالفت افكار عمومى جهان صورت گرفت. على رغم اين مخالفت‌ها، امريكا با همراهى انگليس و معدودى كشورها، به عراق حمله كرد تا بتواند، استراتژى ايجاد نظام تك قطبى را به پيش ببرد و به سوى هژمونى حركت كند.
در واقع بحران عراق، يكى از عرصه‌هاى آزمون ديپلماسى روسيه در دوران رياست جمهورى پوتين، در زمينه رابطه با امريكا محسوب مى‌شود. درست به عكس جرج بوش كه پس از حوادث ١١ سپتامبر، به دكترين پيش گيرانه و پيش دستانه متوسل شد و تند روى خود را بيش از پيش نمايان ساخت، ولاديمير پوتين كوشيد تا سياست‌هايى متعادل‌تر و بيش از پيش معقول را دستور كار خود قرار دهد. در واقع جرج بوش بيش از منافع ملى امريكا، در انديشه هژمونى و رياست جمهورى بر جهان است و تنها راه تأمين منافع ملى را در استيلا بر جهان مى‌بيند، اما پوتين بيش از هر چيز، به فكر احياى قدرت روسيه در عرصه‌هاى مختلف، به خصوص عرصه سياسى است.
با اعلام كشورهايى چون ايران، عراق و كره شمالى به عنوان محور شرارت از جانب جرج بوش، مسلماً سياست امتيازطلبى دولت مردان روسيه، از هر دو طرف تشديد شده است؛ ليكن از بعد كلان، دو قدرت امريكا و روسيه، در خصوص مسايل جهانى با يكديگر به توافق رسيده‌اند. عمق اين همكارى و ميزان احتياج و وابستگى روسيه به غرب و در رأس آن‌ها امريكا بدان حد است. كه با وجود قراردادهاى نفتى عظيم منعقده ميان عراق و شركت‌هاى نفتى لوك اويل روسيه، به ارزش تقريبى ٢٠ ميليارد دلار، هنگامى كه اين كشور روابط استراتژيك خود را با امريكا در خطر ديد و هنگامى كه امريكا اعلام كرد كه منافع روسيه را در عراق پس از صدام حسين تضمين مى‌كند، دولت روسيه على رغم تلاش براى حفظ قراردادهاى مذكور، حاضر نشد از اين متحد سابق خود به حد كافى دفاع كرده، با امريكا به مخالفت برخيزد و اين حكايت از توافقات پنهانى اين دو قدرت دارد.
در مورد پرونده هسته‌اى ايران نيز جمهورى اسلامى ايران بايد ملاحظاتى را در نحوه برقرارى روابط سياسى، نظامى و تجارى با روسيه در نظر بگيرد. روسيه همواره از كشورهايى كه به گونه‌اى مورد اتهام امريكا قرار گرفته‌اند، به صورت اهرم فشار يا به صورت برگ برنده جهت گرفتن امتياز از امريكا استفاده مى‌كند و تاكنون نيز امتيازات متعددى را از هر دو طرف، يعنى امريكا و ايران گرفته است.
مسكو ناچار است، از يك سو به تعهدات خود به عنوان يك قدرت جهانى و الزامات در روابط با غرب پايبند باشد و از سوى ديگر، به واسطه منافع مشاركت در برنامه هسته‌اى ايران، به حمايت نسبى از ايران ادامه دهد. روسيه بر سر دو راهى، »سياست حداقلى« را در روابط با ايران اتخاذ كرده كه معنى آن، تلاش براى حفظ ايران در عين عدم آسيب رساندن به روابط خود با غرب است.
در نهايت، لازم است اذعان كنم كه هرگونه غفلت و عدم درك درست تصميم گيرندگان عرصه سياست خارجى از مناسبات و روابط استراتژيك و پيچيده امريكا و روسيه، مى‌تواند تبعات غير قابل پيش بينى و هزينه‌هاى گزافى را بر دوش جمهورى اسلامى ايران قرار دهد؛ ليكن قرار دادن منافع خود در جهت منافع روسيه و چين و نيز بهره‌گيرى از اين امتياز كه ادامه حيات سياسى چين و روسيه، منوط به عدم تسليم محض شدن در برابر قدرت جهان تك قطبى مطلوب امريكا است، هنر سياست مداران ايرانى است.

پى نوشت‌ها:
١- جهانگير كرمى، سياست خارجى روسيه: مشكل تعريف منافع و رفتارهاى متناقض، فصلنامه آسياى مركزى و قفقاز، سال يازدهم، دوره سوم، شماره ٤١، (بهار ١٣٨٢)، ص ٥١. ٤-، سياست خارجى شكل نيافته روسيه، ديدگاهها و تحليل‌ها، ماهنامه ١٥٥، (دى ١٣٨٠(، ص ٥٤.
٥- مهدى اميرى، سياست خارجى روسيه در دوران پوتين، اطلاعات، (١٣٨٠/٣/٣١)، ص ٧.
٦- ريچارد كانگر، استراتژى نظامى و وضعيت نيرويى امريكا در قرن بيست و يكم، ترجمه احمد رضا تقاء و داود علمايى، (تهران: انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، ١٣٨٠)، ص ١٢٢.
٧- شيرزاد فلاح آزاد، سياست خارجى امريكا در دوران كلينتون، اطلاعات (١٣٧٩/١١/٢٤)، ص ٩.
٨- همان.
٩- على اكبر رستمى »مبانى انديشه سياسى - نظامى محافظه كاران جديد در امريكا، ماهنامه خليج فارس، شماره ٣٣، (مرداد ١٣٨٢)، ص ٧.
١٠- نوام چامسكى، »جهان ايده آل از ديدگاه واشنگتن«، ترجمه مرجان فرجاه، لوموند ديپلماتيك، (١٣٨٢/١٢/٢٤)، ص ٣.
١١- محمود سريع القلم، »مبانى نظرى سياست خارجى دولت بوش«، مطالعات منطقه‌اى: اسرائيل‌شناسى - امريكاشناسى، جلد سيزدهم، (١٣٨١)، ص ١٠.
١٢- عبدالله بيچرانلو، »از ١١ سپتامبر ٢٠٠١«، فصلنامه مطالعات راهبردى، جلد پنجم، شماره ٣ و ٤، (١٣٨١)، ص ٦١.
١٣- مصطفى زهرانى، »از كشورهاى ياغى تا محور اهريمنى؛ مهار تا حمله پيگيرانه«، فصلنامه سياست خارجى، شماره اول، بهار ١٣٨٢)، ص ٧٣.
١٤- شهرام فرسايى، »محور شرارت نظرى بر رويكرد جديد جورج دبليو بوش«، ديدگاهها و تحليل‌ها، شماره ١٥٨، (ارديبهشت ١٣٨١)، ص ٤٦.
١٥- رحمن قهرمانپور، »حضور امريكا در افغانستان و منافع ملى ايران«، فصلنامه مطالعات منطقه‌اى، سال چهارم، شماره ٣، (تابستان ١٣٨٢)، ص ٢٤.
١٦- اسماعيل بقايى هامانه، »تروريسم بين المللى و شوراى امنيت سازمان ملل« راهبرد، شماره ٢١، (پاييز ١٣٨٠)، ص١٩.
١٧- نبى سنبلى، »استراتژى امريكا در جنگ عليه تروريسم، نگاه، شماره ٢٨، (آبان ١٣٨١)، ص ١٢.
١٨-
١٩- ك. فخر طاولى، »بازى مثلثى واشنگتن، مسكو، پكن«، ترجمان سياسى، شماره ٨، (دى ١٣٨٠)، ص ٢٧.
٢٠- ف. فرهمند، »در ذهن سران دنيا چه مى‌گذرد«، ترجمان سياسى، جلد ششم، شماره ٤٤، (١٣٨٠)، ص ٢٣.
٢١- نبى سنبلى، پيشين، ص ١٤.
٢٢- رحمن قهرمانپور، »استراتژى امريكا در خاور ميانه و روند يك جانبه گرايى در نظام بين المللى«، كتاب امريكا (١)، ويژه دكترين امنيت ملى، (تهران، انتشارات مؤسسه فرهنگى مطالعات و تحقيقات بين المللى ابرار معاصر تهران، ١٣٨٢)، ص ٢٥.
٢٣- جوزف. س. ناى، »قدرت و استراتژى ايالات متحده امريكا پس از عراق«، ترجمه ناصر بليغ، فصلنامه راهبرد دفاعى، سال اول، شماره ١، (تابستان ١٣٨٢)، ص ٣٣.
٢٤- عباس باقر پور اردكانى، »بررسى مشروعيت حمله نظامى امريكا به عراق در پرتو قطعنامه«، گزيده تحولات جهان، سال اول، شماره ١٤، (شهريور ١٣٨٢)، ص ١٦٧.
٢٥- همان، ص ١٧٢.
٢٦- پرويز امامزاده، »سياست خاور ميانه‌اى امريكا در دوره رياست جمهورى جورج و دبليو بوش«، كتاب امريكا (١)، ويژه دكترين امنيت ملى بوش در خاورميانه، (تهران، انتشارات مؤسسه فرهنگى مطالعات و تحقيقات ابرار معاصر، ١٣٨٢)، ص ١٥١.
٢٧- طاهره ابراهيمى فر، »راهبرد باز دارندگى امريكا در عراق«، مجموعه مقالات سيزدهمين همايش بين المللى خليج فارس، (تهران: انتشارات وزارت امور خارجه، مركز چاپ و انتشارت، ١٣٨٢)، ص ١١٧.
٢٨- اسحق كجوره »اهداف آشكار و پنهان حمله امريكا به عراق«، ماهنامه خليج فارس و امنيت، شماره ٢٩، (فروردين ١٣٨٢)، ص ٢.