پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - اين يك نفر - حقی پور رحمت

اين يك نفر
حقی پور رحمت

اين يك نفر، خيلى موجود عجيبى يه. از اونها كه هيچ وقت نمى‌تونى بشناسى شون. نه اسم و فاميل شو مى‌دونى. نه مى‌دونى كس و كارش كيه ئو چيكاره س؟ همه جا هست و هيچ جا نيست ؛تو كوچه، تو خيابون، اين شهر، اون شهر، اين كشور، اون كشور... اصلاً راحت بگم: اين يك نفر، جغرافيا مغرافيا نداره، امروز اينجا مى‌بينى ش، فردا سراز يه جاى ديگه در مى‌آره. تصويرشو توى روزنامه‌ها و مجله‌ها، شبكه‌هاى تلويزيونى وماهواره‌اى مى‌بينى. دهانت از تعجب باز مى‌مونه ؛ بهت زده با انگشت حيرت به طرف‌ش ميگى: ا... اين همون نيست كه امروز ديدم ش، كه ديروز، يا همين الساعه كه داشتم مى‌اومدم خونه... كه سر كوچه ايستاده بود و به ساعت دست‌ش زل زده بود و مثل چيزى كه منتظر كسى باشد، هى پا به پا مى‌كرد؟!.
انگار خواسته باشى از بيدار بودن‌ات اطمينان پيدا كنى، چشمانت را خوب مى‌مالى. مطمئن مى‌شى كه بيدارى. و روزنامه‌اى را كه اگر دم دست باشه ورق مى‌زنى؛ يا ليوان چائى ات را هورت مى‌كشى؛ يا ميوه‌اى پوست مى‌كنى ؛ يا هر كار ديگه‌اى كه بتونى از فكر سمج:
»اين يك نفر كيه؟« بيرون بيايى و زندگى‌ى عادى ات را كه روز به روز عادى‌تر وبيهوده‌تر و بى هدف‌تر مى‌شه، ادامه بدى. اما چطور ممكنه؟ آخه تو خيلى چيزها از - اين يك نفر - خوانده‌اى و شنيده‌اى. آخه تو مى‌دونى كه اون واقعاً واقعاً واقعاً آدم عجيبى يه. حالا ديگران شايد على الظاهر نسبت به اين قضيه بى تفاوت باشن. شايد تونسته باشن يه جورى خودشون رو بزنن به كوچه‌ى على چپ و شتر ديدى نديدى؛. شايد زندگى‌ى ماشينى و دغدغه‌هاى روزمره، مجالى براشون نداشته تا به - اين يك نفر - كه هيچ، حتا به خود شون هم فكر نكنن. يا شايد كل شبكه‌هاى احساسى و عاطفى شون از دست رفته باشه. چه مى‌دونى تو؟! تازه، هرآدمى قصه‌ى خودشو داره. شايد به جز تو، كس ديگه‌اى هم باشه كه هرگز نمى‌تونه خودشو، به قول خودت از دست زندگى كردن با روياى - اين يك نفر - رها كنه؟!...
رويا؛ كدام رويا؟؛ اصلاً تو چه مى‌دونى چه فرقى بين رويا و واقعيته .آيا هنوز رويايى تو اين دنيا هست؟.
افسانه‌اى، اسطوره‌اى هست؟! كجاى كارى تو؟!
خيلى وقته كه تموم روياها، شده‌ن عين واقعيت!.
و حالا ديگه همه چيز واقعيته ؛ اگر نه، تو چطورى مى تونى صداى پاهاى - اين يك نفر را كه داره تو يه شهر و يه سرزمين ديگه قدم ميزنه، هر شب از تو اتاق خوابت بشنوى ؟
بعضى شب‌ها حتا از طرز قدم زدن و صداى پاهاش و حال و هوايى كه داره، مى‌تونى رد شو بزنى وبفهمى كه مثلاً الان توى كدام يك از كشورهاست ؛ توى كداميك از شهرها و خيابونهاى اون! ...
و همه ى اينها رو ،يك حس گنگ و غريبى به تو ميگه. و تو تا صبح نه خوابى، نه بيدار. مى‌بينى تو و - اين يك نفر - داريد. جلوى در تموم خونه‌هاى دنيا رو آب و جارو مى‌كنين .توى كوچه‌هاى تموم دنيا داريد طاق نصرت مى‌بندين. عطرو گلاب مى‌پاشيد و اسپند دود مى‌ديد. و نگاه تون هى پر مى‌كشه به ديوار آسمون كه دو تا ساعت بزرگ داره ؛يكى زرد، يكى نقره‌اى. هر ساعت سيصد و سيزده بار زنگ مى‌زنه. سيصد و سيزده بار ميگه: سلام. سيصد و سيزده بار ميگه: امروز جمعه ست...
و تو فكر مى‌كنى كه: تموم ثانيه‌ها، دقيقه‌ها، ساعت‌ها، روزها، شب‌ها، ماه‌ها، سال‌ها، قرن‌ها، هزاره‌ها، فقط جمع شده ان توى جمعه: كه در همه ى اين مدت - اين يك نفر - را فقط روزهاى جمعه ديده‌اى: اين يك نفررا كه گاهى جنينى بوده توى رحم، نوزادى بوده توى گهواره، كودكى بوده توى كوچه، جوانى بوده، زنى بوده، مردى بوده، پير يا ميانسالى بوده اينجا، آنجا، هر كجا... هر كجاى اين خاك كه هميشه در انتظار نشسته ؛ در انتظار آن سبز جارى در هوا، جارى در نفس، جارى در نسيم، در نور با چشمى به آسمان و به آن دو تا ساعت بزرگ، كه توى هر نوبت، سيصد و سيزده بار مى‌گويند: سلام... سلام... سلام... .

تابستان ٨٦