پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - فرهنگ سياسى ايرانيان؛ رفتارهاى و ايستارها - رنجبر مقصود
فرهنگ سياسى ايرانيان؛ رفتارهاى و ايستارها
رنجبر مقصود
قسمت اول
مقدمه نظرى در مطالعه فرهنگ سياسى:
با وجود اين كهفرهنگ سياسى به لحاظ مفهومى ومحتوايى داراى سابقه كهن در بررسى سياست ورفتار هاى سياسى است ، ولى در مطالعات آكادميك دوران معاصر به طور جدىترى مورد توجه واقع شده است . تحليل هاى معاصر از فرهنگ سياسى ونقش آن دررفتار هاى سياسى، بيشتر بر فرهنگ سياسى مساعد به حال دموكراسى مى پردازند.در واقع اين برداشت به نوعى تداوم برداشتِ فرهنگ مدنى »گابريل آلموند«، كه مهمترين شالوده هاى فرهنگى دموكراسى را مطرح مى كرد .
بنابراين تمايز فرهنگ سياسى از فرهنگ عمومى بدين جهت است كه محور اصلى آن بيشتر بر شناخت مردم از نحوه كاركرد قدرت واقتدار ،هم از لحاظ اصولى وهم در عمل قرار دارد.در واقع فرهنگ سياسى است كه قواعد بنيادين را براى به اجرا در آوردن سياست وضع مى كند و همين فرهنگ است كه تصورات واعتقادات مشتركى را كه بنياد هاى اصلى زندگى سياسىيك كشور هستند، معيّن مى كند١.
لذا اساس اين رويكرد اين است كه با مطالعه فرهنگ سياسى كشورها وجوامع مختلف مى توان تفاوت رفتار سياسى آنها را درك كرد. البته فرضيه اين نگرش اين است كه ويژگى هاى فرهنگى جوامع از هم متفاوت بوده و موجب مى شود كه آنها در عرصه سياسى داراى رفتارهاى متفاوتى باشند.با اين حال اين برداشت، داراى ابهامهاى فراوانى است كه برخى از آنها به تعريف گوناگون از فرهنگ باز مى گردد؛ زيرا برخى از صاحب نظران به وجود حدود ١٦٠ تعريف از فرهنگ اشاره كردهاند، در اين تعريفها اختلاف نظر هاى فراوانى درباره فرهنگ وجود دارد.با وجود اين، دقت در تعريفها، مختلف نشان مى دهد كه همه آنها در اين موضوع كه فرهنگ مبناى جهت گيرى رفتارى است، داراى اشتراك هستند.براى مثال »تالكوت پارسونر« فرهنگ را اين گونه تعريف مى كند:
"منظومههاى الگو يافته يا مراتب دار از نمادهايى كه موضوع سمت گيرى كنشها هستند.مؤلفههاى درونى شده شخصيت يكايك كنش گران والگوهاى نهادينه نظامهاى اجتماعى"٢.
نكته مهم در تعريف فوق اين است كه فرهنگ، جهت گيرى كنش را تعيين مى كند. البته »دوركيم« نيز تعريفى ارائه مى دهد كه كم وبيش به معناى مبنايى براى كنش مى باشد؛ زيرا به نظر وى هم، فرهنگ مجموعه اى از باورها واحساسات مشترك بين اعضاى جامعه است از اين رو فرهنگ، به عنوان اصل تنظيم كننده رفتار اجتماعى است كه بدان شكل وجهت مى بخشد.٣
به طور طبيعى بايد گفت كه اين الگوها از جامعه اى به جامعه ديگر ودر يك جامعه، از عصرى به عصر ديگر متفاوت است.حال با اين تعريفها از فرهنگ ،تعريف فرهنگ سياسى هم از همين سنخ خواهد بود. البته واژه فرهنگ سياسى رادر علم سياست براى اولين بار »گابريل آلموند« براى اولين بار در علم سياست به كار گرفت. به نظر وى، هر نظام سياسى در درون الگويى خاص از سمت گيرى براى كنش سياسى فعاليت دارد، كه خوب است آن را فرهنگ سياسى بناميم. بنابراين، مشخص است كه بين تعريف آلموند از فرهنگ سياسى وتعريف »تالكوت پارسونر« از فرهنگ، قرابت ونزديكى معنايى و تحليلى وجود دارد. البته آلموند بعدها به همراهى »سيدنى ورباآين تعريف از فرهنگ را با تنقيح بيشترى در تحليل ايستارهاى سياسى موجود در كشور هاى انگليس ،آلمان ،ايتاليا ،مكزيك و آمريكا به كار گرفت .از همين رو، آنان فرهنگ سياسى را سمت گيرى ها وايستار هاى سياسى افراد در قبال نظام سياسى خويش تعريف كرده اند.٤ آنان بعدها با گسترش كاربرد مفهوم فرهنگِ سياسى، بر اين موضوع تأكيد كردند كه مى توان جنبه هاى گوناگون فرهنگ سياسى ملت هاى مختلف را با همديگر مقايسه كرد.
تعريفهاى ديگرى از فرهنگ سياسى نيز ارائه شده كه كم وبيش همانند الگوى تالكوت پارسونر در تعريف فرهنگ در معناى عام، آن و تعريف آلموند در معناى خاص سياسى آن مى باشد.شايد بتوان گفت كه تعريف »لوسين پاى« از فرهنگ سياسى يك تعريف جامع باشد؛ زيرا به نظر وى فرهنگ سياسى عبارت است از ديد گاه ها ،احساسات سياسى وادراكات ،كه رفتار سياسى را در هر جامعهاى تعيين كرده وهدايت مى كند .اجزاى فرهنگ سياسى يك توده انباشته ومتفاوت نمى باشد ،بلكه الگوهاى منظم و به هم پيوستهاى است كه در كنار هم قرار دارند ومتقابلاً يكديگر را تقويت مى كنند.٥
شايد اين تعريف، به رغم ابهامهاى جدىاى كه دارد بتواند مبناى مناسبى براى بررسى تأثير فرهنگ بر سياست باشد. بر اساس تعريف فوق، احساسها و ادراكهاى سياسى، هردو بر رفتار سياسى افراد دريك جامعه تأثير گذارند و به طور طبيعى مىتوان جوامع مختلف را از اين بُعد هم مورد مطالعه قرار داد، كه رفتارهاى آنها بيشتر از روى احساسهاى سياسى و يا از روى ادراكات سياسى است و به عبارت ديگر، كنش هاى آنها عقلى است يا احساسى ؟
«رابرت دال»هم عناصر فرهنگ سياسى ملت هاى مختلف را با توجه به تفاوت هايى كه آنان در زمينه مسائل ذيل دارند مورد بررسى قرار مى دهد:
١. جهت گيرى به حلّ مسائل:آيا جهت گيرى آنها در حلّ مسائل. عمل گرايانه است يا غير عقلانى؟
٢. جهت گيرى به اقدام جمعى:آيا جهت گيرى آنها مشاركت جويانه است يا فرد گرايانه ؟
٣. جهت گيرى به سمت سيستم سياسى: موضع آنان نسبت به حكومت واگرايانه است يا هم گرايانه؟
٤. جهت گيرى به سوى مردم: آيا عقيده و موضع آنان، اعتماد به مردم است يا عدم اعتماد به مردم؟
٦. به نظر مىرسد كه الگوى رابرت دال هم يك الگوى كاملاً مناسب براى تحليل تفاوت هاى سياسى در جوامع مختلف باشد؛ زيرا به هر حال براساس تعريفهاى فوق مى توان به اين نتيجه رسيد كه فرهنگ سياسى در هر جامعه، تابعى از فرهنگ عمومى آن است و اين تابعيت در جوامع مختلف قابل مشاهده است .براى مثال ايتاليا به دليل ويژگىهاىِ خاصّ فرهنگىاى كه دارد همواره در زمينه سياسى وتثبيت دموكراسى مشكل داشته است
البته اين موضوع داراى عموميت است و در واقع، اين تفاوت هاى فرهنگى وتفاوت در سطح توسعه ، در ابعاد مختلف مىباشد، كه انواع متفاوتى از فرهنگ سياسى را به وجود مى آورد. آلموندووربا به سه نوع فرهنگ سياسى اعتقاد دارند - كه البته مبناى اصلى اين تقسيم بندى، سطح ونوع مشاركت سياسى است - كه عبارتنداز :
١. فرهنگ سياسى محدود (parochial)، كه پايين ترين سطح فرهنگ سياسى است و درجوامعى كه هيچ گونه خود آگاهى درباره دولت در آن پيدا نشده به وجود مى آيد. در اين جوامع، افراد خود را به عنوان عضوى از جامعه تصور نمىكنند و اساساً نقشى در تصميم گير ى ها ندارند. در اين جوامع هيچ گونه مشاركت سياسى وجود ندارد.
٢. فرهنگ سياسى تبعى (subject)، در اين نوع فرهنگِ سياسى، افراد ازوجود نظام سياسى آگاهى ، و از نقش هاىگوناگون حكومت اطلاع دارند .در اين نوع فرهنگ سياسى، افراد از نتايج نتيجه تصميمهاى حكومت مطلع هستند، ولى در فرايندهاى سياست گذارى هيچ گونه نقش تعيين كنندهاى ندارند.
٣. فرهنگ سياسى مشاركتى (participant)، در اين نوع فرهنگ، سطح آگاهى از نظام سياسى بسيار بالاست و در واقع اين فرهنگ ويژه جوامع توسعه يافته است. مردم به طور نسبى در حوز ه هاى مختلف دخالت مىكنند و به رفتارهاى سياسىنخبگان حساس هستند. در اين نوع فرهنگ سياسى، مردم خود رامتعلق به نظام سياسى مى دانند و معتقدند كه مى توانند در بهبود تصميمهاى سياسى مؤثر باشند.
از آن جا كه هيچ يك از اين سه نوع فرهنگ سياسى به طور خالص در هيچ كجا وجود ندارد، آلموند وپاول به تركيبى از اين سه نوع فرهنگ اشاره مى كنند.اين فرهنگهاى سياسى مختلط عبارتند از: فرهنگ سياسىِ تبعى - مشاركتى، محدودِ - مشاركتى ، و محدود-تبعى. آنان در تجزيه وتحليل خود از فرهنگ سياسى ٥ كشور دموكراتيك پيش گفته به اين نتيجه مى رسند كه فرهنگ مدنى، مناسب ترين فرهنگ سياسى براى جوامع دموكراتيك مى باشد.
در مجموع مى توان گفت كه فرهنگ سياسى مبيّن ايستارها ،اطلاعات،ومهارت هاى سياسى است.در واقع تشريح رويكرد مردم يك كشور به نظام سياسى مى تواند ما را در تشخيص وشناسايى فرهنگ سياسى آن جامعه كمك كند.بنابراين، برپايه تعريفها و مباحثههاى فوق از فرهنگ سياسى به دنبال مقايسه بين فرهنگ سياسىِ ايران قبل و بعد از انقلاب اسلامى هستيم.
زمينه هاى تاريخى شكل گيرى فرهنگ سياسى در ايران:
نظام سياسى در ايران قبل از انقلاب وساختار و كار ويژه هاى آن متأثر از نگاههاى استبدادى در طول تاريخ ايران وتحولات سياسى، اقتصادى واجتماعى بعد از انقلاب مشروطه بوده است.ويژگى عمومى واساسى حكومت هاى استبدادى در طول تاريخ ايران، حكومت بر مدار اراده فردى بوده است، كه درآن قدرت پادشاه به قدرت ديگرى محدود نبوده است ، بلكه اراده شخص حاكم و سلطان بوده است، كه به طور دلخواه مىتوانسته تمامى قوانين را ناديده بگيرد. از اين رو پاتريمونياليسم، ساختارى را ايجاد كرد كه انگيزههاى سياسى گروه نظامى حاكم در دولت مركزى، جاى انگيزههاى اقتصادى و عقلانى طبقات متوسط شهرى را گرفت. به تعبير »ترنر« در شهرهاى شرقى، حتى اصناف بازار هم، از بالا به وسيله دولت پاتريمونيال براىجمعآورى ماليات و نظارت بر كار بازار ايجاد شدند.٧ در طول تاريخ، در ايران، همواره دولت و جامعه استبدادى بوده كه در آن، دولت، طبقات اجتماعى، قانون، سياست و مانند آنها صورتى متفاوت با آنچه در تاريخ اروپا مشاهده شده و نظريه پردازان اروپايى تبيين و تحليل كردهاند، داشته است.نظام حكومت استبدادى، مبتنى بر انحصار دولت بر مالكيت و نيز اقتدار نظامى و ديوانى شديدى بود، كه اين امر دردوران معاصر هم تداوم پيدا كرد؛ زيرا درابتداى قرن بيستم، ايران يك كشور كاملاً آسيايى وعقب مانده بود، كه از نظر سياسى، اصول اداره سنتى آن چيزى جز فرمانروايى مطلق ونا محدود پادشاه واسارت وبردگى ميليون ها نفر، چيز ديگرى نبود. انقلاب مشروطه ايران اولين قيام عمومى در تاريخ ايران بود، كه بر خلاف شورش هاىگذشته بر ضد سلاطين مستبد تنها در صدد ساقط كردن يك دولت استبدادى خاص نبود ،بلكه برنامه مثبت روشنى هم داشت كه عبارت بود از ميان بر داشتن حكومت استبدادى وجايگزين كردن آن با حكومت قانون و اجراى عدالت در قالب نطام مشروطه.اين برنامه مثبت ناشى از آشنايى با دولت هاى اروپايى وشيوه هاى اعمال وتقسيم قدرت درآن دولت ها بود.
به دلايل مختلف، دولت مشروطه در ايران پا نگرفت و زمينههاى برپايى استبداد پهلوى در ايران فراهم شد.با اين تفاوت كه دولت توانست پراكندگى قدرت در دوران قاجار را از ميان برداشته و تمركز شديدى در منابع قدرت ايجاد كرد از سوى ديگر در دوران پهلوى، مفهوم ديگرى ازهويّت ملّى به عنوان ايدئولوژى رسمى دستگاه پادشاهى ساخته و پرداخته و تبليغ شد. دراين كلام، هويّت ملّى همان مفهومِ كهن "ايرانشهر" است كه حافظ و نگاهبان آن نظام شاهنشاهى است. درواقع، همان ايده باستانى"قلمرو پادشاهى ايران" و مفهوم "فرّ ايزدى پادشاه ايران" در دوره ساسانى است كه محور هويّت جمعى مىشود.
به ديگر سخن، هويّت ملّى با نظام پادشاهى تعيّن پيدا مىكند و نه بر پايه آزادى شهروند.در دوره پهلوى، برخلاف دوره قاجار، با خروج از مشروعيت سنتى پدر سالارى مواجه هستيم؛ زيرا رضاخان در وضعيتى به قدرت رسيد كه ناامنى گسترده ،مشكلات اقتصادى دوران پس از جنگ جهانى اول و از هم گسستگى هاى اجتماعى، مردم را در زير فشارهاى مضاعف، ناتوان ساخته بود. از اين رو، با اعمال زور و ديكتاتورى، دست كم امنيت و نظم را به جامعه باز گردانيد.
بنابراين اعمال زور و شيوههاى قهرآميز، اگر چه در بلند مدت خود مشروعيت زداست، لكن در كوتاه مدت، به ويژه پس از دورهاى از ناامنى ها و هرج و مرج هاى اجتماعى، عامل مثبت و مشروعيت زا تلقى مى شود؛ ضمن آن كه در دوره رضاخان توجه به بخش صنعت، وضع قانون جديد خدمت سربازى و پايه ريزى ارتش مدرن، رشد ديوان سالارى ادارى، توجه به نهادهاى مدنى جديد - نظير تإسيس دانشگاه تهران - از جمله آنها بود. بدين سان به كارگيرى زور و اعمال قوه قهريه همراه با تأمين نظم و امنيت و اجراى برنامه نوسازى (كه به وجوه كار آمدى نظام سياسى باز مى گشت و مى توانست عامل مشروعيت يابى Legitimating رژيم در دوره بقا و استقرار گردد) عناصر اصلى شكل گيرى مشروعيت نخستين و مشروعيت بدوى در نظام سياسىِ دوره پهلوى را تحقق بخشيد. در عين حال، همين عنصر زور و قوه قهريه - در بلند مدت - عامل فروپاشى مشروعيت نظام سياسى و زوال ساخت اقتدار پهلوى اول گرديد ؛ بدين جهت، اصولا دشوار است كه بتوان در اين مقطع مشروعيت پايدارى را مورد شناسايى قرار داد، و تمسك شاه به پارهاى از باورهاى سنتى مردم - در برخى مواقع - و تأكيد او بر يكپارچگى ملّى - با اتكا برناسيوناليسم دولتى - مغشوش تر وضعيف تر از آن است كه بتوان آنها را مبناى شكل گيرى مشروعيتى فراگير و ريشه دار تلقى كرد.
دوره اقتدار پهلوى دوم نيز پس از سقوط دولت ملى دكتر مصدق در سال ١٣٣٢، با رويكرد شاه جوان به عنصر زور و استبداد به مثابه نخستين عامل ايجاد اقتدار و مشروعيت آغاز شد. به گفته خانم »كدى« شاه نيز به تقليد از پدرش رضاشاه سعى كرد تا بخش اصلى قانون اساسى سال هاى ١٢٨٥ تا ١٢٨٦ را كه مقرر مىداشت : حكومت از هيأت دولتى تشكيل شود كه در مقابل مجلس كه به وسيله آراى آزاد ملت انتخاب گرديده، مسؤول بوده و قدرت شاه نيز به چند مورد معدود، محدود باشد، به فراموشى بسپارد. اين روند قدرت گيرىِ رژيم پهلوى، تأثير ماندگارى بر تداوم فرهنگ سياسى سنتى در ايران بر جاى گذاشت. بنابراين مى توان گفت كه تحول در فرهنگ سياسى ايران با پيروزى انقلاب اسلامى به وقوع پيوست.
بررسى آثار، در مطالعه فرهنگ سياسى ايران:
براى ارزيابى گرايش هاى مردم درباره نظام سياسى قبل وبعد از انقلاب اسلامى، بايد به بررسى ويژگىها و كاركردهاى نظام هاى سياسى در دو دوره بپردازيم .در واقع اين ويژگىها، نظام هاى سياسى حاكم بر جامعه هستند كه به فرهنگ سياسى در هر جامعه مى پردازند. گرچه پژوهشگران مسائل ايران، تحت تأثير انقلابِ اسلامى ايران وجايگاه دين در زندگى سياسى، همواره بر اهميت عناصر فرهنگى و لزوم توجه به آن در تحليل ها و تبيينهاى سياسى تأكيد كردهاند، اما برخى از آثار منتشره را مىتوان در زمره رهيافت فرهنگ سياسى تلقى كرد.از جمله اين گونه آثار كتاب محمد رضا بهنام است كه به تحليل بنياد هاى فرهنگى سياست در ايران مى پردازد. در اين كتاب ادعا شده كه تجربه سياسى ايران معاصر، زير سيطره دوگونه فرهنگ سياسى بوده است : فرهنگ سياسى اقتدار گرا وفرهنگ سياسى اقتدار گريز ويا اقتدارستيز.بهنام مى كوشد تا با بررسى تاريخى رويارويى نهادهاى اقتدار گرا واقتدار ستيز، تحولات سياسى ايران معاصر را تبيين كند.
كتاب ديگر در درون اين رهيافت، مجموعه مقالاتى است كه شمارى از پژوهشگران مسائل سياسى -اجتماعى ايران نوشته اند.اين كتاب كه توسط سامى فرسون ومهرداد مشايخى ويراستارى شده، ضمن تأكيد بر نقش تعيين كننده تحولات فرهنگى در تحولات سياسى ،ادعا شده كه توجه به فرهنگ سياسى درك ما را از زندگى سياسى ارتقاء مى بخشد .به اعتقاد نويسندگان، الگوهاىِ رفتارِ سياسى ايرانيان از برخى عناصر فرهنگ سياسى آنان، از جمله سرنوشت باورى ،بى اعتمادى، و همه يا هيچ باورى ناشى مى شود؛ عناصرى كه محصول تجربه بى وقفه استبداد داخلى وتهاجم خارجى است. البته در اين كتاب به نقش دولت در نهادينه كردن وبازسازى گفتمانهاى فرهنگ سياسى معين وابزارها وروش هاى اين كار نيز، پرداخته شده است.
در اين راستا همچنين مى توان به كتاب يرواند آبراهاميان اشاره كردكه در بسيارى از موارد بر تحليل هاى نمايندگى سياسى انگليس در ايران اشاره مى كند كه نوعى تحليل براساس ويژگى هاى فرهنگى ايرانيان است. البته تحليل هاى انگليسى در اغلب موارد به كلّى گويى وذات گرايى افراطى منتهى مى شود وقابل تأمل است، براى مثال :
اغلب مطالعات داخلى درباره فرهنگ سياسى، از منظر توسعه سياسى صورت گرفته است. در اين مطالعات، برخى افراد فرهنگ سياسى ايران را به دليل دارا بودن عناصر - منفى ازجمله فردگرايى منفى ،سلطه پذيرى، تقليد، تفكر قضا و قدرى، سوءظن و انزواطلبى و فقدان روحيه جمعى - مانعى در برابر توسعه قلمداد كردهاند. بنابراين حجم زيادى از تأليفاتى كه در زمينه فرهنگ سياسى ايران صورت گرفته، از همين منظر بوده است.
در نظر تحليل گرانى كه از بيرون به بررسى فرهنگ سياسى ايران پرداختهاند، فرهنگ سياسى ايرانيان بسيار پيچيده است.يكى از اولين آثارى كه در اين زمينه منتشر شده، كتاب ماجراى حاج باباى اصفهانى است كه در آن كتاب، عجيب ترين داورى ها در باب فرهنگ عمومى ايرانيان مطرح شده است.براى مثال وى مىنويسد: به ايرانيان دل مبنديد كه وفا ندارند. سلاح آنان در جنگ وصلح دروغ وخيانت است .به هيچ وپوچ آدمى را به دام مى اندازند.هرچه به عمارت ايشان كوشى به خرابى توكوشند. دروغ، ناخوشى ملى و عيب ايشان است، و قسم شاهد بزرگ اين معنى،...سخن راست را چه حاجت به قسم.
برداشت »گراهام فولر« به فرهنگ سياسى در ايران نزديك تر است .به نظر وى فرهنگ ايرانى، فرهنگى است كه تقريبا در كليه وجوه خود تسليم افراط است .گراهم فولر از اين موضوع نتيجه گيرىسياسى كرده و به دنبال تبيين سياست خارجى ايران وضديت ايران با غرب در دوران جمهورى اسلامى مى گردد. به نظر وى، اين افراطِ همراه با اشتياق، باعث پذيرش خطراتى را شده، كه منشأ رمانتيك داشته است.
يكى از برجسته ترين تحليل ها در اين زمينه، بررسى هاى »ماروين زونيس« است، كه عمدتاًفرهنگ سياسى نخبگان را مورد بررسى قرار داده است. به نظر وى هم، اساس رفتار هاى سياسى نخبگان در ايران، نگرش هايى، از قبيل بدبينى هاى سياسى، بى اعتمادى شخصى، احساس عدم امنيت و سوء استفاده بين افراد مى باشد.با وجود اين كه اين تحليل ها مى توانند برخى از جنبه هاى فرهنگ سياسى ايران را در سطوح مختلف توضيح دهند، امّا همه آنها داراى يك نوع تعميم ها ى نابجا هستند،در حالى كه قابليت تعميم فرا زمانىوفرامكانى را ندارند.
منابع مؤثر در شكل گيرى فرهنگ سياسى ايرنيان:
عوامل مختلفى در شكل گيرى فرهنگ سياسى ايرانيان اثر گذار است، كه مى توانيم به مواردى، از قبيل موقعيت جغرافيايى، بافت جمعيتى ونظام معيشتى، نوع نظام سياسى دين ومذهب تشيع خانوادهها اشاره كنيم البته اينكه وزن كدام يك از اين منابع در ساختن تدريجى فرهنگ سياسى در ايران مؤثر تر بوده، براساس ديدگاه هاى مختلف متفاوت است، ولى در اغلب تحليل هايى كه در اين زمينه وجود دارد بر ساختار سياسى ونقش نظام هاى استبدادى در طول تاريخ تأكيد شده است. اغلب نويسندگان داخلى وخارجى كه به دنبال تحليل علمى و غيرِ كلّى گرايانه ازويژگى هاى فرهنگ سياسى ايران بودهاند، بر اين موضوع اشاره كرده اند كه راز ماندگارى عناصرمنفى در درون فرهنگ سياسى ايران بيش ازهرچيز تداوم تاريخى سيستم بسته سياسى بوده است، كه الزامات خاص خود را بر فرهنگ سياسى ايران تحميل كرده است. در عين حال، فرهنگ ورفتار ايرانيان دارايى لايههاى متضاد بسيارى است، كه اين تضادهاى رفتارى، عوامل بسيار زيادى داشته است. برخى اين را به وجود محيط طبيعى و جغرافيايى بسيار متفاوت در ايران منتسب كردهاند، كه اين موضوع را به نحو زيبايى در نوشته يك انگليسى به نام »جان شير من« مى توان يافت:
ايران سرزمين تضاد و افراط است. آب و هوا يا گرم است و مرطوب و يا گرم و خشك و يا سرد و خشك. زمين يا حاصل خيز است يا بى حاصل و باير......شهرها يا بسيار زيبا هستند و يا به غايت زشت.
مردم يا بى نهايت ثروتمند هستند و يا بى اندازه فقير. مردم هم گاهى خوشرو و سخاوتمندند و زمانى حريص و تنگ چشم؛ چنان كه گويى به راستى تضاد در اين كشور پايانى ندارد.٨
بيان فوق تضادّ در ايران را بر اساس تفاوتهاى جغرافيايى تحليل مىكند، ولى بايد گفت كه حتى در شرايط جغرافيايى مشترك نيز تفاوتها و تضادهاى رفتارى بروز مى كند. بايد گفت كه اين موضوع در يك سطح ديگر به وجود منابع هويت سازِ متفاوت، باز مى گردد. فرهنگ ايرانى همواره در گذر تاريخى خود يك فرهنگ تلفيقى بوده كه عناصر بسيار متفاوتى از عرفان، تصوف، تشيع و اسلام، در شكل گيرى آن اثر گذار بودهاند، كه اين منابع، تاثيرهاى متفاوت و متضادى بر رفتار و فرهنگ ايرانيان گذاشتهاند، و اين پيچيدگى موجود در رفتار ها را موجب گرديدهاند.
در واقع، فرهنگ سياسى ايرانيان، پرورده اين فرهنگ تلفيقى است و روحِ ايرانى، اين استعداد مثبت و منفى را( البته قضاوت در اين باره بسيار دشوار است) داشته كه پذيراى باورهاى مختلف و متضاد باشد و البته اين مسئله در زندگى اجتماعى و شناخت اين ملت دشوارىهاى جدى را ايجاد مى كند. بنابراين بر خلاف تلقى هاى موجود نمى توان تلفيقى بودن منابع فرهنگ وهويت ساز در ايران را ضرورتاً مثبت ارزيابى كرد، بلكه آثار منفى بسيارى هم بر جاى گذارده، كه يكى از اين آثار منفى، زندگى در عالم خيال و رسيدن به بايدها و مطلوبها در دنياى موهوم است. آرمانگرايى يك وضعيت دائمى در انديشه و رفتار ايرانى بوده است. آرمان گرايى، گريختن از واقعيت و پناه بردن به وضع مطلوبى است كه در آينده تحقق خواهد يافت. بنابراين اين امر بخشى جدى و تعيين كننده در هويت ايرانى است، كه در رفتار او هم تاثير گذار بوده است.
همچنين، به طور كلى فرهنگ سياسى »اليت«. محيط ذهنى و نگرشى است كه در درون آن نظام سياسى عمل مىكند. فرهنگ سياسى اليت بدين معنا موجب استمرار وضعيت سياسى و روابط قدرت موجود مىگردد. در ايران، فرهنگ سياسى اليت، همواره فرهنگى پاتريموناليستى بوده كه ريشه در تاريخ استبداد شرقى و سلطه طبقات حاكم قديم در ايران دارد. البته تحولات اجتماعى و سياسى اخير، نه تنها فرهنگ سياسى اليت را دچار تحول اساسى نكرده، بلكه دلايل ديگرى براى تقويت آن به دست داده است. فرهنگ سياسى يا ايدئولوژى گروههاى حاكمه در ايران معاصر، به طور كلى چندان تحت تاثير گرايشهاى نوين قرار نگرفته و تحول نيافته و بيشتر ادامه فرهنگ سياسى پاتريمونياليستى قديم بوده است. الگوى رابطه قدرتِ سنتى در ايران، رابطه مبتنى بر حكم و اطاعت از بالا به پايين بوده و با مفاهيم اسطورهاى و مذهبى، سخت در آميخته است. تصور وجود رابطهاى ميان حاكم و خداوند به صور مختلف، چنان مشروعيتى به قدرت سياسى مىبخشيده، كه هرگونه رقابت در زندگى سياسى را امر غير حقانى قلمداد مىكرده است؛ زيرا اساساً ايدئولوژىهاى جديد بنيان اين رژيمها را در معرض مخاطره قرار مىدهد. اين قبيل رژيمها كه مشروعيت خود را با توسل بر ارزشها و هنجارهاى سنتى تامين مىكنند، با طرح مدرنيته سياسى در معرض خطر قرار مىگيرند و به همين دليل با ابعاد مختلفِ آن مخالف و ناسازگار مىباشند. اين پيچيدگىِ ضدّ و نقيض بودن رفتار ايرانيان موجب شده تا برداشتهاى مختلف و بسيار متضادى از هويت ايرانى صورت پذيرد، كه در غالب آنها افراط و تفريط نيز مشاهده مى شود. برخى همواره اين فرهنگ را با برداشتى تحقيرآميز مورد تبيين قرار داده و برخى هم آنچنان در تمجيد و ستايش از آن راه افراط را پيمودهاند، كه گويى چشم آنها به هر واقعيتىبسته بوده است، كه شايد اين هم يكى از تضادهاى پيش گفته ايرانيان باشد.
اين فرهنگ سياسى، داراى عناصر و ويژگىهاى متعددى است كه برخى ازآنها را مورد بررسى قرار مى دهيم.
عناصر و ویژگى هاى فرهنگ سياسى ايران:
با توجه به اين كه ايران در ابعاد مختلف يك جامعه در حال گذار تلقى مى شود، به طور طبيعى فرهنگ سياسى ايران هم به تبعيت از اين مرحله گذار ميان دوشكل فرهنگ تبعى و فرهنگ مشاركتى به سر مى برد، و به ويژه تاقبل از پيروزى انقلاب اسلامى، فرهنگ سياسى تبعى غالب بوده است. بنابراين عناصر غالب در فرهنگ سياسى ايران تحت تأثير نظام هاى استبدادى، بيشتر رنگ وبوى تبعى داشتهاند كه برخى ازآنها عبارتند از:
١. فرد گرايى منفى وبى تفاوتى سياسى: عوامل مختلفى در پيدايش اين خصيصه در فرهنگ سياسى ايران نقش داشتهاند، كه شرايط اقليمى، قبيله گرايى وحاكميت تقديرگرايى، از جمله اين عوامل به شمار مىروند .
٢. بى اعتمادى سياسى: بى اعتمادى سياسى، ريشه در بى اعتمادى اجتماعى دارد. و مراد از آن، حالت ذهنى است كه برمبناى آن، فرد در حيات مدنى خود به دنبال همكارى و تعاون با ديگران نيست .در واقع بين اين ويژگى و ويژگى فوق الذكر، ارتباط وجود دارد وبه نوعى موجب بى تفاوتى سياسى وفرار از مسؤوليت ونااميدى از امكان تغييرات مثبت مىشود، كه برخى ازآن تحت عنوان مسلك سياسى ياد مى كنند.٩ بنابراين دو دليل اساسى براى پيدايش بى اعتمادى سياسى در فرهنگ سياسى ايران ذكر شده كه عبارت است از : تاريخ طولانى استبداد درايران وپيدايش عناصر اجنبى وحاكميت استعمار درتاريخ معاصر ايران.١٠
٣. عدم تساهل وخشونت: فقدان تساهل ومداراى سياسى در بين گروهها و نيروهاى سياسى و اجتماعى و حتى در بين مردم، از ويژگىهاى كهنِ فرهنگ سياسى در ايران بوده است. در واقع - به طور طبيعى - زمانى كه مطالبات سياسى مردم انباشته مىشود و دولت هاى حاكم هيچ پاسخى به اين مطالبات به جز سركوب و خاموش كردن صداى مخالف نمىدهند، مردم از هر فرصتى كه پيدا كنند، به حكام خودشان واكنش نشان مى دهند. بنابراين فرهنگ حذفىِ همراه با خشونت سياسى، همواره بخشى از فرهنگ سياسى ايران بوده كه هم در بين حاكمان و هم در بين مردم وجود داشته است.
٤.گرايش به نطريه توطئه:پيامد تمامى اين موارد اين است كه ايرانيان در هر مقامى كه هستند به جاى تحليل علمى و عينىِ قضايا وريشه يابى آنها برا ى فهم دقيق آنها برا ساس اسلوب علمى، به دنبال وارد كردن نيرويى مرموز و خارج از اراده ايرانيان براى بررسى تحولات سياسى هستند.براى مثال در مورد انقلاب اسلامى، شاه معتقد بود كه چون ايران در حال پيشرفت سريع اقتصادى بود، غرب از اين روند دچار وحشت شده و زمينه هاى سرنگونى آن را فرهم كرد.١١ يا همواره در بين ايرانيان اين ذهنيت وجود داشته كه تحولات سياسى در ايران را به دست پنهان بيگانگان نسبت دهند، كه اين موضوع هم در بين دولت هاى حاكم، هم در بين مخالفان وهم دربين توده مردم شايع بوده است.
نويسندگان زيادى اين رويكرد را از جمله ويژگى هاىثابت والبته منفى فرهنگ سياسى ايران قلمداد كردهاند كه طبيعتاً تأثير مهمى بر تحولات سياسى ايران بر جاى گذاشته وموجب كج فهمى هاى بسيارى شده است.١٢
٥. رايج بودن فرهنگ كنايه در ايران :فرهنگ سياسى در ايران، يكى از فرهنگ هايى است كه درآن بيان استعارى و كنايى بسيار رايج است، كه اين موضوع هم در بين اديبان و هم در بين فلاسفه معمول بوده است، كه »لئو اشتراوس« از آن تحت عنوان پنهان نگارى ياد مى كند و ريشه اصلى آن هم خطرناك بودن زبان دقيق وروشن بوده است.از همين رو، چنين رويكردىدر بين مردم، به صورت كم و بيش رايج شده و به طور طبيعى تأثير خاص خود را بر تحولات سياسى بر جاى گذاشته است.
٦. حاكميت فرهنگ قبيلهاى در فرهنگ سياسى ايران: بسيارى از تحليل گران در بررسى فرهنگ سياسى ايران معتقدند كه به دليل حاكميت دير پاى قبايل بى سواد ،بى تمدن ،خشن و تهى از فرهنگ، بر جامعه ايران، آنان مهر خود را بر پيشانى فرهنگ سياسى ايران حك كردهاند.محمود سريع القلم بيش از هر كس ديگرى از اين الگوى تحليلى براى تبيين وفهم فرهنگ سياسىدر ايران استفاده كرده است.١٣ اين فرهنگ تأثير خاصى در نظام هاى سياسى در ايران داشته و سالهاى سال ،زمان و تربيت سياسى درست وصحيح لازم است تاآثار آن را از جامعه ايران بزدايد.
ادامه دارد
پىنوشتها:
١ - لوسين پاى،فرهنگ سياسى،ترجمه محبوبه مهاجر در دايره المعارف دموكراسى ،انتشارات وزارت امور خارجه،١٣٨٣١٠٠٢
٢ - به نقل از :برتران بديع فرهنگ وسياست،ترجمه احمد نقيب زاده ،نشر دادگستر،١٣٧٦،ص٤٦
٣ - رونالد جيلكوت،نظريه هاى سيات مقايسه اى ] ترجمه وحيد بزرگى وعلى رضا طيب،نشر مؤسسه خدمات فرهنگى رسا ١٣٧٧،ص٣٤٠
٤ - همان،ص٣٤٥
٥ - لوسين پاى ،فرهنگ سياسى ،ترجمه مجيد محمدى، نامه فرهنگ،شماره ٥و٦،سال دوم،ص ٣٩
٦ - به نقل از سهراب رزاقى،مؤلفه هاى فرهنگ سياسى ما،فصل نامه نقد ونظر،سال دوم،تابستان وپاييز ١٣٧٥،ص٢٠١
٧ - رونالد چيلكوت،پيشين ،ص٣٤٦
٨ - سهراب رزاقى،پيشين، ص٢٠٣
٩ - محمد على كاتوزيان،تضاد دولت وملت در ايران ،ترجمه على رضإ؛ طيب،نشرنى١٣٨٣
١٠ - به نقل ازحسين بشيريه،دولت عقل،موسسه پژوهشى انديشه معاصر ١٣٨٣،ص ٤٨٥
١١ - به نقل از محمد على جمال زاده، خلقيات ما ايرانيان، انتشارات نويد، ١٣٧١، ص ١٢٩
١٢ - سهراب رزاقى ،پيشين،١٢-١١١
١٣ - گراهام فولر،قبله عالم ،ترجمه احمد تدين،مؤسسه خدمات فرهنگى رسا.نام كتاب گراهام فولر بيانگر مطالب فراوانىدر باره فرهنگ سياسى ايران مى باشد.