پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - خلوت انس - مومنی شریف محسن

خلوت انس
مومنی شریف محسن

يادآورى
بيستمين سال زعامت رهبر فرزانه انقلاب اسلامى انگيزه تدوين اين جستار گرديد و اينك در آستانه ماه مبارك رمضان كه سال‌هاست محفل انس ادبى حضرت ايشان برگزار مى‌شود، نشر مكتوب آن را ملاحظه مى‌كنيد.

بى ترديد نخستين معلم حضرت آيت الله خامنه‌اى در خيلى از امور، از جمله ادبيات فارسى، مادر بزرگوارشان بوده است آن بانوى فاضله، در نوزده سالگى و هنگامى كه به خانه آقا سيد جواد خامنه‌اى آمد، در ميان جهيزيه‌اش، ديوان حافظ، چاپ بمبئى و يادگار خلوت‌هاى انس پدر، بود، كه در حواشى آن يادداشت هايى از سفرهاى مكه و مدينه و حال خوشى كه با غزل‌هاى خواجه در آن ديدارهاى روحانى داشته ، به چشم مى‌خورد .
پدرش آيت الله سيد هاشم نجف آبادى هم آدم بيگانه با ذوقيات ادبى نبود. او از روحانيانى بود كه در نجف اشرف و در كنار تحصيل فقه و اصول، با سلسله عالمان اهل معرفت و عرفان هم سر و سرى داشته و از محضر نامداران اين رشته، بخصوص آيت الله سيد على قاضى طباطبايى بهره‌ها برده بود.
دختر در محضر چنين پدرى، نه تنها قرآن و ادعيه و تاريخ آموخته بود، بلكه ذوق ادبى خود را هم پرورش داده و با اشعار شاعران، ابيات سرشار از معرفت آنان آشنا بود و در اين ميان بيشتر غزل‌هاى حافظ را حفظ بود و از آن برداشت‌هاى عرفانى مى‌كرد.
»حقوق او براى من جبران‌ناپذير است. من اولين نغمه‌هاى خوش قرآن را از حنجره مادرم شنيدم. آن وقتها كه ما بچه بوديم، ايشان جوان بودند و صداى خيلى خوبى داشتند ما (خواهر بعد از من، و مدتى هم برادر بزرگم) دور او جمع مى‌شديم و مى‌نشستيم و ايشان قرآن را با صوتى خيلى شيرين و دلپذير براى ما مى‌خواند و آياتى از آن را ترجمه مى‌كرد. اولين بار من داستان پيامبران، حضرت موسى، حضرت عيسى، حضرت ابراهيم، حضرت يعقوب، حضرت ايوب و داستان‌هاى گوناگون قرآن را از مادرم شنيدم و در اين زمينه همه معلومات من از پيامبران، هنوز متاثر از همان هايى است كه مادر برايم گفته است«
»مادرم خانمى بود بسيار فهميده، با سواد، كتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى و حافظ شناس - البته نه به معناى علمى، بلكه به معناى مأنوس بودن با ديوان حافظ - با قرآن كاملاً آشنا بود... بعضى از شعرهاى حافظ، كه هنوز يادم هست، از شعرهايى است كه آن وقت از مادرم شنيدم، از جمله، اين يك بيت، كه يادم است أ
سحر چون خسرو خاور علم در كوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد«
دنياى شگفت رمان
با ورود سيد على نوجوان - كه از كودكى در خانه على آقا صدايش مى‌كردند - به حوزه علميه، پاى او به كتابخانه آستان قدس رضوى نيز باز شد. او در كنار مطالعه كتاب‌هاى تاريخى و حديثى، با گونه‌اى از ادبيات نوين به نام »رمان« آشنا شد، كه دنياى آن برايش شگفت آور بود. در اين دنياى جديد، زندگى با تمام خبايا و زوايايش به تصوير كشيده مى‌شد و مسائل فراموش شده و مغفول مانده مورد توجه قرار مى‌گرفت.
خواننده شاهد تجاربى بود كه در زندگى خود هرگز دچارش نمى‌شد.
شوق و علاقه وافر به جاذبه مطالعه رمان در حدى بود، كه كتابخانه آستان قدس نيز نمى‌توانست كفاف اشتياقش باشد. از سوى ديگر - در آن روزگار عسرت - خانواده، تهيدست‌تر از آن بود كه بتواند همه كتابهاى مورد علاقه‌اش را بخرد، لذا تصميم گرفت تا رمان‌هاى جديد را از كتاب فروشى محل خودشان از قرار شبى يك ريال كرايه كند و براى اين كه كتاب امانى به شب دوم نكشد - و يك ريال ديگر نپردازد به هر سرعتى بود آن را به اتمام مى‌رساند. البته لازم به ذكر است كه اين همه تلاش و كوشش، در حاشيه درس‌هاى حوزه، جلسات قرائت قرآن و كارهاى فراوان ديگرى بود كه نوجوان با هوشى مانند او در آن سن و سال كنجكاويش را داشت.
هر چند در ابتداى رمان خوانى او بى هدف بود و چه بسا بيشتر تحت تأثير كشش داستان‌پردازى آن بود اما بعد از مدتى اين مطالعه جهت دار شد و او در رمان‌هاى بزرگ در جستجوى شناختى متفاوت از آدم‌ها و آشنايى با فرهنگ و تمدن سرزمين‌هايى بود كه داستان‌ها در آنها شكل مى‌گرفت. بنابراين رمان‌هاى با زمينه تاريخى بيش از همه مورد توجه‌اش قرار گرفت و تاريخ بعضى از كشورها را از طريق رمان شناخت. لذا ايشان در اين زمينه مى‌فرمايند:
»هيچ بيانى نمى‌تواند تاريخ را مثل داستان و قصه بيان كند. وقتى درباره تاريخ به زبان غير هنرى حرف مى‌زنيم، مثل اين است كه از فاصله ده هزار پايى زمين، از شهرى عكس بر مى‌داريم. طبيعتاً ابعاد شهر و خيابان‌هاى اصلى شهر هم پيداست، اما در آنجا آدم‌ها چه كار مى‌كنند؟ خوبند؟ بدند؟ فقيرند؟ غنى اند؟ راحتند؟ خوابند؟ دعوا مى‌كنند؟ مى‌رقصند؟ اصلاً هيچ چيزى معلوم نيست. تاريخ، از آن بالا، از ده هزار پايى شهرى را عكس بردارى مى‌كند و به ما نشان مى‌دهد. يك وقت هست شما وارد شهرى مى‌شويد، البته همه كوچه‌هاى شهر را نمى‌توانيد ببينيد، اما دو، سه كوچه شهر يا خيابان شهر را مى‌رويد. با افرادش حرف مى‌زنيد و از خانه‌ها عكس بر مى‌داريد، از اتاق‌ها، از اسباب بازى بچه‌ها، از بوسيدن يك فرزند توسط مادرش... همه اينها را ترسيم مى‌كنيد و در يك عكس جلو ما مى‌گذاريد، البته يك كوچه است، يك خيابان است و همه شهر نيست، اما مى‌شود آن را تعميم داد... اين زبان هنر از تاريخ است ؛ قصه؛ اين است«
از ميان رمان هايى كه مى‌خواند، بعضى‌ها را بسيار مى‌پسنديد، مانند بعضى از نوشته‌هاى »رومن رولان« و »جنگ صلح تولستوى« بنابراين بعضى از كارها چنان ايشان را شگفت زده مى‌كرد، كه مى‌پنداشت ارزش آن را دارد تا بار ديگر آن را بخواند و لذا آن را مى‌خواند، مانند »بينوايان و يكتورهو گو«، كه در رابطه با اين رمان مى‌فرمايند: »به نظر من بينوايان ويكتور هو گو برترين رمانى است كه در طول تاريخ نوشته شده است. من همه رمانهاى طول تاريخ را نخوانده‌ام - شكى در اين نيست - اما من مقدار زيادى رمان خوانده‌ام، كه مربوط به حوادث قرن‌هاى گوناگون هم هست. بعضى از رمان‌هاى خيلى قديمى را هم خوانده‌ام - مثلا فرض كنيد »كمدى الهى« را خوانده‌ا.م »امير ارسلان« هم خوانده‌ام »الف ليله و هزار و يكشب« راهم خوانده‌ام اما وقتى نگاه مى‌كنيم به اين رمانى كه ويكتور هو گو نوشته، مى‌بينيم اين چيزى است كه اصلاً امكان ندارد هيچ كس بتواند بهتر از اين بنويسد يا نوشته باشد و معروف نباشد، و مثل منى كه در عالم رمان بوده‌ام اين را نديده باشم يا اسمش را نشنيده باشم... من مى‌گويم: بينوايان يك معجزه است در عالم رمان نويسى، در عالم كتاب نويسى. واقعاً يك معجزه است... من به همه جوانهاتوصيه مى‌كنم - نه حالا كه دارم با شما صحبت مى‌كنم - بارها اين را گفته‌ام، زمانى كه جوانها زياد دوروبر من مى‌آمدند قبل از انقلاب، بارها اين را گفته‌ام كه برويد يك دور حتما بينوايان را بخوانيد. اين بينوايان كتاب جامعه‌شناسى است. كتاب تاريخى است. كتاب انتقادى است. كتاب الهى است. كتاب محبت و عاطفه و عشق است« .
با جدى‌تر شدن درس‌هاى حوزه از سرعت رمان خوانى كاست، اما هرگز اين ارتباط قطع نشد. امروز هم رهبر انقلاب در كنار همه كارهاى بزرگ و حساسشان - در اوقات فراغت - از مطالعه رمان‌هاى قابل اعتناء دريغ نمى‌كنند بخصوص رمان هايى كه با مضامين انقلاب اسلامى و دفاع مقدس نوشته شده باشد، مورد توجه ايشان است، اما با اين همه توصيه مى‌كنند كه :
»خواندن رمان به صورت كنترل شده چيز بسيار خوبى است، البته رمان مثل آبى كه در خاك نرم نفوذ مى‌كند و همه جا را مى‌گيرد وقت را پر خواهد كرد. به شدت بايد با اين حالت مبارزه بشود. خواندن رمان به صورت كنترل شده، كنترل كه مى‌گويم به دو معنا است: يكى اينكه چه رمانى را بخوانيم، ديگر اينكه چقدر بخوانيم. چون همه رمان‌ها را نبايد خواند. بعضى از رمان‌ها صرفاً خيال‌پردازى است و هيچ چيزى در آن نيست. هيچ پيامى ندارد. اينها را اصلاً نبايد خواند. البته من اينها را خوانده‌ام، چون هيچ كس نبوده كه به من بگويد، چه چيزى بخوان، چه چيزى نخوان. من خودم يك زمانى به رمان رسيدم و يك زمانى هم آن را قطع كردم. بنابراين من اين اشتباه را كردم كه همه جور رمان هايى را خوانده‌ام. بنابراين آن رمانى كه پيامى دارد بايد خواند. رمان هايى هست كه پيام‌هاى تاريخى دارد. يعنى آموزش‌هاى تاريخى فراوان در آن است و تصويرهاى دقيق و ريزى در آن از يك بخشى از وقايع تاريخ وجود دارد«

در اقيانوس شعر
هر چه قدر كه شوق نخستين رمانى خوانى در سيد على جوان رو به كاستى گذاشت، اما شور شعر خوانى در دل و جانش فزونى يافت. كه در اين رابطه نيز مى‌فرمايند:
»مطالعه رمان مربوط به اوائل طلبگى‌ام بود، اما تدريجاً اين‌گونه مطالعاتم وقتى كه به فقه و اصول و اينها رسيده بودم كم شد البته باز هم قطع نشده بود و ديگر به شعر و دواوين شعرا و كتابهايى كه در زمينه تاريخ ادبيات بود، كتابهايى كه در زمينه سبك شعر بحث مى‌كرد، به تدريج نزديك و آشنا مى‌شد تا وقتى كه قم رفتم«.
در كتاب بحارالانوار مرحوم مجلسى، در جلد ٧٩، آمده است:
»گويند پدر انسان، حضرت آدم عليه السلام نخستين كسى بودكه شعر سرود، و اين اتفاق بزرگ هنگامى افتاد كه او از ملكوت بهشت به ملك زمين تبعيد گشته بود ودر هجران آن مقام نخستين شعر از زبانش جارى شد.«
با اعتنا به اين واقعيت وبا كمى اغماض مى‌توان گفت كه رمان و شعر دو روى يك سكه‌اند. رمان امروزين، به ويژه رمانى كه محصول آن سوى آبهاست، معرف وجه زمينى انسان است وشعر، معرف وجه ملكوتى و آرمانى اوست.
بنابراين، اين منظور در كتاب لسان العرب، ج ٤، ص ٤٢ مى‌گويد:
»شعر، فقط زيباترين كلام مخلوق نيست، بلكه در بردارنده اسرارى است كه در سخنان ديگرى يافت نمى‌شود«.
لذا عالمان اسرار، گاهى آن را از جنس وحى دانسته و مقام شاعران را بعد از انبياء شمرده‌اند و حتى در ارتباط آن با ملكوت سخن‌ها گفته‌اند، كه همانا شعر و شرع و عرش از هم خاستند و سبب آرايش دو عالم شده‌اند .البته اين همه، هنگامى اتفاق مى‌افتد كه شاعر مفتخر به گوهر ايمان و سعادتمند به كردار شايسته باشد.
به هر تقدير، در طول تاريخ، شعر در حوزه‌هاى علميه و درميان فقيهان شيعه از ارجمندى زيادى برخوردار بوده، و كم نيستند عالمانى كه سروده هايشان از پس پرده برون افتاد و امروز زمزمه خلوت بندگان خدا گشته است. حوزه علميه مشهد نيز خالى از فاضلان شاعر وطلاب صاحب ذوق نبود. به خلاف رمان و داستان كه در ميان آنان معمول نبود، اما رايحه شعر در حاشيه درس و بحث همواره به استشمام مى‌رسيد.
طلبه جوانى مانند سيد على آقا نيز كه داراى ذوق سليم و طبع لطيف بود، نكته‌هاى ظريف را به تيزهوشى در مى‌يافت، در بحر شعر، خاصه شعر كهن فارسى - كه سرشار ازمعارف اسلامى است - چنان غوطه ور شد، كه شبى نبود كه او با شعر از حافظ سر بر بالين نگذارد. در دفترچه‌اى كه داشت، غزليات ممتاز و حتى تك بيت‌هاى درخشان را براى خود نگه مى‌داشت، كه خود آقا مى‌فرمايند :
»تا مدتى، من هر شب قبل از خواب، مقدارى از ديوان حافظ را مطالعه مى‌كردم«.
با آشنايى با بعضى از شاعران و جلسات تخصصى، رابطه با شعر نيز از شوريدگى و علاقمندى، به نگاه تخصصى بدل شد، كه يكى از آن شاعران، غلامرضا قدسى شاعر نامدار خراسان بود.
علامه امينى به مشهد آمده بود وقراربود در مدرسه نواب سخنرانى كند. در ميان كسانى كه مدرسه را براى اين مراسم مى‌آراستند، قدسى شاعر نيز ديده مى‌شود علامه امينى او را ديد وپيش رفت و بيتى را كه از او در آستانه نوجوانى و هنگام شعر خوانى او در ميتنيك هايى كه به مناسبت دفاع از نهضت ملى شدن صنعت نفت ديده و شنيده بود، برايش خواند.
شب با گل است و روز شود محو آفتاب / خوش‌تر ز زندگانى شبنم نديده‌ام
و اين گونه شدكه درخت دوستى و من آنها ريشه گرفت و سالها بعد با آغاز مبارزات سياسى و قرار گرفتن در جبهه طرفداران امام خمينى (ره) به اين دوستى استحكام بيشترى داد.
به تشويق دوستان، ايشان هم به انجمن ادبى فردوسى پيوست، كه هر چند عده آنها اندك بود، اما تبحرشان در نقد وحلاجى شعر بى مانند بود. جلسات انجمن هفته‌اى يك شب وآن هم در منزل عبدالعلى نگارنده، برگزار مى‌شد. شاعران اين انجمن عمدتاً مسحور صائب تبريزى بودند و اشعار شاعران مكتب عراقى - سبك رايج روزگار برايشان حلاوتى نداشت. سيد على آقا نيز تحت تأثير مضمون‌پردازى‌ها و نازك انديشى‌هاى سبك هندى قرارگرفت و از آن حظ وبهره بيشترى برد.همين شيفتگى موجب شد تا اميرى فيروز كوهى - بزرگترين شاعر اين سبك در ايران - را در تهران، پيدا كند و دوستى دير پايى بين شان صورت گيرد. اميرى فيروزكوهى هميشه از هوش آقاى خامنه‌اى در دريافت پيچيدگى و ظرايف و طرائف شعر - خاصه شعر سبك هندى - با تحسين توأم با حيرت ياد مى‌كرد وبارها به غلامرضا قدسى گفته بود: »ايشان بزرگترين شعر شناس ايران است«.
آقاى خامنه‌اى، خيلى زود، جايگاه خود را در انجمن فردوسى يافت؛ آن قدركه حتى بعضى از شاعران خراسانى ،پيش از نظر او سروده شان را در جايى مطرح نمى‌كردند .
مقام معظم رهبرى در رابطه با همين جلسات درگفت و گو با جمعى از نويسندگان فرمودند:
»در آن جلسه ادبى مشهد كه اشعار، نقد و بررسى مى‌شد، گمان نمى‌كنم كه من نظرى داده باشم و مقبول واقع نشده باشد. در مورد اشكال مضمونى شعرها و عيوب زبانى آنها، من، غالباً اظهار نظر مى‌كردم«.
اشتياق ايشان به انجمن و دوستان انجمنى در حدى بود ،كه وقتى چند سال بعد براى پى‌گيرى درس هايش به قم هجرت كرد، برنامه برگشت به مشهد را طورى تنظيم كرده بود كه يك يا دو جلسه‌اى را از انجمن دريابد. از اعضاى آن انجمن مى‌توان به افرادى چون كمال پور، باقر زاده ،محمد رضا شفيعى كد كنى، نعمت مير زاده، قهرمان، محمد رضا حكيمى، ذبيح الله صاحبكار و بعدها مهرداد اوستا اشاره كرد.
مقام رهبرى در ادامه مى‌فرمايند:
»من در جلسات ادبى ديگر، آن قدر شركت نكرده‌ام كه بتوانم تشخيص بدهم. اما گمان نمى‌كنم هيچ جا، اين جور نقادى شعرى كه در انجمن ادبى اى كه من مى‌رفتم بود، وجود داشته باشد. در انجمن، نقدهاى منصفانه (نقد در لفظ، در معنا، در ريخت كلى شعر) صورت مى‌گرفت. يعنى گاهى مثلاً گفته مى‌شدكه اين ريخت كلى، درست نيست. مثلاً در بيت اول ،اين دو مصرع بايد جا به جا شوند و...
گاهى، بخصوص در قصيده؛كه ريخت طولى آن، چيز مهمى است، اين جورى بود .چون بيت‌هاى قصيده ،مثل زنجير به هم وصل است، و بايد با هم تناسب داشته باشد. از جايى شروع مى‌شود وبه جايى ختم‌مى شود اگر وسطش اين تناسب رعايت نشود، سؤال و احساس خلا ايجاد مى‌كند، و مستمع خوشش نمى‌آيد. حتى اين چيزها گفته مى‌شد؛ كه مثلاً اينجا، بين اين دو بيت، يك بيت كم است. يا اين بيت، جايش اينجا نيست.«
يكى ديگر از انجمن هايى كه آقاى خامنه‌اى پيش از ورود به قم، گاهى در آن شركت مى‌كرد »انجمن فرخ« بود. در آن انجمن كه صبح‌هاى جمعه در منزل سيد محمود فرخ برگزار مى‌شد، اساتيد ادبيات و تاريخ دانشگاه مشهد، مانند دكترعلى اكبر فياض، غلامحسين يوسفى، دكتر رجايى خراسانى و... در اين جلسه شركت مى‌كردند و در حاشيه شعر خوانى شاعران، به افاضه مى‌پرداختند، بويژه وسعت اطلاعات ادبى و تاريخى دكتر فياض و تواضع اش در برابر جوانان صاحب ذوق و معلومات براى سيد على آقاى جوان ستودنى بود.
هر چند نشست و برخاست در آن جلسه - به خلاف انجمن فرودسى - آداب و ترتيبى خاص داشت كه به گمان جوان آن روز، بر محور نظام طبقاتى مى‌گشت، اما براى طلبه جوانى مثل او كه در فضاى آزاد حوزه پرورش يافته بود، اين قيودات خوشايند نبود و لذااو بى توجه به چنين قانون نانوشته و ناگفته‌اى، در صدر مجلس، در كنار بزرگان مى‌نشست و هنگامى كه لازم مى‌ديد تا چيزى بگويد،بدون هيچ ملاحظه‌اى نظرش را بيان مى‌كرد كه عمدتاً هم مورد تشويق دكتر فياض قرار مى‌گرفت.
ايشان در ادامه اين نشست مى‌فرمايند :
»تالار پذيرايى او (مرحوم فرخ)، كتابخانه‌اش بود؛ كتابخانه‌اى بسيار نفيس و چشم نواز، كه واقعاً امثال من،كه به كتاب علاقه داريم، واردآن كه مى‌شديم، دلمان از لذت پرواز مى‌كرد. يك تالار بزرگ، به شكل»L« و تمام قفسه‌هاى اطراف، پر از كتاب. شايد پنج - شش هزارجلد كتاب با ارزش، در تاريخ، ادبيات، و رشته‌هاى ديگر داشت .در همين زمينه ادبيات ،هر كتابى را كه آدم به نظرش مى‌رسيد كه كتاب خوبى است، داشت« .
روزنامه نگارى كه از لبنان آمده بود، روزى گذرش به آن انجمن افتاد. وقتى برگشت، در گزارش سفر خود از ايران در مجله »العرفان« باچاپ عكسى از آن مجلس نوشته بود: »القى سيد على خامنئى كاملاً فى الفرق بين الباءو الباء«.
اين نخستين بار بود كه عكسى و مطلبى از ايشان در جريده‌اى چاپ مى‌شد. در سال ١٣٣٧، هنگامى كه نوزده ساله بود، عزم را جزم كرد تا عازم حوزه علميه قم شود. هر چند استادش آيت الله ميلانى و دوستانش، با اين تصميم مخالف بودند و براى انصرافش كوشش‌ها كردند، (حتى سيد جلال آشتيانى كه به تازگى از نجف برگشته بود و در دانشگاه مشهد از ارج و مقامى برخوردار بود، از سختى‌هاى زندگى طلبگى در غربت گفت و حتى براى انصراف او قول داد در دانشگاه مى‌تواند برايش تدريس بگيرد). هر چه كه از حكايت‌هاى توفان شنيد، پيش چشمش كمتر از قطره‌اى آمد و رهسپار سفر شد!
در حوزه علميه قم، حال تشنه‌اى را داشت كه بر سر چشمه‌اى رسيده باشد. درس‌هاى متعددى از استادان مختلف گرفت و با آدم‌هاى گوناگون به مباحثه پرداخت، تا اينكه حساب شب و روز از دستش خارج شد. مشهدى اكبر، پير مرد سرايدار مدرسه حجت - كه در خاطرات طلبه‌هاى آن روز جايگاه ويژه‌اى دارد و براى خودش حكمرانى داشت و همه امور طلاب را زير نظر مى‌گرفت - به شكايت گفته بود: تنها دو حجره است كه هر وقت از خواب بيدار شدم، چراغشان را روشن ديدم: يكى از آن دو متعلق به سيد جوان خراسانى است.
پيداست كه با غرق شدن در بحر فقه و اصول، فرصتى براى ادبيات باقى نماند، مگر در اوقات فراغتى چون پنج شنبه و جمعه.
آقاى دكتر ابراهيمى دينانى ازطلاب آن روز مدرسه حجت، از جلسه شعرى نام مى‌برد كه به طور خصوصى برگزار مى‌شده وچند نفراز دوستان، از جمله آقاى خامنه‌اى اعضاى آن را تشكيل مى‌داده‌اند.
ايشان با تخلص نسيم شعر مى‌سروده است. آقاى ابراهيمى در رباعى زير، تخلص اعضاى آن جلسه را چنين آورده است:
نسيم آمد و از نكهت هم خبر آورد / زباغ طبع دل آرا، شعرتر آورد.
هر آنچه ناقد مسكين، به عمر خويش سرود / تمام، رسته به يك بيت، مختصر آورد.
مرحوم آيت الله محمد حسين بهجتى، متخلص به شفق نيز در گفت وگو با نگارنده از جلساتى ياد مى‌كرد كه در ايام فراغت، در يكى از حجره‌ها برگزار مى‌شده و در آن، طلاب، شعرهاى تازه سروده‌اشان را مى‌خواندند وآقاى خامنه‌اى نقد مى‌كرده است .
هم چنين حجت الاسلام محمد جواد كرمانى نيز از جلسه ديگرى نام مى‌بردكه آقاى خامنه‌اى در آن ديوان حافظ مى‌خوانده است.
البته به نظرمى رسد كه موضوع آن جلسه ادبيات نبوده، بلكه به علت حضور سالك دلسوخته سيد كمال شيرازى، تعدادى از دوستان اهل معرفت و معنا با غزل‌هاى حافظ سير روحانى مى‌كرده‌اند.
مقام رهبرى در جمع نويسندگان و در همين رابطه فرمودند:
»آقا سيد كمال شيرازى رفيق خوب ما بود در قم، ايشان اهل سلوك و عرفان و اهل معنا بود. جمع رفقاى ما به ايشان يك ارادتى داشتيم؛... از لحاظ سطح درسى و حوزه‌اى از ما پايين‌تر بود، او سطح مى‌خواند، سنش از من بيشتر بود، حالا شايد از رفقاى ديگر ما كمتر بود، اما از من سنش چهار پنج سال بزرگتر بود، سطح درسى اش هم پايين‌تر بود، اما از جهت معنوى وسلوكى يك آدم سالك و اهل معنايى بود. ما به او ارادت داشتيم .ايشان هم به من خيلى اظهار محبت و لطف فراوان داشت«.
در اين ايام شعر و ادبيات و فرآورده‌هاى ذوقى، جامع رفقاى ايشان از گروه‌ها و دسته‌هاى مختلف است. چه دانشجويانى مانندبرادران حائرى (استاد عبدالحسين و دكتر عبدالهادى) و چه اساتيد دانشگاه تهران (مانند دكتر رياضى يزدى) و طلاب استانهاى مختلف ،در سفرهايى هم كه در آن روزها با دوستانش به شهرستان‌هاى مختلف داشتند،ديدن شاعران برجسته و يا شركت در جلسات شعرى از جمله برنامه هايشان بود.در يكى از همين سفرها كه به اصفهان رفته بودند، در جلسه شعر »صغير اصفهانى« شركت كردند. به اصرار او و اعضاى جلسه، ايشان براى نخستين بار شعرى را از سروده‌هاى خود خواندند كه سخت مورد توجه قرار گرفت. اما اين تنها يك استثنا بود؛ زيرا ايشان از آن روز تا الان از خواندن شعر خود در جلسات پرهيز مى‌كنند. حتى در سالهاى اخير هم كه بعضى از سروده هايشان از پرده برون افتاد و مورد توجه سخن شناسان قرار گرفت، به انتشار و ترويج آنها روى خوش نشان ندادند، همچنان كه ايشان در قرائت قرآن از نوجوانى تبحر داشتند و در شناساندن قاريان برجسته مصرى به قاريان ايرانى نقش نخست را ايفا كردند و... ولى در هيچ مجلسى به تلاوت قرآن به آن شيوه (تحقيق) نپرداخته‌اند و حتى در فن سخنورى و منبركه در همان جوانى مورد توجه خواص و دوستان قرار گرفتند، در شهر خود مشهد جز دو مورد وآن هم در سالهاى نزديك به انقلاب هرگز به منبر نرفتند و كوشيدند تا اين هنر را پنهان بدارند.

در وادى ترجمه
طلاب از بدو ورود به حوزه علميه تا چند سال پيا پى وقتشان به آموختن ادبيات عرب مى‌گذرد و ساختار زبان عربى و صرف ونحو تلاش‌هاى بسيار زيادى مى‌كنند. بخصوص دقت هايى كه در شناخت ريشه كلمه‌ها و نقش‌هاى متفاوت آن در جمله مى‌كنند، بسيار ظريف و چه بسا بى نظير است؛ اما با وجود اين، الفاظ و لغاتى كه در طول اين سالها فرا مى‌گيرند بسيار اندك است و عمدتاً در محدوده اصطلاحات فقه و اصول مى‌گردد.البته آقاى خامنه‌اى كه آرزوهايى به وسعت جهان اسلام داشت، به اين اكتفا نكرد و تصميم گرفت تا عربى روز و نگارش آنرا نيز بياموزد. اتفاقاً در ميان طلاب خوزستانى اديب فاضلى بود به نام »كرمى« كه در ادبيات عرب معاصر دستى داشت. به درخواست آقاى خامنه‌اى و دوستانش او صبح روزهاى پنج شنبه و جمعه، جلسه‌اى را براى اين منظور برقرار مى‌كرد و به شكل كارگاهى بعضى از كتاب‌هاى پر مخاطب و روز جهان عرب را موضوع بحث قرار مى‌داد، كه حاصل اين جلسات براى آقاى خامنه‌اى، ترجمه كتابى شد - از نويسنده و شاعر نامدار لبنانى، جبران خليل جبران - به نام »اشك و لبخند« از كتاب »دمعه و لا بتسامه« . هر چند پيش از اين كه او اقدام به چاپ كند، اين كتاب توسط مترجم ديگرى منتشر شد، اما اين نخستين گام او در حوزه ترجمه و نويسندگى بود. ترجمه‌هاى بعدى ايشان در حوزه دين و تفكر بود كه انتشار نخستين آن برايش حكم زندان را به ارمغان آورد!

اهتمام به ادبيات انقلاب
در حال حاضر، نقش آيت الله خامنه‌اى در پيشرفت ادبى كشور و درخشش شاعران انقلاب، نقشى بى بديل و ممتاز است. از اهتمام او به ادبيات، همين بس كه در آن روزهاى پر آشوب بعد از پيروزى انقلاب - كه براى شخصيت‌هايى؛ مانند آيت الله خامنه‌اى كه در شوراى انقلاب، كشور را اداره مى‌كردند، بى ترديد فرصت هيچ كار و فعاليتى نبود - تصميم گرفتند تا شاعران برجسته را براى ساختن فرهنگ جديد فرا بخوانند خود ايشان با بعضى از آنان تماس گرفتند و به ديدار برخى از آنها رفتند،كه مرحوم استاد مهرداد اوستا از كسانى بود كه به دعوت ايشان لبيك گفت.
ايشان در رابطه با اين تماس‌ها مى‌فرمايند :
»تلفن اوستا را داشتم، با منزلش تماس گرفتم. خانمى گوشى را برداشت. گفتم: من فلانى هستم. باآقاى اوستا كار دارم.
آمد ؛ و خيلى بامحبت برخورد كرد. گفتم: آقاى اوستا! ديگر نوبت شماست. حالا بايد به ميدان بياييدز
گفت: چشم. چشم .
واقعا هم به ميدان آمد. اين را نمى‌توانم حدس بزنم كه بدون آن تماس هم مى‌آمد يا نمى‌آمد. اما واقعاً وارد ميدان انقلاب شد.
همان وقتها، يك تماس هم با اخوان گرفتم.
گفتم: آقاى اخوان! اطلاع داريد انقلاب شده؟
گفت :بله. بله
گفتم: خوب ؛حالا شما براى اين انقلاب چه كار مى‌خواهيد بكنيد؟
چند جمله‌اى گفت. گفتم: بالاخره بياييد توى ميدان ؛ و با شعر، با زبان، از انقلاب حمايت كنيد.
اول يك خرده، بله، بله كرد. بعد، يكدفعه مثل اينكه مطلبى به يادش آمده باشد، گفت: آخر، ما هميشه بر سلطه بوده‌ايم، نه با سلطه.
گفتم: اتفاقاً، الان هم، حرف من همين است. بياييد بر سلطه باشيد. چون سلطه واقعى، الان آمريكاست.
بياييد هر چه كه مى‌خواهيد به او بگوييد.
بنده خدا، ماند.
گفت: بله. بله
منتها، اخوان، در مجموعه همدوره‌هاى خودش، اين خصوصيت را داشت كه هيچ با انقلاب ستيزه نكرد«.
حتى در آن روزهاى متراكم و حساس، وقتى شنيدند نخستين تشكل شاعران انقلاب شكل گرفته و شبها در منزل يكديگر جلسه دارند، نشانى. گرفتند و نيمه شبى به آن جلسه رسيدند. در آن جلسه شاعرانى مانندمرحوم اوستا، حميد سبزوارى، على معلم،محمود شاهرخى، زورق و... حضور داشتند كه اتفاقاً آن شب استاد محمد تقى جعفرى هم در آن‌جا بودند.
ايشان در ادامه فرمودند :
»آقاى محمد تقى جعفرى هم بود. يك جلسه شعرى بود؛ و آقايان شعر خواندند،كه آقاى معلم، همين شعر فلسطينش را تازه گفته بود، و آنجا خواند: »اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است...«
بعد هم اين جلسه ادامه پيدا كرد هر جلسه هم در خانه يكى برگزار مى‌شد. من، سه - چهار جلسه‌اش را توانستم بروم. آنها لابد ادامه دادند. اما من ديگر نمى‌رسيدم بروم.«
سالهاست مردم ايران مى‌دانند كه در شب نيمه ماه مبارك رمضان، گزيده شاعران كشور افطار ميهمان رهبر انقلاب هستند. اين جلسه كه تاريخ آغازش به سالهاى رياست جمهورى ايشان برمى گردد، ابتدا شكل خصوصى‌ترى داشت و ايشان بى ملاحظه به نقد اشعار گويندگان مى‌پرداختند، اما به مرور، از آن شكل درآمد و عمومى‌تر شد .بارها ايشان تأكيد داشته‌اند كه جلسه، براى تكريم شعر ارزشى و متعهد، جنبه نمادين دارد تا متوليان و سياستگذاران فرهنگى كشور به اهميت آن در فرهنگ و هويت ملى واقف شوند.
در عين حال اين جلسه، در سالهاى اخير جلوه گاهى است براى ارائه تصوير فشرده و شفاف از شعر انقلاب ؛ شعرى كه بدون هيچ ملاحظه‌اى اكنون مى‌توان آن را اصيل‌ترين و خلف‌ترين جريان شعر فارسى دانست و عنوان شعر معاصررا بر آن اطلاق كرد؛ شعريكه مى‌رود تا فصلى درخشان را در دفتر سراسر افتخار شعر فارسى رقم زده و نقطه عطفى در غناى فرهنگى، ارجمندى و ارزشمدارى تاريخ اين شعر شكوهمند باشد؛ زيرا نگاه رهبر انقلاب به شعر، چنين ژرف و دور انديشانه است :
»شكى نيست كه شعر يك ثروت ملى است. اگر كسى دراين ترديد بكند، در يكى از بديهى‌ترين مسائل ترديد كرده. شعر يك ثروت براى هر كشور است ؛يك ثروت بزرگ و پرثمرى است. اولا بايد اين ثروت را ايجاد كرد، ثانياً بايد اين را روز به روز افزايش داد كه دچار خسران و كم آمدن و كاهش نشود. ثانياً بايد از آن براى نيازهاى كشور استفاده‌ى بهتر و برتر كرد. نمى‌توانم ادعا كنم و بگويم كه عامل رشد و گسترش دامنه‌ى شعر در كشور ما - كه اين گسترش امروز نسبت به گذشته بسيار آشكار و بيّن است - دقيقاً چه هست. شكى نيست كه يكى از مهمترين عواملش، بازبودن فضاى جولان در عرصه‌هاى مختلف فكرى و علمى و ذهنى است كه اين هديه ى انقلاب است به ما، بلاشك. ما دوران قبل از انقلاب را ديديم، شعراى آن وقت را ديديم، مى‌شناسيم، با خيلى شان نشست و برخاست داشتيم. بهترين هايشان هرگز اين مجال را پيدا نمى‌كردند كه در يك منظر عمومى، در يك محضر عمومى بيايند خودشان و شعرشان را ارائه بدهند. يك شاعرى مثل مرحوم اميرى فيروز كوهى كه حقا در قله‌ى غزل زمان خودش قرار داشت، بيشترين تجلى و نمايشى كه از او مى‌شد مشاهده كرد، در يك جلسه خصوصى بود كه در گوشه‌ى انزواى خودش، چهار تا، پنج تا دوست و رفيقش باشند و او غزل خودش رابخواند. يا حالا در عرصه ى شعرنو، مرحوم اخوان كه قطعاً بهترين شاعر نيمايى زمان خودش بود و به نظر من از همه‌ى اقرانش قوى‌تر، مسلطتر ولفظ و معناى شسته رفته و بهترى داشت، در يك گوشه‌اى زندگى مى‌كرد؛ كسى از او خبرى نداشت،كسى او را نمى‌شناخت، جز يك عده خواص؛ در حال عزلت و انزوا. يعنى وضع عرضه‌ى شعر اين بود. طبيعى بود كه وقتى بزرگان شعر اين جور منزوى و در عزلت و در خمول زندگى كنند، جوان‌ها خيلى رشد پيدإ؛ نمى‌كنند ؛ اين چيز قهرى است«.

به نقل ازسايت لوح (با اصلاحات و تلخيص مختصر)