پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - سياست و جامعه ايرانى - آقا جاني قناد علي

سياست و جامعه ايرانى
آقا جاني قناد علي

قسمت اول
مقدمه
در حال حاضر تفكر سياسى ايران معاصر، با همه نابسامانى‌ها و پيچيدگى‌ها از بالندگى قابل توجهى برخوردار است. نقش اساسى و نخست در اين عرصه از آنِ دانشمندانى است كه با دغدغه فكرى و اخلاقى‌نسبت به سياست و مشتقات آن مى انديشند. در گفتار حاضر به بررسى آراى دو نفر از نظريه پردان عرصه سياست مى‌پردازيم كه از دو پايگاه متفاوت و در دو ساحت مختلف درباره سياست و رابطه آن با جامعه ايرانى تفكر كرده‌اند و دستاوردهاى تفكراتشان در مسايل ايرانى موثر بوده و پس از اين نيز تاثيرهاى بيشترى خواهد نهاد. اين دو نفر عبارتند از دكتر رضا داورى و دكتر على ميرسپاسى، كه اولى داراى آثار فراوان در زمينه فلسفه و فلسفه سياسى‌است و دومى آثار معدود، اما نكته سنجانه‌اى نگاشته است.
در تفكر معاصر ايران با اقبال و امتناع از سوى طيف مخاطبان و انديشمندان مواجه بوده و همين امر بر اهميت مسئله و آنان افزوده است. بدين سبب ما در اين مجال به بررسى اشتراكات و اختلافات انديشگى اين دو همت كرده‌ايم. و لذا آراى اين دو متفكر را به صورت مزجى در ذيل عناوين آورده و در پايان به اشتراكات و اختلافاتشان پرداخته‌ايم.
نكته قابل ذكر آن است كه اين مقاله نگاهى گزينشى و نه كامل به آراى اين دو داشته و اصولاً احصاى آراى اين دو طى يك مقاله ميسر نيست.

زندگانى
١. دكتر رضا داورى: داورى در خرداد ماه ١٣١٢ در اردكان يزد به دنيا آمد. وى پس از پايان دوره متوسطه، به مدت كوتاهى به تحصيل مقدمات علوم اسلامى پرداخت. در سال ١٣٣٠ پس از اخذ ديپلم به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. در سال ١٣٣٤ در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران در رشته فلسفه به تحصيل پرداخت. در سال ١٣٤٦ دكترا، در ١٣٥٠ استاديارى و در سال ١٣٦٢ به درجه استادى رسيد. وى از محضر استادانى؛ چون فاصل تونى، محمد كاظم عصارتهرانى، غلامحسين صديقى، على اكبر سياسى، احمد فرديد و... بهره برد. رئيس دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران، مدير گروه فلسفه، سرپرست كميسيون ملى يونسكو، رياست فرهنگستان علوم، عضو شوراى عالى انقلاب فرهنگى، سردبير مجله نامه فرهنگ و مجله فرهنگ از سمت‌هاى وى بوده است. در سال‌هاى اخير تقابل آراى دكتر داورى و دكتر سروش حول مفاهيمى، چون دين و غرب مباحث بسيارى رقم زده است. برخى عناوين كتاب‌هاى او عبارتند از: انقلاب اسلامى و وضع كنونى عالم، فلسفه در قرن بيستم، مبانى نظرى تمدن غرب، شمه‌اى از تاريخ غرب زدگى ما، فارابى مؤسس فلسفه اسلامى، فلسفه در بحران، فرهنگ، خرد، آزادى، سيرى انتقادى در فلسفه كارل، پوپر، ماوراى دشوارتر تجدد، فلسفه، سياست و خشونت.(١)

٢. دكتر على ميرسپاسى: از دكتر ميرسپاسى زندگى نامه‌اى در دست نيست. جز آن چه در مقدمه كتاب دموكراسى يا حقيقت، كه درباره فرازى از زندگى خود مى‌نويسد.
مير سپاسى كارشناسى علوم سياسى از دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران. در اين مدّت او فقط از درس دو استاد دانشگاه تعريف مى‌نمايد: ١. دكتر حميد عنايت، كه در واقع پدر علوم سياسى در ايران است و تأثير فراوانى در برانگيختن شوق او به لبه علوم سياسى دارد؛ ٢. دكتر محمد رضا شفيعى كدكنى، استاد دانشكده ادبيات. ولى ميرسپاسى به جهت جذاب و آموزنده بودن درس وى در كلاس او شركت مى‌كند. پس از آن به آمريكا رفته و كارشناسى ارشد و دكترايش را از دانشگاه آمريكا مى‌گيرد. وى در آنجا تحولى فكرى از مدرنيزم به پسامدرنيسم را تجربه مى‌كند. مير سپاسى پس از دوم خرداد به دعوت دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران به ايران آمده و به تدريس، گفتگو و سخنرانى در محافل علمى مى‌پردازد.(٢)

مفاهيم تطبيقى
١. فلسفه
١-١. دكتر داورى: در آرا و آثار داورى نمى‌توان ردپايى از جامعه شناسى سياسى، علم سياست و نظريه سياسى به معنى اخص يافت. البته گاه به صورت حاشيه‌اى اشاره‌هايى به اينها نيز دارد.
داورى به شهادت آثار و انديشه‌اش به فلسفيدن تخلق دارد و فيلسوف است. از نظر داورى، فلسفه، علم نظرى و بحث در اعيان موجودات است و در آن از چيستى اشيا پرسش مى‌شود.(٣) از نظر داورى، فلسفه علم اعلى بوده و بنياد و اساس ساير علوم است.(٤)
پرسش از چيستى نيازمند آن است كه دانش متكفل آن از قيد و بندى آزاد باشد؛ حتى از شرع و وحى. فلسفه هم از نوع مشايى و هم اشراقى از قيد و التزام به وحى و متابعت و ديانت فارغ است. داورى فلسفه را فطرت ثانى مى‌داند. او معتقد است: فلسفه دو سطح و رتبه دارد، يك سطح، سطح آموزش است و ديگرى سطح تصرف، صاحب نظرى و تأسيس(٥) داورى در تعريف و تشريح فلسفه به شدت متاثر از فارابى است.
١-٢. ميرسپاسى: بر خلاف داورى كه خاستگاه او فلسفه است، ميرسپاسى خاستگاه فكرى‌اش جامعه شناسى است. بر همين اساس است كه ميرسپاسى هيچ رويكردى به فلسفه ورزى ندارد و بر آن نيز مى‌تازد. او از قول ريچارد رورتى مى‌نويسد: بحث‌هاى فلسفى و پيامدهاى نظريه‌هاى فلسفى با تمام اهميتى كه دارد مى‌بايست به تجربه زندگى خصوصى محدود شوند. و لذا قلمداد كردن حقيقت و واقعيت، تلاشى خطرناك است كه نه ممكن و نه مطلوب است.(٦)
آنچه براى ميرسپاسى مهم است و اهميتى اساسى دارد، مقوله دموكراسى به عنوان مقوله‌اى مستقل از بنيادهاى فلسفى و تحولات معرفت شناسانه است. در اين بحث ميرسپاسى پيرو و متاثر از رورتى است و همانند او به دنبال نوعى فلسفه دموكراتيك است؛ فلسفه‌اى كه به دنبال حقيقت باشد. او به تاريخ سياسى در قرن بيستم اشاره مى‌كند.
جامعه آلمان با وجود متفكرانى؛ چون كانت، هگل، ماركس و هايدگر، جنبشى كاملا ضد دموكراتيك را پرو بال داد. او همچنين به خفقان دوران استالين اشاره مى‌كند.
از ديدگاه مير سپاسى بحث‌هاى فلسفى و نظرى ميان اقشار حرفه‌اى روشن فكران هر چند جزئى از فرايند گسترده تحولات فرهنگى در جامعه است، اما لزوما ميان چنين بحث‌هايى با گسترش دموكراسى در جامعه رابطه‌اى قطعى وجود ندارد. اگر چنين رابطه‌اى وجود داشته باشد، غير مستقيم خواهدبود. آنچه امروز در ايران اهميت دارد گسترش وسيع گفتگو ميان شهروندان ايرانى در حوزه عمومى جامعه است. اگر كسانى بر مبناى بينش فلسفى در چنال دستيابى به حقيقت نظرى به عنوان پيش شرط تحول جامعه باشند به تلاش قابل احترام، اما بى ثمر و سست دست زده‌اند. از نظر ميرسپاسى، دغدغه دموكراسى يافتن حقيقت نيست.(٧) وى از همين موضع به نقد تفكر سروش، سيد جواد طباطبايى، و آرامش دوستدار مى‌پردازد و در همين جاست كه به طور مستقيم به نقد داورى دست مى‌زند. او وجه مشترك همه اين متفكران را بحث‌هاى فلسفى و غفلت از دموكراسى به عنوان مقوله‌اى جامعه شناسانه مى‌داند. از اين منظر او معتقد است كه فلسفه مقدم بر جامعه شناسى نيست، بلكه اين دموكراسى است كه مقدم بر فلسفه است. بدين جهت او گرايش افلاطون، فلسفه عدم اعتنا به رويكرد جامعه شناسانه و ابهام در طرح چشم‌انداز فردا را از اشكالات مى‌داند.(٨)

٢. فلسفه سياسى
٢-١ دكتر داورى: بخش مهمى از وجوه فلسفى انديشه سياسى داورى از پردازش او به مهم‌ترين متفكر سياسى؛ يعنى فارابى حاصل مى‌شود. مى‌توان بخش ايجابى تفكر داورى را متاثر از فارابى داست. از ديدگاه داورى انديشه مدينه فاضله، نوعى افق گشايى است كه مراحل خود را در طى زمان و شرط پيوستگى نشان مى‌دهد. از حيث منطق درونى، مدينه فاضله فارابى توانسته است با دين هماهنگ و روايتى برهانى و فلسفه پسند از اسلام به دست دهد.(٩) اهل سياست و قلمرو مدينه فاضله بايد اهل حكمت هم باشد. به باور فارابى سياست تابع مدينه نيست و به اقتضاى تغييرات دگرگون نمى‌شود.(١٠)
متفكر ديگرى كه در آراى فارابى تأثير گذار است، فيلسوف آلمانى، مارتين هايدگر است. هايدگر در وجه سلبى و در نقد تمدن غرب تأثيرات فراوانى بر فرديد و پس از او داورى داشته است. بخش اعظمى از تفكر داورى در بحث نينديشيدن، عدم تفكر و نيز مشكلات مدرنيته متأثر از هايدگر است. داورى پس از يك پيوستگى ميان فلسفه غرب از يونان تا پايان دوران مدرن به اين نتيجه مى‌رسد كه چگونه ميان سياست غرب و ميراث فلسفه آن نسبتى اساسى و ريشه‌اى‌محكم برقرار است و تنها در صورت زوال تفكر فلسفه غرب است كه تزلزل در اركان سياست و فراورده‌هاى امروز غرب راه پيدا مى كند. از نظر داورى، فلسفه بنياد نظام‌هاى مدنى، اقتصادى و فرهنگى غرب است. مناسبات و معاملات مردمان بر فلسفه استوار است. از ديدگاه وى اهتمام اصلى سقراط علم به جهل بود، اما روش سقراطى، تبديل به اصل مذهب اصالت بشر در رنسانس اروپا شد.(١١) به نظر وى اتوپى اساس فلسفه سياسى غرب و تمدن آن است. تجدد، اتوپى تحقق يافته غرب است. اتوپيا مظهر حكومت عقل بنياد بشر است كه به تدريج در لوياتان هابز، دموكراسى روسو، دولت مطلق هگل و در دولت‌هاى جديد غرب تحقق پيدا كرده است.(١٢) به نظر داورى، غرب از ابتدا طرح نظم واحد جهانى بوده است. نظم غربى ابتدا در فلسفه و هنر بنياد گذاشته شد و سپس در علوم، صنايع، سياست و اقتصاد قوام پيدا كرد. از نظر داورى استيلا و تصرف، عنصر اساسى ديگر اتوپى غربى است. خود آگاهى، نقطه عزيمت روح استيلا و تصرف آدم است. استعمار نيز چهره تصرف و استيلا و تمناى حداكثر بشر جديد است كه در قالب دولت مدرن نمود مى‌يابد.
٢-٢. ميرسپاسى: مير سپاسى انديشمندى است كه بيش از هر چيز متعلق به اردوگاه پست مدرنيست‌هاست و دغدغه‌هاى پست مدرنيستى دارد. از اين رو او به نقد بنيان‌هاى معرفتى دست مى‌زند و تحت تاثير كامل ريچارد رورتى فيلسوف واقع گراى پست مدرنيستى است. بر اساس آنچه را كه خود او مى‌گويد، در پى آن است تا بين سنت كانتىِ هابرماس با چشم انداز راديكال فوكويى و پست مدرنيسم مصالحه‌اى برقرار كند. در فلسفه سياسى او گسترش دموكراسى اجتماعى بر هر چيز ديگرى اولويت دارد. او معتقد است كه دموكراسى مقدم بر فلسفه است و تحقق آن به استقرار نهادهاى دموكراتيك وابسته است.(١٣) از همين روست كه او عمده متفكران ايرانى را دور از واقع‌گرايى و سنت جامعه شناسانه و داراى قرائت فلسفى نسبت به دموكراسى مى‌پندارد. وى معتقد است: بر خلاف نظر اين متفكران، راهبر برون رفت از بحران اجتماعى كنونى در گرد و تحولى معرفت شناسانه و فلسفى و دينى نيست، بلكه بايد بر نگرش جامعه شناسانه به عنوان ابزار كاراى گذار از وضعيت كنونى تأكيد شود.

٣. تجدد
٣-١. دكتر داورى: از نظر داورى نظم سياسى، حاصل پيوند علم و سياست است كه در ساحت اوتوپى اتفاق مى‌افتد. علم ترقى مى‌كند و در مسير ترقى خود همه معضلات و مشكلات را رفع مى‌كند، بى آنكه اصلا مشكلات مطرح شود. پس در واقع ترقى علم كافى است و در جنب آن غرض و مقصد ديگرى اهميت ندارد.(١٤) علم، نظام سياسى را بنا مى‌سازد و نهادهايى را طراحى مى‌كند و روابط و مناسباتى را تعريف مى‌نمايد كه در ميان آنها نظمى واحد حاكم است.(١٥) از ديدگاه داورى اين نظم كه معطوف به تصرف و استيلاست از درون يك نظريه سياسى با ماهيتى فلسفى متولد مى‌شود. حقوق بشر، آزادى، قدرت، تساهل و مشاركت قانون در هماهنگى كامل هستند.(١٦) در اين نظام تساهل و تسامح در معناى سياسى آن يك صفت انسانى و اخلاقى نيست، بلكه يك وضع حقوقى و پيشامد تاريخى است كه به عالم جديد و بشر نو تعلق دارد.(١٧) از نظر داورى علم جديد فاقد هدف مستقل؛ يعنى كسب معرفت و نيل به حقيقت است. بلكه در جهت كسب آسايش و امنيت است. از اين رو علم جديد و قدرت به هم بسته‌اند.(١٨) در اين ميان تجدد سياسى آخرين مرحله و صورت تكامل يافته اوتوپياى غربى و افلاطونى است، كه در آن هماهنگى اجزا تناسب و نظم، در حدّ اعلاى خود ظهور و بروز دارد. رنسانس، نهضت‌هاى اصلاح دينى، رويش ايدئولوژى‌ها، روند سكولاريزه شدن جوامع، ناسيوناليسم، جنبش‌هاى سياسى، توسعه و پيدايش نظام‌هاى سياسى مدرن از مراحل تكامل مدرنيته و ابعاد آن محسوب مى‌شود. همه اينها پيوندهايى با هم دارند و علت آن نيز وجود بنيادهاى فلسفه يكسان است. بر پايه ديدگاه داورى عالم متجدد عالمى است كه نه فقط نظم و قانون دارد، بلكه نظم و قانون خود را نظم سراسرى روى زمين مى‌داند.(١٩) از اين منظر مى‌توان تلقى داورى از جهانى شدن را هم فهميد كه مشابه ديدگاه گيدنز، اما از منظرى ديگر است و آن جهانى شدن مدرنيته است.
٣-٢. ميرسياسى: مدرنيته و تجدد محور اصلى بحث ميرسپاسى است. چنانچه بر يكى از كتاب‌هاى خود، اين نام را گذارده است. اما ورود او به بحث مدرنيته نيز بر پايه روش جامعه شناختى او مبتنى است. او در ابتدا مى‌پرسد: آيا مدرنيته در درجه اول يك ايدئولوژى اقتدار گراست كه به ناگزير بر مبناى تجربه حقوقى و فرهنگى اروپايى شكل گرفته است و از اين رو ساير فرهنگ‌ها يك غير زير دست ناتوان است، يا اين كه مدرنيته سبكى از تجربه فرهنگى و اجتماعى است كه خاص زمانه ماست و در آن به روى تمامى تجربه‌ها و امكان‌هاى جديد گشوده است.(٢٠) از نظر ميرسپاسى در سنت ليبرالى مدرنيته، يعنى تلقى كسانى چون منتسكيو، هگل، وبر، دوركيم و تلقى‌هاى شرق شناسانه؛ بهره‌مند بودن از امتياز ويژه‌اى چون خصلت فرهنگى و اخلاقى غرب، مدرنيته را به اصطلاحى كه ناظر بر تجربه‌هاى تاريخى و فرهنگى غربى است محدود مى‌كند. در تلقى ليبرالى از مدرنيته، فرهنگ غربى به عنوان جزء اساسى‌از مدرنيزاسيون معرفى مى‌شود. مطابق اين ديدگاه فرهنگ‌ها و سنت‌هاى غير غربى از بنياد با مدرنيته ناسازگار هستند و آبشان با مدرنيزاسيون به يك جوى نمى‌رود. ميرسپاسى معتقد است: در تلقى راديكال‌تر از مدرنيته كه توسط ماركس، هابرماس، گيدنز و برمن بيان شده است، مدرنيزاسيون به مثابه رويدادى تجربى و عملى است كه جوامع را از وضعيت مادى مشقت بارشان رها مى‌كند. تلقى راديكال از مدرنيته كه خود در بسيارى از پيش فرض‌هاى مهم فكرى با روشن‌گرى ليبرال مشترك است با تأكيدى كه بر مدرنيته به مثابه موقعيتى مادى مى‌كند، در واقع امكانى براى تعبير بومى‌تر از مدرنيزاسيون فراهم مى‌آورد. ميرسپاسى به برمن استناد مى‌كند كه فرهنگ مدرنيته نه تنها لزوماً مبتنى بر تجارب و عقايد فرهنگى غربى نيست، بلكه نبايد هم چنين باشد. وى سپس ديدگاه هابرماس را پيش مى‌كشد كه مدرنيته را پروژه‌اى ناتمام مى‌داند. آن گاه به گيدنز مى‌پردازد كه هم رأى هابرماس در دانستن مدرنيته از لحاظ نهادى به عنوان پروژه‌اى غربى مى‌داند، اما با اين حال جهانى شدن آن را به سمت خلق اشكال جديد از به هم پيوستگى جهانى مى‌داند كه در آن غيرى وجود ندارد. از اين پايگاه است كه ميرسپاسى به نقد روايت‌هاى غربى مدرنيته كه به دنبال غربى جلوه دادن آن هستند مى‌پردازد. نقد منتسكيو و نامه‌هاى ايرانى وى، نقد هگل و روح غربى و شرقى او و نقد ماركس و موجه دانستن استعمار انگليس در هند و نقد شرق شناسى شرق شناسان غرب محور، نظير بر ناردلوئيس در دستور كار وى قرار مى‌گيرد.

٤. سكولاريزم
٤-١. دكتر داورى: داورى درباره سكولاريزم معتقد است: سكولاريزم پديده‌اى است كه در نگرش انسان غربى اتفاق افتاد و در بسترهاى مختلف، به ويژه عرصه سياست خود را نشان داد. سكولاريزاسيون در سپهر فلسفه نوعى مواجهه با همه چيز است.(٢١) دولت مدرن كه نماد تجدد است، برنامه‌هاى وسيع تحقق سكولاريزاسيون؛ يعنى تصرف و توسعه را بر عهده دارد. ظهور و تفوق دولت مدرن در معناى هگلى آن باعث مى‌شود كه علم در ذيل سياست قرار گيرد و تبديل به ابزار شود. وقتى دولت و حكومت در اين طرح تحقيقاتى وارد مى‌شوند و آراى همگانى ملاك و ميزان اجرا يا مهمل گذاشتن طرح‌هاى بزرگ علمى مى‌شود، نشانه آن است كه قدرت علم در ذيل قدرت سياست قرار گرفته است.

٤-٢. ميرسپاسى: مباحث اصلى ميرسپاسى در زمينه سكولاريسم نظرى را مى‌توان در گفتار او پيرامون حوزه عمومى و حوزه خصوصى دانست.(٢٢) وى معتقد است: تصور وجود حوزه عمومى و نهادهاى جامعه مدنى بدون به رسميت شناختن استقلال حوزه خصوصى در جامعه دشوار خواهد بود. به ديگر سخن به رسميت شناخته شدن حقوق شهروندان در حوزه خصوصى است كه امكان شركت شهروندان را در حوزه عمومى و بسيارى از نهادهاى جامعه مدنى امكان پذير مى‌كند و به آن مشروعيت حقوقى و سياسى مى‌دهد.
از نظر وى، سه عرصه، عرصه خصوصى است. ١. حيطه ايمان دينى و وجدان اخلاقى؛ ٢. حيطه مبادله كالا و روابط اقتصادى؛ ٣. حيطه روابط شخصى، عاطفى، جنسى و سليقه‌اى.(٢٣) در حوزه عمومى، افراد مى‌توانند به عنوان شهروندان آزاد و برابر درباره مسايل مهم سياسى جامعه گفتگو كنند و به همين سبب حفظ و گسترش دموكراسى سياسى را تضمين نمايند. اما در حوزه خصوصى وفاق جمعى ممكن نيست. بنابراين شهروندان بايد بتوانند آزادانه به عنوان نويسنده، فيلسوف و دين دار و هنرمند زندگى‌اى را كه مى‌پندارند شايسته آنهاست اختيار كنند، از ديدگاه ميرسپاسى اصولا ايده كشاندن مسايل دينى، اخلاقى و عاطفى به حوزه عمومى با هيچ منطق دموكراتيكى سازگار نيست.(٢٤) استدلال ميرسپاسى چنين است كه اديان گوناگون درباره مسايل حقوقى - اخلاقى و روابط خانوادگى عقايد ويژه خود را دارند؛ حال اگر بنا باشد شهروندان جامعه سكولار با اتكا بر دين و باور خود در مورد مسئله‌اى سياسى يا حقوقى به بحث و مناقشه بپردازند، اين رابطه عقلاً و منطقاً به بن‌بست مى‌رسد؛ چرا كه براى‌رسيدن به اشتراك رأى يا بايد تغييرات عمده‌اى در دين و باورهاى اين افراد صورت گيرد يا بايد پيروان يك دين از دين خود چشم بپوشند و پيرو دين ديگر شوند.(٢٥) مير سپاسى از منظرى ديگر نيز وارد استدلال مى‌شود و آن اين است كه برخى از ابعاد زندگى بشرى را نمى‌توان و نمى‌بايد با معيارهاى عقلانى سنجيد. تلاش براى عقلانى كردن كليه عرصه‌هاى زندگى فرد و جامعه بدون شك به سركوب يا حذف ابعاد مهمى از زندگى و روابط انسانى منتهى خواهد شد. مصداق‌هاى آن نيز عقيده و ايمان دينى انجام مناسك مذهبى و سليقه‌هاى هنرى و فلسفى‌است.(٢٦)

پى نوشت‌ها:
١ - ر.ك: زندگى نامه و خدمات علمى و فرهنگى دكتر رضا واحدى اردكانى، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، ١٣٨٣.
٢. على ميرسپاسى، دموكراسى يا حقيقت، رساله‌اى جامعه شناختى درباب روشن فكرى ايرانى، تهران، طرح نو، چاپ اول، ١٣٨١، مقدمه.
٣. رضا داورى اردكانى، فارابى، موسس فلسفه اسلامى، تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، چاپ چهارم، ١٣٧٧، ص٣١.
٤. رضا داورى اردكانى، فرهنگ، دين، آزادى، تهران، ساقى، ١٣٧٨، ص١٣٧-١٣٦.
٥. رضا داورى، فلسفه چيست؟ تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، چاپ چهارم، ١٣٧٤، ص١٦٥.
٦. على ميرسپاسى، دموكراسى يا حقيقت، رساله‌اى جامعه شناختى در باب روشن فكرى ايرانى، تهران طرح نو، چاپ اول، ١٣٨١، ص٦٨.
٧. دموكراسى يا حقيقت، ص٧١.
٨. همان، ص١٤-٩٠.
٩. رضا داورى، فارابى مؤسس فلسفه اسلامى، ص١٣.
١٠. همان، ص١٦٠.
١١. رضا داورى، وضع كنونى تفكر در ايران، ص٣٦.
١٢. رضا داورى، فارابى مؤسس فلسفه اسلامى، ص٩٧.
١٣- على ميرسپاسى، دموكراسى يا حقيقت، ص١٠.
١٤. رضا داورى، فارابى مؤسس فلسفه اسلامى، ص١٠١-١٠٢.
١٥. همان، ص٧٨.
١٦. رضا داورى، فصلنامه فرهنگ، شماره ٤٤، ص١٧٥.
١٧. همان، ص١٨٢.
١٨. داورى، فرهنگ، خرد، آزادى، ص٣٦١.
١٩. همان، ص٨٣.
٢٠. على ميرسپاسى، تأملى در مدرنيته ايرانى، ترجمه جلال توكليان، تهران، طرح نو، چاپ اول، ١٣٨٤، ص٢١.
٢١. داورى، فرهنگ، خرد، آزادى، ص١١٣-١١٥.
٢٢. ميرسپاسى، دموكراسى يا حقيقت، ص٤٩-٥١.
٢٣. همان، ص٥١.
٢٤. ميرسپاسى، دموكراسى يا حقيقت، ص٥٠.
٢٥. همان، ص٥١.
٢٦. همان، ص٥١.